در کمین گل سرخ
بخش یکم: برخورد با دو آموزه متضاد علی در نخستین روز ورودش به ارتش درسی آموخت که هرگز فراموشش نکرده و و همیشه از آن به عنوان یکی از مقدرات زیبای الهی نام می برد:

آن روز، نوزدهم مرداد1343 بود که پذیرفته شدگان  دانشکدۀ افسری برای گذراندن یک دورۀ مقدماتی به اردوگاه اقدسیه آمده بودند تا پیش از آغاز سال تحصیلی، با آداب و مقررات ارتش آشنا شوند.

دانشجویان لباس آموزش پوشیدند، سپس به چهار گروهان تقسیم شدند که شماره شان از ده شروع می شد و در سیزده خاتمه می یافت. علی در میانۀ گروهان دهم جای گرفت. ارشد گروهان بدیهیات نظام جمع را به آنان آموخت: از جلو از راست نظام، خبردار، به راست راست، به چپ چپ، عقب گرد و…

حال در زیر آفتاب سوزان تابستانی، عرق از سر و رویشان سرازیر شده بود که دیدند، سروان بلند بالایی به طرف گروهان می آید. ارشد، فرمان از جلو نظام داد. سروان که رسید، ارشد داد زد:

گروهان نظر به راست، خبردار!

با فریاد « جاوید شاه» دست ها پایین افتاد. سروان با طمأنینه جوانان پر شور آمادۀ خدمت را از نظر گذراند. جذبه ای در نگاهش بود که دانشجویان سنگینی آن را به زحمت تاب می آوردند.

فرمان آزاد باش که داده شد، گفت: دانشجویان بفرمایند زیر چادر اجتماعات، دفتر و خودکار هم با خود داشته باشند.

در آنجا خود را معرفی کرد که فرمانده گروهان 10 بود، و به آنان خوش آمد گفت. سپس خواست دفتر را باز  کنند. چنین کردند. گفت: « بنویسید، درس اول. نوشتند. گفت: « ما تابع مقررات هستیم، نوکر شخصی کسی نیستیم. والسلام.»

درس سروان آن روز همین بود.

«من آن موقع نمی فهمیدم این یعنی چه، بعد که جلو آمدیم فهمیدیم. اصلاً فرهنگ تملق و چاپلوسی را که در جامعه بر قرار بود، در ارتش هم به یک ترتیبی فراگیر کرده بودند و اصلاً تربیت ها به این مسائل بود.»

سروان آدم سخت گیری بود. او هیچ بی نظمی و کسالتی را بر نمی تافت. وجود او سرتا پا همه نظم بود و انظباط. اما در خارج از کلاس، او فوق العاده مهربان و انعطاف پذیر بود و دانشجویان همه دل بسته اش  شده بودند، علی نیز هم. روزی یکی از آنان در احترام به او زیاده روی کرد، به گونه ای که احترام نظامی به کرنش آمیخته شد. اخم های سروان توهم رفت و رنگ چهره اش به سرخی گرایید. این را همه فهمیدند. گفت: « پسرم، تو زینت کشور هستی. سینۀ تو همیشه باید جلو باشد، ستبر باشد و به غرور سربازی ات افتخار کنی!»

« فرماندهی داشتیم که هیچ وقت خاطره اش یادم نمی رود و واقعاً فکر می کنم به خاطر نقشی که از نظر تربیتی برای من داشت، باید اجر بزرگی نصیب او شده باشد.

ایشان معلوم بود که از نظر خانوادگی ساخته و پرداخته است برای نظام؛ بسیار اخلاقی بود؛ اخلاق مؤدبانه ای داشت؛ نظامی قویی بود؛ خیلی جدی و با انظباط. ولی سراپای وجودش ادب. من وقتی که او را نگاه می کردم از ادبش استفاده می کردم. اصلاً چنین شخصیتی به دلم می چسبید.»

سر انجام بعد از حدود دو ماه، دورۀ مقدماتی به پایان رسید و دانشجویان وارد دانشکدۀ افسری شدند. خیاط ها برای اندازه گیری لباس آمدند و بعد از مدتی، همه در لباس رسمی یشمی رنگ مخصوص نیروی زمینی بودند و اکنون هنگام آن بود که شاه به دانشکده بیاید و به نمایندۀ دانشجویان سردوشی بدهد و در مراسم اهدای درجۀ فارغ التحصیلان دوره های قبل شرکت کند.

جنب وجوشی در دانشکده ایجاد شده بود؛ تمرینات پی درپی رژه و دیگر تشریفات،  حکایت از آن داشت که فردا روزی به یادماندنی برای دانشجویان تازه وارد خواهد بود. شاید هیچ یک از آنان تا آن روز شخص اول مملکت را از نزدیک ندیده بودند و حتی خیلی از آنان که در خانه هایشان تلویزیون نداشتند، فیلم او را هم ندیده بودند. طبیعی بود مراسم فردا برایشان دیدنی باشد، اما اتفاقی افتاد که شیرینی فردا را در کام علی تلخ کرد! ماجرا از این قرار بود:

نزدیک غروب، وقتی که گردان از خستگی نای ایستادن نداشت، فرمانده گردان رضایتش را از تمرین رژه اشان اعلام کرد. سپس از دانشجویان خواست پیش از این که به آسایشگاهایشان بروند، به توصیه های او دربارۀ مراسم فردا گوش سپارند. از جمله گفت:

دانشجوها، اگر می خواهند خانواده هایشان را بیاورند اشکال ندارد، دعوت کنند. جنب وجوشی در صف ها افتاد. اما به حال علی فرقی نمی کرد زیرا خانواده او کیلومتر ها با تهران فاصله داشتند و چه بسا از برگزاری چنین مراسمی، حتی از رادیو هم خبردار نمی شدند.

-دانشجوها گوش کنند! بله، می توانند خانواده اشان را دعوت کنند، منتها آن هایی که خواهر و مادرشان چادری هستند، آن ها را دعوت نکنند.

ناگهان علی احساس کرد؛ تحقیر شده وتمام آرزوهایش برای آینده رنگ باخت. فکر کرد آیا به ارتش آمدنش اشتباه بوده است؟ مادرش چادری بود و تا آن جا که دیده بود و می دانست همۀ زنان در قوم و خویشش هم با حجابند و چادری. همسر آیندۀ او هم هر کس که بود، قطعاً از همین نوع بود و او غیر از آن را نمی توانست تصور کند. اما اکنون در آستانۀ ورود به نظام می دید به چادر مادرش چنین توهین می شود و لا بد فردا هم برای پوشش همسرش باید و نباید هایی قایل خواهند شد و…    

     

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده