میگ و دیگ (30) و (31)
لاتفهم - آزاده علیرضا بصیری جزی پس از یک سال اسارت، اسرا به فکر دایر کردن کلاسهای عربی و انگلیسی نمودند. این کلاسها دور از چشم عراقیها انجام میشد و به علت نبود وسایل کمک آموزشی از قبیل کاغذ و خودکار و تخته سیاه و وایت برد، فراگیری این زبانها به کندی انجام میگرفت. یکی از اسرا که علاقه زیادی به فراگیری عربی داشت و خیلی هم تلاش میکرد، کم و بیش لغاتی از عربی را یاد گرفته و گاهی برای خودش جملاتی به عربی میساخت.

یک روز یکی از عراقی‌ها جلو یکی از اسرا را گرفته و گفته بود:

– انت حرس الخمینی. یعنی تو پاسدار (خمینی) هستی؟

این شخص که معنی جمله او را نفهمیده بود، در جواب گفته بود نعم سیدی.

و آن عراقی او را به باد کتک گرفته بود. این دوست عربی یاد گرفته ما، جعفر بهداد، برای کمک و ترجمه مطلب، خودش را به او رسانده و به عراقی گفته بود:

– انت لا تفهم.(تو نمی‌فهمی)

عراقی آن اسیر را رها کرده و به جان این افتاده بود. پس از آنکه آقا احسان که واقعاً کمی عربی بلد بود، به کنار آن‌ها رفته بود و دلیل این تنبیه را از عراقی پرسیده بود. عراقی به او توضیح داده بود که به من اهانت کرده و گفته تو نمی‌فهمی.

مترجم با این دوست اسیر صحبت کرده و از او پرسیده بود که چرا به عراقی گفتی تو نمی‌فهمی؟

و این بیچاره در جواب مترجم گفته بود، من می‌خواستم بگویم که این (اسیر اولی) عربی بلد نیست. یعنی اگر بلد بود که به تو نمی‌گفت که پاسدار است.

در اینجا معلوم شد که این دوستمان هنوز از عربی فقط نعم و لا را بلد است و باید تا تکمیل زبان، چند بار کتک نوش جان کند!

اسیر عراقی – سرهنگ علی قمری

روز سوم عملیات فتح‌المبین به همراه تعدادی از پرسنل لشکر 21 حمزه که الحق جان فشانی کردند، در کنار جاده ایستاده و منتظر وسیله‌ای بودیم که خود را به خط برسانیم. دقایقی بعد یک دستگاه آیفا جلو ما توقف کرد و ما بدون تعارف، همگی به قسمت عقب آن سوار شدیم.

مقصد ما خط اول بود. آیفا هم به آن سمت می‌رفت. آیفا از خط اول و خط دوم و … و خط تماس هم رد شد. در یک لحظه احساس کردم که او قصد رفتن به عراق یا تسلیم شدن به عراقی­ها را دارد. با عصبانیت به سقف آیفا زدم. راننده آیفا را متوقف کرد. ما به سرعت از پشت ماشین پیاده شدیم و وقتی به سمت کابین ماشین (اتاق جلویی) رسیدیم، ناگهان متوجه شدیم هر 3 نفر آن­ها از ماشین پیاده شده و دست­های خود را بالا بردند. ما تازه متوجه شدیم که آن 3 نفر عراقی بودند و این آیفا یک دستگاه آیفای عراقی بود که می­خواست خودش را به نیروهای عراقی که بیش از 20 کیلومتر عقب­نشینی کرده بودند، برساند.

ما با دیدن این وضعیت نگاهی به همدیگر کرده و بی اختیار خنده­مان گرفت. خنده ما به آن علت بود که ما چند نفر چریک و تکاور، پلاک و نشان‌های فراوان عراقی آن آیفا را ندیده بودیم!

بلافاصله آن 3 عراقی را به یگان ایرانی مستقر در آن محل داده و آیفا را هم به آن یگان هدیه کردیم.

منبع: میگ و دیک2، سرهنگ پور بزرگ وافی، علیرضا، 1392، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده