در کمین گل سرخ
علی به عنوان نفر اول دورۀ رنجری اعلام شد. او بالاترین امتیازات این دورۀ طاقت فرسا را کسب کرده بود. طبیعی بود که همۀ هم دوره ای هایش به حال او غبطه بخورند. آنان می دانستند به زودی او در مراسم فارغ التحصیلی از دست شاه تفنگ دوربین دار جایزه خواهد گرفت، جایزه ای که می تواند در آینده جاده های ترقی صاحبش را هموار کند و...!

                                          

بخش چهارم: نفر اول دوره رنجری؛ جایزه ای که تقدیر نصیبش نکرد

در زد. صدای بفرمایید سرگرد را که شنید، داخل دفتر شد احترام به جا آورد و خبر دار ایستاد. سرگرد دست هایش را پشت کمر گذاشته بود ودر طول اتاق قدم می زد. چند بار زیر چشمی به علی نگاه کرد و باز به قدم زدن ادامه داد. لحظاتی چند این گونه گذشت تا این که برگشت به طرف علی:

– که این طور، از تو گزارشاتی به ما رسیده.

این را گفت و باز قدم زدنش پی گرفت. یک لحضه دل علی ریخت. گمان کرد بهانه ای یافته اند تا از ادامه دوره محرومش کنند. تا این که شنید:

– بله، به ما گزارش رسیده که تو امتیازت از همه بیشتره!

علی نفس راحتی کشید.

– ولی به قیافه ات نمی آد!

این از شیوه های برخوردش بود. او با این برخوردها نیرو را از نظر روحی و روانی ارزیابی می کرد.

– پیشنهاد شده تو را ارشد کنیم، اما من مخالفم. من فکر نمی کنم تو بتوانی از پسش بر بیایی. نظر خودت چیه؟

علی که حالا باز آرامشش را باز یافته بود، لبخندی زد و گفت: « لابد شما بهتر می دانید جناب سرگرد! تازه من که دنبال این چیزها نیستم.»

 

– یعنی تو نمی پذیری؟

– چرا جناب سرگرد، اگر مسؤولیت بدهند وظیفه ام را انجام می دهم.

سرگرد یک بار دیگر طول دفترش را پیمود:

– این پسره، رفیقتان عرضۀ ارشدی در دورۀ رنجری را نداره. بنا بر این از فردا تو ارشدی. حالا می توانی بروی!

علی احترام گذاشت و به سوی در برگشت که شنید: «شیرازی!»

برگشت.

تو زیاد قوی نیستی. ضعیف هستی ولی امتیاز بیشتری آوردی. هرچند بر آورد من این است که تو نمی توانی گروهان را اداره کنی اما ترجیح می دهم که منتظر بشوم ببینم چه می کنی. مرخصی!

علی در این دو هفته سومین نفری بود که برای ارشدی انتخاب می شد؛ دو نفر قبلی هر کدام بیش تر از یک هفته نتوانسته بودند دوام بیاورند. اما او در اولین مسؤولیت خود در ارتش، خوش درخشید. او در نظر هم دوریهایش آن قدر دوست داشتنی بود که با جان دل خواسته هایش را به جا آوردند و به دستوراتش عمل کنند. طوری که تا پایان دوره به عنوان ارشد آنان ماند و در کنار آنان روزهای سخت دوره تکاوری را گذراند. روزهایی که با تجهیزات کامل در کوه بابا کوهی در زیر تیغ آفتاب، باید هفت قله را فتح می کردند.

بالاخره آخرین روزهای آن دورۀ افسانه ای در کویر گذشت. بالگردها، دانشجویان را از شیراز سوار کردند و مدت ها در آسمان گرداندند تا آن که هنگام آن شد که بپرند پایین. در یک لحضه آسمان پر از چتر شد. آنان وقتی که به زمین رسیدند، خود را در دل کویر بر هوت یافتند. تا چشم کار می کرد خشکی بود و رمل های تشنه. از خورد و خوراک تنها یک قمقمه آب داشتند وسه تا شکلات برای سه روز زندگی و راهپیمایی. آنان باید هفتاد و دو ساعت بعد طبق مختصاتی که داده شده بود، در روستایی به نام گل سرخ در توابع ابر قو، منتظر بالگردها می شدند.

علی، یارانش را گرد هم در آورد و به جمعشان نظم و انظباط بخشید. تذکر داد کسی نباید تک روی کند. باید به کسی که زانوهایش آب آورده کمک کنند تا از ستون جا نماند. توضیح داد: « بچه ها آدم در سختی ها جوهرۀ انسانی خودش را نشان می دهد، حواسمان جمع باشد که ان شاإلله این دوره را با خاطرات خوشی از فداکاری هایمان ترک کنیم!»

بعد از تذکرات وسفارشات لازمی که ارشد دانشجویان بیان کرد، ستون راهپیماییش را به سوی ده گل سرخ آغاز کرد. آنان شب ها که هوا خنک بود و آسمان مملو از ستاره، حرکت می کردند وروزها به همراه گرمای آتشین، به استراحت می پرداختند. تشنگی وگرسنگی امانشان را بریده بود. اغلبشان از شدت گرسنگی به شکار جانوران و خزندگانی مانند مار، لاک پشت و… می پرداختند.

شب دوم، از روی درۀ عمیقی گذشتند که روی آن پلی بسته شده بود به عرض15 تا 20 سانتی متر. عبور از آن بسیار ترسناک و دلهره آور بود که خوشبختانه همه به سلامت گذشتند. اما روز سوم صبح هنگام، وقتی که در طول دره ای راه می پیمودند، ناگهان کمین خوردند وبا گروه ضربت درگیر شدند که با سنگ و چوب به سراغشان آمده بودند. هر چند در این حادثه سر و دست تعداد از دانشجویان شکست، اما توانستند نجات پیدا کنند و ساعتی بعد از دور سیاهی چهار دیواری را ببینند که در جهنم کویر نشان از آبادی و زندگی داشت.

شوق و زندگی به زانوان خسته و پاهای تاول زده جان بخشید و ستون سرعت گرفت و کم کم نظم و انظباط به هم خورد و همه کوشیدند تا زود تر به آن چهار دیواری برسند. هنگام ظهر نخستین کسان گروه، به نزدیکی آن رسیدند و توانستند تابلویش را بخوانند: «قهوه خانه گل سرخ»

و شنیدند؛ صدای بالگرد از دور می آمد!

بالاخره، دوره رنجری با تمام سختی ها و طاقت فرسایی هایش به پایان رسید. اکنون جوانانی که این دوره را گذرانده بودند، خوشحال بودند و به خود مباهات می کردند، که مباهات هم داشت. گذر موفق این دوره، به نوعی آزمونی بود تا نشان دهند اینان زبده های آن دوره از دانشکده بوده اند وچه بسا امیران ارتش در آینده ار میان آنان باشند. و علی صیاد شیرازی زبدۀ این زبدگان بود!

علی به عنوان نفر اول دورۀ رنجری اعلام شد. او بالاترین امتیازات این دورۀ طاقت فرسا را کسب کرده بود. طبیعی بود که همۀ هم دوره ای هایش به حال او غبطه بخورند. آنان می دانستند به زودی او در مراسم فارغ التحصیلی از دست شاه تفنگ دوربین دار جایزه خواهد گرفت، جایزه ای که می تواند در آینده جاده های ترقی صاحبش را هموار کند و…!

اما این طور نشد، گویی تقدیر چنین بود کسی که قرار است در آینده امیر ارتش اسلام باشد، از دست طاغوت چیزی نگیرد تا فردا  نکته گیران بهانه ای برای ژاژخایی نداشته باشند!

برای معرفی نماینده دانشجویان به شاه، امتیازات دو دورۀ چتر بازی و رنجری را با هم حساب کردند که در نتیجه فرد دیگری با اختلاف ناچیزی از امتیازات علی، به عنوان نفر اول معرفی شد. علی نیز پذیرفت، اما سرگرد فرمانده گروهان نپذیرفت:

من نمی دانستم؛ همین تقدیر هم زیباست. از هر نظر حق من بود که اول بشوم، آن نفر اول هم امتیازاتش بد نبود، ولی چون پسر عموی او در آنجا استاد بود. نمرات را طوری داده بودند که اول بشود. این را فرمانده گروهان فهمیده بود که اول شدن حق من بوده، فرصتی پیدا کرده بود و بررسی کرده بود. وقتی که به تهران برگشتم، آمد در گوش من گفت: فلان کس، بررسی کردند که تو می توانی اول بشوی. بروم کاری کنم تا اول بشوی و ازاعلیحضرت چیزی بگیری؟

با لطف خدا، روی نفرتی که از این فرمانده گروهان داشتم، (هنوز به نفرتم از شاه نرسیده بود، یعنی تا آن موقع هنوز دوزاری ام نیفتاده بود که وضع چطوری است و در این موضع نبودم). گفتم: نه نمی خواهم. من از حق کسی نمی خواهم، نیاز ندارم.1

منبع: در کمین گل سرخ، مومنی، محسن، سوره مهر، 1382، تهران

   

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده