خاطرات امیر سرلشکرخلبان شهید و آزاده حسین لشکری ملقب به سیدالاسراء
بخش یازدهم گفتم دست شما درد نکند. الان دیر وقت است. اگر می خواهید هواخوری بیایم باید زمان آن را خودم انتخاب کنم و زمان من ساعت ۵ الی ۶ بعد از ظهر است. این زمان وقت مناسبی بود برای ورزشی و نرمش؛ زیرا هم غذای ظهر تحلیل رفته بود و هم آفتاب هنوز در حیاط باقی مانده بود. نگهبان ها هرروز پس از خوردن ناهار پشت سرش چای و دوغ می نوشیدند و سیگار می کشیدند و با هم شوخی می کردند. تا ساعت ۴ بعد از ظهر که نوبت خواب آنها می شد. پس از بیدار شدن دوباره دست و رو می شستند و مشغول گفت وگو و چای خوردن بودند تا ساعت ۷ الی ۸ شب می شد.

همه کارهایشان که تمام می شد، تازه پادشان می افتاد یک اسیر هم اینجا هست و احتياج به هوا خوری دارد. تازه می آمدند در را باز می کردند ولی ساعت ۸ شب بود و زمان نماز مغرب و آنها می خواستند مثل یک مرغ با من عمل کنند. هروقت دلشان می‌خواست بیرون ببرند و هر وقت هم که نخواستند اصلاً در را باز نکنند. حسن حرفهای من را به ستوان (سلام) رساند و او هم رأی به نفع عرب ها داد و از این تاریخ به بعد دیگر به من اجازه هواخوری ندادند. همچنان که روی تخت دراز کشیده بودم، فکر می کردم خدایا عاقبت کار چه می شود. تو خودت کمک کن، تا بین حق خواهی من و زورگویی آنها کم نیاورم و آبرو و حیثیت من به خطر نیفتد! وضع جدید برای نگهبانان به خصوص حسن فرصت خوبی بود. در اتاق من همیشه قفل بود و هواخوری هم که نمی رفتم؛ لذا آنها هر وقت دلشان می خواست به سر نگهبانی می آمدند، هروقت دلشان میخواست می رفتند. این وضع برای آنها زیاد دوام نداشت. مسئولان استخبارات متوجه شده بودند که نگهبان ها سر موقع در محل نگهبانی حضور ندارند. هرروز یک بازرسی از استخبارات می آمد و نگهبان ها را حاضر غایب می کرد. حسن انصاری ارشد نگهبان ها از وضع موجود عصبانی بود، ولی چاره ای نداشت. حدود هفت ماه از زندانی شدنم در اتاق می گذشت، در این مدت اصلاً ورزش نکرده بودم و خیلی دلم برای بیرون رفتن و هواخوری زیر نور خورشید تنگ شده بود. ساعت ۱۱ صبح طبق معمول هرروزه یک جزء قرآن را قرائت کردم و آن روز جزء سی ام و در نهایت قرآن را ختم کردم. ثواب ختم قرآن را به روح انبیاء، امامان، شهدا و پدر و مادر و معلمانم و همه کسانی که برایم زحمت کشیدند، نثار و از خداوند برای خودم صبر و استقامت طلب کردم. بلند شدم و کنار پنجره نشستم. پرندگان روی درخت جنب و جوش داشتند و سر و صدای خوب و لذت بخشی به راه انداخته بودند. به دنیای آزاد پرندگان فکر می کردم و با دلی شکسته به یاد آفریدگار جهان افتادم. در این فکر بودم که او برای من چه مقدر کرده است. در همین افکار به یاد دوران طفولیت و مکتب خانه افتادم. آن روز قران را ختم کرده بودم و دیگر هیچ اشکالی نداشتم. می دانستم پدرم از این خبر خوشحال خواهد شد. بلافاصله خودم را به خانه رساندم و خبر را با خوشحالی به پدر و مادرم دادم. پدر و مادرم من را غرق بوسه های خود کردند و فردا صبح که قصد رفتن به مکتب را داشتم، مادرم مقداری کشمش و گردو به همراه ۲۵ ریال که این پول در سال ۱۳۳۶ مزد یک کارگر نیمه وقت بود، گذاشت داخل یک بشقاب و آن را با دستمالی بست. ملا از هدیه ای که برایش بردم، خوشحال شد و از من قدردانی کرد. همچنان که این خاطرات در ذهنم می گذشت، خودم را در اتاق یافتم. خدایا هفت ماه است از اینجا بیرون نرفته ام امروز هم که قرآن را ختم کردم. در اینجا نه معلمی است که برایش شیرینی ببرم و نه اصلاً شیرینی ای وجود دارد. در حالی که جنب و جوش پرندگان روی شاخه درختان را نگاه می کردم، آرزوی آزاد بودن و شیرینی خوردن کردم. به خودم نهیب زدم و گفتم تو در این گوشه اتاق حتی اجازه بیرون رفتن از آن را نداری، چه هوسهای بیجایی می کنی! هنوز چند لحظه از مرور آرزویم در ذهن نگذشته بود که صدای باز کردن زنجیر پشت درآمد. لحظه ای بعد قفل در اتاق باز شد. ستوان یکم سلام مسئول من از طرف کمیته بود. باورتان نمی شود در دست های سلام یک جعبه شیرینی و پاکتی از میوه بود. آنها را روی میز کنار دیوار گذاشت و در حالی که لبخند به لب داشت به طرف من آمد. من از جا برخاستم و از حرکت او مات و مبهوت شده بودم. سلام مرا بغل کرد و بوسید و عذرخواهی کرد که در این مدت هفت ماه به ملاقات من نیامده است. او گفت آمده است تا از طرف سروان ثابت به من سلام برساند. او شیرینی را برای مراسم آشتی کنان گرفته بود. نگهبانان همگی وارد اتاق شده بودند و صحبت های سلام را گوش می دادند. سلام گفت: سرتیپ ستار که ریاست جدید کمیته را عهده دار شده است به تو سلام رساند و گفت: از این لحظه به بعد هروقت خواستی روزی یک ساعت می‌توانی برای هواخوری ، نرمش و یا ورزش بیرون بروی. حالا هر زمانی را که می خواهی انتخاب کن و به نگهبان ها بگو آنها موظفند سر وقت تو را برای هواخوری بیرون ببرند و هر چه از نظر لباس زیر، دمپایی، مسواک و غیره کم داری بگو تا برایت تهیه کنم. ستوانیار حسن انصاری که تمام این محدودیت ها را برایم درست کرده بود، داخل اتاق بود و حرفهای سلام را گوش می داد. او از خجالت سرخ شده و سرش را پایین انداخته بود. از شادی گریه ام گرفت و در دل خدا را شکر کردم که چقدر خوب و مهربان است و چقدر سریع جواب می دهد. به یاد آیه شریفه قرآن افتادم که میگوید: «مرا بخوانید تا اجابت کنم شما را».

 ستوان سلام برایم گفت: زمانی که سرتیپ ستار به جای سرتیپ نزار منصوب میشود، پس از بررسی پرونده اسیران به یاد تو میافتد و از وضع تو جویا می شود. به او میگویند که بر اثر اختلاف و بی انضباطی مدت هفت ماه است از هواخوری محروم است. او بلافاصله دستور لغو تنبیه را صادر کرد و از ما خواست؛ سریعاً به وضع تو رسیدگی کنیم. از آن روز به بعد در اتاق از ۸ تا ۱۱ شب باز بود. به شکرانه این عنایت خداوند دو رکعت نماز شکر بجای آوردم. یکی از دوستان خلبانم به نام «ارسلان شریفی » که به همراه سرتیپ خلبان «قاسم  محمد امینی» در ماههای آخر جنگ به اسارت در آمدند، برایم خاطره ای از دوران اسارتش تعریف کرد که جا دارد برای شما بنویسم. او می گفت: «اگر کسی خدا را با صدق دل و نیت پاک بخواند، حتماً جواب او را خواهد داد. او گفت: وقتی به اردوگاه (( رمادی ))منتقل شدیم، ما دو نفر را در یک اتاق محبوس کردند. در آن اردوگاه  تعدادی اسیر ایرانی بودند که با ما هیچ تماسی نداشتند. ما از سرگرد، مسئول اردوگاه تقاضا کردیم اجازه دهد تا ما با اسیران ایرانی که در اردوگاه هستند به مقدار کم ملاقات داشته باشیم تا از تنهایی در بیاییم. سرگرد ابتدا مخالفت کرد ولی پس از اصرار زیاد ما رضایت داد دو بار در هفته  به مدت یک ساعت با آنان دیدار داشته باشیم. این موضوع تا مدتی ادامه داشت و ما از نظر روحیه خیلی بهتر شده بودیم تا این که در بین اسیران ایرانی  اختلافی پیش آمد و شاید سرگرد فکر کرده بود این اختلافات ناشی از دیدار ما دو نفر با آنان است؛ لذا دستور داد  از آن به بعد هیچ گونه ملاقاتی صورت نگیرد . ما در بین اسیران عراقی  دوستان خوبی پیدا کرده بودیم و آنها هم به ما عادت کرده بودند. مدتها گذشت و هر جه اصرار کردیم، سرگرد اجازه ملاقات نمی داد.

 روزی من ناراحت و افسرده از تنهایی و جدایی دوستانم از ته دل با خدا راز  و نیاز کردم و از او خواستم وسیله ای فراهم کند تا من و دوستم بتوانیم با دیگر اسرای ایرانی در یکجا باشیم . فردای آن روز پس از خوردن صبحانه داخل اتاق نشسته بودیم که فرمانده اردوگاه سراسیمه وارد شد و پس از سلام و احوالپرسی به ما گفت: که از این به بعد شما دو نفر می توانید هر وقت خواستید با دوستانتان ملاقات کنید. در حالی که از کلام سرگرد مات و مبهوت شده بودیم  از او تشکر کردیم. سرگرد گویا دوست داشت که علت کارش را برای ما تعریف کند، او گفت: پدر من سال گذشته فوت کرد و من مرتب برایش احسان می کنم  و صدقه می دهم، در یک سال گذشته هیچ وقت پدرم به خواب من نیامده بود، دیشب با چهره گرفته و غمگین به خوابم آمد و شروع کرد سر من داد و بیداد کردن و من را ظالم خطاب کرد. من در جواب گفتم: آنچه در توانم بوده از خیرات و دعا برای شما انجام داده ام چرا شما از من ناراحت هستید؟ گفت: خدا تو را لعنت کند! تو اصلاً پسر من نیستی. چرا اجازه نمی دهی آن دو نفر غریب که هیچ کس را ندارند با دوستانشان ملاقات کنند؟ در حالی که در خواب ناله می کردم توسط همسرم از خواب بیدار شدم. همسرم علت را جویا شد و من موضوع شما و خوابی را که دیده بودم برایش تعریف کردم. همسرم هم با شنیدن موضوع به من گفت: تو مرد نیستی و غیرت نداری! از دیشب تا حالا ثانیه شماری می کردم بیایم و به شما خبر بدهم اگر از این ساعت به بعد هر وقت خواستید، می‌توانید با دوستان خود ملاقات کنید. سرانجام پس از یک سال همان فرمانده آمد و گفت: از مقامات بالا اجازه گرفتم که شما را برای همیشه پیش دوستانتان بفرستم».

        با پایان یافتن جنگ ایران و عراق، غربی ها که می‌دانستند؛ چه سلاح‌های مخرب و شیمیایی در اختیار صدام گذاشته‌اند، سعی داشتتد به طریقی این سلاحها را از عراق پس بگیرند. کشورهای غربی – به خصوص آمریکا – با اصرار از عراق خواستند که سلاح‌های تحویل داده شده را پس بدهد و یا این که از سیاست آنها در منطقه خلیج فارس پیروی کند.

      در یکی از روزهای زمستان سال ۱۳۶۸ در تلویزیون عراق دیدم که صدام حسین سفیر آمریکا را به دفترش طلبیده و پس از صحبت های زیاد به او اخطار داد که به سرعت خاک عراق را ترک کند. من با دیدن این صحنه به نگهبان گفتم: از این به بعد اوضاع عراق بد خواهد شد و شما به سوی یک جنگ دیگر پیش می روید. پس از قطع رابطه آمریکا و عراق دولتهای غربی به تبعیت از آمریکا، با عراق قطع رابطه کردند و علیه این کشور تبلیغ کردند. صدام از وضعیت پیش آمده نگران شد و بلافاصله دستور تشکیل جلسه سران عرب را صادر کرد. این جلسه بدون حضور رئیس جمهور سوریه تشکیل شد. کویت در این جلسه با فشار سیاسی آمریکا و خط مشی تعیین شده، تقاضای بازپس گیری وام های پرداخت شده به عراق را در طول هشت سال جنگ، داشت. عراق مدعی بود؛ بدهی‌های عراق به کویت مربوط به جنگ ایران و عراق است و عراق به خاطر حمایت از اعراب متحمل این بدهی‌ها شده است. علاوه بر آن عقیده داشت کویت باید 4/2 میلیارد دلار بابت استخراج نفت از حوزه نفتی (رمیله) که عراق ادعای مالکیت نفت آن منطقه را داشت، به عراق بپردازد. عراق کویت را متهم کرد که به نفع سیاست آمریکا با افزایش میزان تولید فروش نفت با قیمتی ارزان تر از نرخ تعیین شده اوپک، به منافع اقتصادی عراق خسارت زده است. هدف صدام از بر پایی این جلسه مطرح نمودن خود به عنوان رهبر جهان عرب بود که از طرف کشورهای عربی پشتیبانی نشد و جلسه بدون به دست آوردن نتیجه ای پایان پذیرفت.  

       عراق به این دلایل همیشه قصد تصرف کویت را داشته است. ۱- اختلافات مرزی موجود بین عراق و کویت از سال ۱۹۶۱ میلادی حل  نشده بود و عراق خواستار تصرف و تملک دو جزیره سوق الجیشی ((بوبیان)) و ((وربه))  بود ۲ – مهمترین بهانه عراق برای حمله به کویت عدم دسترسی گسترده به آب های خلیج فارس بود. بصره تنها بندر عراق، به علت قرار داشتن در فاصله  70 مایلی خلیج فارس از امتیاز خویی برخوردار نبود؛ لذا این کشور مایل به ایجاد بندری در خارج از اروندرود بود و کویت دارای سواحلی بیشتری در خلیج فارس بود و بنابراین فضایی مناسبی برای ایجاد بندر داشت.

      کویت در سال ۱۹۶۱ میلادی از استعمار انگلستان خارج و مستقل شد. این کشور ۲۰ درصد ذخایر نفت جهان را در اختیار دارد. کویت با داشتن ۲۷۵ دستگاه تانک، ۵۶ عراده توپ، ۳۶ فروند هواپیمای جنگی و ۱۸ فروند بالگرد، موقعیت خوب و مناسبی برای تصرف و تملک توسط عراق داشت. دوم مرداد ۱۳۶۹ عراق ۳۰ هزار سرباز در مرز کویت مستقر کرد. تلاش سران چند کشور عرب جهت میانجیگری بین دو کشور عراق و کویت به شکست انجامید.

     در یازدهم مرداد این سال ، ساعت ۲ بامداد عراق به کویت حمله و در عرض چند ساعت آن کشور را اشغال کرد۔ عراق اعلام کرد؛ دولت کویت سرنگون شده و نیروهای عراقی به درخواست دولت جدید کویت به کمک آمده‌اند. در این یورش، برادر امیر کویت کشته شد و امیر کویت و اعضای خانواده‌اش به عربستان پناهنده شدند. شورای امنیت با صدور قطعنامه ای تجاوز عراق را محکوم کرد و ایران سومین کشوری بود که تجاوز عراق را محکوم نمود و تصریح کرد که به هیچ وجه تغییر شکل جغرافیایی منطقه را نمی پذیرد. ایران با این بیانیه، کشورهای سلطه جو مثل آمریکا و دیگر وابستگانش را خلع سلاح کرد. آنها دیگر نمی توانستند بگویند ایران قصد کشورگشایی دارد و به همین منظور خیلی از کشورها موضع خودشان را نسبت به ایران تغییر دادند. کویت و عربستان سعودی که در جنگ هشت ساله تمام امکانات کشورشان را علیه ایران در اختیار عراق قرار داده بودند، فکر نمی‌کردند در این جریان ایران از آنان پشتیبانی کند؛ لذا هر دو کشور از عملکرد خود نادم بوده و آمادگی خودشان را برای ایجاد روابطی محکم و دوستانه ابراز نمودند. آمریکا به بهانه کمک به کویت و جلوگیری از حمله احتمالی عراق به عربستان، نیرو به خلیج فارس فرستاد. بیشتر کشورها از جمله آمریکا دارایی های عراق و کویت را در کشورشان مسدود کردند. ۱۲ مرداد، عراق نیروهای خود را به مرز عربستان منتقل کرد. خارجیانی که در کویت به اسارت در آمده بودند، به بغداد فرستاده شدند. شورای امنیت در ۱۵ مرداد، رأی به تحریم جهانی، اقتصادی و نظامی عراق داد. ترکیه صدور نفت عراق از خاک کشورش را ممنوع کرد. ۱۷ مرداد صدام حسین در رادیو و تلویزیون اعلام کرد که کویت به سرزمین اصلی خودش ضمیمه شد.

     عراق در مرز جنوبی خود با کمبود نیرو مواجه بود؛ لذا بسیج عمومی صادرکرد و حدود یک میلیون از نیروهای ارتشی و مردمی را در مقابل نیروهای غربی قرار داد. عراق با توجه به کمبود نیرو، از طرفی نتوانسته بود به هیچ ترتیبی کشورهای عربی را حتی با دادن امتیازاتی راضی کند که از پیاده کردن نیرو در جنوب عراق جلوگیری کنند؛ لذا لازم دید در درگیری اخیر خیالش از بابت مرزهای شرقی آسوده شود و نیروهای موجود در مرزهای ایران را با کلیه امکانات به جبهه جنوبی و مرز سعودی بکشاند؛ و راهی بجز مصالحه با ایران را نداشت. ۲۴ مرداد ساعت 5/10 صبح ناگهان تلویزیون عراق برنامه عادی خودش را قطع کرد و گفت: ای مردم توجه فرمائید! ساعت ۱۱ صبح صدام حسین پیام مهمی برای شما دارد و این اطلاعیه چندین بار تکرار شد. ساعت ۱۱ صبح تلویزیون با پخش سرود جمهوری عراق، وزیر اطلاعات در صفحه تلویزیون ظاهر شد و گفت: صدام حسین پیام مهمی برای شما ملت عراق دارد که به آن توجه کنید! صدام ظاهر شد و پس از سلام و احوالپرسی، پیام شورای انقلاب عراق را از روی نوشته برای مردم قرائت کرد. صدام گفت: عراق از اراضی اشغالی ایران عقب نشینی نموده و اسیران جنگی آزاد خواهند شد. او عهدنامه ۱۹۷۵ ایران و عراق را رسماً مورد پذیرش قرار داد. صدام تأکید کرد به طور یک جانبه در ۲۶ مرداد اسیران را به تدریج آزاد خواهد کرد و از ایران توقع دارد؛ متعاقباً حسن نیت نشان داده و اسیران عراق را اآزاد کند. این اولین پیامی بود که از تلویزیون عراق پخش می شد و برای من قابل اطمینان بود. در همین لحظه، نگهبانان با شنیدن خبر به اتاق من آمدند و تبریک گفتند. آنها آرزو کردند من جزو اولین کسانی باشم که به ایران بر می‌گردم. در اتاق هندوانه‌ای داشتم که دو روز پیش سروان ثابت برایم فرستاده بود. بلافاصله آن را بریدیم و به میمنت این خبر، جشن گرفتیم. ساعت ۱۲ ظهر گوینده اخبار سراسری ایران با سخنگوی وزارت خارجه صحبت می کرد. سخنگو گفت: ما هم خبر عقب نشینی عراق و تبادل اسیران را روی تلکس خبری دریافت کرده‌ایم، ولی هنوز رسماً در این مورد نامه‌ای به سفیر ایران در ژنو داده نشده و اگر چنین چیزی صحت داشته باشد، ما از آن استقبال می‌کنیم. شب، رادیو بی۔بی۔سی“ ارقام اسرای ایران و عراق را ۱۱۰ هزار نفر ارزیابی کرد که از مجموع ۷۰ هزار نفر اسرای عراقی و ۴۰ هزار ایرانی است. آن روز با شنیدن این خبر، نتوانستم ناهار بخورم و از خواب بعدازظهر افتادم. بعد از ظهر برای ورزش و نرمش به حیاط خانه رفتم، ولی نتوانستم و فقط مقداری پیاده روی کردم. آن شب صدام برای ۲۵۰۰ آمریکایی و ۴۰۰۰ انگلیسی که در کویت بودند، اطلاعیه‌ای صادر کرد و دستور داد؛ سریعاً خود را به هتل‌ها معرفی کنند وگرنه دستگیر و به جرم جاسوسی محاکمه خواهند شد.

     روز ۲۶ مرداد فرا رسید و اولین گروه اسیران ایرانی از مرز گذشتند و به وسیله دکتر حبیبی معاون اول رئیس جمهور مورد استقبال قرار گرفتند. من در بین آنان نبودم و حتی خبری هم که گویای این باشد که امروز و یا فردا خواهم رفت نبود. روزانه جهار تا پنج هزار اسیر بین دو کشور رد و بدل می شد. پس از ۲۰ روز، ۸۰ هزار اسیر تبادل شدند، ولی هنوز از اسم من خبری نبود. مرتب به نگهبان ها و سروان ثابت می گفتم: پس کی قرار است من بروم؟ و آنها اظهار بی اطلاعی می کردند. دو کشور اعلان کردند؛ که تمام اسیران آزاد شده اند و اسیر دیگری وجود ندارد. در این چند روز لحظه به لحظه برای برگشت به کشور و بودن در کنار خانواده‌ام ثانیه شماری می‌کردم ولی این خبر تمام ذهنیت دلخوشیم را از من گرفت.

    با تحریم اقتصادی عراق توسط سازمان ملل، همه چیز دگرگون شده بود و قیمت دینار عراق هر روز پایین می آمد و قیمت دلار بالا می رفت. قیمت مواد غذایی و دیگر کالاها هر روز سیر صعودی داشت. عراقی ها برای مقابله با وضعیت موجود، طرح جیره بندی غذایی را از طریق کالا برگ‌های مخصوص به اجرا گذاشتد. به خاطر صرفه جویی در بودجه، عراق بسیاری از سفارتخانه های خودش را در خارج از کشور بست و ورود کالاهای زینتی، تجملی و غیر ضروری را ممنوع کرد. احتکار مواد غذایی و یا هر نوع احتکار مجازات بسیار سنگینی را همراه داشت. اوایل تحریم اقتصادی، در رسانه های عراق یک خانم 50 ساله را نشان می دادند که به خاطر احتکار اجناس خود به اعدام محکوم شد و حکم اعدام او در انظار عمومی به اجرا در آمد. تحریم حتی روی جمع چند نفری ما در آن خانه اثر گذاشت و باعث قطع جیره غذایی نگهبان ها شد. سرتیپ ستار دستور داده بود؛ فقط برای من یک نفر غذا از باشگاه افسران بیاورند و بقیه خودشان غذا تهیه کنند.

   نیروهای چند ملیتی به سرپرستی امریکا، نیرو و تجهیزات خود را در مرزهای عراق، کویت و عربستان سعودی برای یک جنگ تمام عیار مستقر کردند. عراق برای جلوگیری از حملات نیروهای غربی در 26 مرداد اعلان کرد؛ اتباع کشورهای غربی که به اسارت در آمده‌اند، در تاسیسات مهم نظامی اسکان داده خواهند شد.

    بلافاصله شورای امنیت خواستار آزادی فوری و بی قید و شرط خارجیان شد. تعدادی از کشورها، به خصوص همسایگان عراق سعی داشتند میانجیگری نمایند تا صدام از کویت خارج شود و غرامت تخریب را به کویت بپردازد. ولی مورد قبول واقع نشد و همچنان صدام کویت را استان نوزدهم عراق به حساب می آورد. تمام کشورهای غربی سفارت خانه های خود را در عراق تعطیل کردند.

    عراق هیئت بلد پایه ای را به سرپرستی عزت ابراهیم – جانشین صدام حسین – به ایران فرستاد تا شاید با مذاکراتی که انجام می دهد، بتواد ایران را از نظر سیاسی و نظامی در کنار خود داشته باشد. پس از اشغال کویت توسط عراق، نگهبان ها از زبان سربازانی که در این تجاوز شرکت داشتند، برای من صحبت می کردند. آنها می گفتند: در این یورش هر کس در مقابل عراقی ها نخالفت می کرد، کشته می شد و اگر خانواده ای مخالفت می کرد، مرد آن خانواده را می کشتند و به زن و دخترهای آن خانواده تجاوز می کردند. تعریف می کردند: یکی از سرگردهای کویتی در مقابل عراقی ها مقاومت می کند، سربازان او را دستگیر می کنند و از او می خواهند در مقابل مجسمه صدام حسین تعظیم کرده و پای مجسمه را ببوسد. افسر کویتی از این عمل امتناع می کند، لذا او را در برابر دیدگان مردم کویت اعدام می کنند. در همان زمان سفیر کویت را در عراق دستگیر کردند و او را مجبور نمودند در رادیو و تلویزیون عراق طی مصاحبه ای اعلان کند که از بابت یکپارچه شدن خاک عراق و کویت خرسند است. عراقی ها آن چنان کویت را به غارت بردند که تمام وسایل فروشگاه ها و انبارهای کویت در عراق به قیمت ارزان توسط نظامیان فروخته می شد. دولت عراق با فشار کشورهای غربی و امریکا مجبور شد با آزادی گروگان های خارجی موافقت کند. آنها ملزم بودند ظرف یک هفته خاک عراق را ترک کنند.

     سوم دی، صدام حسین غربی ها را تهدید کرد چنانچه به کویت حمله کنند، ارتش عراق با موشک به تل آویو – پایتخت اسرائیل – حمله خواهد کرد. 23 دی، دبیرکل سازمان ملل به بغداد آمد و با رئیس جمهور عراق مذاکره کرد و بدون هیچ نتیجه ای بازگشت. آن روز سروان ثابت از کمیته به ملاقات من آمد و برایم لباس و مواد غذایی کنسرو شده آورد. او معتقد بود ممکن است جنگ شروع شود و نتواند به من غذا برساند؛ لذا بتوانم با غذاهای کنسرو شده مدتی زندگی کنم. او از نگهبان ها خواست اگر مورد حمله هوایی و یا موشکی قرار گرفتیم، بلافاصله مرا به پناهگاهی که در نزدیکی منزل بود، ببرند.

     آن شب در تلویزیون مصاحبه گری را نشان می داد که به داخل مدارس و خانواده های کویتی می رفت و با دانش آموزان و مردم مصاحبه می کرد. او قصد داشت از مردم کویت برای صدام حسین بیعت بگیرد و مردم هم از ترس، رای به حضور عراق در کویت می دادند. تنها اتباع ایرانی بودند که توانستند با به جای گذاشتن سرمایه خود از آن کشور خارج شوند. شب 27 دی ماه، اخبار اکثر رادیو های غربی را گوش دادم و اعلامیه های نظامی عراق را هم شنیدم. همه چیز حاکی از یک جنگ شدید و رسمی علیه عراق بود. آن شب در کنار نگهبان ها شام خوردیم و هر کس در مورد جنگ تفسیر خودش را می گفت. یکی از نگهبان ها گفت از رادیو شنیده است؛ جورج بوش پدر رئیس جمهور وقت امریکا گفته: من با ارتش عراق که توانسته هشت سال در مقابل ارتش ایران بایستد، نمی جنگم. آن شب یک فیلم سینمایی از تلویزیون پخش شد و ساعت 5/1 بامداد خوابیدم. ساعت 2:۳۵ دقیقه با صدای انفجار مهیبی از خواب بیدار شدم. صدای انفجار به طور مرتب شنیده می شد. نگهبان ها که مثل من ترسیده بودند، در اتاق را باز کردند. همه در کنار بخاری روی تخت نشسته بودیم و واقعه اتفاق افتاده را تفسیر می کردیم. من بدون هیچ تردیدی گفتم: این حمله غربی هاست. چند لحظه بعد تأسیسات برقی عراق مورد اصابت موشک قرار گرقت و خاموشی سراسری بر بغداد – پایتخت عراق – حاکم شد. یکی از نگهبان ها توانست توسط باتری رادیو را روشن کند و رادیو امارات را بگیرد. گوینده رادیو اعلان کرد: توجه کنید، در اثر تجاوز عراق به خاک کویت و عدم خروج مصالحت آمیز عراقی‌ها از این کشور، سرانجام نیروهای چندملیتی به رهبری آمریکا، برای بیرون کردن عراق از خاک کویت و برگشت کویتی های آواره به کشورشان، حمله هوایی عظیمی را آغاز کردند. همان شب اکثر ساکنان اطراف ما که اکثراً از رجال سیاسی عراق بودند، به اتفاق خانواده‌ها سوار ماشین شدند و برای رفتن به جای امن، بغداد را ترک کردند. نیروهای چند ملیتی انگلیسی، فرانسه، عربستان و کویت به سرپرستی آمریکا در عملیاتی به نام «توفان صحرا» تعداد زیادی از تأسیسات نظامی و اقتصادی عراق را بمباران کردند. عراق، توسط پدافند هوایی توانست تعدادی از هواپیماها را سرنگون کند و هفت خلبان را به اسارت در آورد. شب بعد عراق این خلبانان را برای روحیه دادن به مردم عراق با وضع خفت باری در تلویزیون نشان داد. البته ما در تلویزیون های کوچک که با باتری ماشین کار میکرد و تصویر ضعیفی داشت، می دیدیم. ایستگاه های برق همه خراب شده بودند. عراق به تلافی حملات غربی‌ها، تهدید خود علیه اسرائیل را به اجرا گذاشت و چند موشک روانه تل آویو – پایتخت اسرائیل – کرد که در این حملات چندین نفر کشته و مجروح شدند. در آن زمان، تعدادی از رجال سیاسی ایران با حمله غربی ها به عراق موضع گرفتند و عقیده داشتند برای رویارویی با آمریکا و اسرائیل باید در کنار عراق بجنگیم. این دقیقاً همان خواسته کشورهای غربی، به خصوص آمریکا بود؛ ولی ذکاوت و دوراندیشی مقام معظم رهبری – حضرت آیت الله خامنه ای – در آن برهه باعث شد؛ بهترین موضع را اتخاذ کنیم و ناخواسته وارد یک جنگ خانمان‌سوز نشویم. در دهم بهمن، عراق در میان ناباوری جهانیان به شهر"خفجی" در شمال شرقی عربستان و چند نقطه مرزی عربستان سعودی حمله کرد. همچنین به تلاقی شکست در جبهه سعودی با چند موشک دوربرد ریاض – پایتخت عربستان – را مورد حمله قرار داد. در ۲۵ بهمن، رادیوهای غربی اعلان کردند که ۵۱۶ هزار سرباز آمریکایی، ۳۶ هزار سرباز انگلیسی و ۱۹ هزار سرباز فرانسوی در خلیج فارس مستقر شده‌اند، و از ۲۷ دی ماه تا به حال هفتاد هزار پرواز تهاجمی بر فراز سرزمین‌های عراق و کویت انجام گرفته است. بر اثر حملات هوایی غربی ها روحیه ارتش عراق و مردم عادی به شدت پایین آمده بود. آنها برای این جنگ هیچ انگیزه ای نداشتند ولی با توجه به اختناق و سانسور شدیدی که بر عراق حاکم بود، هر چه هیئت حاکمه دستور میداد، میبایستی اجرا میکردند. روز سوم اسفند، از رادیوهای بیگانه شنیدم که رئیس جمهور آمریکا تا ساعت 2030، به عراق مهلت داده تا خروج خود را از کویت آغاز کند و در عرض یک هفته آن را به پایان برساند. فردای آن روز عراق ضمن مسخره خواندن اولتیماتوم آمریکا اعلام داشت که آماده رویارویی است. پنجم اسفند نیروهای غربی حمله زمینی خود را آغاز کردند و پس از ۱۰۰ ساعت جنگ، لطمات جبران ناپذیری را بر پیکر ارتش عراق وارد کردند. عراق با به جا گذاشتن صدهزارکشته و سیصد هزار مجروح بلافاصله با اطلاعیه‌ای به سازمان امنیت، قطعنامه ۶۶۰ را پذیرفت و عقب نشینی کرد. در این حمله نه تنها خاک کویت بلکه مقداری از خاک عراق به تصرف غربی ها درآمد. پیشروی غربی ها آنچنان سریع انجام شد که اگر چند ساعت دیگر ادامه پیدا می کرد، بغداد محاصره و صدام دستگیر می شد؛ ولی این هدف در دستور کار آنها نبود. در آن شرایط، غربی ها بهتر دیدند به جای شیعیان ومخالفان صدام که طی چهل روز جنگ خلیج فارس توانسته بودند؛ کنترل چندین شهر عراق را به دست بگیرند صدام همچنان بر سر کار بماند. نیروهای عراقی هنگام خروج از کویت به دستور صدام تمام چاههای نفت این کشور را منفجر کرده و به آتش کشیدند. نیروهای غربی با توجه به قدرتی که شیعیان به دست آورده بودند و نیروهای عراقی عملاً در شهرهای نجف، کربلا، العماره، کویته و قسمتی از بغداد نفوذی نداشتند، بلافاصله میدانی برای صدام فراهم نمودند تا بتواند بر اوضاع داخلی کشورش مسلط شود. صدام بلافاصله نیروهای گارد ریاست جمهوری را از جبهه فراخواند و هر گردانی را در اختیار یکی از ژنرال های مطمئن و سرسپرده خودش قرار داد. ژنرالی که برای امن نمودن کربلا انتخاب شده بود، حسین کامل حسین – داماد بزرگ صدام – بود. با یورش سربازان گارد، مجاهدان به ضریح امام حسین (ع) پناهنده شدند. حسین کامل در حالی که چندین  توپ در اطراف صحن و سرای آقا اباعبدالله(ع) مستقر کرده بود، با صدای بلند گفت: تو نامت حسین است و من هم نامم حسین – حالا کدام یک از ما قدرتش بیشتر است. سپس با شلیک چند گلوله توپ مقداری از صحن و گنبد را خراب کرد و مجاهدان را وادار به تسلیم کرد. حسین کامل در ابتدای اسارت من درجه گروهبان یکمی داشت ولی پس از این که به دامادی صدام نایل گردید خیلی سریع پله ترقی را پیمود. او چند ماه پس از به توپ بستن حرم امام حسین (ع) به مریضی لاعلاج مغزی دچار شد و برای معالجه به پاریس رفت. گویا در آنجا غربی ها روی او نفوذ کرده و به او وعده ریاست جمهوری عراق را می دهند. او پس از بازگشت از پاریس در اردن توقف و با ملک حسین پادشاه اردن دیدار می کند و هدف خود را برای براندازی صدام با او در میان می گذارد. او پس از بازگشت به عراق به اتفاق برادر خود – صدام کامل – که داماد دیگر صدام بود، روزی که قرار بود برای یک مراسم ملی به خدمت صدام پدرزن خود بروند، راه را کج کرده همراه زن و فرزند خود به اردن پناهنده می شوند. صدام، بلافاصله به طور مخفیانه نامه‌ای برای آنها میفرستد و از آنها میخواهد تا موضوع کاملاً علنی نشده برگردند و مورد عفو قرار خواهند گرفت. حسین کامل پس از دادن اطلاعاتی از نیروگاههای اتمی، شیمیایی و میکروبی عراق به آمریکا، به قول صدام که گفته بود اگر برگردی تو و برادرات را عفو خواهم کرد، اطمینان می کند و همراه برادرش به عراق باز می گردد. بلافاصله پس از ورودشان به خاک عراق، دختران صدام در رادیو و تلویزیون عراق اعلان کردند به خاطر این که شوهرانشان به ملت عراق خیانت کرده‌اند، از آنها طلاق گرفته‌اند. حسین کامل و برادرش هم عشیره صدام بودند چند ساعت پس از طلاق گرفتن دختران صدام، تکریتی‌ها که از قبیله صدام هستند به خانه دو برادر ریخته و علاوه بر آن دو، پدر و دو برادر دیگر آنها را با وضع فجیعی می کشند.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده