در کمین گل سرخ
بخش پنجم: جنگ سرنیزه و تشویق فرمانده لشکر ستوان علی صیاد شیرازی، بعد از یک مرخصی کوتاه، همراه هفده نفر از همدوره ای هایش برای گذراندن دوره مقدماتی توپخانه به اصفحان رفت، علی در اولین فرصت در آن جا خانه ای اجاره کرد تا به گرگان برگشت تا خانواده اش را هم به اصفحان آورد. در سه سال دوره علی، آن قدر به آنان سخت گذشته بود که حالا بدون مقاومتی پیشنهادش را پذیرند و با او بیایند.

بودن در کنار پدر و مادر شور او را مضاعف کرده بود و هیچ خستگی نمی فهمید. او هر روز صبح فاصلۀ چندین کیلومتری خانه تا پادگان را می دوید و پیش از دیگران در مراسم صبحگاه آماده می شد. غروب ها نیز تا پاسی از شب در آموزیشگاه ها تدریس می کرد تا به معیشت خانواده کمک کند؛ و تازه وقتی که به خانه می رسید نوبت رسیدگی به درس و مشق برادران وخواهرانش بود!

این دوره یک سال طول کشید. علی این بار راهی تبریز شد تا خودش را به لشگر2  تبریز معرفی کند.

در یک روز سرد پاییزی، جوانی گمنام ساک به دست وارد یک شهر غریب شد. پرسان پرسان پادگان لشگر را پیدا کرد. وقتی به آن جا رسید که ظهر بود و پادگان تا ساعت دو تعطیل. او خسته از راه دراز آمده وکلافه از بی خوابی شب گذشته، در همان زمین چمن محوطه ابتدا نمازش را خواند و بعد ساک را زیر سر گذاشت و دراز کشید و بی توجه به باد سردی که می وزید، به خواب رفت!

تقدیر چنین بود که این جوان گمنام با همین درجۀ ستوان دومی که در لشگر مانند آن زیاد پیدا می شد، به زودی بدرخشد و در تمام لشگر به دیده احترام نگریسته شود!

آن روز ها به دستور شاه، جنگ سر نیزه در همۀ یگان ها تمرین می شد و در لشگر تبریز نیز هفته ای سه روز این تمرینات صورت می گرفت. از قضا ستوان شیرازی در این فن استاد بود. یک روز که او داشت به گردان توپخانه جنگ سرنیزه  آموزش می داد، متوجه شد تیمسار فرماندهی لشگر به همراه تعدادی به طرف آن ها می آیند. رسیدن آنان درست مصادف شد با وقتی که او باید یک دقیقه به نیروها استراحت می داد. او استراحت داد اما دید سرتیپ فرمانده یگان توپخانه و همراهان تیمسار با ایما و اشاره از او می خواهند استراحت ندهد و بلکه به تمرینشان ادامه دهند. ستوان جوان به یاد آن نخستین درس افتاد و به اشارت آنان اعتنایی نکرد. اتفاقاً تیمسار نیز متوجه حرکات اطرافیانش شد و به آنان تذکر داد: « بگذارید کارش را بکند.»

و آن یک دقیقه برای ستوان و همراهان تیمسار چه قدر طول کشید! علی هر چه که به ساعت نگاه می کرد، آن یک دقیقه تمام نمی شد، گویی زمان ایستاده بود. سرانجام عقربۀ کوچک به عدد دوازده رسید و او نفس راحت کشید و به گردان فرمان « به جای خود» داد. همه محکم در جای خود ایستادند و به فرمان علی شروع کردند به انجام فن. با شروع کار نیروها، عشق جوانی در سرلشگر پیر جنبیدن گرف و به میانشان آمد. به علی گفت: «تفنگ را بده به من.»

داد. شروع کرد به آموزش جنگ سرنیزه برای نیروها. او در حالی که از حرکت سُخمه بلند می گفت،    اما عملیات سُخمه کوتاه را انجام می داد. از نظر علی اشتباه او پذیرفتنی بود. او خیلی سال پیش این آموزش ها را دیده بود، طبیعی بود بر اثر گذر زمان آن اصطلاحات را فراموش کند. اما افسوس که تیمسار خودش این طور فکر نمی کرد و انتظار داشت دیگران هم از حرکات او تبعیت کنند!

کارش که تمام شد به طرف علی برگشت و گفت: « درسته سرکار ستوان؟»

و ستوان جوان بی هیچ ملاحظه ای گفت:« نخیر تیمسار!»

تیمسار باورش نشد درست شنیده است.  همراهانش در بهت فرو رفته بودند. علی آثار خشم را در چهرۀ سرتیپ فرمانده توپخانه می دید. احساس کرد؛ اشتباه کرده است. نباید در جلو این همه آدم، سرلشکر را چنین شرمنده می کرد. اما باز یاد آن درس نخستین افتاد و این که عادت ندارد دروغ بگوید.

– حالا که تو خوب تر می زنی بستان بزن!

تیمسار با خشم ژ-3 را به طرفش انداخت. علی آن را در هوا گرفت. سی قدم فاصله گرفت. هر چه که حس داشت به بازو و پاهایش ریخت و به مرور فن پرداخت. گرد و خاک برخاست. سرلشکر چنان مبهوت حرکات او شده بود که وقتی سه دقیقه بعد عملیات او تمام شد، با شجاعت تمام گفت: « به خدا همینه! این درسته!»

علی برایش احترام به جا آورد  و به اشاره اش گردان یک صدا گفت: « سپاس تیمسار!»

آنان که دور شدند علی آموزشش را پی گرفت وچه بسا فرو رفتن بیش تر در کار باعث شد اصلاً ماجرا را فراموش کند. برای همین، برنامه که تمام شد او به منزلش رفت تا نهار بخورد و عصر دوباره برگردد به پادگان. اما آن لحظه یکی از لحظات سر نوشت ساز برای علی بود و در آیندۀ او نقش به سزایی داشت.

ساعت دو بود که او به پادگان برگشت. از همان انتظامات گفتند: همۀ افسران باید بروند به سالن آمفی تئاتر از طرف لشگر جلسه است. رفت. همه بودند. در ردیف های جلو امیران و سرهنگان و در ردیف بعدی درجات پایین تر. او درست در صندلی های آخر نشست. تیمسار که آمد، یک راست به سمت تریبون رفت. پشت آن که قرار گرفت، خیرۀ حاضران شد، گویی دنبال کسی می گشت. بعد دست به موهای سفیدش کشید و گفت:

– بله، من سرلشگر بلد نیستم، آن ستوان بلد است!

حاضران ماندند. یعنی چه؟ منظورش چیست؟ مگر توپچی ها که می دانستند ماجرا از چه قرار است و در دل مباهات می کردند. تیمسار پرسید:

– آن ستوان کی بود؟ من اسم او را نمی دانم.

سرتیپ فرمانده توپخانه بلند شد و گفت: « ستوان صیاد شیرازی، قربان»

ستوان بلند شد و خبردار ایستاد. همه سرها به طرفش برگشت.

-بله، من رفتم دیدم این افسر زیباترین عملیات را در جنگ سر نیزه بلد است. بعد به طرف گردان های پیاده برگشت وگفت: « پیاده ها! شما که ادعایتان می شود که رزمی هستید، بیایید از این یاد بگیرید که تازه تخصصش هم نیست!»

سخن پایانی تیمسار یوسفی این بود:

-باید این عملیات زیبا را همه یگان های لشگر درست انجام دهند. تا دو هفته وقت دارید نیروهایتان را تمرین بدهید، در پایان هفتۀ دوم مسابقۀ جنگ سرنیزه در همۀ لشگر برگزار خواهد شد. مرخصید!

علی در میان ابراز احساسات دوستانش و افسران عالی رتبه ای که پیشش می آمدند و تبریک می گفتند، جلسه را ترک کرد.

روز موعود فرا رسید. تیمسار خود شخصاً از همۀ یگان ها سرکشی کرد و عملیاتشان را دید. وقتی نوبت توپچی ها رسید، دید گردان آمده اجرای عملیات است.

  

سر تا پا شور بود و نشاط. مورد توجه واقع شدن گردانشان روحیه هایشان را مضاعف کرده بود.  به فرمان صیاد شیرازی، گردان هماهنگ و یک پارچه کارش را شروع کرد. و آن قدر زیبا به وجد آمد و داد زد:

«دست نگه دارید! باید همه بیایند و از نزدیک ببینند.»

همه آمدند. تیمسار گفت: « گردان سرکار ستوان بیاید عملیاتش را انجام دهد.» گردان در جای خود قرار گرفت وعملیات سر نیزه را شروع کرد. این بار بسیار زیبا تر از دفعه پیش. گرد و خاک که نشست، تیمسار داد زد:

_گردان خیلی خوب !

فریاد « سپاس تیمسار!» در فضا طنین انداخت.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده