میگ و دیگ (41) و (42)
تونل وحشت - آزاده اصغر زاغیان وقتی ما را از زندان الرشید به اردوگاه تکریت منتقل کردند با خود فکر میکردیم که دیگر از شکنجه و شلاق در امان خواهیم بود ولی زهی خیال باطل. وقتی اتوبوس ما وارد اردوگاه شد، در پای پله یک افسر عراقی ایستاده و به هر اسیری که پیاده میشد، سیلی محکمی به گوش او مینواخت و او را به داخل تونل وحشت میانداخت.

تونل وحشت مرکب از حدود حداقل 40 نفر با کابل و شلاق بود که راهرویی باز کرده و اسرایی را از وسطشان رد می‌شدند، با کابل  و شلاق به شدت مي‌زدند.

هنوز نوبت من نشده بود. از شیشه اتوبوس تماشا می‌کردم. یکی از اسرا در داخل تونل وحشت مشغول کتک خوردن بود. اسیر بعدی پس از خوردن سیلی به جای آن‌که از وسط تونل وحشت بگذرد، چون شلاق بدست‌های دیوار مرگ هنوز مشغول زدن نفر قبلی بودند از فرصت استفاده کرد و به سرعت از پشت دیوار مرگ خودش را به اسرای کتک خورده رسانید.

من از این زرنگی او خنده‌ام گرفت ولی این خنده خیلی دوام نیاورد، چون یکی از سربازان عراقی متوجه حرکت این اسیر شد و با فریاد گفت:

بگیریدش… بگیریدش…

به دنبال آن یکی از سربازان عراقی به داخل اسرای کتک خورده رفته و یقه او را که نشان کرده بود، گرفت و به داخل تونل وحشت انداخت.

 

موازنه

سرهنگ علی قمری

 

یکی از کارهای پرخرج و سنگین دفاع مقدس، ساخت جاده جزیره مجنون بود. این جاده حداقل نیم متر و حداکثر دو متر از سطح آب بالاتر بود و مهندسان ایرانی مجبور بودند برای حفظ این جاده هر 50 یا 60 متر، یک لوله به قطر یک متر کار بگذارند. از طرفی داخل آب به شکل باتلاق بود. گاهی ده‌ها کامیون خاک ریخته می‌شد و هنوز جاده زیر آب بود.

در این عملیات بیش از سه هزار دستگاه کامیون مشغول آوردن سنگ و ماسه از رامهرمز و اطراف خرمشهر بودند و زمین جزیره این خاک‌ها را می‌بلعيد.

یک روز، سرهنگ اقارب پرست جانشین عملیات لشکر 92 برای سرکشی به محل استقرار ما آمد. یگان ما، نزدیک‌ترین نیرو به محل جاده سازی بود و ما مرارت و سختی کار رانندگان را از نزدیک ناظر بودیم. سرهنگ اقارب پرست در مورد نحوه کار و اوضاع منطقه از من سؤال کرد.

در جواب ایشان گفتم: از یک مسئله بسیار نگرانم.

سرهنگ اقارب پرست که منتظر شنیدن یک خبر نظامی یا مشکل آرایشی نيروهاي خودي بود با دقت پرسید:

– چه مسئله‌ای قمری جان؟

من با یک حالت جدی و حق به جانب گفتم: من نگران تعادل کره زمینم. می‌ترسم با این‌همه خاک و سنگی که در این نقطه به زمین می‌ریزند، تعادل کره زمین به هم بخورد و ما واژگون بشویم.

سرهنگ اقارب پرست که یک افسر جدی بود و انتظار شنیدن چنین جمله‌ای را نداشت، ابتدا سعی می‌کرد که برخود مسلط بشود ولی خنده زورش بیشتر بود و او شروع به خندیدن کرد و بعد از لحظاتی گفت:

– هیچ بعید نیست، ما که موازنه زمان را به نفع خود عوض کرده‌ایم. اگر موازنه زمین به هم بخورد اتفاق مهمی رخ نداده است.

 

 

منبع: میگ و دیک2، سرهنگ پور بزرگ وافی، علیرضا، 1392، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده