میگ و دیگ (39) و (40)
آهنگران - آزاده علیرضا بصیری جزی تازه به منطقه رسیده بودم. مسئولان لشکر به احترام ما برنامه­ای در مسجد دارخوین برگزار کرده و از آقای آهنگران به عنوان مداح دعوت کرده بودند. با آن­که بیش از 20 ساعت در اتوبوس بودیم و خیلی خسته، نمیخواستم فیض دیدار آقای آهنگران و دعایکمیل او را از دست بدهم. چون هر چه باشد من هم مداح بودم و باید از یک مداح استاد درس­هایی فرا می­گرفتم.

با این اشتیاق وارد حسینیه­ای که حدود چهار کیلومتر بعد از دارخوین شدیم. اولین برنامه نماز جماعت بود. نماز اول برگزار شد. دعای بین الصلاتین اجرا شد. نماز دوم با همان عشق و خلوص در آن جمع بیش از پنج هزار نفری به پایان رسید. هر لحظه به ساعت موعود که دیدار آقای آهنگران بود نزدیک و نزدیک­تر شدیم. طبق عادت همیشگی بعد از نماز سرم را به سجده گذاشتم و شروع به گفتن ذکر همیشگی کردم.

وقتی سرم را بلند کردم، احساس کردم که رزمندگان در حال ترک حسینیه هستند. نفر سمت راستی من دست به دست من دراز کرد و گفت:

– برادر، خیلی التماس دعا…

نفر سمت چپی من در حالی که به نفر سمت راستی من می­گفت: نور بالا می­زنه! حتماً شهید می­شه… مرا در آغوش گرفت و بوسید و گفت:

– برادر، مرا هم دعا کن…

این دو نفر از من جدا شدند و به طرف در خروجی رفتند. بقیه رزمندگان هم به ترتیب حسینیه را ترک کردند. می­خواستم از یکی از بچه­­ها بپرسم: آهنگران چی شد؟ چرا دعای کمیل برگزار نشد؟

قبل از آن­که کسی را برای سوال پیدا کنم، نگاهی به ساعت کردم. تازه متوجه شدم که من بیش از دو ساعت در همان حالت سجده خوابیده بودم!

هر کسی به فکر خودشه

سرهنگ علی قمری

وقتی در جزیره مجنون خمپاره­ای وسط سفره صبحانه خورد و اقارب پرست و یارانش شهید شدند، ما خیلی ناراحت شدیم و واقعاً لحظات سخت و نفس­گیری داشتیم. یکی از بچه­ها در تلخ­ترین و غمگین­ترین حوادث، دنبال سوژه­ای بود که بقیه را بخنداند. او وقتی وضعیت پریشان من و سایرین را به خاطر شهادت سرلشکر اقارب پرست و یارانش ديد به طرف من آمد و گفت:

– جناب سروان، جنگ که تمام نشده، ما باید به فکر بعد از این لحظه باشیم. اگر قرار باشد در مقابل شهادت هر یک از دوستان انگیزه نبرد را از دست بدهیم، نمی­توانیم در مقابل دشمن ایستادگی کنیم.

او راست می­گفت. وقتی سر صحبت را آغاز کرد، فهمیدم به سوژه خنده­داری رسیده و می­خواهد ما را از این افکار مغشوش خارج کند. در این حال سرباز امربر با حالتی آشفته از سوله خارج شد. هم رزم ما او را صدا كرد و گفت:

– چرا این همه ناراحتی؟ چه شده؟

آن سرباز که یک روستایی ساده­ای بود، گفت:

– سرگروهبان، به خدا من بی گناهم!

– سرگروهبان پرسید: یعنی چه؟ چرا بی­گناهی؟

– سرباز گفت: به خدا من استکان­ها را نشکستم. وقتی خمپاره منفجر شد، سینی از دستمم افتاد و استکان­ها شکست. تو را به خدا به من اضافه خدمت نزنید. وقتی برم مرخصی، 10 تا لیوان می­خرم و برایتان می­آورم.

با شنیدن این حرف منتظر حرکت بعدی سرگروهبان نشدم و پشت به آن‌ها کردم و چند متر دورتر شدم و در حالي كه مي‌خنديديم با خود گفتم:

– واقعاً ضرب المثل با ارزشی است که می‌گوید: هر كي به فکر خویشه، کوسه به فکر ریشه. ما گرفتار این مصیبت عظیم شده‌ایم و سرباز نگران لیوان‌هاي شکسته است.

 

منبع: میگ و دیک2، سرهنگ پور بزرگ وافی، علیرضا، 1392، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده