در کمین گل سرخ – بخش ششم
افراد گردان هنوز غرق در خوشحالی بودند که دیدند سرگردی از یکی از گردان های پیاده بیرون آمد ونزدیک تیمسار پاهایش را را محکم به هم کوبید و گفت: « تیمسار این ستوان یکی از درس های عملیات را غلط یاد داده است.» علی پرسید : « کجا را جناب سرگرد؟» سرگرد رو به تیمسار گفت: « سخمۀ بلند را باید در پنچ شماره انجام داد اما گردان او در سه شماره انجام می دهند.» تیمسار پرسید: «چه میگویی ستوان؟»...................

افراد گردان هنوز غرق در خوشحالی بودند که دیدند سرگردی از یکی از گردان های پیاده بیرون آمد ونزدیک تیمسار پاهایش را را محکم به هم کوبید و گفت: « تیمسار این ستوان یکی از درس های عملیات را غلط یاد داده است.»

علی پرسید : « کجا را جناب سرگرد؟»

سرگرد رو به تیمسار گفت: « سخمۀ بلند را باید در پنچ شماره انجام داد اما گردان او در سه شماره انجام می دهند.»

تیمسار پرسید: «چه میگویی ستوان؟»

علی با خونسردی گفت : « متاًسفانه جناب سرگرد آیین نامه را خوب مطالعه نکرده اند. در صفحه هفده نوشته شده که وقتی نیروها ورزیده باشند، می توانند این عمل را در سه شماره انجام دهند.»

تیمسار گفت: « آیین نامه را بیاورید!»

سرگرد خودش رفت دنبال آیین نامه.

می گویم که اگر خدا بخواهد، خود همه چیز را درست می کند. یک هفته قبل بود که کتاب سرنیزه را باز کرده بودم، در آن جا نوشته بود که اگر افسران ورزیده باشند، این پنج شماره را می شود در سه شماره تمرین داد. صفحه آن هنوز هم یادم هست، صفحه هفده بود.

سرگرد در بین راه کتاب را باز کرده بود و دیده بود آن چه را که ستوان می گوید، درست است. وقتی که رسید، مجدداً احترام به جا آورد و گفت: « من معذرت می خواهم حق با سرکار ستوان است.»

بعد از این، نام و آوازۀ ستوان علی صیاد شیرازی در تمام لشکر پیچید و به دستور تیمسار در هفته سه روز بعد از مراسم صبحگاه، او بالای سکو می رفت و به فرمان او همۀ پرسنل با هر درجه ای جنگ سرنیزه تمرین می کردند. طبیعی است که این برای عده ای خوش آیند نباشد. تیمسار نیز این را می دانست. شاید برای همین بوده که روزی در میان جمعی از نظامیان گفت: « نام این آدم را به خاطر بسپارید. من در ناصیۀ این جوان آن قدر لیاقت می بینم که اگر بخت یارش باشد و از شر حاسدان در امان بماند، روزی فرمانده نیروی زمینی ارتش ایران شود!»

در میان شنوندگان این سخن، یکی از دوستان علی هم بود. ستوان سجادی وقتی این ماجرا را برای علی تعریف کرد، علی خود نیز آن را شوخی پنداشت و گفت: « دست بردار مهدی، مارا چه به این حرف ها!»

علی حق داشت. واقعیت این است که در ارتش شاهنشاهی لیاقت ها و شایستگی ها خیلی در مسؤولیت ها نقش نداشتند، بلکه درجات تیمساری عمدتاً در تیول فرزندان اعیان و اشراف بود.1

با این همه روز به روز بر عزت و احترام علی افزوده می شد، اما به شهادت دوستان و هم دوره ای هایش، او از این همه توجهات و مورد احترام قرار گرفتن ها هیچ مغرور نمی شد و بلکه روز به روز افتاده تر و خاشع تر هم می شد. به راستی چرا؟ او سرمنشإ همه این لطف ها را در جای دیگری می دید و خود در این باره چنین می گوید:

حالا این عزت ها کجا بود؟ از آن نماز بود؛ چون هم چنان به آن تمسک داشتم و حاضر هم نبودم که از آن دست بکشم.

از مرز ایران و عراق اخبار خوبی نمی آمد. اختلافات سیاسی باعث شده بود که تحریکاتی در مرز ها صورت بگیرد و احتمال درگیری نظامی روز به روز قوت پیدا کند. بنابراین به لشگر تبریز ماًموریت داده شد با تمام امکاناتش به غرب منتقل شود. لشگر2 به خاطر فرماندهی ممتازی که داشت، آن روز آماده ترین لشگر ایران بود. تیمسار یوسفی به کارش عشق می ورزید. او عاشق نظم و انظباط بود. برای همین به خاطر تقویت بنیه دفاعی نیروهایش از هیچ کوششی دریغ نمی کرد. فراوان پیش می آمد در شب هنگام یا ایام تعطیلات به یگان هایش سر بکشد و از مشکلات و نارسایی آنان با خبر شود. دیگر این که او افراد اهل ابتکار و نوآوری را تشویق می کرد و زمینۀ رشدشان را فراهم می کرد و… اما دولتش مستعجل بود:

سر و صدای این لشگر به بالای رژیم رسید که این لشگر یک فرمانده دارد که فرد محکمی است و نه اعلیحضرت می گوید و نه هیچی، او هیچ وقت از این چیزها نمی گفت و فکرش فقط بالا بردن بنیۀ دفاعی و توان رزمی بود: همیشه در حال حرکت بود؛ آدم سالم و پاکی از هر نظر بود؛ ازدواج هم نکرده بود ولی پاک و سالم بود و هیچ هرزگی کسی در او ندیده بود… این لشگر این قدر امتیازش از نظر توان و قدرت و مدیریت بالا رفته بود که از آن ترسیدند و لشگر را منحل کردند.

این ماًموریت یک سال طول کشید تا این که لشگر دو منحل شد و یگان هایش به لشگرهای دیگر واگذار شد و گردان توپخانه نیز به لشگر81 زرهی کرمانشاه رسید. هر چقدر تیمسار یوسفی مرد وارسته وبا شخصیتی بود، فرمانده لشگر81، کم دانش و بی تربیت بود. فساد در لشگر او بی داد می کرد و سستی و کرختی در همۀ یگان ها نمایان بود. روزی در برخورد با او، علی به طور جدی تا آستانۀ جدایی از ارتش پیش رفت.

آن روز، نخستین ساعات سال1350 بود که از ستاد لشگر علی را خواستند. رئیس ستاد به او توضیح داد که مأموریت بزرگی را باید انجام دهد. ماجرا از این قرار بود که چند گلولۀ خمپاره از خاک عراق به سوی یک پاسگاه مرزی ایران شلیک شده بود. از مرکز خواسته بودند باید مکان دقیق فرود آمدن گلوله ها مشخص شود تا به عنوان سند برای پی گیری در مجامع بین المللی، به وزارت خارجه ارائه شود.

رئیس ستاد این قدر می دانست که این مأموریت مهمی است و باید زبده ترین کارشناس نظامی لشگر،که هم نقشه خوان ماهری باشد و هم آشنا به رزم و عملیات، آن را به انجام برساند. او ستوان علی صیاد شیرازی را مرد این کار دیده بود، پس بی درنگ او را به فرمانده لشگر معرفی کرده و او نیز به نامش حکم مأموریت صادر کرده بود. ستوان، سوار جیپ شد و یک راست به سومار رفت تا طبق فرمان ستاد از یگان مستقر در آن جا برای اسکورت خود، نیرو بگیرد. اما سرگرد فرمانده یگان به فرمان ستاد وقعی ننهاد. او آدم بددهنی بود ضمن این که ستاد و سران لشگر را از ناسزا بی نصیب نگذاشت، به علی گفت: «پسر تو مگر از جانت سیر شدی؟ همین جا بنشین یک چیزی سرهم کن و قال قضیه را بکن دیگه!»

اما از نظر علی مأموریتش خیلی مهم بود و نباید کوتاهی می شد. هر چه که استدلال کرد، سرگرد زیر بار نرفت و دست آخر با عصبانیت گفت: «داداش، من نمی توانم به تو نیرو بدهم، خوش آمدی!»

یکی از افسرانش که علی را می شناخت، با اشاره به دوستش فهماند که کوتاه بیاید و آن روی جناب سرگرد را بالا نیاورد، خودش به او نیرو خواهد داد. و همو هشت نفر از نیروهای توپخانه را با علی همراه کرد.

جیپ ها از پیچ و خم کوه های خلوت گذشتند و به مرز نزدیک تر شدند. علی احساس کرد خودروهای همراهانش عقب مانده اند. گمان کرد یکی از ماشین ها عیب و ایرادی پیدا کرده است؛ عقب برگشت و پرسید: «پس چرا ایستاده اید؟»

کسی چیزی نگفت. احساس کرد ترسیده اند. چیزی گفت و می خواست بهشان روحیه بدهد اما گروهبانی گفت: « قربان، تو چرا می خواهی مارا به کشتن بدهی؟»

علی گفت: « پدر جان، اگر خطری باشد، اول من را تهدید می کند که از همه تان جلو ترم نه شما را!» همان کس گفت: «تو جوانی قربان، حتماً کسی چشم انتظارت نیست، اما ما زن و بچه داریم، نمی توانیم بی گدار به آب بزنیم!»

علی عصبانی شد و گفت: «برگردید به جهنم!»

خودش حرکت کرد. در فکر بود، این چه ارتشی است که با این همه کبکبه و دبدبه وامکاناتی که دارند، هنگام کارزار همه شانه خالی می کنند؟ آن از فرمانده اش، این هم از سرباز و درجه دارش! در این فکرها بود که دید آنان نیز به دنبالش می آیند.

سر انجام به پاسگاه مرزی نی خزر در منطقۀ هلاله رسیدند. علی وقتی گزارش و اطلاعات رئیس پاسگاه را گرفت، لازم دید باید شخصاً داخل خاک عراق برود. دستورات لازم را به رئیس پاسگاه داد تا درصورت درگیری چکار باید بکند. همراهانش را در پاسگاه گذاشت و خود با تعدادی از نیروهای جوانمرد1، به پیش رفت.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده