در کمین گل سرخ
بخش نهم: اولین آزمون و بالاترین نمره! درس ها بسیار مشکل بودند، آن قدر مشکل که خود آمریکایی ها هم سپر انداخته بودند، چه برسد به خارجی ها که عمدتاً در کنار دیگر مشکلاتشان مشکل زبان هم داشتند. اما علی کمربندش را محکم بسته بود، تا لحظه ای از آموختن باز نماند. هر روز از هفت صبح تا12 یکسره کلاس داشتند. یک ونیم تا دو ساعت برای نهار و استراحت زمان داشتند سپس کلاس های عملی شروع می شد

ده روز بعد، یکی از درس ها به پایان رسید و از دانشجویان امتحان گرفتند. نتایج که اعلام شد، همه شگفت زده شدند؛ هر دو ایرانی رتبۀ خیلی بالایی آورده بودند.

از صد امتیاز، علی صیاد شیرازی با 96 امتیاز نفر اول شده بود و علی الهی نیز7/94 امتیاز آورده بود در حالی که امتیازات اغلب دانشجویان خارجی در حول وحوش60 تا70 بود و آمریکایی ها وضعیت مطلوبی نداشتند.

مستر داد نخستین کسی بود که به علی تبریک گفت و از او خواست بعد از کلاس به اتاقش بیاید و به او کمک کند. علی هم بی درنگ پذیرفت، به هر حال فرصت خوبی بود برای مرور درس ها  و تقویت زبان.

باز هم علی مورد توجه واقع شده بود. هنگام استراحت بین کلاس ها و اوقات ناهار و شام، افسران آمریکایی و دیگران برای هم سخنی با او مباهات می کردند. علی که لحظه شناس خوبی بود، تصمیم گرفت از این فرصت ها برای گفت و گو دربارۀ دین استفاده کند. اتفاقاً دید آن ها هم بدشان نمی آید و به این امور رغبت نشان می دهند.

با فرا رسیدن ماه رمضان این بحث ها از محدودۀ کلاس ها فراتر رفت و به ناهار خوری و باشگاه افسران رسید. علی تصمیم گرفته بود روزه اش را بگیرد.

هر چند دوره سخت بود و مخصوصاً کلاس های عملی انرژی می برد و او می توانست با هفته ای یک سفر چند کیلومتری به شهر های مجاور، مشکل شرعی هم نداشته باشد؛ اما چنان حال روحانی خیلی خوبی داشت که نمی خواست فضیلت ماه مبارک را از دست بدهد. یکی دیگر از افسران ایرانی  به نام ستوان محمد کوششی، او را همراهی کرد و برای تهیۀ سحری و… با هم هم خرج شدند. آمریکایی ها هنگام نهار وقتی می دیدند آنان نهار نمی خورند، کنجکاو می شدند و علت را می پرسیدند و علی می گفت: «اما روزه ایم.»

با کنجکاوی می پرسیدند: «روزه یعنی چه؟»

و همین بهانه ای می شد برای بحث در بارۀ روزه و اسلام.

«رفتیم آمریکا: خدا می داند پیوندمان با قرآن از یک طرف و زمینۀ ایجاد شدن بحث با آمریکایی ها روی مذهب و اسلام از طرف دیگر اصلاً ما احساس امنیت کرده بودیم از نظر وضع خودمان.

با همین حالی که داشتم روزی یک صفحه قرآن، عربی، ترجمه می خواندم. مثل این بود که قرآن دارد با ما حرف می زند و لحظه به لحظه اسلام بیش تر برایم معنی پیدا می کرد و خودم را شارژ می کردم. از طرف دیگر تقدیر الهی بود که ماه مبارک رمضان افتاده بود وسط دورۀ من، چون ما آن جا ساکن بودیم قصد می کردیم و روزه می گرفتیم.

 افق را رفتم از روزنامۀ آمریکایی سان رایز و سان ست در آوردم و بر اساس آن اذان را حساب کردم. خودم افق را تعیین کردم، چون با مساجد آمریکا نتوانستم تماس برقرار کنم.

در اتاقی که داشتیم سحری درست می کردیم، افطار آماده می کردیم، بیش تر شیر و لبنیات بود. عجیب صفای معنویی داشت. صفای روزه از این طرف، از طرف دیگر هم بحث با آمریکایی ها.»

شب ها نیز دور میزی که علی و دوستانش می نشستند، معمولاً شلوغ ترین میز می شد و بحث های در می گرفت. یک شب چند نفر از خلبانان بالگرد که در جنگ ویتنام شرکت داشتند، با علی بحثشان شد. علی می گفت: شما با چریک های ویتنامی جنگ داشتید، زنان و بچه هارا برای چه می کشتید؟ گیریم آنان هم مجرم بودند و نابودی حقشان بود؛ اما جانوران جنگل که گناهی نداشتند آن ها را چرا نابود کردید؟

آنان وقتی جواب قابل قبولی نداشتند، با این سخن خودشان را راحت می کردند که، ما ماًمور هستیم تابع فرمان بالاتر از خودمان.

علی آن شب سخنی گفت که آمریکایی هارا تکان داد، او گفت: «کسی که بتواند ظلم کند، آمادگی پذیرش ظلم را هم دارد!»

در پایان آن شب یکی از خلبانان ناگهان حالش متغیر شد و شروع کرد به اشک ریختن. او در نیمه هوشیاری، همان طور که اشک می ریخت جنایت هایی را که در ویتنام کرده بود، یک به یک می شمرد. همه از شنیدن آنچه که او کرده بود، متاًثر شده بودند. علی گوش به حرف های او داشت که دستی به شانه اش خورد.

 سروان بود؛ سرپرست دانشجویان ایرانی، گفت: «بلند شو بیا بیرون کارت دارم.»

علی با دوستانش به دنبال او راه افتادند تا این که بیرون سالن ایستاده و به علی توپید که: «حضرت آقا، می بینی چه کارهای خطرناکی داری می کنی؟ می دانی که داری کار سیاسی می کنی؟ من دیگر نمی توانم تحمل کنم گزارشت را می فرستم به ایران.»

علی گفت: «اولاً که جناب سروان، آمریکایی ها خودشان عاقلند و بالغ و به حرف من غافل نمی شوند. بعدش هم مگر یکی از اهداف این دوره ها آشنایی نظامیان ملل متحد با هم نیست؟ آیا نظامیان ایرانی حق ندارند بدانند که دوستان آمریکایی اشان به چه انگیزه ای در ویتنام می جنگیدند؟»

سروان حرف را به بحث های مذهبی کشاند و گفت: « آقاجان، این جا آمریکاست نه حوزۀ علمیۀ قم! جای این شیخ بازی ها این جا نیست. ما که نیامده ایم کسی را مسلمان کنیم، بلکه به اندازه وزنمان دلار هزینه شده تا از رو دست این ها یک چیزی یاد بگیریم!»

سروان باز تهدید کرد که گزارشش را به ایران خواهد فرستاد. اما علی کوتاه نیامد و گفت: «به هر کس که می خواهی گزارش کنی گزارش کن، هرزگی که نکرده ام بترسم!»

سروان طعنه او را به خود گرفت و اهانت کرد و خط و نشان برایش کشید. اما با این همه نتوانست مانع فعالیت ستوان صیاد شیرازی شود، بلکه فردا شب بحث به گونۀ دیگری ادامه یافت!

آن شب، شب یک شنبه بود و باشگاه شلوغ تراز شب های دیگر. بیش تر نظامیان آمریکایی با خانواده هایشان آمده بودند و بساط شادمانی و خوشگذرانی از هر نظر مهیا بود. طبق معمول دور میز ایرانی ها شلوغ بود. مجری سالن روی سن داشت مسابقه بینگو اجرا می کرد که دید عده زیادی حواسشان به یکی از میزهای گوشۀ سالن است.

هر چه که زمان می گذشت بر تعداد مشتاقان  گفت و گوهای آن میز افزوده می شد. شوخی بود یا جدی گفت: «خانم ها و آقایان، می بینیم مشتریان میز65 بیش تر از برنامۀ ماست. من مایلم میکرفون را در اختیار آن ها بگذارم تا ببینم چه می گویند شما چطور؟»

تعدادی از آمریکایی ها از علی خواستند روی سن برود و از آن جا بحث را ادامه بدهد. او رفت . اکنون بیش از پانصد نفر چشم به او داشتند. دو بار نام خدا را یاد کرد و بعد خودش را معرفی کرد و گفت از کجاست. گفت: «من با دوستان آمریکایی ام دربارۀ دین ما اسلام صحبت می کردیم. به نظر من، شما آمریکایی ها خیلی علاقه مند دانستن هستید…»

جماعت برایش دست زدند. تشکر کرد و ادامه داد:

-اما متاًسفانه اطلاعات شما از دینِ حدود یک میلیارد آدم بسیار ناچیز و اندک است.

خانمی اعتراض کرد و گفت: «نه آقا، این طور نیست من چند ماه با شوهرم در عربستان بوده ایم و زندگی و از  نزدیک با مسلمانان را دیده ایم. به نظر من دین شما برای مرد هاست. زن ها حق زندگی در اجتماع را ندارند. اما دین ما این طور نیست، می بینید که من امشب آمدم این جا برقصم، اگر مسلمان بودم که نمی توانستم!»

و با همین حرف بحث به خانواده در اسلام کشیده شد و علی خوب از عهدۀ آن بر آمد.

من حال خودم را نمی فهمیدم، ولی معلوم بود که خدای متعال، به من حالی داده توأم با بصیرت؛ سیم وصل است و دارم دفاع از دین می کنم در آن دنیا…عجیب حرف ها سلیس می شد و به زبان انگلیسی؛ در حالی که من چنین تسلطی نداشتم.

من یک دفعه متوجه شدم که دو ساعت است ما داریم در مورد اسلام صحبت می کنیم و همه کنجکاو و بگوش!

مطلب هم دارد می رسد. می رسید و خودمان حفظ می شدیم؛ احساساتمان نسبت به دین و مکتب بر انگیخته می شد.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده