سرباز در خاطرات دفاع مقدس
در محاصرة دشمن1 براي لحظاتي مرگ را در مقابل چشمانم ديدم و در همان حال «شهادتين» را بر زبان جاري ساختم، اما كوچكترين حركتي از خود نشان ندادم.لحظات سخت و دلهرهآوري بود. دنيا در برابر چشمانم تيره و تار شده بود. يكي از سربازان تپانچهاش را به طرفم نشانه رفت و چند لحظه بعد شليك كرد. هم زمان با شليك گلوله، سوزش شديدي در ناحيه پيشاني احساس كردم، ولي خوشبختانه گلوله تنها پوست صورتم را زخمي كرد. هرطوري بود خودم را نگه داشتم تا سربازان از كانال خارج شدند.

تمام سعي خانواده‌ام بر اين بود، هر طور شده مرا از رفتن به خدمت سربازي باز دارند، اما اصلاً گوشم به اين حرف‌ها بدهكار نبود.

ـ درس و مدرسه را ول كردي، 20 ماه توي جبهه بودي، هنوز كافي نيست؟

ـ خيلي از بچه‌ها كلاس درس را رها كردند و رفتند جبهه! من هم يكي از آنها. الان موقع جنگ است، تا وقتي كه دشمن در خاك ماست، درس خواندن بي‌فايده است! تازه حساب سربازي از بسيجي بودن جداست. من بايد با رفتن به سربازي دِين‌ام را به ملت و ميهنم ادا كنم…!

سرانجام هر طور بود حرفم را به كرسي نشاندم و خودم را براي خدمت سربازي معرفي كردم. طولي نكشيد كه دوباره قدم به عرصة كارزار گذاشتم. اما اين بار در منطقة دهلران با همان حال و هواي هميشگي‌اش.

روزهاي گرم تابستان سپري مي‌شد، تا اينكه عمليات آزادسازي مهران پيش آمد. پس از انجام مأموريت محوله و وارد آوردن ضربات سنگين به دشمن، دستور عقب نشيني صادر شد.

گروهي از بچه‌ها خيلي سريع به عقب برگشتند، اما عده‌اي ديگر از جمله من، همچنان با دشمن درگير بوديم تا جلوي پيشروي آنها را بگيريم. من و ساير بچه‌ها به شدت در مقابل نيروهاي بعثي مقاومت مي‌كرديم، اما پس از مدتي به محاصرة آنها در آمديم و به ناچار داخل كانالي پناه گرفتيم.

نيروهاي بعثي كه متوجه حضور ما در داخل كانال شده بودند، اطراف كانال را زير آتش سلاح‌هاي خود گرفتند، اما بچه‌ها دست از مقاومت بر نمي‌داشتند، تا اين كه پس از مدتي مهماتشان به اتمام رسيد و عده‌اي نيز شهيد و مجروح شدند. من هم از تير دشمن در امان نماندم و از ناحية پا مورد هدف قرار گرفتم و مجروح شدم.

هوا كم‌كم رو به تاريكي مي‌رفت. جز صداي گلوله‌هاي دشمن و نالة مجروحان چيز ديگري شنيده نمي‌شد. شدت جراحات وارده به مجروحان به حدي بود كه تعدادي از بچه‌ها در اثر خونريزي شديد، مظلومانه در داخل كانال به شهادت رسيدند. عده‌اي هم كه زنده بودند، وضع چندان خوبي نداشتند. با وجود آن كه درد شديدي را احساس مي‌كردم، وضعم از ساير بچه‌ها بهتر به نظر مي‌رسيد.

ساعتي گذشت. تصميم گرفتم هرطور شده از كانال خارج شوم تا شايد در آن تاريكي شب، روزنة اميدي براي خود و ساير همرزمان پيدا كنم. بنابراين اسلحه‌اي را كه كنارم افتاده بود، برداشتم و به سختي از جا برخاستم، اما هنوز چند قدمي راه نرفته بودم كه صداي تعدادي از سربازان عراقي را شنيدم كه در حال نزديك شدن به كانال بودند. با مشاهدة آنها بلافاصله خود را بر روي زمين انداختم و وانمود كردم كه من نيز شهيد شده‌ام!

سربازان عراقي در حالي كه سرگرم صحبت بودند، بالاي سرمان رسيدند. از صحبت‌هايشان چيزي نفهميدم، اما اين‌طور به نظر مي‌رسيد كه از محاصرة ما بسيار راضي هستند! در آن لحظات التهاب‌آور كوچك‌ترين حركتي مي‌توانست من و ساير دوستانم را به كام مرگ بفرستد. نمي‌دانستم ورود سربازان به داخل كانال چه علتي دارد، بنابراين همين‌طور زير چشمي آنها را زير نظر داشتم تا اينكه يكي از سربازان تپانچه‌اش را بيرون آورد تا تير خلاص را شليك كند. در بين شهدا چند نفر از مجروحان نيز بودند كه همانند من خود را بر روي زمين انداخته بودند و هيچ حركتي از خود نشان نمي‌دادند، اما با شليك تيرهاي خلاص ناله‌هايشان به هوا مي‌برخاست و به شهادت مي‌رسيدند. وقتي سربازها بالاي سرم رسيدند، براي لحظاتي مرگ را در مقابل چشمانم ديدم و در همان حال «شهادتين» را بر زبان جاري ساختم، اما كوچك‌ترين حركتي از خود نشان ندادم.

لحظات سخت و دلهره‌آوري بود. دنيا در برابر چشمانم تيره و تار شده بود. يكي از سربازان تپانچه‌اش را به طرفم نشانه رفت و چند لحظه بعد شليك كرد. هم زمان با شليك گلوله، سوزش شديدي در ناحيه پيشاني احساس كردم، ولي خوشبختانه گلوله تنها پوست صورتم را زخمي كرد. هرطوري بود خودم را نگه داشتم تا سربازان از كانال خارج شدند.

چند دقيقه بعد از خارج شدن سربازان، به سختي از جاي برخاستم و نگاهي به اطرافم انداختم. هيچ صدايي از داخل كانال شنيده نمي‌شد. همة بچه‌هايي كه تا دقايقي قبل صداي ناله‌هايشان فضاي اطراف را فرا گرفته بود، به شهادت رسيده و مرا در بين نيروهاي دشمن تنها گذاشته بودند. آن شب تا سپيده صبح از شدت درد به خود پيچيدم. در طول شب نيز چندين بار با تمام قدرت فرياد زدم و بچه‌ها را به كمك طلبيدم. اما در آن تاريكي هيچ كس صدايم را نمي‌شنيد. نزديكي‌هاي صبح صداي بالگردي توجه‌ام را به سوي خود جلب كرد. ابتدا تصور كردم كه نيروهاي خودي براي كمك به مجروحان به منطقه آمده‌اند، اما وقتي با دقت نگاه كردم، متوجه شدم كه بالگرد پس از مدتي گردش در آسمان به زمين نشست. بعد هم تعدادي سرباز از آن خارج شدند و چند نفر از بچه‌هاي ما را كه گويا از قبل انتخاب شده بودند، سوار بالگرد كردند. درد ناشي از اصابت گلوله آن چنان بر تنم سنگيني مي‌كرد كه براي چند لحظه رنج اسارت را بر آن ترجيح دادم و تصميم گرفتم به هر قيمتي شده خود را به بالگرد برسانم تا شايد از آن درد جانكاه رهايي پيدا كنم. به هر سختي بود اسلحه‌ام را برداشتم و از كانال خارج شدم. سربازان هنوز در حال سوار كردن اسرا بودند. به نزديكي بالگرد رسيدم، اما ديگر توان ادامه دادن راه را نداشتم. صداي ملخ بالگرد و گرد و خاك ناشي از آن فضاي منطقه را فرا گرفته بود. هر چه فرياد زدم كسي متوجه من نشد. بالگرد پس از سوار كردن اسرا، به پرواز در آمد. از اين كه اين روزنة نجات هم بر روي من بسته شده بود، بسيار ناراحت شدم و در حالي كه از شدت درد به خود مي‌پيچيدم به بالگرد خيره شدم.

بالگرد هنوز كاملاً اوج نگرفته بود كه در آسمان ثابت ايستاد و لحظه‌اي بعد، در آن باز شد. نمي‌دانستم علت چيست، به همين دليل همين‌طور به آن چشم دوختم. ناگهان چند نفر از سربازان عراقي را مشاهده كردم كه يكي از اسرا را گرفته بودند و قصد داشتند او را به بيرون پرتاب كنند. آن اسير مظلوم به شدت مقاومت مي‌كرد، اما سربازان بي‌رحم عراقي دست و پاي او را گرفتند و با قدرت تمام او را به پايين انداختند. بعد هم سراغ ساير افراد رفتند و يكي پس از ديگري آنها را از همان بالا به پايين پرت كردند. بعد از پرتاب آخرين اسير، در بالگرد بسته شد و با يك گردش سريع از نظرم دور شد.

همين‌طور كه از ميان اجساد مطهر شهدا راه مي‌رفتم و در غم مظلوميت آنها مي‌گريستم، چشمم به نيروهاي امدادگر خودي، كه گويا از دور شاهد ماجرا بودند، افتاد كه با شتاب به سمت ما آمدند، اما ديگر كاري از دست كسي ساخته نبود؛ پرستوهاي عاشق همگي به وصال معشوق رسيدند و در جوار رحمتش آرام گرفتند.

پا نوشته ها:

1- جعفری، مجتبی، در محاصره، ص129-125؛ سروان حبیب الله خدادادی.

 

منبع: سرباز در خاطرات دفاع مقدس، نادری، مسعود، 1386، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده