در کمین گل سرخ
بخش سوم: انتخاب رسته توسط فرمانده؛ توپخانه به جای پیاده وقتی دانشجویان گروهان های دیگر فهمیدند ماجرا از چه قرار است، بچه های گروهان10 را به اصرار و خواهش سر میزهای خودشان بردند و آن روز سحری را با هم خوردند و به پیشواز صبح رفتند. آن سحر، مهربانی در همۀ دل ها خانه کرده بود، دل هایی که در ماه خدا مهمان خدا بودند!

اما خبر این ماجرا سرگرد را جداً برآشفت. بعد از مراسم صبحگاه گروها نش را نگهداشت.

او آمد سخنرانی کرد و گفت: دانشجویان توجه کنند که همین خدمت شبانه روزی ما و زحمتی که می کشیم، روزۀ ماست و عبادت ماست. دانشجو چه معنی دارد که خودش راضعیف کند؟ از صبح تا عصر درس دارد، در کلاس ها می خواهید مطالب را یاد بگیرید؛ اما با شکم گرسنه که نمی شود مطالب علمی را فهمید؛ پس بنا بر این کسی امسال روزه نمی گیرد! من دستور داده ام که جیرۀ گروهان ما را در سحری قطع کنند.

البته به این هم بسنده نکرد، در دفترش کوشید روزۀ بعضی از دانشجویان را بشکند، اما موفق نشد. پس به علی توپید:

-این کارها چه معنی داره؟ می دانید از این بچه ننه بازی هاتان برداشت سیاسی میشه و ممکنه برای همه تون درد سر درست کنه؟

نه؛ او نمی دانست. اصلاً در آن ایام که او بیست و سه سال داشت، در خط این چیزها نبود. وقتی هم نداشت به این چیزها فکر کند.از صبح تا شب می کوشید بنیه علمی و فیزیکی خود را تقویت کند تا فردا که از دانشکده رفت یک افسر لایق و توانا باشد.

گفت: « جناب سرگرد، من حرف های شما را نمی فهمم. بچه ها همه مسلمانند و می خواهند روزه بگیرند و فکر می کنند کسی نمی تواند آن ها را از دستورات خدا و پیغمبر باز بداره، همین!»

آن روز خبر ماجرای سرگرد و گروهانش، دهان به دهان گشت و در همۀ دانشکده منتشر شد. سرگرد تازه فهمید دست به کار خطرناکی زده است؛ شاید همه دستور از بالا رسید. پس در هنگام عصر که وقت استراحت بود، با دست پاچگی همه بچه ها را جمع کرد، لحن محربانانه به خود گرفت و گفت:

بچه ها خوب بود! من می خواستم ببینم از دانشجویان چه کسانی روزه می گیرد و کدام یک از دانشجویان در روزه گرفتن  مقاوم هستند، این بود که آن دستور را دادم!

اعلام کرد دستورش را لغو کرده وهر کس بخواهد، می تواند هر چقدر که دلش بخواهد روزه بگیرد!

هر چه که بود، روزگار خوب دانشجویی رو به پایان بود. اکنون هنگام جدایی دوستان  از هم بود و باید دانشجویان بر اساس علاقه و اندوخته های تحصیلی شان، رسته های خدمتی خود را انتخاب می کردند. علی تصمیم گرفته بود رستۀ پیاده را برگزیند. سرگرد وقتی از تصمیم او با خبر شد، گفت: « پسر، تو اشتباه می کنی !. تو با این ذهن قوی ریاضی که داری باید رستۀ توپخانه یا مخابرات را انتخاب کنی. من می دانم تو در این طور رسته ها  رشد می کنی.»

اما علی زیر بار نفرت و گفت: «من می خواهم یک افسر رزمی باشم.»

فرمانده گروهان همچنان به من علاقه مند بود. البته این علاقه یک طرفه بود. او حتی یک روز جمعه آمد پادگان ماند که با من صحبت بکند  که بهتر است رستۀ توپخانه را انتخاب بکنم به جای رستۀ پیاده. اما هر چه بحث کرد، (نپذیرفتم.)

ما رفتیم دورۀ رنجر و چتر بازی در شیراز ببینیم. من دنبال این بودم چون افسر پیاده می شوم، در شیرازخانه بگیرم. یک دفعه دیدم که خطاب به من نوشته فلان کس! رستۀ تو رادیدم، رستۀ تو توپخانه شد. ما باز ناراحت شدیم و (از او) بیش تر بدمان آمد. البته تقدیر به نفع من شد که وارد توپخانه شدم. شما ببینید خدا چه طوری می خواهد! اگر خدا خواهد عدو شود سبب خیر. او اصلاً با مرام من نمی خواند، با آن مکتبی که با آن آشنا شده بودم نمی خواند، ولی خوب در دل او مهر عجیبی از من افتاده بود و می خواست همیشه مرا به نحوی پشتیبانی کند.

دورۀ تکاوری (رنجری) بسیار سخت بود و طاقت فرسا. این نخستین بار بود که این دوره با این کیفیت در ایران برگزار می شد. « زندگی در شرایط سخت» موضوع این آموزش بود که بر اساس برنامۀ تفنگداران آمریکایی تنظیم شده بود که آن روز ها خود در باتلاق ویتنام گرفتار بودند.

افسران جوان هر روز ساعت5/3 بامداد آماده ورزش صبحگاهی می شدند و با ده کیلومتر دویدن در خیابان های شیراز، روز خود را آغاز می کردند؛ روزی بسیار پر تحرک و پر تلاش که تا ساعت 24 ادامه داشت با برنامه های مانند: جنگ تن به تن، جنگ سر نیزه، جنگ خون، راهپیمای در شب، عبور از پل مرگ، پیاده کردن نقاط حساس با استفاده از قطب نما و…

گرمای کشنده کویر، کمبود تغذیه، کم خوابی، خستگی مفرط، گرمازدگی، آب آوردن کاسۀ زانوها، اسهال خونی و دیگر بیماری های مزمن همه و همه دست به دست هم داده بودند تا دوره رنجری را آرزویی دست نیافتنی جلو دهند و هر روز تعدادی از داوطلبان غربال شوند و از ادامه دوره باز مانند.

اما علی عزمش را جزم کرده بود که حتماً این دوره را به پایان برساند. جثۀ ورزیده ای که داشت، مقاومت اعجاب آورش در برابر بی خوابی و گرسنگی و آرامش مثال زدنی اش، سرمایه های او بودند برای تحمل هر نوع سختی.

اذان صبح درست سر ساعت5/3 بود. یعنی درست زمانی که گروهان آماده ورزش می شد. علی و چند نفر دیگر خیلی زود از خواب بیدار می شدند و وضو ساخته و آماده بودند. هنگامی که بانگ الله اکبر از گلدسته های مساجد شهر تولد صبح را نوید می داد آنان نماز را به جا می آوردند و با کم ترین تأخیر در دسته های خود جا می گرفتند وبا روحیۀ بشاش مشغول ورزش می شدند.

همه لحضه لحضه لاغر تر می شدند، ضعیف تر می شدند ولی ما البته هم چنان جلو می رفتیم. چند بار موقع نماز صبح سر سجده خوابم گرفته بود، از آن خواب هایی که وضو باطل می شود. می رفتم وضو می گرفتم و می آمدم نماز را از سر می گرفتم. از شدت خستگی و بی خوابی طاقت فرسا بود، ولی خوب نماز می آمد جلو و چه برکتی داشت این نماز!

همه این ها از نگاه تیزبین سرگرد ارزیاب و گزارشگرانش پنهان نبود. روز سیزدهم بود که بلندگو اعلام کرد علی صیاد شیرازی به دفتر ارزیابی مراجعه کند. رفت.

منبع: در کمین گی سرخ، مومنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده