در کمین گل سرخ
بخش دوم: مشکل روزه داری!! با همۀ علاقه ای که به ارتش داشت، فکر می کرد آیا بهتر نیست تا دیر نشده عطای نظام را به لقایش ببخشد؟ احساس می کرد در دو راهی قرار گرفته است. در همین وقت اندیشه دیگری در گوشه ای از ذهنش جان گرفت و گسترش یافت:

زمزمۀ دیگری، که خیلی خطرناک هم بود، این بود که می گفت؛ نکند شما اُمُل بار آمده اید، نکند شما عقب افتاده هستید؛ اوضاع تغیر کرده و  این را جامعه نمی پسندد که مادر و خواهر آدم چادری باشند.

حال او می دید باورهایش فرو می ریزند و او سر گردان و متحیر مانده است. اما طولی نکشید که باز هم آن دست غیبی نمایان شد و این بار نیز در سر بزنگاه راه راست را به او نمایاند.

این تقدیر چقدر زیباست وچقدر تعیین کننده برای سرنوشت انسان، که اگر خدا بخواهد، شخص واقعاً هدایت می شود! از این حالت سر خوردگی و ضربه خوردن و بر سر دوراهی بودن من، فقط پنج دقیقه طول کشید.

نظام ستون که برهم خورد، علی فهمید سخنرانی سرگرد تمام شده است و دانشجویان به طرف آسایشگاهایشان می روند. او چنان در خود فرو رفته بود که قدرت هیچ حرکتی را نداشت و می خواست در همان جا بنشیند و تکلیف خود را یک سره کند که شنید:

-گروهان10 بماند.

صدای سروان بود. همان فرمانده مؤدب و دوست داشتنی گروهان. او روی پله ها ایستاده بود، جایی که چند لحضه پیش سرگرد در آن جا سخنرانی می کرد. صورت سفیدش سرخ بود و رگ های گردنش بیرون زده. سروان خشمگین بود. آیا چه اتفاقی افتاده است؟ لحظاتی هیچ نگفت. تنها لبش را می گزید و به شاگردانش می نگریست. لحظات به کندی گذشت تا این که لب باز کرد:

-دانشجویان توجه کنند! برادرها، ما افتخار می کنیم که مادرمان چادریه! ما افتخار می کنیم که خواهرمان چادریه! من افتخار می کنم که همسرم چادریه! والسلام. حالا بفرمایید آسایشگاهتان !

یک دفعه آرامش به من دست داد و برگشتم به حال خودم و به ایمان خودم و این بار محکم تر!

اتفاقاً فردا در مراسم، وقتی که علی در جایگاه تماشاچیان تعدادی خانم های با حجاب و چادری دید، فهمید در انتخاب اشتباه نکرده است بلکه اگر کسی پایه های اعتقادیش محکم باشد در دانشکدۀ افسری نیز می تواند رشد کند.

از قضا او بعد ها محیط دانشکده را بسیار پاک دید و اندوخته هایش از آن جا باعث شد شخصیتش روز به روز مستحکم تر شود و به عنوان یک دانشجوی مفید به مسائل شرعی شناخته شود. خودش می گفت:

مثل این که این سه سال در حوزه بودم. چرا؟ چون فضا فضایی بود که هرکس زمینۀ اعتقادی داشت می توانست محکم بماند، فقط باید در این فراز و نشیب ها، توکلش به خدا باشد و لنگرش نماز باشد و به این ترتیب خودش را حفظ بکند. این هم یکی دیگر از مصادیق بارز نقش نماز. چون ما فقط نماز می خواندیم. به این ترتیب این نماز، این جور جاها خودش را نشان می داد و امداد الهی ظاهر می شد و ما را در مسیری که در معرض پرتگاه بود، حفظ می کرد.

از نظر او تنها ایراد دانشکده این بود که فرایض دینی رسمیت نداشت، هر چند کسی مانع انجام فرایض دینی نمی شد و به قول سرگرد، موسی به دین خود و عیسی به دین خود بود! اما گاهی اتفاق می افتاد که همین سرگرد به بهانه ای مزاحمت ایجاد می کرد.

این سرگرد به جای سروان، فرمانده گروهان شده بود. او متهم بود که تعلق به فرقۀ بهائیت دارد. از حق نباید گذشت که نسبت به علی ارادت داشت و معمولاً سعی می کرد به قول خودش هوای او را داشته باشد! اما هر چه که بود، علی علاقه ای به او نداشت. شاید این به علت واکنش های او در برابر بعضی از مسائل دینی بود. مانند آن اتفاقی که در ماه رمضان سال آخر افتاد:

در آن ایام، علی به در خواست سرگرد  در بعضی از امور گروهان همکاری داشت. مانند تنظیم لوحۀ نگهبانی و… وقتی که ماه رمضان آمد، علی اسامی دانشجویانی را که می خواستند روزه بگیرند، گرفت آن گاه برای این که آنان هنگام بیدار شدن برای سحری مزاحم دیگران نشوند، نموداری تنظیم کرد که تخت و اتاق آنان مشخص شده بود و پاسدار آسایشگاه می توانست بدون مزاحمت بیدارشان کند.

علی خوشحال از ابتکارش، نمودار را به دفتر فرمانده گروهان برد. سرگرد وقتی آن را دید با بی اعتنایی پرسید: این دیگه چیه؟

علی توضیح داد. اما سرگرد آن رابه کنار انداخت و گفت: امسال کسی روزه نمی گیرد!

خشم سرا پای علی را فرا گرفت. طوری که در آن لحضه حاضر بود پشت پا به همۀ سوابقش بزند اما این اهانت را نپذیرد:

خدا می داند که من جاهایی شده که با یک جرقه ایمانم چند برابر شده است… تا فرمانده گروهان این کار را کرد یک خشم درونی در من به وجود آمد و یک آمادگی برای دفاع از عقیده و ایمانم؛ وآماده شدم برای این که هر چه می خواهد بشود. در چنین حالتی، هیچ برایم مهم نبودکه بعد از سه سال زحمت کشیدن من را بیرون کنند.

-مگه میشه روزه نگیرند؟ روزه واجبه!

-حالا می بینید که می شه!

خبر به زودی در گروهان پیچید:

-فرمانده گروهان روزه گرفتن را غدغن کرده!

-مگر می تونه؟

-لابد می تونه که این طور گفته!

آن روز کسی از گروهان 10 برای ناهار به رستوران نرفت. علی به اشپزخانه اطلاع داد؛ ناهار آنان را برای سحرشان نگه دارند.

سحر همۀ گروهان به رستوران آمده بودند. حتی آنانی هم که تا آن روز هیچ وقت روزه نگرفته بودند، آماده بودند تا آمادۀ روزه شوند. سر میز گروهان نشستند اما هر چه که گذشت خبری از غذا نشد؛ در حالی که غذای روزه گیران گروهان های دیگر روی میزهایشان چیده شده بود. علی بلند شد و رفت علت را پرسید. شنید:

-فرمانده گروهانتان دستور داده جیره گروهان شما برای سحری قطع شود!

عرقِ سردی بر پیشانی علی نشست. این جوانان به علت فعالیت و تحرکشان نیاز به غذای مکفی داشتند، حالا چطور باید تمام روز را بدون سحری روزه می ماندند؟ این دیگر چه لجبازی است که سرگرد می کند!

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده