درکمین گل سرخ
بخش هشتم: ازدواج و اعزام به دوره خارج از کشور صبح فردا دورۀ عالی هواشناسی بالستیک با حضور افسران آمریکایی و چهارده کشور دیگر در مرکز توپخانۀ ارتش آمریکا رسماً آغاز شد. در کلاس بیست نفرۀ A جز دو علی همه آمریکایی بودند. در این میان هیکل تنومند مستر داد بیش از بقیه جلوه می کرد. او در همان بدو ورود خط و نشان کشید و خطاب به هم وطنانش گفت: «آهای بچه ها، نفر اول این دوره منم!»

در سال 50 علی بعد از مدت ها تحقیق و گشتن در شهر های مختلف، سرانجام همسر ایده آلش را در خانۀ عمویش محمود خان شجاع یافت.

خدای متعال در زندگی دستم را خیلی گرفت. در بُعد ازدواج، من در شهرستان های مختلف هم بودم، دنبال ازدواج هم بودم، ولی هر کسی که معرفی می شد همان وضع ظاهرش را که می دیدم احساس می کردم نمی توانم با او زندگی کنم. این از جاهایی بود که نماز در زندگی من نقش ایفا می کرد، چون فقط نماز را داشتم و آگاهی ام محدود بود و معرفتم کم بود.

این نماز همه جا من را عجیب مراقبت می کرد؛ همین جا هم همین طور. یادم افتاد در شهرستان خودمان پدرم یک موقعی پیشنهادی کرده بود که من آن موقع نپذیرفته بودم، گفتم می روم سراغ همان.

او از بستگان خودم بود. یعنی دختر عمویم بود. چون آن جا که می رفتم آن چه که درظاهر می دیدم حجاب بود-حجاب در خانواده آن ها برقرار بود- احساس کردم اعتماد من به چنین همسری می تواند جلب بشود این بود که با خیال راحت انتخابم را بر همین مبنا نهادم.

لشگر81 آن روز، مشکلات زیادی داشت که یکی از آن ها انحرافات اخلاقی بعضی از مسؤولان و فرماندهانش بود. طبعاً در چنین فضای آلوده ای افراد متدینی مانند علی محدودیت های زیادی داشتند.

با این همه او هرگز ذره ای از عقایدش کوتاه نیامد. پیش از ازدواج که با دوستانش منزلی اجاره کرده بودند، یکی از اتاق ها فقط برای عبادت و مطالعه اشان بود. در اردو ها و محیط کار پرسنل لشگر فراوان دیده بودندکه هنگام نماز، او سجاده اش را از کیف در آورده ودر فضای باز روی زمین پهن کرده و سرگرم راز و نیاز با درگاه بی نیاز است.

همین یک رنگی و آزادمنشی او باعث شده بود که اغلب جوانان او را به عنوان هم راز و تکیه گاه خود ببینند.

او نیز گویی در مقابل همه خود را مسؤول می دید و هم زبانانه می کوشید آنان را از گرفتار شدن در دامگاه های فساد و تباهی بر حذر دارد. برای همین اغلب اوقات تعطیلی، او به پادگان و آسایشگاه های سربازان سر می زد و مدتی را با آنان می گذراند.

روزی دو نفر از سربازان یگانش جلوش را گرفتند و گفتند:

_ جناب سروان، شما با دیگران خیلی فرق دارید، ما دیده ایم شما به اسلام خیلی علاقه دارید و نماز می خوانید، ما از شما اجازه می خواهیم تا شب ها برای سرباز ها و درجه دار آتشبارمان یک ساعت جلسۀ معارف اسلامی بگذاریم.

علی وقتی فهمید آنان مطالعه زیادی از اسلام دارند، خیلی خوشحال شد و اجازه داد آنان فعالیت مذهبی کنند، اما مواظب ضد اطلاعات باشند.

در عرض یک ماه که این ها کار کردند تمام آتشبار ما نماز خوان شدند. جاهایی که می گویند جرقۀ ایمان و اسلام می گیرد چقدر اثر دارد؟ مجاهدت امر به معروف و نهی از منکر چقدر مؤثر می شود! این را من اصلاً تجربه نکرده بودم.

در همان ایام و به درخواست آنان، جسته و گریخته پای علی به جلسات مذهبی شهر هم کشیده شد و با نشریات اسلامی آشنا گشت.

در سایۀ این آگاهی ها هر روز باور او به کارآیی احکام اسلام در جامعه بیش تر می شد. او امر به معروف می کرد ودر مقابل پلشتی ها و مفاسد محیط کار خود، بی اعتنا نبود.

او و تعدادی از دوستان هم فکرش در حد توان خود، برای یاری نیازمندان و محرومان شهر برنامه هایی داشتند.

ایستادگی علی در برابر فرماندهان فاسد باعث شد کم کم فضا را بر او تنگ کنند و نهایتاً مسؤولیتش را بگیرند.

پرسنل یگانش برای او مراسم تودیع برگزار کردند و به پاس مهربانی های او کادویی به او هدیه دادند. علی وقتی که کاغذ کادو را باز کرد و دید یک جلد قرآن کریم در داخل آن است، چنان خوشحال شد که خستگی ها و بی مهری های فرماندهانش را از یاد برد.

 آن روز این گونه هدیه ها مرسوم نبود، حال او می دید؛ بذری را که با یاری او آن دو جوان کرمانشاهی در یگانش کاشته اند، اکنون جوانه زده است!

نیروی زمینی، به تقلید از نیروی هوایی تصمیم گرفته بود؛ برای اعتلای زبان انگلیسی افسران خود، دوره های در تهران بگذارد. به همین منظور در همۀ یگان ها از داوطلبان آزمایش به عمل آمد که علی یکی از پذیرفته شدگان لشگر خودشان بود.

او با همسرش به تهران آمد و در پایان دوره که توسط استادان آمریکایی تدریس می شد، به عنوان نفر اول کلاس معرفی شد.

اما آن چه که مهم بود، او در تهران با یکی از گروه های مذهبی آشنا شده بود که جلساتی داشتند و با استفاده از آیات و روایات، تلویحاً حکومت را غیر مشروع می دانستند. علی به مباحث این جلسات علاقه مند شده بود، اما با اتمام دورۀ زبان مجبور شد دوباره به غرب برگردد.

ولی مدتی طول نکشید که اعلام شد نیروی زمینی می خواهد برای تربیت متخصص در رشتۀ هواسنجی بالستیک دو نفر را به آمریکا بفرستد. داوطلبان برای گزینش به مرکز معرفی شدند که بعد از آزمون های مختلف، علی صیاد شیرازی و علی الهی هر دو از لشگر81 برای این دوره انتخاب شدند. معلوم نیست که چرا فرمانده لشگر کوشید از اعزام آن دو جلوگیری کند، اما تیمسار اویسی فرمانده نیرو، خود پادرمیانی کرد و گفت در هفتۀ اول شهریور باید هر دو افسر در آمریکا باشند و هیچ کوتاهی پذیرفتنی نیست!

علی، همسرش را به خانۀ پدرش در مشهد برد و بعد از زیارت امام رضا (ع) آمادۀ سفر شد.

وقتی که پرواز457 پان امریکن، با سه ساعت تاخیر در فرودگاه نیویورک به زمین نشست، دو جوان ایرانی با آشفتگی در میان سایر مسافران وارد سالن شدند. تاًخیر پرواز آنان را نگران کرده بود که مبادا قرارشان به هم خورده باشد و در ولایت غربت کسی به سراغشان نیاید؛ اما مهماندارشان منظم تر از آن بودند که آن ها گمان می کردند.

 دو سروان آمریکایی که داوطلبانه مهمانداری آنان را به عهده گرفته بودند، از لحضه خروج آن دو از تهران، پرواز های آنان را از فرانکفورت و نیویورک پیگیری کرده بودند و اکنون در فرودگاه منتظرشان بودند.

آن دو به شهر فرت سیل در ایالات اوکلاهما، منتقل شدند. در هتلی نزدیک پادگان به هریک اتاقی داده شد. علی وقتی که در اتاقش مستقر شد، ساکش را باز کرد و از میان وسایل شخصی اش یک جلد کلام الله مجید با ترجمۀ فارسی الهی قمشه ای و تعدادی مجله مکتب اسلام که به زبان انگلیسی منتشر شده بود، بیرون آورد. سپس قطب نمایش را بیرون آورد و حساب و کتابی کرد تا جهت قبله را یافت.

شب که به باشگاه افسران رفتند، تعدادی از افسران ایرانی را دیدند که برای آموزش تخصص های مختلف به آن جا آمده بودند. در همان جا به سروانی معرفی شدند که نمایندۀ ایرانی ها بود.

صبح فردا دورۀ عالی هواشناسی  بالستیک با حضور افسران آمریکایی و چهارده کشور دیگر در مرکز توپخانۀ ارتش آمریکا رسماً آغاز شد. در کلاس بیست نفرۀ A جز دو علی همه آمریکایی بودند. در این میان هیکل تنومند مستر داد بیش از بقیه جلوه می کرد. او در همان بدو ورود خط و نشان کشید و خطاب به هم وطنانش گفت: «آهای بچه ها، نفر اول این دوره منم!»

مرد خوشمزه ای بود و با حرکاتش مایۀ انبساط خاطر دیگران را فراهم می آورد. علی فهمید او در جای دیگر در همین رشته در سطح پایین تری مدرس است و حالا برای طی دورۀ عالی خود به آموزش آماده است.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده