میگ و دیگ (32) و (33)
تعارف شاه عبدالعظیمی - آزاده علیرضا بصیری جزی یکی از اسرا به نام پرویز که اهل شهر ری بود در جبهه یک پایش قطع شده و پای مصنوعی داشت. همچنین فک و صورتش به سختی آسیب دید بود به طوری که برای خوردن یک نان سمون وقت زیادی لازم داشت. البته سهم او هم مثل بقیه فقط دو عدد نان سمون بود ولی چون نمیتوانست به راحتی نان را بجود، اکثر وقتها مشغول خوردن بود. در این حال هرکس به او میرسید، پرویزخان به شدت تعارف میکرد که نان بخورد.

یکی از اسرا به نام پرویز که اهل شهر ری بود در جبهه یک پایش قطع شده و پای مصنوعی داشت. همچنین فک و صورتش به سختی آسیب دید بود به طوری که برای خوردن یک نان سمون وقت زیادی لازم داشت. البته سهم او هم مثل بقیه فقط دو عدد نان سمون بود ولی چون نمی‌توانست به راحتی نان را بجود، اکثر وقت‌ها مشغول خوردن بود. در این حال هرکس به او می‌رسید، پرویزخان به شدت تعارف می‌کرد که نان بخورد.

اسرا وضع و حال او را می‌دانستند و به تعارف او اعتنایی نمی‌کردند ولی او دست بردار نبود و همه‌اش تعارف می‌کرد.

آقای احمدی مرتب به او توصیه می‌کرد که از تعارف بگذرد ولی او باز هم تعارفش را ادامه می‌داد. یک روز من به اردشیر احمدی پیشنهاد کردم: اجازه بدهد تا تعارف او را تمام کنم.

گفت: چه جوری؟

گفتم: خیلی راحت. شما با من تشریف بیار و تماشا کن.

سپس باهم سراغ پرویز شهر ری رفتیم. او به محض نزدیک شدن ما، طبق معمول  نان تعارف کرد. من هم تعارفش را قبول کرده و نانش را گرفتم و در مقابل چشمانش تا آخرش خوردم. پرویز با حسرت فقط به من نگاه می‌کرد. من تمام نان او راخوردم و بدون اینکه به روی خودم بیاورم، در مقابل چشمانش ایستادم. لحظاتی بعد نگاهی به آقای احمدی و من کرد و با حالت غمگینی گفت:

– پس من چی؟ من دیگر نان ندارم و باید گرسنه بمانم؟ در این حال چند نفر هم به دور او جمع شدند. آقای احمدی باز هم شروع به نصیحت کرد. در این فاصله به آسایشگاه رفتم و نان ذخیره‌ام را برای او آوردم. او در حالی که نان را با خوشحالی از من می‌گرفت، گفت:

– قول می‌دهم دیگر تعارف نکنم.

حاج آقا احمدی هم گفت: حالا شدی یه شاه عبدالعظیمی خوب.

آمپول

 سرهنگ خلبان حبیب الله ملكوتي‌خواه

همه در اتاق بریفینگ1  نشسته بودیم که یکی از خلبانانی که تازه از عملیات برگشته بود و علامت وي (V) انگشتانش حاکی از موفقیت بود، وارد شد و بدون مقدمه گفت:

– آخر این درسته، که فردی مثل دکتر چمران با موتور سیکلت در منطقه بگردد و برای ما تانک پیدا کند تا ما بزنیم؟

یکی از خلبانان خطاب به خلبان تازه وارد کرد و گفت:

– اول بگو ببینم علامت پیروزی چی بود نشان دادی و این حرف که می‌زنی یعنی چه؟

خلبان گفت: علامت پیروزی یعنی این‌که، ما رفتیم و پدر عراقی‌ها را درآوردیم و برگشتیم. اما جمله‌ای که گفتم باز هم می‌گویم، درست نیست دکتر چمران در بیابان‌های هویزه دنبال تانک‌های عراقی بگردد و این‌همه خطر را به جان بخرد تا ما برویم و چند تا قارقارک عراقی‌ها را بزنیم. من می‌گویم ارزش جان دکتر چمران خیلی بیشتر از این تانک‌هاست.

یکی دیگر از خلبان‌ها که در انتهای اتاق بریفینگ نشسته بود گفت‌‌‌‍:

– تو طرح بهتری داری؟

– خلبان گفت: بله که دارم.

– خلبانان گفتند بگو ببینیم طرحت چیه؟

– گفت: طرح من این است که یک فروند بالگرد خودمان بالای سر دشمن پرواز و تانک‌ها و ادوات دشمن را شناسایی کند. تیم بعدی وارد عمل شود و آن‌ها را منهدم کند. دکتر چمران هم به ستاد عملیات اروند برود و فرماندهی کند.

این طرح او مورد قبول واقع شد که به صورت آزمایشی اجرا شود و چنان‌چه موفق بود، افسر عملیات به ستاد چمران اطلاع دهد.

ساعتی بعد، این طرح با موفقیت اجرا شد و آن روز هوانیروز در چند سورتی پرواز، توانست ادوات زرهی دشمن را شناسايي و تار و مار کند. این مطلب به اطلاع دکتر چمران هم رسانده شد و دکتر چمران از این‌که بچه‌های هوانیروز به فکر جان او هستند تشکر کرد. افسر عملیات هم تعهد کرد که هر روز گزارش عملیات هوانیروز را به اطلاع دکتر چمران برساند.

پس از 48 ساعت خبر دادند که عراق برای مقابله با پرواز بالگرد ها طرح جدیدی پیاده کرده و تعدادی از تیراندازان و سلاح‌هاي قابل حمل با نفر خود را در نقاط مختلف مستقر کرده که بالگردهای ایرانی را ساقط کنند.

این موضوع بلافاصله به ستاد جنگ‌های نامنظم چمران اعلام شد. خلبانان هوانیروز هم در نشست اضطراری و برای مقابله با این ترفتد دشمن، ابتکاراتی انجام دادند و برنامه پروازهای خود را تغییر دادند و نیز در بین خلبانان به صورت محرمانه این موضوع مطرح که چنانچه یکی از بالگردها  مورد هدف این موشک ها قرار گرفت و خلبان آن زنده ماند. خلبان آن فلایت جاکت خود را وارونه بپوشد. یعنی طرف قرمز آن را بیرون بپوشد تا معلوم شود.

اتفاقاً بعد از اعلام این ترفند، خبر رسید که بالگرد کبرا به خلبانی اسماعیل صحتی و بازیانفر مورد اصابت موشک-های سام تیراندازان عراقی قرار گرفته و در اطراف هویزه سقوط کرده است.

بلافاصله نقطه نشان محل سقوط را به من که خلبان رسکیو بودم، دادند و ما که ستوانیار فرجی را همراه خود داشتیم، به محل مورد نظر رسیدیم.

در منطقه مورد نظر، چشممان به شیئی قرمز رنگ افتاد. به سرعت به پایین آمدیم و اسماعیل صحتی را سوار کردیم. چون از بازیانفر خبری نبود. قرار شد که اسماعیل صحتی که خوشبختانه سالم بود، از طریق اسكيد بالگرد کبرا تخلیه شود تا ما بتوانیم بازیانفر را پیدا کنیم.

دشمن با دیدن ما، منطقه را زیر آتش شدید گرفته بود و نمی گذاشت ما پرواز راحتی داشته باشیم. از طرفی یک جیپ عراقی در حال نزدیک شدن به محل سقوط بالگرد بود که خلبانان را به اسارت بگیرد. در این گیر و دار در حالی که جیپ عراقی هر لحظه به بازیانفر که کمی جلوتر دیده شده بود، نزدیک می شد، ما به سرعت و با یک ریسک به زمین نشستیم و بازیانفر را سوار کرده و به پرواز درآمدیم. سرنشینان جیپ عراقی مدتی به سمت ما شلیک کردند و بعد دور زدند که از محل خارج شوند. ناگهان متوجه شدم که فرجی جا مانده است! بلافاصله ریسک دیگری کردیم و دور زدیم و فرجی که آمپول  در دست داشت، در همان محل پیدا کردیم و سوار کردیم.

جیپ عراقی هم مجدداً دور زد که به سمت ما بیاید، ولی با سرعت هرچه تمام تر از محل دور شدیم.

در لحظاتی که از تیررس عراقی‌ها خارج شدیم، نگاهی به کابین کردم و متوجه شدم که هنوز فرجی آمپولی در دست دارد. از دیدن وضع او و اتفاقی که او را جاگذاشته بودیم، خنده‌ام گرفت. به همین خاطر از او پرسیدم:

– فرجی، چی شد جا ماندی؟ آن آمپول چیه تو دستت؟

فرجی نگاهی به من و نگاهی به آمپول که در دستش بود افکند و گفت:

– داشتم به بازیانفر آمپول می‌زدم که از در بالگرد به زمین افتادم…

بی اختیار از این اتفاق نادر خنده‌ام گرفت و نتوانستم برای لحظاتی جلو خنده ام را بگیرم. بالاخره بر خود مسلط شدم و گفتم:

– این آمپول چیه هنوز در دستت هست؟

– فرجی گفت: منتظر بودم عراقی‌ها بیایند تا این آمپول را به آن‌ها بزنم. 

– گفتم: فعلاً این آمپول را به خودت بزن تا تو دستت باد نکنه!

فرجی بدون لحظه ای درنگ آمپول را در ران خود خالی کرد!

پا نوشته ها:

1-بريفينگ: توجيه؛ تقديم و ارائه اخبار به فرمانده، ستاد يا مقامات تعيين شده.

رستمي، محمود؛ فرهنگ واژه‌هاي نظامي، چاپ دوم، صفحه 298، تهران، انتشارات ايران سبز.

منبع: میگ و دیک2، سرهنگ پور بزرگ وافی، علیرضا، 1392، ایران سبز، تهران

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده