خاطرات امیر سرلشکرخلبان شهید و آزاده حسین لشکری ملقب به سیدالاسراء
بخش دهم:و باز هم....اسارت سروان رفت و من برگشتم به اتاق خودم و روی تخت دراز کشیدم. پیش خودم می گفتم؛ خدایا اینجا چه میگذرد! به یاد زندان دژبان افتادم که برای گرفتن یک قرص سرماخوردگی چه مقدار مشکل داشتیم، ولی اینجا همه چیز فراهم بود. حالا دیگر اتاقم را عوض کرده بودم و بساط قهوه و چای و مطالعه کتاب برقرار بود. با تسبیحی که از هسته خرما درست کرده بودم، در حال ذکر گفتن بودم. یکی از نگهبان ها که شیعه و اهل کربلا بود، به داخل آمد و با دیدن تسبیح آن را گرفت و تماشا کرد. تسبیح بسیار سنگین و درازی بود. او گفت تا چند روز دیگر به کربلا می روم و برایت مهر و تسبیح می آورم. سه روز بعد به قولش عمل کرد و یک مهر و تسبیح برایم آورد. او گفت: اگر پرسیدند مهر و تسبیح را از کجا آورده ای، بگو بالای کمد اتاق پیدایش کردم. یک پتوی کهنه داخل کمد بود آن را در آوردم و از قسمت های خوب و سالم آن یک سجاده خوب و مناسب دوختم. برای نماز همه چیز تکمیل بود.

اخبار شب رادیو ایران و رادیوهای بیگانه خبر از آغاز مذاکرات ژنو را می دادند. همه اسیران از جمله من نگران و مضطرب چشم به نتیجه مذاکرات دوخته بودیم. دوراول مذاکرات بدون هیچ نتیجه پایان یافت. عراق به تصور این که ایران از موضع ضعف، قطعنامه را پذیرفته است، قصد داشت از موضع قدرت از ایران امتیازاتی بگیرد ولی ایران همه چیز را منوط به اجرای مواد قطعنامه تصویبی شورای امنیت سازمان ملل نمود؛ لذا مذاکرات به شکست انجامید و هیئت ها به کشورشان بازگشتند. پس از این مذاکرات رفتار عراقیها نسبت به من تغییر کرد. در اتاق شب ها به رویم بسته می شد و از پشت قفل هم یک زنجیر می‌بستند. بازدید سروان ثابت از من که هفته ای دو بار بود، حالا به ماهی یک بار تقلیل پیدا کرده بود. دیگر نگهبانان و مسئولان کمیته قربانیان جنگ، صحبت از صلح و بازگشت من به ایران نمی کردند. روحیه ام خیلی پایین آمده بود و کم مانده بود رشته کار و امور از دستم خارج شود. در اثر کسالت روحی حوصله انجام برنامه های روزانه ام را نداشتم. به یاد گفته معلمم افتادم و تصمیم گرفتم با همان حال برنامه ریزی روزانه ام را انجام دهم. در واقع می خواستم زمان را کنترل کنم، نه این که زمان مرا آویزان بر پاندول عقربه های ثانیه شمار خود کند. آبان ماه بود و از دور بعدی مذاکره بین ایران و عراق خبری نبود. هوا کم کم رو به سردی می رفت و من احتیاج به لباس گرم داشتم. در ملاقاتی که با سروان ثابت داشتم از او پرسیدم: آیا امسال زمستان را در عراق خواهم بود. او گفت: در این مورد هیچ نمی دانم. گفتم اگر قرار است زمستان را در اینجا باشم، احتیاج به لباس گرم دارم. سروان ضمن تذکر به نگهبانان در مورد تهیه بخاری و نفت لازم به من قول داد لباس گرم برایم خواهد فرستاد. دی ماه همان سال، درست در فصل سرما، سروان ثابت یک دست لباس سربازی، یک اورکت و یک بلوز برایم فرستاد. یک بار دیگر عید از راه رسید و من در غربت و تنهایی در کنج اتاق با دلی افسرده و ناراحت، جشن گرفتم و خدا را شکر کردم که سالم و سرپا هستم و جای خوب و گرمی دارم. به یاد دوستان اسیرم افتادم که بعضی از آنها حتی توان سرپا ایستادن را هم نداشتند؛ چون جانباز بودند و هزاران عارضه دیگر داشتند. از پنجره شکوفه های درخت گلابی و پرتقال را نظارہ می کردم که در اتاق باز شد و نگهبان در حالی که سینی کیک را به روی دست، داشت وارد اتاق شد. روی کیک نوشته شده بود (عید کم سعیدا) یعنی عید شما مبارک. نگهبان کیک را جلو من گذاشت و گفت: سپهبد علی، همسایه بغلی ما این کیک را برای تو فرستاده است. کیک از وسط به دو نیم شده بود و برای این که از نظر حفاظتی و گزارش به استخبارات مسئله ای پیش نیاید، نصف کیک را سپهبد برای خودشان برداشته بود. عرب ها معمولا نوروز را جشن نمیگیرند فقط کسانی که در کردستان عراق هستند، نوروز می گیرند و آن روز سروان ثابت هم با یک جعبه شیرینی و یک کیلو پرتقال به دیدنم آمد و عید را به من تبریک گفت. در واقع قصد دلداری دادن داشت و گفت: ان شاء الله همه چیز تمام شود و تو نزد خانواده ات برگردی. ماه مبارک رمضان سال ۱۳۶۸ فرا رسید. من و همه نگهبان ها بجز یک نفر که مسیحی بود، روزه گرفتیم. و وقتی از او پرسیدم در دین مسیح چطور روزه می گیرید؟ گفت: ۴۰ روز روزه می گیریم و در این مدت گوشت نمی خوریم. مسئول گرم کردن غذا، سفره سحری را چیده بود و همه سر سفره نشسته بودیم. عرب ها رسم داشتند در ماه رمضان لیمو امانی را در کتری می ریختند و می جوشانیدند و شربتی ترش مزه درست می کردند. آنها معتقد بودند نوشیدن این شربت از تشنگی روز بعد جلوگیری می کند. آن سال هم مثل سال های گذشته، ماه مبارک رمضان تمام شد. مدت ها می گذشت و از مذاکره اصلاً خبری نبود. سعی کردم از این موضوع دل بکنم و به برنامه ریزی خودم عمل کنم. بعضی وقت ها عصرها نگهبان مسیحی که نامش (مخالص» بود با شلنگ باغچه را آب می داد و در آهنی حیاط را باز می کرد و بیرون در را می شست. او به من اجازه می داد جلو در بایستم و بیرون را تماشا کنم. در همان لحظات کوتاه، با دیدن مردم و زن و بچه ها که در خیابان رفت و آمد می کردند، اسارت از یادم می رفت و به یاد خیابان های تهران می افتادم و حس می کردم در وطنم هستم. بقیه نگهبانان می ترسیدند و احتیاط می کردند. آنها نمی خواستند کسی متوجه حضور من در خانه بشود. ظهر روز ۱۱ خرداد سال ۱۳۶۸ ناگهان از اخبار رادیو شنیدم که حال حضرت امام(ره) خوب نیست و ایشان را به بیمارستان منتقل کرده اند. خبر برایم بسیار سخت و نگران کننده بود. در این فکر بودم؛ اگر خدای نا کرده امام رحلت کند، انقلاب چه خواهد شد. در اخبار عربی تلویزیون عراق تصویر حضرت امام را در بیمارستان دیدم. خدا را شکر کردم که ایشان زنده اند و برای سلامتی شان دعا کردم. فردای آن روز شنیدم پس از عمل جراحی امام، حال عمومی ایشان خوب است و توانسته اند مقداری در محوطه بیمارستان و چند دقیقه در هوای آزاد قدم بزنند. خبر برایم بسیار خوشحال کننده بود.

        صبح روز ۱۴ خرداد برای رفتن به دستشویی در را کوبیدم. نگهبان عراقی در را باز کرد و با حالت عصبانی مرا نگاه کرد. خواست چیزی بگوید، ولی نگفت. لبخندی سبک بر لبان او نشست. هنگام عبور از سالن صدای آهنگ عزا شنیدم که از رادیو پخش می شد. به داخل اتاقی نگاه کردم، دیدم همه نگهبان ها مرا نگاه می کنند و با حالت تعجب گفتند: «خمینی مات» با شنیدن آهنگ عزا و گفته نگهبانها حدسم به یقین رسید. زانوانم سست شدند. خواستم بنشینم، ولی به خود آمدم و گفتم؛ پیش دشمن باید ظاهر را حفظ کنم. بغض راه گلویم را بسته بود، ولی به هر نحو که بود، خودم را کنترل کردم. باید از نظر روحی و ابهت پیش دشمن، خودم را حفظ می کردم و این را به دشمن می فهماندم که حیات انقلاب ما بستگی به یک نفر ندارد؛ اگرچه امام خود به تنهایی یک ملت بود. از مقابل راهرو گذشتم و پس از شستن دست و صورت، به ظاهر صبحانه ای خوردم. اگرچه راه گلویم بسته شده بود و لقمه ها چون خاری پایین می رفتند. به اتاق خودم برگشتم. نگهبان رادیو را برایم آورد. در خلوت اتاق با ریختن اشک ماتم مقداری خود را تسلی دادم. قران را باز کرده و برای شادی روح پرفتوح امام(ره) یک جزء تلاوت کردم. بعد از ظهر آن روز برای هواخوری به حیاط خانه رفتم ولی نتوانستم ورزش کنم، فقط مقداری قدم زدم. عراقی ها که در کنار من قدم میزدند، سعی داشتند پس از شنیدن این واقعه روحیه مرا ارزیابی کنند. آخر شب نگهبان می آمد و رادیو را از من می گرفت برای استفاده خودشان و در را روی من می بست. فرصت خوبی بود بتوانم راحت گریه کنم و حرف دلم را با خدا بزنم! خدایا چه خواهد شد ؟ خودت این کشتی انقلاب را مواظبت بفرما! با دعا و فاتحه خواندن خواب رفتم.

نمی دانم چه مدت خوابیده بودم که با باز شدن در اتاق بیدار شدم و روی تخت نشستم. یکی از نگهبان ها بود. با چهره ای خندان گفت: خبر خوبی برایت دارم. ناگهان دلم فرو ریخت ولی خودم را کنترل کردم. گفتم: بگو. گفت اگر بگویم خیلی خوشحال می شوی. گفتم تو بگو برایم فرقی نمی کند. گفت سید خامنه ای رهبر ایران انتخاب شده است. تعجب کردم که چه میگوید و این خبر مهم را از کجا شنیده است. او گفت ۱۵ دقیقه پیش رادیو «بی.بی.سی.» اعلان کرد. خوشحال  شدم و از او تشکر کردم. نگهبان در را بست و رفت. خدا را شکر کردم و به شکرانه این نعمت و حسن انتخاب، همان شب ۱۰۰ صلوات فرستادم. ساعت ۸ صبح نگهبان مسیحی مرا برای صبحانه دعوت کرد. صبحانه خامه و مربا بود. در حال خوردن بودم که همان نگهبان مسیحی با خنده گفت: فکر می کردیم حالا که خمینی مرحوم شده تو حداقل یک هفته غذا نمیخوری! او راست می گفت واقعاً جا داشت از فرط ناراحتی یک مدت غذا نخورم. به او گفتم: من امام را دوست دارم ولی دلیل ندارد که غذا نخورم. دوست داشتن و اطاعت از امام یک چیز است و غذاخوردن و ادامه زندگی چیزی دیگر. بنابراین نباید این دو را با هم مخلوط کرد. نگهبان خنده ای کرد و گفت: نوش جان.

یکی از نگهبانان که نامش «عامر) بود به تازگی از گارد ریاست جمهوری عراق به آنجا منتقل شده بود. بسیار پررو و پر ادعا بود. او بر ایمان تعریف کرده بود؛ زمانی که در جبهه خرمشهر بوده با کمک دوستانش وزیر نفت ما محمد جواد تندگویان را به اسارت در آورده است و با یک حالت غرور و تکبر می گفت: وزیر نفت شما وقتی گفت من وزیر نفت ایران هستم بلافاصله سیلی محکمی به گوش او زدم و این موضوع را برای خودش افتخاری تلقی می کرد. در سر میز صبحانه «عامر» برگشت و به من گفت مجاهدین (منافقین) در شعارهایشان می‌گویند «… بر خمینی». او این جمله را به گونه ای گفت که تقریباً می خواست پیش دوستانش یک برتری و تسلطی را نسبت به من نشان دهد. یعنی ما هر چه بخواهیم، می‌گوییم. او با گفتن این جمله در حقیقت سنگ را انداخت وسط. پیش خودم فکر کردم اگر جلوی او کوتاه بیایم، ما هر روز زیر یک سقف زندگی می کنیم و او این جمله را هر روز و روزی هزار بار تکرار خواهد کرد. باید کاری می کردم روی این کله خراب مغرور و دیوانه را برای همیشه کم می کردم. با آرامش در جواب او گفتم: میدانی شعار مردم ایران چیست؟ آنها می گویند «مرگ بر صدام حسین» بلافاصله جمله ام را به عربی ترجمه کردم «الموت لصدام حسین» او با شنیدن این جمله سرخ و سفید شد و لقمه غذا از دهنش افتاد. نگهبانان دیگر به صورت معترض به او نگاه کردند که چرا شوخی می کنی و یا حرفی میزنی که او جواب بدهد. نگهبانان از من هم عصبانی بودند که چرا صبر نکردم.

    بلافاصله جواب دادم. من فوراً آیه قصاص را به زبان عربی برایشان خواندم. ((عامر)) آنجا دیگر چیزی نگفت، ولی کینه ام را به دل گرفت. روزی لباس شسته بودم و از نگهبان اجازه گرفتم که لباسم را در حیاط پهن کنم. به همراه یکی از نگهبان ها به داخل حیاط رفتیم. در این زمان یک اتومبیل تویوتای سفید جلو در ایستاد و دو نفر لباس شخصی با کراوات و عینک آفتابی که به چشم زده بودند، از آن پیاده شدند. عامر با پیژامه، بدون اطلاع از اینکه این دو نفر از درجات بالای استخبارات هستند، در حیاط را باز کرد. این دو نفر برای بازرسی وضع نگهبانی آمده بودند و با دیدن سر و وضع و این که زندانی چرا در حیاط خانه آمده، عامر را زیر سوال بردند. عامر که از این پیشامد عصبانی و ناراحت بود بالحنی زننده و تند رو به من کرد و گفت: یاالله حسین برو تو! طرز برخورد او خیلی بد بود و به من برخورد. در حالی که من برای آمدن به حیاط اجازه گرفته بودم و یک نگهبان همراه من بود. بدون توجه به حرف او لباس هایم را پهن کردم. کارم که تمام شد به داخل ساختمان رفتم. بازرس ها عامر را توبیخ کرده، از خانه خارج شدند. وقتی داخل ساختمان رفتم، عامر سراغ من آمد و گفت چرا وقتی گفتم برو تو این کار را نکردی؟ کار تو باعث شد من تنبیه شوم. گفتم: اولاً من برای بیرون آمدن اجازه داشتم ولی شما نسبت به من بی احترامی کردی. به هر حال پس از پهن کردن لباس آمدم داخل. حالا اگر تو تنبیه شدی به خاطر سر و وضع خودت بوده  نه من. بحث و مجادله بین من و او به جایی رسید که مرا با دست هل داد. چیزی نمانده بود به زمین بخورم. ناگهان به یاد سیلی زدن او به گوش شهید جواد تندگویان افتادم و پیش خودم گفتم احتمال دارد او بخواهد مرا بزند؛ لذا پیش دستی کردم یقه او را گرفته و سیلی محکمی به صورتش نواختم. تا آمد به خودش بجنبد، نگهبانان ما را از یکدیگر جدا کردند و مرا به داخل اتاق انداخته و در را برویم قفل کردند. دو ساعتی از این ماجرا گذشت. یکی از نگهبان ها آمد و در را باز کرد و از من خواست بیایم روی یکدیگر را ببوسیم. نمی دانم در این دو ساعت چه اتفاقی افتاده بود و اینها پیش خود چه فکری کرده بودند. بالاخره هر چه بود من میهمان مخصوص صدام حسین بودم! و آنها نسبت به این موضوع احساس خاصی داشتند. نگهبان ها از من خواستند در این مورد به سروان ثابت مسئول کمیته قربانیان جنگ چیزی نگویم و من هم به آنها قول دادم. فردای آن روز عامر یک شیشه کاکائو و مقداری شیر خشک برای من خرید. همگی شیرینی آشتی کنان را خوردیم و در حالی که با هم قدم می زدیم او را به عقل و دوراندیشی و صبر سفارش کردم و او هم در عوض مرا دلداری داد و گفت: ان شاالله با برقراری صلح و صفا بین دو کشور خاطرات خودت را می نویسی.

      زندگی روزمره در اسارت، با برنامه ریزی که برای خودم داشتم، ادامه داشت. مذاکرات صلح بین دو کشور ایران و عراق به بن بست رسیده بود و هیچ کس نمی دانست سرانجام کار به کجا ختم خواهد شد. سروان ثابت مسئول کمیته قربانیان جنگ سه ماه یک بار به دیدن من می آمد. بار آخر که آمده بود ستوانی از نیروی مخصوص را آورد و به من معرفی کرد. او گفت از این به بعد ( ستوان سلام) به دیدن تو خواهد آمد هر چه خواستی به او بگو به من منتقل می کند. حقوق ماهیانه افسران جزء در اسارت چیزی حدود 5 الی 6 دلار بود. من با این پول می بایست تمام احتیاجاتم از قبیل لباس زیر، جوراب، مسواک، خمیردندان، تیغ ریش تراش و غیره را تهیه می کردم. گاهی اوقات برای خرید لوازم مورد نیازم باید ماها صبر می کردم تا پولم جمع شود که بتوانم خرید کنم.

      روزی یک ستوانیار یکم به نام حسن انصاری که حدود 45 سال داشت و 28 سال خدمت کرده بود به جای ارشد نگهبان ها آمد. از افتخارات او این بود که مدت پنج سال از عمرش را در جبهه های جنگ گذرانده بود. می گفت من در جبهه قصد کشتن سربازان ایرانی را نداشتم و از خدا می خواستم من هم کشته نشوم. به من می گفت: در این مدت شاید یک میلیون فشنگ و 100 هزار آر-پی –جی زدم ولی هیچ وقت ایرانی ها را هدف نمی گرفتم تا بدین وسیله خودم هم کشته نشوم چون با خدا عهد کرده بودم و خدا هم دعای من را مستجاب کرد. او تعریف می کرد؛ چندین بار خمپاره و گلوله آر-پی-جی در کنارش به زمین خورده است و دوستانش در سنگر کشته شده اند ولی به او آسیبی نرسیده است. رفقایش در باره او می گفتند: که دستش کج است و اموال ارتش از قبیل ماشین آلات، موتورآب، یا موتور برق را بیرون برده وفروخته است. به خاطر همین موضوع، سه سال زندانی شده بود. کارهایی که از او می دیدم، گفته های دوستانش را تایید می کرد. دور تا دور خانه ای که در آن بودیم، سیم های برق روکش دار کلفت بود که مصرفی نداشست. او همه آن را کند و با خود برد. فرغونی برای بردن خاک و اشغال در حیاط داشتیم، آن را هم برد. روزی چند ظرف پلاستیکی آورد و از بشکه نفت داخل حیاط پر کرد و با خود برد. از پول حقوق من سروان ثابت ماهیانه پودر لباسشویی و صابون خریداری می کرد و برایم می فرستاد. از زمانی که حسن انصاری به جمع ما اضافه شده بود، چند قوطی تاید را که می بایست در یک ماه مصرف می کردیم در عرض چند روز تمام شد. من مرتب برای سروان ثابت پیغام میفرستادم که برایمان پودر بخرد. سروان ثابت هم صدایش درآمده بود که چقدر مصرف می کنید! پی گیر شدم که علت چیست و چرا باید تاید به این زودی تمام شود. متوجه شدم حسن پودرها را برای شستن ماشین خودش بر می دارد. در جلسه ای که همه حضور داشتند، به حسن گفتم: پودرها را شما برای شستن ماشین استفاده می کنی و ما الان برای شستن لباس و ظرف پودر نداریم. حسن از گفته من ناراحت شد و این موضوع را انکار کرد. پس از این جریان، او در پی فرصت بود که با اهرم فشار مرا به سکوت وادارد تا دیگر نتوانم از حق خودم دفاع کنم. فهمیده بود که داشتن رادیو برای من خیلی مهم است و از همین موضوع سوء استفاده می کرد. او گفت: تو اسیر ما هستی، لذا ما نباید تابع تو باشیم بلکه برعکس. از این به بعد هم رادیو مدت محدودی پیش تو می ماند. گفتم: من فقط رادیو را یک ساعت در ظهر و شب که شما تلویزیون نگاه می کنید، استفاده می کنم. درست زمان پخش اخبار ایران که می شد، حسن رادیو را روشن می کرد و می گفت: دارم به بیانات صدام حسین گوش می دهم و با این جملات قصد داشت مرا اذیت کند. او قدغن کرده بود که من توسط نگهبان های دیگر برای سروان ثابت پیغام بفرستم. می گفت من ارشد هستم و خواسته های تو را من باید به سروان ثابت برسانم. روزها صبحانه را که می خورد، به بهانه این که می روم کمیته، احتیاجات حسین را به سروان بگویم از خانه بیرون می رفت. او در بیرون، بنگاه اتومبیل فروشی و یک مزرعه داشت و معمولا برای رسیدگی به کارهای خودش میرفت.

    از زمانی که صورت احتیاجات خودم را به حسن داده بودم، دو هفته می گذشت و هیچ خبری نشده بود. بناچار خودم نامه ای نوشتم و توسط کسانی که غذا می‌آوردند، برای سروان ثابت فرستادم. حسن از این موضوع مطلع شد و از دست من به استخبارات شکایت کرد. او در شکایت خود نوشته بود که من ارشد نگهبان ها هستم و نسبت به جان حسین مسئولیت دارم. حسین لشگری با نادیده گرفتن موقعیت من باعث می شود که نگهبان ها سوء استفاده کنند و حرف مرا گوش ندهند؛ لذا من قادر به کنترل نگهبان ها و امنیت جان حسین نیستم. استخبارات رونوشت گزارش حسن را به کمیته قربانیان جنگ می‌فرستد. چند روز بعد ستوان سلام مسئول من از کمیته برای بررسی موضوع به خانه آمد و در جلسه ای من و حسن و همه نگهبانان مشکلات را گفتیم. ستوان سلام از آنجا که عرب بود و متعصب، نمی‌خواست پیش روی من به ارشد نگهبان ها چیزی بگوید؛ لذا فشار را روی من گذاشت و گفت: تو باید با اینها کنار بیایی و هرچه گفتند، مطیع باشی. هرچه من کارهای خلاف حسن را گفتم، حسن به زبان عربی ستوان سلام را متقاعد کرد؛ لذا او با توجه به اینکه می توانست از حقوق من دفاع کند، ولی این کار را نکرد. آخرین دستوری که او به حسن و سایر نگهبان ها داد، گفت: هر وقت شما خواستید و اراده کردید و مناسب دانستید، رادیو را به حسین بدهید و یا این که او را به هواخوری ببرید.

     با رفتن ستوان سلام، حسن گویا به آرزوی دیرینه اش رسیده باشد، به نگهبانان دستور داد؛ اتاق و تمام وسائل من را بازرسی کنند. نگهبان ها اتاق را از بالا تا پایین حتی زیر تشک و لای متکا را گشتند. هرچه وسیله از قبیل خودکار و کاغذ، تیغ و خود تراشی، ناخنگیر، کارد میوه خوری، پودر و صابون خلاصه هرچه داشتم، بردند و ریختند داخل آشپزخانه و خودشان مصرف کردند. حسن به نگهبان ها گفت: هیچ کدام حق ندارید با حسین صحبت کنید و یا این که او را به هواخوری ببرید. هروقت من بودم، خودم تصمیم می‌گیرم. خلاصه قرنطینه کاملی برای من درست کردند و در اتاق را از پشت قفل زدند و رفتند. ستوان سلام پس از برگشت به کمیته گزارش خودش را به سرتیپ رئیس کمیته می دهد و سرتیپ 15 روز مرا تنبیه می کند که به هواخوری نروم. البته نگهبان ها در این مورد چیزی به من نگفتند ولی از نحوه رفتار آنها توانستم این موضوع را بفهم. در طول روز فقط به مدت پنج دقیقه در اتاق را باز می کردند برای گرفتن غذا و یا این که اگر خواستم به دستشویی بروم و گاهی اوقات هم در را باز نمی کردند و از پنجره غذایم را می دادند. گاهی می شد سه تا چهار روز در را باز نمی‌کردند؛ لذا برای قضای حاجت مجبور بودم داخل اتاق و درون سطل زباله این کار را انجام دهم که این عمل باعث شده بود فضای اتاق بد بو و متعفن شود. به هر حال این وضع را تحمل می کردم و به آنها اعتراض نمی کردم؛چرا که آنها منتظر فرصت بودند تا نقطه ضعفی به دست بیاورند. من فقط توکل بر خدای می کردم و از او در این پیشامد یاری می خواستم.

   غذایی که به من می دادند، سرد شده و نیمه خورده بود. نگهبان ها هنگام غذا خوردن بیشتر دنبال گوشت و مواد پروتئینی بودند؛ لذا هر چه گوشت داخل خورشت بود، برای خودشان برمی‌داشتند و آنچه که زیادی و مانده بود برای من می‌گذاشتند. اغلب اوقات اشتهای خوردن این چنین غذایی را نداشتم. می دانستم نگهبان ها حتی ظرف های بزرگ مثل قابلمه برنج و خورشت را نمی‌شویند. بشقاب غذا پر از چربی غذای گذشته که بر رویش ماسیده بود که واضح و مشخص دیده می شد. سعی کردم فکرم را از این مسائل دور نگه دارم و اکثر اوقات نان خالی را بر چلو خورشت ترجیح می دادم. این موضوع باعث تعجب آنها شده بود که چرا من چلوخورشت نمی خورم. دلیلش را پرسیدند، گفتم برای شما اصلاً بهداشت را رعایت نمیکنید. آنها به حرف من هیچ اهمیتی ندادند و گفتند میل خودت است میخواهی بخور نمیخواهی نخور.

پودر و صابونم تمام شده بود و مجبور بودم لباس هایم را با آب بشویم و با آب خالی دوش بگیرم. سعی کردم با قرآن خواندن و اجرای برنامه تنظیم شده خودم را سرگرم کنم و روحیه ام را تقویت نمایم. دو سه روز اول نرمش و پیاده روی را در داخل اتاق انجام دادم ولی به علت عرق کردن و نبودن هوای کافی روز چهارم زیر بغل و کشاله های رانم عرق سوز شد و دیگر به سختی راه می رفتم، لذا تصمیم گرفتم ورزش را کنار بگذارم و فقط پیاده روی کنم. از همه آزار دهنده تر این بود که از اخبار ایران بی اطلاع بودم و آنها دیگر رادیو در اختیار من نمی گذاشتند. با دلی شکسته و اندوهگین با خدا راز و نیاز می کردم. ناگهان به ذهنم زد که به تلویزیون ور بروم شاید بتوانم تلویزیون ایران را بگیرم. پس از نیم ساعت جست وجو ناگهان صدایی را شنیدم که به زبان عربی اخبار می گفت و مطالبش بیشتر راجع به اوضاع کشور خودمان بود. سعی کردم موج را صاف کنم و با اضافه کردن نیم متر سیم به آنتن توانستم یک صدای ۶۰ درصدی را بشنوم. در بخش پایانی شنیدم که گفت تلویزیون جمهوری اسلامی ایران. تصویر به صورت خط خط و یا شطرنجی بود. به نظر می رسید دولت عراق برای این که مردم نتوانند تلویزیون ایران را ببینند پارازیت روی تصویر ایجاد می کرد. آن شب کلی خوشحال شدم و خدا را شکر کردم و این را از معجزات الهی دانستم. روزها کار من این بود که هنگام ظهر و ساعت ۱۱ شب به این برنامه گوش می دادم. در یکی از همین شبها پس از پایان اخبار، گوینده تلویزیون به زبان فارسی گفت: بینندگان عزیز حالا همکارمان از مشهد تماس گرفتند و ارتباط مستقیمی داریم با شبکه تلویزیونی مشهد. گزارشی بود از صحن مطهر امام رضا (ع) که به صورت زنده پخش می شد. با شنیدن صدای افرادی که دعا می‌خواندند بی اختیار اشک شوق از چشمانم جاری شد و خودم را برای چند دقیقه در حرم آقا دیدم. دشمن می‌خواست مرا از دنیای خارج بی خبر نگهدارد ولی از آنجایی که عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد، من هم از اخبار ایران آگاه شدم و هم با هموطنانم به زیارت امام رضا(ع) رفتم. پس از پایان ۱۵ روز تنبیه، حسن انصاری ارشد نگهبانان به خیال این که اگر پس از این مدت در اتاق را به روی من باز کند با کله می روم بیرون. یک روز عصر تقریباً نیم ساعت مانده بود به غروب آفتاب، من در حال قرائت قرآن بودم. نگهبان در را باز کرد و بدون اینکه حرفی بزند، رفت. منظور آنها را فهمیده بودم. بلند شدم در اتاق را بستم و نشستم به قرآن خواندن. (یکی از نگهبان ها بعدها برایم تعریف کرد ما در حیاط نشسته بودیم و متظر بودیم ببینیم بعد از این چند روز که محبوس بودی باچه شوق و ذوقی برای قدم زدن به حیاط می آیی. پس از این که مقداری انتظار کشیدیم تو نیامدی. من یواشکی به پشت در اتاق آمدم و دیدم تو مشغول قرآن خواندنی بلافاصله به حسن اطلاع دادم) متوجه شدم که همه نگهبان ها جلو در اتاق آمده اند. آنها گفتند: حسین چرا بیرون نمی آیی؟!

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده