خاطرات امیر سرلشکرخلبان شهید و آزاده حسین لشکری ملقب به سیدالاسراء
بخش سیزدهم: اولین نامه و بارقه امید روز اول فروردین از خواب بیدار شدم و صبحانه شوربای معروف عرب ها را با مقداری آب از گلو پایین دادم. سپس وضو ساختم و دو رکعت نماز خواندم. خودم را برای تحویل سال آماده کردم.

پس از این که دعای تحویل سال را خواندم از خداوند خواستم فرجی حاصل نماید تا از خانواده‌ام خبری داشته باشم و یا اگر صلاح می‌داند مقدمات برگشتم به ایران را برایم فراهم کند. دلم گرفته بود، به یاد وطن و خانواده و همسر و فرزندم علی اکبر افتادم و مقداری گریه کردم. دلم جلا پیدا کرد. خدا را شکر کردم که هنوز زنده‌ام و چهار ستون بدنم سالم است. می‌توانم کارهای خودم را انجام دهم و نیازی به عراقی‌ها ندارم. خدا را شکر کردم که رادیو و تلویزیون دارم و می توانم از اخبار ایران و جهان باخبر شوم. خدا را شکر کردم قرآن، نهج البلاغه، مفاتیح و کتاب های فارسی و انگلیسی دارم و هروقت دلم بخواهد میتوانم بخوانم. خدا را شکر کردم که حمام و توالت در اختیار دارم و هر وقت آب باشد میتوانم استفاده کنم. برای ملت های مسلمان و به خصوص ملت ایران و خانواده‌ام دعا کردم. برای سلامتی آقا امام زمان و مقام معظم رهبری و مسئولان خدمتگزار و صالح ایران دعا کردم و همچنین برای شهدا و انبیاء و اولیاء و پدر و مادر و همه رفتگان فاتحه خواندم.

آن سال، ماه رمضان با فروردین مصادف شده بود. من رادیو و تلویزیون داشتم و زمان شروع و پایان روزه را به افق بغداد دقیقاً می دانستم ولی بقیه زندانی ها از این نعمت بی بهره بودند. بعضی وقت‌ها نگهبانان اگر یادشان بود و اهل نماز و روزه بودند، ۱۰ دقیقه مانده به اذان سحر با صدای بلند به زندانی ها می‌گفتند، امساک کنید. ساعت 3:30 بعدازظهر گفتند افطاری آورده‌اند، نوبت که به سلول من رسید کاسه خودم را دادم. مقداری برنج نیم پخته و مقداری هم آب خورشت رنگی که در واقع آب جوش با مقداری رب گوجه فرنگی و فلفل و نمک بود. مسئول تقسیم غذا با احترامی که برای من قائل بود، اگر پیاز سرخ کرده و یا کرفس داشت، مقداری روی غذای من می‌ریخت. بقیه زندانی ها باید همان آب خورشت را با یک پیاله ماست خوری برنج و دو قطعه نان همبرگری خشک و سفت بخورند. اعتراض آنها مواجه بود با کتک خوردن. ماه سوم بهار هم رو به اتمام بود در خلوت همیشگی ام با خود گفتم: خدایا بهاری دیگر از عمرم سپری شد و خبری از خانواده و آزادی ندارم. آیا تا بهار دیگر در این سلول و در این جهان هستم یا نه؟ ناگهان نیرویی قوی و پر از انرژی به ذهنم هجوم آورد که تو باید زنده بمانی. آیا این همه برنامه‌ریزی‌های دقیق برای زنده ماندن و برگشتن به وطن و خانواده نیست؟ نباید عقلم را از دست بدهم تا اگر روزی خدا خواست و به ایران برگشتم و اگر خانواده‌ای مانده بود، موفق به دیدار آنها شوم و با عقل سالم و روحیه‌ای شاداب آنها را ملاقات کنم. سعی کردم مقدار نرمش و ورزش را بیشتر کنم و کمتر به اطراف خودم توجه داشته باشم. چون از دست من کاری بر نمی‌آمد و همین موضوع بیشتر آزارم میداد.

ساعت ۱۱ صبح روز ۱۲ خرداد سال ۱۳۷۴ در سلول نشسته و مشغول خواندن قرآن بودم که کلید درون قفل چرخید و در سلول باز شد. ابوفرح با چهرهای خندان، در حالی که مقداری میوه فصل و یک شیشه کوچک عصاره پرتقال و یک جعبه شیرینی در دست داشت، وارد سلول شد. پس از سلام و احوالپرسی بلند شدم و از همان شربت برای او و نگهبان درست کردم. جعبه شیرینی را باز کردم و به آنها تعارف کردم. ابوفرح پس از خوردن شربت و شیرینی گفت: فردا قرار است جایی برویم، لباس مرتب داری؟ من لباس، کفش و جورابم را به او نشان دادم: گفت خوب است و سپس رو کرد به نگهبان و گفت: بگوسلمانی بیاید! چند لحظه بعد سلمانی با وسایلش در سلول حاضر بود. از آن شربت و شیرینی به سلمانی و نگهبان همراه او تعارف کردم. ابوفرح به سلمانی گفت: سر و صورت ابوعلی" را خوب اصلاح کن فردا ملاقات مهمی دارد! بعد بلند شد و گفت: فردا ۸ صبح آماده باش می آیم با هم برویم! ولی نگفت کجا و من هم نپرسیدم؟

ابوفرح رفت و سلمانی کارش را شروع کرد. پس از نیم ساعت اصلاحی کرد که وقتی در آیینه نگاه کردم فهمیدم در این ۱۶ سال گذشته هیچ وقت سلمانی مرا درست اصلاح نکرده بود. پس از رفتن آنها با آب سرد دوش گرفتم و لباس زیر نو و تازه پوشیدم، نماز ظهر را بجا آوردم و خدا را شکر کردم. این مسئله که قرار است جایی بروم و ملاقات مهمی دارم، برایم خیلی مهم بود. کجا می‌خواهیم برویم؟ آیا دوباره قرار است مصاحبه تلویزیونی داشته باشیم؟ هرچه فکر کردم توانستم به نتیجه‌ای برسم. آیا دیدار با مسئولان عراقی است یا می‌خواهند شهر را به من نشان بدهند؟ حتماً می‌خواهند مرا به زیارت کربلا، نجف و کاظمین ببرند؛ چون قبلاً چیزهایی در این باره گفته بودند. راستی چرا ابوفرح در مورد این ملاقات چیزی به من نگفت؟ چرا خجالت کشیدم؟ باید می‌پرسیدم. آن روز برنامه تنظیم شده‌ام به هم ریخته بود.

 شب را تا دیر وقت فکر کردم. ساعت حدود ۳ بعد از نیمه شب بود که خوابم برد. صبح بازنگ ساعت بیدار شدم و نماز صبح را بجا آوردم. خواستم دوباره دراز بکشم و بخوابم ولی نتوانستم. هر قدر به ساعت ۸ نزدیک می شد اضطراب و دلهره من بیشتر می شد. بلند شدم. مقداری نان خشک داشتم. آن را با آب گرم به جای صبحانه خوردم. سپس کمی قرآن خواندم و بر خدا توکل کردم و از او کمک خواستم تا مرا یاری کند. هنوز تا ساعت هشت، زمان باقی مانده بود. تسبیح را برداشتم و صلوات فرستادم. صدای آشپز که غذا را تقسیم می کرد، شنیده شد. پیاله به دست پشت پنجره منتظر بودم که نوبت به من برسد. آش را گرفتم ولی گرسنه نبودم. کنار گذاشتم تا ظهر بخورم. ساعت5/7  بود. برای آخرین بار به دستشویی رفتم و لباس پوشیده، آماده و منتظر ابوفرح بودم و شروع کردم داخل سلول قدم زدن. هر لحظه ساعت را نگاه می‌کردم. هنوز یک ربع مانده بود. صدای ضربان قلب خودم را به راحتی می‌توانستم بشنوم؛ گویی انتظار حادثه ای عجیب را می‌کشید. دیگر حوصله صلوات فرستادن نداشتم. فقط حمد و سوره می‌خواندم و با خود می‌گفتم: خدایا پناه بر تو! خودت کمکم کن تا از این دلشوره و دلواپسی سالم بیرون آیم! در همین افکار بودم که دریچه سلول باز شد و چهره ابوفرح را از پشت آن دیدم. چون قدش کوتاه بود روی پنجه پا بلند شد تا توانست سرش را کاملاً به پنجره برساند. وقتی دید آماده و لباس پوشیده‌ام، خنده‌ای کرد. ناگهان در را باز کرد و ابو فرح داخل شد. او نگاهی به سرتا پای من انداخت و گفته خوب است. دیدم داخل سلول به دنبال چیزی می‌گردد. گفتم ابوفرح چیزی می خواهی؟ گفت: پارچه‌ای برای بستن چشم تو. حوله‌ای را که موقع هواخوری روی سرم می‌انداختم به او نشان دادم. گفت خوب است. حوله را روی سرم انداخت و از سلول بیرون آمدیم.

     از آسانسور که پیاده شدیم، همانند کودک خردسال دستم در دست ابوفرح بود و او مرا به دنبال خود می کشید. در عقب ماشینی را باز کرد و من و او سوار شدیم. از اشاره و گفت وگوی ابوفرح حس کردم ماشین دیگری در جلوِ ما حرکت می‌کند. پس از این که از منطقه الرشید کاملاً دورشدیم، ابو فرح حوله را از سرم برداشت. متوجه شدم سه تا ماشین هستیم؛ یکی در جلو و دیگری در پشت سر ما در حرکت بود. مردم عادی در خیابان ها در رفت وآمد بودند. خیابان ها را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشتیم. در بین راه ابوفرح از راه دور دو گنبد مقبره‌های امام موسی بن جعفر(ع) و امام جواد(ع) را به من نشان داد و گفت: اینجا کاظمین است. گنبد طلای آن دو امام بسیار زیبا و با صفا بود. از همان جا سلام کردم و خداحافظی. آرزو کردم یک روز بتوانم از نزدیک این دو امام را زیارت کنم. از چهارراهی گذشتیم. در سمت راست خیابان سربازان جلوی ساختمانی در حال قدم زدن بودند. مشخص بود این محل باید پادگان نظامی باشد. در جلو این ساختمان سرباز مسلحی ایستاده بود و نمی گذاشت ابوفرح با اسلحه کمری وارد محل شود. ناگهان ابوفرح فریادی بر سر او زد و داخل شد. من حیران و سرگردان، نمی دانستم اینجا کجاست و چه خبری خواهد شد! ناگهان یک ماشین تویوتای سفید در کنار ماشین ما ایستاد و یک جوان حدود ۳۳ ساله با موهای زرد و چشم‌های زاغ با کت و شلوار و کراوات از ماشین پیاده شد. چشمم به نمره ماشین افتاد نوشته شده بود((صلیب الاحمر دولی)) صلیب سرخ بین المللی.

     با دیدن شماره ماشین و سرنشین آن که عراقی نبود، ناگهان نورامیدی در دلم روشن شد. خوشحال پیش خود گفتم: این شخص باید نماینده صلیب سرخ باشد. به نظر می‌رسد عراقی ها  تصمیم گرفته‌اند مرا به صلیب سرخ نشان بدهند. گویی تمام دردهای اسارت برایم تمام شده و حالا وقتش است که بگویند برو ایران پیش خانواده ات. از این لحظات خوب و شیرین چند دقیقه‌ای نگذشته بود که ابوفرح به همراه سرهنگ ثابث به استقبال من آمدند و مرا به طرف ساختمان هدایت کردند. نماینده صلیب سرخ با دیدن من از جا بلند شد و خوش آمد گفت. خودش را ((مارک فیشر)) نماینده صلیب سرخ جهانی معرفی کرد. در حالی که خنده‌ای بر لب هایم نشسته بود، گفتم: من حسین لشگری اولین خلبان اسیر ایرانی، او گفت پرونده ام را مطالعه کرده و همه چیز را در مورد من می داند. با تعارف او همه روی مبل نشستیم. پس از چند لحظه، سرلشگر حسن -رئیس کمیته قربانیان جنگ – وارد شد. به احترام او همه بلند شدیم. پس ازسلام و احوال پرسی رفت پشت یک میز نشست و رو به سرهنگ ثابت گفت: به مارک بگویید فقط در حد معمول صحبت کند و مسئله را زیاد باز نکند. مارک به سرلشکر حسن گفت: می‌خواهم با لشگری تنها صحبت کنم آیا مقدور است؟ حسن اجازه داد. لحظه‌ای بعد همه از اتاق خارج شدند.

  با رفتن آنها سربازی با یک سینی چای و شربت پرتقال وارد شد. با رفتن او بلند شدم و پشت در را بستم تا کسی مزاحم گفت و گوی ما نشود. روی میز ضبط صوتی بود آن را از برق در آوردم و مطمئن شدم کار نمیکند. بلند شدم پشت قفسه و کمد و داخل اتاق را گشتم. مارک که از عمل من خوشش آمده بود، گفت: خوب از عراقی ها تجربه کسب کرده‌ای. گفتم: گر چه مهم نیست ولی احتیاط را باید در نظر گرفت. نشستم رو به روی مارک و به او شربت تعارف کردم. او شربت را برداشت و من چای را. مارک دلیل انتخاب چای را از من پرسید و گویا از این سؤالاش قصدی داشت. گفتم تا چای فعلاً گرم هست می‌خورم پس از مدتی می‌توانم شربت را هم بخورم. ولی اگر شربت را اول انتخاب کنم جای سرد می‌شود و دیگر قابل خوردن نیست. از گفته من تعجب کرد و خندید گفت: آدم عجیبی هستی! خیلی خوشحالم از اینکه تو را سر حال می بینم.

او اضافه کرد: پیش خودم فکر کردم کسی که ۱۶ سال به صورت مخفی زندگی کرده و هیچ ارتباطی با خانواده و کشورش نداشته، باید یک آدم غیرعادی باشد و تعادل روحی و روانی نداشته باشد؛ ولی حالا می‌بینم از نظر عقلی، جسمی و روحی در شرایط خوبی هستی و از این بابت خوشحالم. اول بگو ببینم در این مدت چه کارکردی که توانتستی به این خوبی بمانی، بعداً سؤال هایم را مطرح می‌کنم. در جواب او گفتم: در وهله اول سعی کردم خودم را به محل عادت بدهم و در این رابطه هیچ وقت امیدم را برای آزادی از دست ندادم و ارتباط روحی و قلبی ام را با مملکت و خانواده ام قطع نکردم. آنچه در اطرافم می گذشت همه را به و اقعیت می‌پذیرفتم و هیچ وقت به رؤیا و عالم خیال متوسل نمی شدم. با خواندن کتاب آسمانی «قرآن» و الگو قرار دادن انبیاء در زندگی روزانه خودم و همچنین برنامه‌ریزی برای تمام ۲۴ ساعت که حتی کوچکترین وقت اضافی برای پرداختن به دنیای بیرون از زندان را نداشته باشم. چیزی که انسان را در اسارت از بین می‌برد همانا اندوه و حسرت است. مارک از گفته‌های من تعجب کرد و گفت: آفرین! بسیار عالی است! من شخصاً به تو تبریک می‌گویم. او شروع کرد به سؤال کردن و از من خواست جواب هایم ساده، روشن و واقعی باشد. من خلاصه‌ای از زندگی‌ام را در عراق برایش تعریف کردم که حدود ۲۰ دقیقه طول کشید. سپس مشخصات کامل و آدرس تهران را خواست. از آنجایی که نمی دانستم چه بر سر خانواده‌ام آمده است و با اینکه در همان منزل ۱۶ سال پیش زندگی می‌کنند؛ لذا بهتر دیدم آدرس خدمات نیروی هوایی را بدهم.

    «مارک» یک برگ کاغذ نامه فرم صلیب سرخ را درآورد و به من داد و گفت: می توانی برای خانواده‌ات نامه بنویسی. اگرچه از خوشحالی در پوستم نمی‌گنجیدم، ولی سعی کردم ظاهرم را حفظ کنم و آرام و متین باشم. آن قدر حرف داشتم که برای خانواده‌ام بزنم، ولی باید همه را در چند جمله خلاصه می‌کردم. به هر سختی که بود چند خط نوشتم و به دست مارک سپردم.

   در را باز کردم، سرهنگ ثابت و ابوفرح داخل شدند. همه چیز برایم مانند خواب و خیال بود. پیش خودم گفتم؛ خدا کند قضایای امروز واقعیت داشته باشد، اگر خانواده من زنده باشند و نامه را دریافت کنند، چه دنیایی خواهد بود. متوجه شدم (( مارک» نامه من را به دست سرهنگ ثابت داد تا از نظر حفاظتی مطلب خاصی نداشته باشد. قبلاً از نگهبان هایم شنیده بودم که سرهنگ ثابت فارسی بلد است‌ ولی باور نمی‌کردم، در آن لحظه برایم مسجل شد. در مدت چند سالی که او مسئول من بود، هیچ گاه کلمه ای فارسی با من صحبت نکرد و دلیل آن را هم نفهمیدم. هنگام خداحافظی، مارک فیشر، کارت ویزیت خودش را که از طرف صلیب سرخ جهانی بود، به من داد و گفت: این را همراه خودت داشته باش. سوار همان ماشین‌هایی که آمده بودیم، شدیم و راه رفته را برگشتیم. در سلول باز شد، من داخل شدم. حوله را از سرم برداشتم و نگاهی به اطراف انداختم. پیش خودم گفتم؛ ۳۰ دقیقه پیش کجا بودی و حالا کجا هستی. خدایا می شود دوباره این صحنه تکرارشود! با همین افکار کارت ویزیت مارک  را بیرون آوردم و مدت ها آن را نگاه کردم. پس از چند دقیقه نگهبان آمد و گفت: سینی را بده برای ناهار! پس از خوردن ناهار، رادیو را باز کردم و اخبار ساعت ۱۴ را گوش دادم. روی تخت دراز کشیدم و به فکر نامه نوشتن و ایران و خانواده‌ام افتادم. چشم‌هایم آرام آرام سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفتم.

    از فردا صبح سعی کردم برنامه روزانه را دقیق انجام دهم و کمتر به خیال و رؤیا بپردازم. روزها و شب ها گذشت و ثانیه‌ها هرکدام به نوبه خود آهنگ انتظار را برای من می‌نواختند که سرانجام چه خواهد شد. لحظه‌ای که نامه من را همسرم می‌بیند. چه حالی دارد. پسرم برای اولین بار دست خط پدر را مشاهده می‌کند درباره پدر چه نظری دارد. او که ۱۶ ساله فقط با واژه پدر آشنا بوده و یا گاهگاهی هم به آلبوم خانوادگی مراجعه و به بهانه‌های مختلف می خواسته پدر را ببیند ولی چیزی جز یک عکس از پدر در آلبوم ندیده است. نکند زن و فرزندم در بمباران و موشک باران شهرها کشته شده اند. نه خدایا! حتماً اینگونه نخواهد بود و من دوباره آنها را خواهم دید. خواهر و برادرهایم، پدر و مادر پیرم از دوری من چه کرده‌اند؟ این صحنه‌ها در تمام مدت در ذهنم مرور می شدند. گرچه سعی می‌کردم آنها را بیرون کنم؛ ولی هیچ وقت این کار عملی نشد. ابوفرح به ملاقاتم آمد و در جواب سؤال من از نامه گفت: ما هم منتظر هستیم تا کمیته قربانیان جنگ ما را خبر کند.

    ساعت 5/10 صبح 6/5/1374، ابوفرح دریچه سلول را گشود. بلافاصله کنار پنجره رفتم و احوالپرسی کردم و از او خواستم داخل بیاید. ابوفرح به همراه آرایشگری که نامش قاسم و معروف به قاسم حلاق بود وارد سلول شدند. قاسم شیعه بود و با پدرش در بیرون از زندان هم آرایشگاه داشتند. ابوفرح بلافاصله روی تخت نشست و سیگارش را روشن کرد. او به قاسم گفت: سر و صورت ابوعلی را خوب اصلاح کن، فردا ملاقاتی دارد. پرسیدم: جواب نامه هایم آمده؟ ابو فرح در حالی که لبخندی به لب داشت گفت: بیخودی آرایشگر نیاوردم. فردا مارک می‌خواهد تو را ببیند. با شنیدن این که جواب نامه‌ام آمده آن چنان خنده‌ای در دل کردم که شاید یکی از آن خنده های واقعی است که در تمام طول زندگیم کرده‌ام. ابوفرح برای فردا صبح ساعت ۸ با من قرار گذاشت و از سلول بیرون رفت. من سعی کرده بودم در این مدت برنامه های روزانه‌ام را دقیق انجام دهم. با این خبر موجی به زندگی آرام من خورد که همه‌اش هیجان و اضطراب بود.

 با رفتن قاسم از سلول، هزاران فکر و خیال به من هجوم آورد. نمی‌دانستم در جواب نامه من چه نوشته‌اند. آیا نامه از طرف همسر و پسرم است یا از پدر و مادر م؟ نکند کس دیگر نوشته که همسر تو ازدواج کرده و رفته و یا این که اتفاق دیگری افتاده که من از آن بی‌خبرم؟ هر چه زودتر می‌خواستم به نامه دسترسی پیدا کنم. سعی کردم بخوابم. ولی نشد. خواستم کتاب بخوانم، نتوانستم؛ تمرکز نداشتم. تسبیح به دست گرفتم و راه رفتم و ذکر گفتم. آن روز وقت هواخوری بود، نگاهی به ساعت کردم ۶ بعدازظهر را نشان می داد و از وقت هواخوری گذشته بود. رادیو را روشن کردم ولی فکر نامه ها مرا راحت نمی‌گذاشت. تلویزیون را روشن کردم. با آب سرد دوش گرفتم و بالاخره شب را در خواب و بیداری به صبح رساندم با خوردن صبحانه لباس پوشیدم و آماده برای رفتن شدم.

     ساعت 5/8 ابوفرح دریچه را باز کرد و با لبخندی گفت: سلام علیکم! نگهبان کلید را آورد و ابوفرح داخل سلول شد و از من خواست حوله را روی سرم بکشم.

   در بین راه مشکلاتم را در ذهنم مرور می کردم که آنها را با نماینده صلیب سرخ در میان بگذارم. ماشین‌ها جلو ساختمان ایستادند و من به همراه ابوفرح داخل ساختمان رفتیم. سرهنگ ثابت و مارک منتظر ما بودند. ابوفرح از اینکه دیر کرده بود، عذر خواهی کرد و مشکل را به گردن راه بندان انداخت. همه نشستیم و با هم چای خوردیم. سپس سرهنگ ثابت از ابو فرح خواست اتاق را ترک کند.

      مارک برایم توضیح داد که نامه را فردای همان روز به ایران فرستاده و حدود ۱۰ روز است جواب آن رسیده ولی این عراقی ها هستد که ملاقات ما را به تأخیر می‌اندازند. سپس او دو نامه و دو عکس به دست من داد. دلم داشت از جای خودش کنده می‌شد و صبرم به اتمام رسیده بود. اول عکس هارا نگاه کردم. عکس اول همسرم بود در کنار مرد جوانی که پسرم بود. نمی توانستم باور کنم این جوان همان پسر چهار ماهه‌ای است که وقتی از او جدا شدم، حتی نمی‌توانست درست بنشیند. خدایا چه لحظه شیرینی و چه لطف خوبی نصیب من کردی! عکس دوم پسرم به تنهایی بود که در جلو آثار تاریخی شهر اصفهان گرفته بود. ماشاءالله چه پسری! قد بلند، رشید و خوش سیما! باور نمی کردم این چنین رشد کرده باشد. قد خودم ۱۸۱ سانتیمتر است. در دوران اسارت هر وقت به پسرم فکر می‌کردم پیش خودم می گفتم؛ امسال باید پسرم این قدر قد کشیده باشد و آن را روی دیوار سلول با دست نشان می‌دادم. سپس با خودم مقایسه می‌کردم. به یاد سیزدهم فروردین سال ۱۳۵۸ افتادم که برای ماه عسل به قزوین، منزل یکی از دوستان رفته بودیم. آن روز به جاده قزوین – رشت رفتیم و من در کنار همسرم عکسی به یادگار گرفتم. عکس بسیار زیبایی بود و من تا زمانی که در ایران بودم گاهگاهی سری به آلبوم می‌زدم و خاطره آن روز را برای خودم زنده می کردم. با مقایسه خودم و همسرم از نظر قد، متوجه شدم حدس من در مورد قد پسرم غلط بوده؛ او حتی از من هم بلندتر شده است. پشت عکس ها را خواندم، پسرم نوشته بود: تقدیم به پدری که سال ها از او بی‌خبر بودم. این عکس را برای یادگاری و برای خوشحالی شما می‌فرستم و همیشه به یاد شما هستم. همسرم در پشت عکس نوشته بود: فروردین ۱۳۷۴ همراه خانواده رفته بودیم اصفهان و جای تو در بین ما خالی بود. این عکس را می‌فرستم تا خاطره روز سیزدهم فروردین ۱۳۵۸ را در ذهن تو زنده نگهدارم. به یاد تو هستم و در آرزوی بازگشت هرچه سریع تر تو از بغداد! مواظب خودت باش! با خواندن کلام زیبای همسرم به یاد روزی افتادم که تازه با او ازدواج کرده بودم. او جوان و محصل سال سوم دبیرستان بود. با علاقه‌ای که به او داشتم، نگذاشتم سال آخر را تمام کند و او را با خودم به دزفول بردم. روزهای اول زندگی مشترکمان را می‌گذراندیم. یک روز که خواستم از خانه بیرون بروم، به همسرم گفتم: امروز ساعت یک بعداز ظهر پرواز دارم و یک ساعت و نیم طول می‌کشد. ان‌شاءالله ساعت 5/2 منزل هستم! آن روز اتفاقی یک ساعت پرواز مان به تأخیر افتاد. همسرم وقتی ساعت 5/2شد و من به خانه برنگشتم تلفن را برداشته بود و از فرمانده پایگاه تا فرمانده گردان را خبر کرده بود که چرا شوهر من به منزل نیامده است. به او توضیح می‌دهند یک ساعت پروازش به تأخیر افتاده و 5/3 در منزل خواهد بود. به محض اینکه چرخ هواپیما به زمین نشست، از دفتر عملیات خبر دادند. سریعاً با منزل تماس بگیرم. به خانه تلفن زدم و پرسیدم چه خبر شده است؟ همسرم گفت: چرا دیر کردی من ناراحت بودم و دلم شور می‌زد. پس از اینکه به منزل رفتم موقعیت خودم را از نظر عملیاتی برای او توضیح دادم و از او خواستم از این به بعد این کارها را نکند. در این مورد مقداری من و او جر و بحث کردیم و من به شوخی گفتم: آخر سر تو باعث می شوی که از دستت به این شیخ‌نشین های عرب فرار کنم. همسرم گفت: باشد برو، تو لایق همان عرب ها هستی! بالاخره شوخی ما به حقیقت پیوست و تا به حال ۱۶ سال است در دست عرب ها هستم ولی همسرم در آن روز طاقت یک ساعت دیری مرا نداشت چگونه این مدت را پشت سر گذاشته و هنوز به امید بازگشت من صبر می‌کند!

    شروع کردم به خواندن نامه ها. یکی از علی بود و یکی از همسرم. نامه‌ها را که خواندم از شوق می‌خواستم‌گریه کنم ولی لازم بود جلو مارک خودم را نگه دارم. مارک با دیدن عکسها گفت: این پسر تو است؟ گفت: بله. او دانش آموز سال سوم تجربی است و این هم مادرش است. مارک گفت: جوان خوبی است و مثل خودت قد بلند. در مورد همسرم با افتخار به مارک گفتم: او ۱۶ سال به خاطر من صبر کرده و انتظار بازگشت مرا می‌کشد. مارک خیلی تعجب کرده بود که زن جوانی با این سن و سال پس از ۱۶ سال که کاملاً از همسرش بی خبر بوده و از زنده و مرده بودن او هیچ خبری نداشته تا به حال صبر کند. مارک او را تحسین کرده و بر او آفرین گفت. مارک دو برگ نامه داد که مجدداً جواب نامه‌های همسر و پسرم را نوشتم و از آنها خواستم از مادر و پدر و برادر و خواهر هایم برایم بنویسند. مارک پرسید: عکسی از دوران اسارتت داری تا برای خانواده‌ات بفرستم؟  گفتم: نه، اینها می‌گویند ممنوع است و نباید کسی تورا ببیند. من موقعیت را مناسب دیدم و در مورد کیفیت غذا در زندان و حوله به سر کشیدن در موقع رفت و آمد و همچنین شکنجه زندانیان در راهرو که باعث متشنج شدن اعصابم می شد، برای مارک توضیح دادم.

مارک از من خواست در را باز کنم تا سرهنگ ثابت و ابوفرح داخل شوند. مارک ابتدا نامه های مرا به دست ثابت داد و او پس از مطالعه مجدد به مارک پس داد. مارک پرسید. چرا از حسین عکس نمی گیرید که برای خانواده‌اش بفرستد؟ ثابت قول داد در اولین فرصت این کار را انجام دهد. مارک به ثابت گفت: وضعیت غذایی حسین خوب نیست و باید فکری برای او بکنید. ثابت رو به ابوفرح کرد و پرسید. وضع غدا چگونه است؟ ابوفرح تمام واقعیت را در مورد غذایی بد زندان گفت. ثابت از ابوفرح خواست سعی کند مقداری پول اضافه در کنار مواد غذایی برای ابوعلی خرج کند و از چیزهایی که لازم دارد از بیرون برایش تهیه کند. ابوفرح گفت: باید از طریق مدیر زندان به دفتر ریاست جمهوری و صدام حسین گزارش کنیم، اگر موافقت کردند، حتماً این کار را می‌کنم. مارک در مورد حوله به سرکشیدن من به ثابت گفت: تا زمانی حسین مخفیانه زندانی بود، این حوله به سر کشیدنش قابل توجیه بود ولی حالاكه او توسط نماینده صلیب سرخ جهانی نام نویسی شده و با خانواده‌اش نامه‌نگاری میکند دیگر این کار دلیلی ندارد تا شما بخواهید او را مخفی کنید. این موضوع لطمه به روحیه حسین می‌زند و تحمل اسارت برایش مشکل خواهد شد. ثابت رو کرد به ابوفرح و گفت: دیگر ابوعلی را وادار نکنید روی خودش را بپوشاند. ابوفرح طفره رفت و مقداری دلیل آورد و گفت: ممکن است بقیه زندانیان ابوعلی را ببینند و یا او زندانی ها را ببیند و یا نگهبان‌های ما او را شناسایی کنند و از طریق سازمانهای جاسوسی به ایران خبر دهند و آنها گروه ویژه بفرستند و ابوعلی را ترور کنند. ثابت گفت: ابوعلی اسیر است و با مقررات زندان شما فرق دارد. ثانیاً سفارش شده صدام حسین است. ابو فرح اجازه خواست این موضوع را با مدیر زندان در میان بگذارد و نتیجه را بعداً اعلام کند. در پایان صحبت‌ها موضوع داشتن قلم و کاغذ را مطرح کردم که پس از این در سلول وقت بیشتری برای نوشتن جواب نامه‌ها داشته باشم. ثابت از ابوفرح خواست برایم کاغذ و خودکار تهیه کند. با جواب مثبت ثابت، مارک بلافاصله دو عدد خودکار خارجی و ۱۰۰ برگ فرم نامه صلیب سرخ را در اختیار من گذاشت. همه با هم خداحافظی کردیم. من و ابوفرح با همان ماشین‌هایی که آمده بودیم، از همان طریق به زندان برگشتیم. هنگام گذشتن از چهارراه کاظمین از ابوفرح خواستم؛ راننده دوری نزدیک فلکه بزند تا بتوانم از نزدیک گنبدها را ببینم. او گفت: اجازه ندارد و اگر از مسیری که برایش تعیین کرده‌اند کوچکترین انحرافی داشته باشد و اتفاقی برای من بیفتد، دیگر زندگی برای او تمام است و سرش بالای دار خواهد رفت، ولی قول داد دفعه بعد با اجازه مدیر زندان این کار را انجام دهد. ابوفرح در همان طبقه همکف زندان، مرا تحویل یکی از نگهبان ها داد و با من خداحافظی کرد. من خوشحال و خندان اولین کاری که کردم لباس راحتی پوشیدم و برای وضو به دستشویی رفتم. پس از نماز ظهر، دو رکعت نماز شکر بجا آوردم و در تمام طول نماز در حال بغض و گریه بودم. روی تخت دراز کشیدم و با روحیه کسی که خسته و کوفته از کار بیرون به سوی خانه می‌شتابد و می‌داند خانواده‌اش در انتظار او هستند، به یاد خانواده‌ام، نامه و عکس هایشان را بیرون آوردم و جلو رویم گذاشت. عاجرم از این که بتوانم با الفاظ، احساسم را در آن لحظه برای کسی بازگو کنم. ناگهان دریچه سلول باز شد و نگهبان گفت: ابوعلی غذا! ناچار بلند شدم و ظرف غذا را گرفته و روی میز گذاشتم. اشتهای غذا خوردن نداشتم. دوباره برگشتم و روی تخت دراز کشیدم. ابتدا نامه پسرم را خواندم. چه جالب و شورانگیز نوشته بود. گرچه مقدارش کم بود، ولی بسیار پرمحتوا بود. سپس سراغ نامه همسرم رفتم. جملاتی ساده و زیبا و با خلوصی که از اعماق قلب او برخاسته بود؛ لذا در عمق قلب من هم جای گرفت. دیگر لازم نبود خودم را کنترل کنم؛ بغضم ترکید و گریه‌ام گرفت. هنگامی که نامه همسرم را می‌خواندم فقط قطرات اشک بی اختیار از گوشه چشمم بر روی نامه می ریخت و فشار بغض، گلو و شقیقه‌ام را می آزرد. عکسی را که علی در کنار مادرش ایستاده بود، عاشقانه نگاه می‌کردم. فقط جای من در کنار آنها خالی است. چقدر زیباست. این عکس و چه خاطراتی را از دوران کوتاه زندگی مشترکمان به یادم می‌آورد. در چهره همسرم به راحتی می شد درد و غم ۱۶ سال پر از رنج و محنت را دید. او با زبان بی زبانی می‌خواست بگوید: ای حسین عزیز! ببین امروز جای تو را فرزندمان علی گرفته و چه خوب ولایق و سزاوار این کار را کرده است. بنگر به حال من که چگونه این ثمره زندگی مشترکمان را با تمام مشکلات و تنهایی به اینجا رسانده‌ام. این الهامات از درون قلبم به من القا می شد و گویی صدای همسرم را می شنیدم. نامه ها و عکس‌ها را کنار گذاشتم و لحظاتی به فکر فرو رفتم.

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده