میگ و دیگ (36)
تلویزیون - از سرهنگ علی قمری من مطمئنم هرکس این خاطره را بخواند واقعی بودن آن را نخواهد پذیرفت ولی من این خاطره را صادقانه و بدون کم و بیش برای شما تعریف میکنم. امیدوارم شما از معدود افرادی باشید که آن را قبول کنید.

در عملیات رمضان ما تا پل بصره پیشروی می‌کردیم و حتی گردان‌های 165 و 145 داخل شهر شدند. محل مأموریت ما در پاسگاهی بود که در دروازه ورودی شهر قرار داشت. ما وقتی وارد آن پاسگاه شدیم سماور عراقی‌ها جوش بود و تلویزیون هم روشن. تعداد قابل توجهی کفش هم در ورودی پاسگاه بود و نشان می‌داد که عراقی‌ها پا برهنه یا با دمپایی فرار کرده‌اند.

یکی از افرادی که با ما وارد پاسگاه شد، استوار ملکی بود. عراقی‌ها در موقع ورود به خرمشهر، خانه او را که تازه ازدواج کرده و جهیزیه همسرش را آورده بود، غارت کرده بودند. او از این کار عراقی‌ها خیلی عصبانی بود و بارها می‌گفت که وسایلش را از عراقی‌ها پس خواهد گرفت.

استوار ملکی وقتی وارد اتاق نگهبانی پاسگاه شد در اولین حرکت به طرف تلویزون رفت و آن‌ را برانداز کرد و گفت: جناب سروان قمری این تلویزیون هیتاچی مال من است.

من حرفی نزدم. او دوباره تلویزیون را برانداز کرد و گفت:

– قسم می‌خورم که این تلویزیون مال خودم است و سپس گفت:

– جناب سروان اجازه می‌دی من این را با خودم ببرم؟

من که از غارت شدن وسایل او کاملاً باخبر بودم، گفتم: مانعی ندارد.

او بدون معطلی تلویزیون را خاموش کرد و داخل خودرو جیپ گذاشت.

ساعتی بعد دستور عقب نشینی صادر شد و استوار ملکی و چند نفر دیگر با همان جیپ به سمت ایران حرکت کردند. من مجبور بودم بقیه بچه‌ها را جمع و جور کنم و به همین خاطر مجبور شدم حدود نیم ساعت دیگر در آن پاسگاه بمانم.

وقتی به خودم آمدم، متوجه شدم که همه نیروهایم تخلیه شده‌اند و فقط من مانده‌ام. در آن اتاق تعداد زیادی سلاح کمری و سبک بود و بعضی از بچه‌ها تعدادی از آن‌ها را برداشتند. من باید به فکر جانم بودم و لازم بود که سبک‌بال و بدون بار اضافی حرکت کنم. ستوان اتابکی هم در همان دور و برها بود که به من ملحق شد.

ما از پاسگاه بصره بیرون آمدیم و پای پیاده به سمت ایران حرکت کردیم. هنوز خیلی دور نشده بودیم که یک دستگاه موتور تریل، جلو ما توقف کرد و ما دو تا سوار پشت موتور شدیم. راننده موتور با سرعت سرسام آوری روی سنگ و شیار و رود و کلوخ حرکت می‌کرد و گاهی به آسمان می‌پرید و به زمین می‌افتاد. احساس کردم که استخوان هایم به درد آمدند. از راننده خواستم کمی آهسته برود. او قبول نکرد و با همان وضعیت رانندگی را ادامه داد. باز هم از او خواستم کمی آرام‌تر برود که در جواب گفت:

– مگر نمی بینی عراقی ها ما را تعقیب می کنند؟

راننده موتور درست می گفت، ولی رانندگی با آن وضعیت خیلی منطقی نبود. تنها فکری که از نظرم گذشت، این بود که از راننده خواستم مرا پیاده کند. راننده موتور قبول نکرد. طرحی ریختم و گفتم:

– برادر کلت من افتاد، نگه دار.

او بدون آنکه سرعتش را کم کند گفت:

– همه جا پر از کلت عراقی است، یکی از آن‌ها را بردار.

این بار با کمی عصبانیت گفتم:

برادر، اگر به دست عراقی‌ها کشته شوم بهتر از نشستن پشت موتور توست!

او با شنیدن این جمله توقف کرد و من و اتابکی پیاده شدیم. راننده موتور گازش را گرفت و از ما دور شد. هنوز 50 متر جلوتر نیامده بودیم که صدای ناله‌ای شنیدیم. کمی دقت کردیم متوجه شدیم که فارسی صحبت می‌کند. به طرف او رفتیم. او یکی از سربازان یگان من بود که تیر به پایش خورده بود و داخل شیار مانده بود. ما در داخل شیار در حال برنامه ریزی برای حمل آن سرباز بودیم که عراقی ها از ما جلو زدند.

مجبور شدیم مسیر حرکت خود را عوض کنیم تا با عراقی ها روبرو نشویم. من به خاطر تیری که قبلاً به پایم خوره بود، نتوانستم کمکی به آن سرباز بکنم. ستوان اتابکی او را به کول گرفت و حرکت خود را ادامه دادیم. در راه چندین و چند بار با عراقی ها روبرو شدیم، ولی به لطف خدا، خود را از چشم آن ها پنهان کرده و به هر جان کندنی بود به محل استقرار گردان در داخل خاک ایران رسیدیم.

قبل از هر چیز، سرباز را که عمرش به دنیا بود (شاید به خاطر او ما از موتور پیاده شده بودیم) به بیمارستان فرستادیم. پس از آن شروع به گرفتن آمار از پرسنل کردم. در این حال تعدادی از پرسنل خبر بازگشت ما را شنیده و به دیدن ما آمدند. حتی یکی از بچه ها با دیدن من، زبانش بند آمد و در نهایت گفت:

– این یک معجزه الهی است که شما با پای پیاده آن هم با یک مجروح از بصره تا این جا آمده اید.

یکی دیگر از بچه ها از من اجازه خواست تا مطلبی بگوید. من به او اجازه دادم. گفت:

– من و پور نصیری و روشن تصمیم داشتیم تا با تاریک شدن هوا به دنبال جنازه شما بیاییم!

 گفتم: دست شما درد نکنه، حالا خودمان آمدیم! دیگر نگران نباشید.

در این حال استوار ملکی به طرف من آمد و گفت: جناب سروان، نگفتم تلویزیون مال خود منه؟

من که در آن لحظه حوصله شنیدن مطلب تلویزیون را نداشتم گفتم:

– بابا من که چیزی نگفتم. یک بار گفتم آن تلویزیون مال تو.

ملکی در جواب گفت: جناب سروان، این همان تلویزیونی است که از منزل من برده اند!

در این حال استوار آزادی که از دوستان نزدیک ملکی بود و با هم رفت و آمد خانوادگی داشتند، داخل شد. ملکی با دیدن استوار آزادی رو به او کرد و گفت:

– آزادی، تو تلویزیون هیتاچی من یادت میاد؟

آزادی در جواب گفت: آره.

ملکی گفت: علامتش را می دانی؟

آزادی گفت: بله، پشت تلویزیون جای یک پیچ، شکسته بود.

ملکی گفت: بیا ببین این همان تلویزیونه؟

سپس ملکی و آزادی به طرف جیپ رفتند و لحظه ای به آن برانداز کردند و برگشتند. آزادی رو به من کرد وگفت:

– جناب سروان، قسم می خورم این همان تلویزیون منزل ملکی است.

در آن لحظه که هزاران فکر از سرم می گذشت، برای خود من هم عجیب بود که تلویزیون ملکی تا بصره برده شود و ملکی برود از پاسگاه عراقی ها آن را بردارد و با خود بیاورد. رو به استوار ملکی کردم و گفتم:

– آقای ملکی، پس قسمی که خورده بودی وسایلت را برگردانی دیگر اجابت شد.

– ملکی گفت: قسم و قول من وقتی اجابت می شود که وجب به وجب خاک میهن اسلامی‌ام را از لوث وجود دشمن پاک کنم و مملکتم را از متجاوزین پس بگیرم.

– گفتم: آن هم خیلی دور نیست انشاءالله همین روزها..

و افرادی که در آن جمع بودند همه با هم گفتند: انشاءالله

امیدوارم حقیقت حکایت تلویزیون را دریابید.

 

منبع: میگ و دیک2، سرهنگ پور بزرگ وافی، علیرضا، 1392، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده