خاطرات امیر سرلشکرخلبان شهید و آزاده حسین لشکری ملقب به سیدالاسراء
بخش پانزدهم: طلوع صبح آزادی روزی مدیر زندان برایم پیغام فرستاد که آماده باشم. قرار است تعدادی از نظامیان عالی رتبه از دفتر ریاست جمهوری برای ملاقات من بیایند. یکی از سرلشکرها پس از سلام و احوالپرسی رو به من کرد و گفت: ما همه چیز را راجع به تو میدانیم، ولی چون قرار است اطلاعاتی از تو به صدام حسین بدهیم، میخواهیم دقیقاً مطالب را از زبان خودت بشنویم تا اشتباهی رخ ندهد. سؤال ها مثل همیشه در مورد اسم درجه، نوع هواپیما و تاریخ اسارت بود. هنگام خداحافظی همان سرلشکر اظهار امیدواری کرد هرچه زودتر این و ضع خاتمه پیدا کند و من پیش خانوادهام برگردم. چند روز بعد صدام حسین در ۱۳ شهریور که آنها به زعم خود این روز را روز آغاز جنگ از طرف ایران می دانند، در رسانهها سخنرانی کرد و به اسم من به عنوان مدرک جنگی اشاره کرد.

بر مبنای همین سخنرانی خبرنگاری برای مصاحبه و دیدن من به زندان آمد. به شرطی حاضر به مصاحبه شدم که جواب‌ها را آن طور که می‌خواهم بدهم، و او قبول کرد. با توجه به این که رادیو و تلویزیون داشتم، از اوضاع جنگ و اخبار کاملاً مطلع بودم. خبرنگار، سؤالاتش در مورد شروع جنگ و نحوه زندگی اسرا و همچنین جنگ خلیج فارس بود. از من خواست برای دولت ایران و عراق پیام بدهم. سوالی که به نظرم مهم و خوب بود.او پرسید: اگر دوباره بین ایران و عراق جنگی رخ بدهد، تو با توجه به ۱۷ سال اسارت که کشیده‌ای حاضری در جنگ شرکت کنی؟ من گفتم: امیدوارم چنین جنگی رخ ندهد. با تجربه‌ای که دو کشور از این جنگ به دست آورده‌اند به این سادگی با هم جنگ نمی‌کنند ولی اگر با تمام این تفاصیل جنگی آغاز شود، من به عنوان یک خلبان نظامی موظفم از کشورم دفاع کنم. سپس چند عکس از من گرفتند و خداحافظی کردند. دو روز بعد مصاحبه طولانی من در چند سطر به صورت خلاصه به چاپ رسید.

      سال ۱۳۷۶ به پایان خود نزدیک می شد. ۱۵ اسفند با نماینده صلیب سرخ دیداری داشتم. تعدادی نامه از ایران آمده بود که به من تحویل دادند. هنوز از تبادل اسرا که در کنفرانس اسلامی مطرح شده بود خبری نبود. با زنگ ساعت بیدار شدم. نیمه های شب بود و من همچنان در سلولم تنهای تنها بودم… طبق معمول وضو ساختم و به نماز شب ایستادم. پس از دعا و نیایش، در آیینه کوچکی که داشتم و به دیوار آویزان بود، خودم را نگاه کردم. ریشم به سپیدی گراییده بود و موی سرم در واقع شعله پیری گرفته بود- خدایا به من صبر بده تا آنچه تقدیر تو است به خوبی تحمل کنم و خدای نا کرده شکوه و شکایتی نکنم! خدایا همانند نبی خود ابراهیم خلیل (ع) آنچنان صبری به من عنایت کن تا فقط توکلم به تو باشد و آنچه را که تو خواستی، اگرچه سوختن من باشد با رویی باز بپذیر م. خداوندا! فرمودی مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم؛ حال خدایا تو را خالصانه می‌خوانم و فقط از تو صبر می طلبم.

     در حالی این نجوا را با خدا داشتم که اشک مجال فکر کردن را از من ربوده بود. پس از لحظاتی ناگهان آنچنان ابهتی در وجودم احساس کردم که توان و قدرت تحمل چندین سال دیگر اسارت را به من داد. پس از آن با خودم قرار گذاشتم تا سال ۲۰۱۰ میلادی اصلاً به فکر آزادی نباشم. آنچه به ذهن من القاء می شد، فقط از لطف و عنایت حق بود وگرنه پس از ۱۷ سال اسارت و تنهایی که تنهایی خود بدتر از اسارت است، چگونه می توانستم عاقلانه بیندیشم و بر مصایب و دشواریها چیره شوم. در این مدت هیچگاه در نزد دشمن کوچکترین کوتاهی که ناشی از ضعف و زبونی باشد، نداشتم و همیشه سربلند و مقاوم در برابر آنان ایستادم و اینها نبود جز از عنایت مونس شب های تنهایی من.

      زمستان ۱۳۷۶ بر اثر همکاری نکردن عراق با نمایندگان سازمان ملل، آمریکایی‌ها تصمیم گرفتند بعضی از مراکز راهبردی عراق را موشک باران کنند. بلافاصله من را به یکی از خانه‌های امن منتقل کردند. قبل از من جوانی در آنجا محبوس بود که می‌گفتند از حزب بعث است، ولی با بعضی از افکار صدام مخالفت دارد. همان شب پیرمردی را به آن خانه آوردند که بجز یک پتو، یک جلد قرآن، مهر و تسبیح چیز دیگری با خود نداشت. من اینها را از سوراخ کلید هنگام رفتن آنها به دستشویی می‌دیدم. مدت ۲۴ روز را در این خانه بدون این که به هواخوری بروم سپری کردم و سپس به همراه همان پیرمرد مجدداً به زندان بازگشتیم.

     در اسفند ۱۳۷۶ دیداری با نمایند ه صلیب سرخ داشتم که عید سال ۱۳۷۷ را به خانواده‌ام و بقیه دوستان توسط نامه تبریک گفتم. سال تحویل را با استکانی آب و دعا جشن گرفتم و برای همه عزیزانم و ملت قهرمان ایران آرزوی سلامی و پیروزی کردم. سال دیگری بر سال های اسارتم افزوده شد و تجربه‌ای بر تجربه‌های گذشته‌ام اضافه گردید و موهای سرم به سپیدی گرایید. وقتی حفظ قرآن را شروع کردم، از خداوند خواستم تا کل قرآن را حفظ نکرده ا‌م به ایران بر نگردم. عید آن سال آخرین جزء را هم حفظ کردم و دیگر دلیلی برای ماندن نداشتم! دو هفته بعد از تحویل سال، ابوفرح آمد و گفت: فردا صبح با نماینده صلیب ملاقات داری. هرچه فکر کردم که این چگونه ملاقاتی است، نتوانستم بفهمم؛ زیرا معمولاً دو ماه یک‌بار این ملاقات انجام می‌شد، در حالی که از ملاقات قبلی من فقط ۲۵ روز گذشته بود.

    روز بعد، باتوکل به خدا به محل ملاقات رفتیم. پس از دو ساعت انتظار اطلاع دادند در حال حاضر نماینده صلیب سرخ در مرز خسروی است و امروز نمی‌آید. روز بعد که مراجعه کردیم، نماینده صلیب سرخ گفت: ایران و عراق توافق کرده‌اند؛ تبادل اسرا را از سر بگیرند و اسم تو هم در فهرست هست؛ ولی تاریخ دقیق انجام آن را عراقی‌ها تعیین می‌کنند. برای اولین بار بود می شنیدم؛ اسم من هم داخل فهرست تبادل رفته. برای من خبر خوبی بود، ولی از آنجایی که عراقی‌ها قبلاً هم از این کارها کرده بودند و در آخرین لحظات توافق را به هم می‌زدند زیاد امیدوار کننده نبود.

       روز ۱۳ فروردین اخبار «بی.بی.سی» و اخبار رسانه‌های ایران خبر از تبادل اسرا می دادند. از این موضوع سه روز گذشت و من همچنان در انتظار بودم. روز ۱۵ فروردین ساعت ۱۱ صبح ابوفرح آمد و گفت: شخصی از وزارت امور خارجه عراق برای دیدن تو آمده است. بلافاصله لباسی پوشیدم و به همراه نگهبان به سالن ملاقات رفتیم. جوان ۳۵ ساله ای با کت و شلوار و کراوات به همراه دو نفر دیگر در انتظار من بودند. آن جوان پس از سلام و احوالپرسی به فارسی گفت: من نماینده وزیر امور خارجه عراق هستم و از این که دید من از فارسی صحبت کردن او تعجب کردم، گفت من کارشناس زبان و ادبیات فارسی هستم و تا دو سال قبل در سفارت عراق در ایران به عنوان مترجم کار می کردم. علت آمدن من به اینجا رساندن پیغام وزیر امور خارجه به شما مبنی بر پایان اسارت و برگشت به ایران می‌باشد. حالا شما مخیرید فردا را برای برگشت به ایران اتتخاب کنید یا این که فردا به زیارت کربلا و نجف بروید و روز بعد به طرف ایران حرکت کنید. با شنیدن این خبر از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدم. اگر کسی در آنجا نبود، از خوشحالی گریه می‌کردم. در حالی که هیجان و امید در کلامم موج می زد گفتم: شما ۱۸ سال مرا اینجا نگاه داشتید و خواه یا ناخواه مرا به ایران تحویل خواهید داد، ولی شاید عمر من اجازه ندهد؛ بتوانم دوباره به زیارت کربلا بیایم. من ۱۸ سال صبر کرده‌ام یک روز هم بیشتر، پس اول می‌رویم کربلا و نجف و بعد ایران. آن جوان و همراهانش از تصمیم من خرسند شدند و با خوشحالی گفتند پس قرار ما فردا ساعت ۱۱ صبح حرکت به سمت کربلا از آنها تشکر کردم. جوان هنگام خداحافظی گفت: از این لحظه به بعد شما در مسئولیت من هستید. اگر غذایی بد است و نمی‌خواهی بخوری بگو تا دستور بدهم از بیرون برایت تهیه کنند. با این خبر چه کسی می توانست غذا بخورد و یا بخوابد؛ لذا گفتم: خیلی ممنون‌! فردا ساعت ۱۱ یکدیگر را ملاقات می‌کنیم. با رفتن جوان، ابوفرح ماند و تعدادی از اطلاعاتی های بغداد. ابوفرح گفت: ابوعلی دیگر همه چیز تمام شد و فردا به ایران برمی‌گردی، هر رفتار خوب و بد که از ما دیدی فراموش کن و ما را هم به خوبی یاد کن، ما هرچه انجام دادیم وظیفه و دستور بود. کاری از پیش خودمان نکردیم. گفتم: می‌دانم. به هر حال هر کشوری و سازمانی، مقررات و دستورالعمل های خاص خودش را دارد. زیاد فکرش را نکنید، اینها فراموش می شوند و فقط یک خوبی می ماند و یک بدی. خداوند ان شاءالله همه ما را ببخشد! ابوفرح پرسید آیا حاضری مصاحبه کنی؟ من موافقت کردم. سپس فیلم‌برداران سازمان امنیت آمدند و سؤال‌هایی را مطرح کردند که بیشتر جنبه تبلیغاتی داشت: آیا حالا که من خبر بازگشت به ایران را شنیدم تمام گذشته‌های خود را در این ۱۸ سال تنهایی و بی کسی فراموش کرده‌ا‌‌م یا نه؟ و من در جواب گفتم: آن شکنجه‌های روحی و جسمی و آن بی خبری‌ها چیزی نیستند که تحت الشعاع خبر آزادیم قرار گیرند و فراموش شوند. مصاحبه من برای آنها دلچسب نبود؛ لذا زود تمام کردند.

      به محض اینکه وارد سلول شدم، فکر این که تا دو روز دیگر در ایران و پیش خانواده خواهم بود، لحظه‌ای مرا آرام نمی گذاشت. خوشحالیم تمام شدنی نبود. شاید اگر کسی ۱۸ سال می خواست در خوشی به‌ سر ببرد، به اندازه خوشی آن لحظات کوچک من نبود. شیرینی لحظه رسیدن به خانواده را کم کم مزمزه می‌کردم و بی اختیار دانه‌های اشک خوشحالی از چشمانم سرازیر می شد. هر کار کردم آن روز ناهار بخورم، لقمه‌ای از گلوییم پایین نمی رفت. خواستم بخوابم ولی ممکن نشد. ساعت هواخوری فرا رسیده بود، گفتم اگر خدا بخواهد این آخرین هواخوری من است. روی دیوار نوشتم: امروز آخرین باری است که به هواخوری می آیم و احتمال دارد فردا به ایران بروم، خداحافظ یاران ! حسین لشگری اولین و آخرین خلبان اسیر ایرانی.

      ساعت ۱۲٫۳۰ دقیقه نصف شب پس از خواندن دعا و فاتحه برای درگذشتگان خوابم برد. در وقت مناسب برای نماز شب دیدار شدم و پشت سر آن نماز صبح را بجا آوردم. شروع به بسته بندی وسایل مورد نیازم کردم قبلاً ابوفرح از من قول گرفته بود و گفته بود که من وارث او هستم؛ لذا وسایلی را که نیاز نداشتم برای او بسته‌بندی کردم. این کار تا ساعت 5/7صبح طول کشید. آشپز صبحانه آورد و من مقداری شوربا خوردم و سپس اخبار ساعت ۸ صبح را گوش دادم. حالا همه چیز بوی ایران اسلامی را می‌دهد و من مرتب خودم را در میان انبوه مردم می‌بینم. سعی کردم مقداری بخوابم. ساعت ۱۰ صبح بیدار شدم و اطراف خودم را نگاهی انداختم. همه چیز آماده و مهیای رفتن بود. خواستم دوش بگیرم ولی آب گرم نبود. با همان آب سرد برای آخرین بار، در سلول دوش گرفتم و لباس پوشیدم و داخل سلول به قدم زدن پرداختم. لحظه‌ها سخت و سنگین می گذشت. ذهنم روی ایران و گذشتن از مرز دور می‌زد. تسبیح به دست گرفتم و مقداری ذکر خدا گفتم و صلوات فرستادم.

10:55 دقیقه ابوفرح دریجه را باز کرد و با خنده گفت: سلام، صبح بخیر! بیداری؟ گفتم: بله، منتظر و آماده!

    این اولین باری بود که عرب ها قبل از موعد مقرر به وعده گاه می‌آمدند. ابوفرح به داخل سلول آمد و من وسایلی را که برای او کنار گذاشته بودم، نشانش دادم. او گفت: همه پایین منتظر هستند. با سلول خداحافظی کن که دیگر برنخواهی گشت. در طبقه پایین، نماینده وزارت امور خارجه و همراهانش با دو ماشین تویوتای سفید منتظر من بودند. پنج نفر مسلح به کلاشینکف ما را محافظت می‌کردند. در این مسافرت، اختیار پول، زمان و مکان به دست نماینده امور خارجه بود. او در ابتدا راه نجف اشرف همه چیز، از قبیل میوه و سیگار برای ماشین‌ها تهیه کرد و حرکت کردیم. ماشین‌ها با سرعت خوبی حرکت می‌کردند. خیلی زود به شهر نجف رسیدیم. در طول سه ماه گذشته بار دوم بود که به پابوسی آقا علی (ع) می‌آمدم. این بار زیارت خداحافظی بود. سعی کردم این بار وقت بیشتری برای دیدن جلال و جبروت آقا صرف کنم تا دقیقاً تمام زوایای ضریح و صحن را در ذهنم حک کنم. خداحافظی با آقا خیلی سخت بود. ولی چاره‌ای نداشتم. از مولا خواستم وسیله‌ای فراهم کند تا بتوانم به طور آزاد با خانواده و دوستان خدمت برسم. پس از زیارت، اتومبیل‌ها به سرعت نجف را به سمت کربلا پشت سر گذاشتند. نماز ظهرم را در کنار ضریح شش گوشه امام حسین(ع) بجا آوردم و با چشمانی اشک‌بار با سالار شهیدان، خداحافظی کردم. نماز عصر را درکنار ضریح حضرت ابوالفضل العباس(ع) خواندم. برای آخرین بار ضریح را بوسیدم و از آنجا خارج شدیم. ساعت ۴ بعدازظهر برای خوردن ناهار به غذاخوری رفتیم. دسته جمعی به چند مغازه مهر و تسبیح فروشی سر زدیم. نماینده وزارت امور خارجه رو به من کرد و گفت: مهر انتخاب کن! گفتم: قبلاً خریده‌ام. گفت: اشکالی ندارد. آقای صدام حسین گفته هر چه می‌خواهی خرید کن! با اصرار چند عدد مهر برداشتم. نماینده به مهر فروش گفت: دو بسته مهر برایم بسته بندی کند و از نگهبان خواست آنها را داخل ماشین بگذارد. او گفت: احتمال دارد به دیدن آقای خامنه ای بروی، بهتر است سوغانی کربلا داشته باشی.

      چیزی به غروب آفتاب نمانده بود که به بغداد رسیدیم. ابوفرح به نماینده گفت: ریش و موی سر ابوعلی بلند است، برویم آرایشگاه تا اصلاح کند. بلافاصله راننده جلو یک آرایشگاه نگه داشت و نگهبان‌ها  رفتند داخل و هرچه مشتری داخل بود بجز آنها که زیر تیغ سلمانی بودند از آنجا بیرون کردند. شش نفری داخل سلمانی شدیم. صاحب آرایشگاه فهمید اینها امنیتی هستند و شخص مهمی را آورده‌اند. خودش دست به کار شد و ظرف ۲۵ دقیقه سر و صورت مرا مرتب کرد. ساعت ۸ شب در محوطه زندان بودیم. ابو فرح به دو نفر از نگهبانان دستور داد وسایل مرا از داخل سلول بیاورند. من وسایلم را داخل یک ساک که ابوفرح روز قبل برایم خریده بود و یک کیسه نایلونی برنج که خودم برایش دسته دوخته بودم، بسته‌بندی کرده بودم. نگهبان ها وسایل را در صندوق عقب ماشین قرار دادند و آخرین خداحافظی را با زندانی که بخشی از عمر و جوانیم را در آن سپری کرده بودم، انجام دادم. اتومبیل ها از مسیر شهر (بعقویه) با سرعت هرجه ممکن خودشان را به مرز رساندند. ساعت 30/11 دقیقه شب در ۲۰ متری مرز توقف کردیم. از آنجا می‌توانستم سرباز نگهبان ایرانی را که  در حال نگهبانی بود، ببینم. عکس امام (رہ) به همراه عکس مقام معظم رهبری، در آن سوی مرز به چشم می‌خورد. در این طرف مرز هم عکس بزرگ صدام حسین بود که رو به سمت ایران نماز می خواند. پنج دقیقه‌ای نگذشت که ماشینی به طرف ما آمد و شخصی از آن پیاده شد. قبلاً عکس او را در روزنامه و تلویزیون دیده بودم. بلافاصله او را شناختم. وزیر امور خارجه عراق بود. به طرف او رفتیم و پس از رسیدن به هم، مرا در آغوش گرفت و مصافحه انجام دادیم. آنگاه مرا به سمت ماشین خود راهنمایی کرد. داخل ماشین که نشستیم. معاون وزیر گفت: با تیمسار نجفی، رئیس کمیسیون اسرا و مفقودین، قرار گذاشتیم که تبادل فردا ساعت ۱۱ صبح انجام شود. ما در اینجا هیچ گونه امکاناتی نداریم، لذا برمی‌گردیم و شب را، در چهل کیلومتری باشگاه افسران سپاه دوم عراق، بیتوته می‌کنیم. دوباره به داخل خاک عراق برگشتیم. ساعت ۱۲ شب به سپاه دوم عراق رسیدیم. رئیس باشگاه افسران از ما استقبال کرد و در این لحظه معاون وزیر برای اولین بار مرا به رئیس باشگاه و امیران ارتش عراق – به نام ژنرال لشگری – معرفی کرد. شام مفصلی برای ما تدارک دیده بودند. پس از صرف شام، همراهان من قصد رفتن به بغداد را داشتند. برای همیشه از آنها خداحافظی کرده و حلالیت طلبیدم. ابوفرح گفت: صبح برمی‌گردد، لذا با او خداحافظی نکردم. وزیر گفت: فردا برای استقبال از تو، تیمسار نجفی مراسم ویژه‌ای ترتیب داده است و از من خواست آمادگی داشته باشم. تا ساعت 5/2 بعد از نیمه شب با معاون وزیر در مورد اسیران و دیگر مسائل صحبت می کردیم. وقت خواب بود. اتاق را به من نشان دادند و قرار براین شد همه ساعت هفت برای خوردن صبحانه آماده باشیم. از پنجره اتاق بیرون را نگاه کردم، متوجه شدم تعدادی نگهبان مسلح اطراف باشگاه و پشت پنجره اتاق من در حال قدم زدن هستند. روی تخت دراز کشیدم، ولی خوابم نمی‌برد. با توجه به صحبت وزیر که گفت: فردا مراسم ویژه‌ای تدارک دیده‌اند، بلند شدم و تصمیم گرفتم؛ متنی برای سخنرانی آماده کنم. با توجه به اینکه مدت ۱۰ سال پیش از جدا شدن از دیگر خلبانان، فارسی صحبت نکرده بودم، لذا از این نظر کمی ضعیف شده بودم. چند سطری در مورد وضع خودم و اوضاع و احوال اسارت و نحوه رفتار عراقی‌ها نوشتم. نزدیک ۴ صبح به خواب رفتم و5/6 برای نماز صبح بیدار شدم. ساعت ۷ لباس پوشیدم و معاون وزیر را در سالن، ملاقات کردم. به اتفاق سر میز صبحانه نشستیم. در همین زمان ابوفرح از بغداد بازگشت و وزیر با دیدن ساک های من به ابوفرح گفت: آیا پول نداشتید برای ژنرال یک ساک خوب بخرید. ابوفرح جوابی نداشت. وزیر در ماشین خودش یک ساکت برزنتی مسافرتی داشت. بلافاصله دستور داد آن را آوردند و وسایل کیسه نایلونی را داخلی آن خالی کردم. ساعت ۸٫۳۰ صبح ۱۷ فروردین سال ۱۳۷۷ بود. به اتفاق به سمت مرز ایران حرکت کردیم. ۹ صبح به مرز رسیدیم و مرا در فاصله ۱۰۰ متری مرز به داخل یک دفتر راهنمایی کردند. در آنجا خبرنگاران صلیب سرخ سؤالاتی کردند که پاسخ مناسب داده شد. اکثر سؤال های آنها در رابطه با جنگ و نحوه اسارت و شکنجه کردن بود. یکی از کارشناسان صلیب سرخ جلو آمد و گفت: می‌خواهم یک گفت‌وگوی خصوصی داشته باشیم. گفتم: سؤال کن! او گفت: می‌خواهی به هر کشوری که مایل هستی، پناهنده شوی؟ ما از نظر سیاسی و مالی به تو کمک خواهیم کرد؛ حتی اگر بخواهی ما اسم تو را به ایران و یا خانواده‌ات ندهیم، این کار را می‌کنیم. در جواب گفتم: من ۱۸ سال شرایط بد اسارت را تحمل کردم که به کشورم برگردم. از لطف شما ممنونم! ضمناً خواهشی دارم؛ چنانچه در فاصله‌ای که با مرز ایران دارم، برایم اتفاقی افتاد و من مُردم، حتماً جسد مرا به ایران تحویل بدهید، زیرا خانواده و ملت قهرمان ایران در انتظار من هستند. ساعت ۱۱ سرلشکر حسن رئیس کمیته قربانیان جنگ عراق، به دیدن من آمد و گفت: آماده باش تا دقایقی دیگر به سمت مرز حرکت می‌کنیم. این دقایق شاید بهترین زمان عمر من بود. خبرآوردند؛ همه مقدمات آماده است و می‌توانیم حرکت کنیم. ابوفرح با تویوتای سفید از راه رسید. من و سرلشکر حسن در صندلی عقب نشستیم، و ابوفرح جلو در کنار راننده. تا ۲۰ متری مرز آمدیم. از ماشین پیاده شدم و با ابوفرح خداحافظی کردم. سرلشکر حسن گفت: من درکنار تو هستم تا تو را به یکی از مسئولان ایرانی تحویل دهیم. او از من خواست با مسئولان عراقی هم که در جلو مرز حضور داشتند، خداحافظی کنم؛ زیرا فیلم‌بردارها برای تلویزیون عراق فیلم می‌گرفتند و سعی داشتند از نظر تبلیغی به نفع خودشان باشد. من در کنار سرلشکر حسن و در دو طرف ما دو سرباز عراقی که پرچم این کشور را حمل می‌کردند، پیاده به طرف مرز حرکت کردیم. سعی کردم در تمام مدتی که این ۲۰ متر راه را طی می‌کنیم آن اُبهت و شجاعت یک افسر ایرانی را حفظ کنم. در ۱۰ متری مرز دو نفر از صلیب سرخ هم به ما اضافه شدند و هر کدام در یک طرف ما راه می‌رفتند. در نقطه مرزی سرلشکر حسن، مرا به شخصی معرفی کرد و گفت: ایشان ژنرال لشگری است و سپس گفت: ایشان کاردار ایران در عراق هستند.

    کاردار بلافاصله مرا بغل کرد و بوسید. در این لحظه مسئولان نظامی ایران و هلال احمر جمهوری اسلامی خودشان را به من رساندند و مصافحه کردند. سرلشکر حسن سعی داشت؛ مرا در خاک عراق نگه دارد تا با نظامیان عراقی که در آنجا حضور داشتند، خداحافظی کنم؛ ولی مسئولان ایرانی سعی در بردن من به داخل خاک ایران داشتند؛ لذا سرلشکر حسن ناامیدانه به عقب برگشت و به همراه نماینده صلیب سرخ و پرچم‌داران عراقی در همان نقطه مرزی متوقف شدند. مردم مرا به سمت جلو هدایت کردند و گارد تشریفات نظامی در نزدیک مرز ایستاده بودند و با رسیدن من، فرمانده خبردار داد. وقتی از مرز عبور کردم، ایستادم و آزادباش گفتم. امیر نجفی حلقه‌ای گل به گردنم انداخت و صورتم را چندین بار بوسید. مسئولان لشگری و کشوری که در آنجا حضور داشتند، مرا بغل گرفته، مصافحه کردند. در اینجا خبرنگار تلویزیون ایران خود را به من رساند و سؤال کرد: چگونه این مدت ۱۸ سال را سپری کردی؟ گفتم: این مدت را با توکل بر خداوند و یاری جستن از او  و همچنین تأسی به انبیاء و ائمه (س) و به عشق مردم، فرهنگ و تاریخ ایران زمین سپری کردم. اگر عمری باشد از این به بعد تلاش خواهم کرد؛ سربازی مخلص و فداکار برای این مرز و بوم باشم و برای حفظ آن تا پای جان دفاع کنم. از این به بعد جمعیت مردم قابل کنترل نبودند و مرا روی شانه بلند کردند و با شعار «لشگری قهرمان خوش آمدی به ایران» مرا به جلو می بردند. پرچم سه رنگ ایران را به دستم داده بودند و من آن را در هوا تکان می دادم. امیر نجفی دستور داد: مرا پایین آوردند و آنگاه در ماشین خودش نشاند و به طرف قصرشیرین حرکت کردیم. در تمام طول راه (خسروی – قصر شیرین) فیلم‌برداران و عکاسان به دنبال ما بودند و عکس و فیلم تهیه می‌کردند. لحظه‌های شیرینی بود و هرگز تصور این صحنه ها را حتی در خیالم نمی‌توانستم داشته باشم. حدود یک ساعت طول کشید تا به سالن قرنطینه قصر شیرین رسیدیم. در آنجا اسیرانی که چند روز زودتر آزاد شده بودند، در یک صف مرتب و زیبا برای استقبال از من ایستاده بودند. سرهنگ آزاده خلبان، محمد امینی، از طرف همه خیر مقدم گفت و سپس در حالی که اشک خوشحالی در دیدگانم حلقه زده بود، با تک تک آنها دیده بوسی کردم.

    وارد اتاقی که برای آزادگان تدارک دیده بودند، شدم و لحظاتی کوتاه استراحت کردم و آب خنکی نوشیدم. اطلاع دادند؛ خبرنگاران در بیرون منتظر هستد تا با من مصاحبه کنند. در محلی که پیش بینی شده بود، نشستم. در کنار من امیر نجفی و در سمت دیگر نماینده هلال احمر جمهوری اسلامی ایران نشسته بودند و بقیه آزادگان در پشت سرما ایستادند. قبل از این که خبرنگار سؤال کند، گفتم: با توجه به اینکه مدت ۱۰ سال است فارسی صحبت نکرده‌ام؛ لذا نوشته‌ای را همراه خود دارم که آن را برای شما می‌خوانم. اگر جوابگوی خواسته شما نبود آنگاه می‌توانید بپرسید. متن را برایشان خواندم و گویا همان کافی بود. سپس از امیر نجفی و نماینده هلال احمر سؤالاتی کردند. امیر نجفی برای انجام کاری در مرز خسروی موقتاً خداحافظی کرد و گفت: شب بر خواهد گشت. چند نفر از کارکنان ایثارگران نیروی هوایی در قصر شیرین پیش من آمدند و گفتند: می‌خواهی با خانواده ات تلفنی صحبت کنی؟ پیشنهادی از این بهتر نمی شد؛ لذا با کمال میل قبول کردم. مرا به اتاقی راهنمایی کردند در آنجا فیلم‌بردار برای ضبط مکالمه تلفنی حضور داشت. میکروفونی به یقه من متصل کردند و تلفن را جلو من گذاشتند. یکی از آنها شماره تلفن منزلم را به من داد و گفت: خط مستقیم است! شماره را گرفت و گوشی دو بار زنگ خورد و سرانجام همسرم گوشی را برداشت.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده