خاطرات امیر سرلشکرخلبان شهید و آزاده حسین لشکری ملقب به سیدالاسراء
بخش نهم: آغاز دوران آسایش بیشتر خانه های بغداد ویلایی و دوطبقه است و تانکر آبی در بالای هر ساختمان به چشم می خورد. عراق، بجز منطقه کردنشین آن کلاً مسطح است و برای رسانیدن آب آشامیدنی به منزل و ادارات از منبع استفاده می کنند. پس از تقریباً یک ساعت گشتن در خیابان های شهر بغداد و اتوبان ها، سرانجام وارد منطقه ای به نام یرموک شدیم. خانه های این منطقه ویلایی بود با زیر بنایی حدود 300 الی 400 متر مربع با حیاط هایی بزرگ که با درخت های میوه از قبیل گلابی، نارنج، پرتقال، لیمو و زردآلو زینت یافته بود. لندکروزها مقابل ویلایی توقف کردند. همگی پیاده شدیم. سروان به همراه رانندگان و محافظان مرا به طرف حیاط راهنمایی کردند. در این موقع پنج نفر از داخل خانه ای برای استقبال ما بیرون آمدند.

آنها به سروان ( یعقوب) احترام نظامی گذاشتند و تعارف کردند که به داخل ساختمان برویم. از در آهنی مشبک گذشتیم و وارد حیاط شدیم. یک پارکینگ بزرگ در سمت راست حیاط قرار داشت که به یک راهرو  سرپوشیده منتهی می شد. روی پارکینگ با ایرانیت پوشیده شده بود. در کنار در ورودی یک درخت زیتون قدیمی و بلند وجود داشت. محل ورود به ساختمان داربستی بود که با شاخه و برگ تاک پوشیده شده بود و در کنار آن درخت پرتقال و نارنج و درخت دیگری که انارهای ریزی داشت، به چشم می خورد.در حاشیه باغچه، گل های رنگارنک وجود داشت. بقیه محوطه حیاط چمن کاری شده بود و یک حوضچه کوچک با آب نما  در کنار آن به چشم می خورد. بشکه نفتی که برای زمستان تدارک دیده بودند در کنار در ورودی بر روی چهارپایه قرار داشت. پس از برانداز کردن محیط خانه و احوال پرسی با بقیه نگهبان ها، توسط سروان یعقوب به داخل ساختمان هدایت شدم. یکی از نگهبان ها ساک مرا روی تخت خواب دونفره بسیار بزرگی گذاشت و بیرون رفت. پرده های اتاق نخی و به رنگ قرمز بود. در گوشه اتاق کولر گازی کار می کرد که فضای اتاق را به خوبی خنک کرده بود. کمد لباس در سمت دیگر وجود داشت. سروان گفت: اینجا اتاق شماست. می توانی لباس های خودت را در بیاوری. سروان قبل از رفتن گفت: چیزی نمی خواهی؟ گفتم: باید فکر کنم ببینم چه احتیاج دارم، بعد به شما خواهم گفت. سروان گفت: هر وقت خواستی از اتاق بیرون بروی در می زنی و نگهبان ها در را باز می کنند. من می روم تا برای شما سفارش غذا بدهم. سروان خداحافظی کرد و رفت. صدای قفل کردن در را شنیدم. فهمیدم اینجا هم همیشه در به رویم بسته است. در کنار در خروجی، اتاق کوچکی قرار داشت و در دیگری هم به حیاط خانه باز می شد که همه این درها توسط میله های آهنی پوشیده شده بود.علاوه بر قفل در، توسط چفت، آویز دیگری هم زده شده بود. پنکه سقفی و کولر گازی را خاموش و روشن کردم. هر دو خوب کار می کرد. کشوهای کمد جالباسی را وارسی کردم همه خالی بود. اطراف اتاق دقیقاً جست و جو کردم تا مبادا عراقی ها دوربین مخفی کار گذاشته باشند. اگر روی صندلی می رفتم حیاط خانه مجاور دیده می شد. از حاشیه دیوار آن، درختان گلابی و نارنج بیرون آمده بود. به فکر فرو رفتم! این جا کجاست و هدف آنها از آوردن من به خانه چیست؟ در این افکار بودم که خودم را نشسته بر روی تختخواب دیدم. دست هایم را جلو پیشانی گذاشتم و آهی از ته دل کشیدم و با خودم زمزمه کردم: خدایا توکل به تو! هر چه تو بخواهی همان خواهد شد. به من صبر عنایت کن تا بتوانم مقاومت کنم. مرا به حال خود وامگذار! ناگهان صدای نگهبان مرا به خود آورد. به عربی چیزی گفت که نفهمیدم. با اشاره دست و باز کردن دهانش فهمیدم باید چیزی بخورم. بلند شدم که به طرف در بروم. نگهبان چیزی گفت و به لباس خودش که دشداشه بود اشاره کرد. فهمیدم می گوید لباست را عوض کن. با اشاره گفتم بعداً و به سمت آشپزخانه رفتیم. بقیه نگهبان ها هم آمدند. همه دور میز ناهارخوری نشستیم. یکی از نگهبان ها چلوخورشت بامیه را که در یک بشقاب چینی کشیده بود به همراه قاشق و چنگال جلو من گذاشت. بقیه هم غذایشان را آوردند و مشغول خوردن شدند. هنگام خوردن غذا نگهبان ها سعی داشتند با من حرف بزنند؛ ولی من  عربی خوب بلد نبودم و آنها هم اصلاً فارسی نمی دانستند. بنابراین چیزی از گفتار یکدیگر متوجه نمی شدیم. این اولین جلسه ای بود که با قشر پایین ارتش عراق مستقیماً در ارتباط بودم و از نزدیک نحوه غذا خوردن آنها را می دیدم. یکی با دست می خورد، دیگری نان را درون خورشت می ریخت و همانند آبگوشت می خورد و بعضی با قاشق. در حین خوردن آروغ می زندند و من از این مسئله بسیار ناراحت بودم ولی به روی خودم نیاوردم. بعدها فهمیدم این عمل در قشرهای عامی و اکثریت عرب ها و به خصوص عراقی ها یک امر طبیعی و حتی میمون و مبارک است.

      مدت هشت سال بود که چنین غذایی و به این صورت تمیز و در بشقاب چینی با قاشق و چنگال نخورده بودم. احساس می کردم شخصیت دیگری پیدا کرده‌ام، زیرا در طی هشت سال گذشته عراقی ها سعی کرده بودند در مرحله اول شخصیت ما را خرد کنند. رفتار نگهبان ها در روز اول ورودم خوب و عالی بود. آنها مرا به عنوان یک مهمان در میان خودشان پذیرفته بودند و سعی می کردند در برابر من کار دور از ادب و ناشایستی نکنند. البته این حالت زیاد دوام نداشت و پس از مدتی کوتاه دوباره همان حالت تحکم را به خود گرفت. پس از خوردن چای پیشنهاد کردم؛ بگذارند من ظرف ها را بشویم. آنها فوراً گفتند شما مهمان ما و سید الرئیس یعنی صدام حسن هستید. شما هیچ وقت در اینجا ظرف نخواهید شست. معمولا آنها پنج نفر بودند که نگهبانی را بین خودشان تقسیم می کردند. هر کدام 2 الی 5/2 ساعت مثل پادگاه های نظامی نگهبانی می دادند. فقط اینجا آنها لباس رسمی نمی پوشیدند و با دشداشه بودند. بلند شدم و پس از تشکر از آنها به اتاق خودم رفتم. لباس فرم را در آورده، پیژامه پوشیدم و روی تخت دراز کشیدم. گرم خواب بودم که با صدای نگهبان چشم باز کردم. یکی از نگهبان ها با بشقابی انگور بالای سرم ایستاده بود. گویا سهمیه میوه من بود. میل به خوردن نداشتم ولی گرفتم و روی میز کوچک شیشه ای کنار تختم گذاشتم. گرچه همه چیز محل جدید ظاهراً خوب به نظر می رسید ولی تغییر محیط و جدایی از دوستانم مرا بی حوصله کرده بود. دو سه ساعت روی تخت غلت زدم ولی خوابم نبرد. صدای نگهبان را شنیدم که می گفت(( مستر)) ! بلند شدم و تعارف کردم. نگهبان ها سعی داشتند بدون اجازه و سر زده وارد اتاق نشوند. نگهبان گفت: هوا خنک شده اگر دوست داری بفرما بیرون قدم بزن. اولین بار بود که می خواستم در حیاط خانه قدم بزنم. نگهبان ها در حیاط، روی صندلی نشسته بودند و بساط چای و سیگار هم براه بود. با آمدن من به حیاط یکی از نگهبان ها بلند شد و جایش را به من داد. بلافاصله برایم چای آوردند و سیگار تعارف کردند. یکی از نگهبان ها گفت: چرا شما را اینجا آورده اند ؟ گفتم: نمی دانم. این را شما باید به من بگویید. هر کدام به زعم خود چیزی گفتند. یکی گفت: ممکن است به همین زودی برگردی به ایران. دیگری گفت: احتمالاً شما را برای تقدیر و تشکر به اینجا آورده اند. سومی گفت: شاید به خاطر این است که شما اولین اسیر هستی. خود من هم دقیقاً نمی دانستم. بلند شدم و کمی قدم زدم. یکی از نگهبان ها خودش را به من رساند و شروع به صحبت کرد. او گفت همسایه دست راست ما یک سرلشکر شیعه مذهب است که دو سال قبل از آمدن من بازنشسته شده. او سه پسر و دو دختر داشت. پسر بزرگ او تازه خلبان بالگرد شده بود. ساعت 30/7 بعد از ظهر همگی به داخل ساختمان آمدیم. تلویزیون را روشن کردم ولی از صحبت های آن بجز مقداری لغات عربی که در قرآن خوانده بودم و معنی آن را می دانستم، چیزی نفهمیدم. در همین لحظه یکی از نگهبان ها در حالی که لیوان نوشابه در دست داشت وارد اتاق شد. من روی تخت دراز کشیده بودم. با آمدن او بلند شدم و نشستم. با تعارف من او در کنارم نشست و نوشابه را گذاشت روی میز و اشاره کرد، برای تو آورده ام. نگاهی به اتاق انداخت و با دیدن کولر گازی، تلویزیون روشن، کمد و جا لباسی خارجی و تخت خواب سلطنتی برگشت و به عربی گفت: هیچ چیزی کم و کسر نداری بجز یک همسر که اگر بخواهی برایت می آورم، با شنیدن کلمه زوجه فهمیدم چه می گوید، ناگهان دلم ریخت و در دورن خود آشفته شدم. خدایا چه صحبتی است که می کند. نکند آنها قصد دارند یکی از همین زن های هرزه را بیاورند و بیندازند اینجا و بعداً بخواهند از این مسئله بهره برداری سیاسی و یا تبلیغی بکنند. در قبال صحبت نگهبان اجباراً لبخند زدم و با اشاره سر گفتم در ایران زن و بچه دارم و آنها منتظر من هستند و اگر خدا بخواهد دوست دارم هر چه زودتر برگردم به کشورم. او سکوت کرده بود و زیر چشمی با نگاه مرموزش می خندید و با حالتی تحریک آمیز دوباره شروع کرد: چرا نمی خواهی از جوانی و عمرت لذت ببری؟ فردا معلوم نیست چه می شود؛ ممکن است در اینجا بمیری و فرصت دیدن همسرت را نداشته باشی. دخترهای عرب و زن های بیوه اینجا زیاد هستند و خیلی دوست دارند با تو ازدواج کنند یا این که دوست تو باشند. وسط حرف او دویدم و گفتم: تو از کجا می دانی زن ها و دخترهای عرب مرا دوست دارند و از کجا می دانند من اینجا هستم و… نگهبان ناگهان به اشتباه خود پی برد و گفت: به هر حال خوب فکر کن. زندگی و آینده ات را به خاطر رژیم ایران خراب نکن! من نفع و صلاح تو را نی گویم بقیه اش به خود تو مربوط است. هر وقت خواستی فقط اشاره کن ما فوراً با مسئول تماس می گیریم و خواسته ات انجام خواهد شد. نگران از آینده ات و یا مخارج لوازم و خانه و ماشین نباش. حکومت هر چه بخواهی در اختیار تو قرار می دهد. این را گفت و رفت.

   به فکر افتادم اینها چه نقشه ای در سر دارند و چرا این پیشنهادها را می کنند. اگر اینها به مخالفت من روبه رو بشوند و خودسرانه یکی از همین زن ها را به داخل اتاق بیندازند و در را قفل کنند من چه بکنم. اگر آن زن دید من کاری به او ندارم و داد و فریاد راه انداخت و نگهبان ها آمدند و کار به کتک کاری و اجبار کشید تکلیف چیست؟ در دورن خودم نوعی آشفتگی پیدا شد. خدایا چه کنم؟  از تو می خواهم در پناه خودت مرا از شر شیاطین جن و انس حفظ کنی و شر این عراقی ها را به خودشان برگردانی! برای دقایقی دوباره نشستم روی تخت و فکر کردم که چه کنم. تصمیم گرفتم بار دیگر اتاق را کاملاً بازرسی کنم. مبادا دوربین و یا میکروفن مخفی کار گذاشته باشند. تمام کمدها را از بیرون و درون و حتی پشت آنها را تا جایی که ممکن بود گشتم. جا لباسی، جاکفشی و هر چیز مشکوک را دقیقاً بررسی کردم. دستم به پنکه سقفی نمی رسید. دو بالش زیر پایم گذاشتم و بالای آن را گشتم. سراغ کولر گازی رفتم و تمام زوایای آن را بررسی کردم ولی چیز مشکوکی ندیدم. کمی خیالم راحت شد؛ اما هنوز ته دلم دلهره و اضطراب داشتم. نماز مغرب و عشاء را خوانده بودم که نگهبان گفت: ملاقات داری. لباس پوشیدم و بیرون آمدم. داخل سالن یک سرتیپ مسئول اسیران ایرانی بود. او گفت شما به دستور صدام حسین اینجا آورده شده اید. وضعیت تو با دیگر اسرا فرق می کند، ما منتظر هستیم، ببینیم ایران در رابطه با پذیرش قطعنامه و آزادی اسرا چه می کند. شاید تو هم در مذاکرات طرفین قرار گرفته باشی و هر چه زودتر برگردی به ایران. او مقداری از سیاست داخلی ایران از من سؤال کرد و این که علت بروز این جنگ، دخالت ایران در امور داخلی عراق بوده است. من در جواب او واقعیت های موجود جنگ را گفتم و او با شنیدن حرف های من سر و گوشی جنباند و تکانی به خودش داد و دوباره سیگار خودش را در آورد و روشن کرد و یکی هم به من تعارف کرد. نگهبان برای هر دوی ما چای آورد. سرتیپ رو به من کرد و گفت: این پنج نفر که در اینجا هستند، برادر کوچک تو هستند. با اینها مدارا کن و هر چه نیاز داشتی به اینها بگو؛ فورا به من اطلاع می دهند. به اتفاق سرتیپ به اتاق رفتیم و او تمام اتاق را بازدید کرد و از من پرسید رادیو داری. گفتم: نه. گفت تلاش می کنم برایت تهیه کنم. به اتفاق، قدم زنان به صحن حیاط رسیدیم. در طول راه او از تلفات جنگ هشت ساله می گفت: در این جنگ چیزی حدود 300 الی 350 هزار کشته دادیم و 70 الی 80 هزار اسیر. رقمی حدود 200 تا 250 هزار نفر معلول دادیم و هر کدام از این خانواده ها بین پنج الی شش نفر عائله دارند و برای رسیدگی به امور این افراد، بودجه بسیار زیادی لازم است. ما به دستور صدام حسین این کار را می کنیم و تقریباً همه راضی هستند. سرتیپ هنگام رفتن تذکراتی به نگهبان ها داد که احتمالاً در باره نحوه برخورد آنها با من بود که اثر آن را بعداً دیدم.

      غروب هنگام بود که نگهبان آمد و گفت شام حاضر است. تلویزیون را خاموش کردم و پیش نگهبان ها رفتم. شام گوشت کباب شده با دوغ فراوان بود. پس از خوردن شام به اصرار نگهبان ها در کنار آنها بودم. آنها مرتب فیلم ویدئویی از رقص و آواز می گذاشتند و با اشتیاق و ولع خاص تماشا می کردند. بعضی از آنها گاهی با خواننده و رقاصه همکاری می کردند. از وضع موجود ناراحت بودم؛ لذا مودبانه پوزش خواستم و بلند شدم که به اتاق بروم. رئیس نگهبان ها گفت: کجا؟ حالا زود است. می خواهیم هندوانه بخوریم. من نفهمیدم او چه می گوید. با دست ها خودش به صورت فرضی، شکل هندوانه را کشید و با چاقو برش داد و کشید به دندان. به من فهماند قرار است در بیرون ساختمان بساط شب نشینی دایر کنند. به هر حال از این که مجبور نبودم فیلم ویدئویی آنها را تماشا کنم خوشحال شدم. بساط را در حیاط خانه برپا کردند. یک هندوانه ده کیلویی، یک سطل پنج کیلویی پر از خرما و یک سطل دوغ آوردند و جلو من گذاشتند. به یاد دوران گذشته افتادم که با سه کیلو ماست 30 الی 35 نفر شام یا  ناهار می خوردیم و خدا را شاکر بودیم که آن روز ناهار مفصلی را روزیمان کرده است. حالا این عرب ها ساعت 5/11 شب قصد داشتند این چیزها را بخورند. به اسراف کاری آنها می اندیشیدم که ارشد نگهبان ها گفت: کجایی؟ به چه فکر می کنی؟ ناراحت نباش، خدا بزرگ است! مذاکره شروع شده و هر چه زودتر برمی‌گردی پیش خانواده ات. گفتم: به فکر دوستانم در زندان دژبان هستم که الان در چه شرایطی هستند. ارشد نگهبان ها گفت: صدام حسین پس از پذیرش قطعنامه دستور داده است از نظر غذایی و میوه به آنان رسیدگی شود. ناراحت نباش! آن شب تا ساعت 3 نصف شب در حیاط ماندیم و ا هم صحبت می کردیم.

ساعت ۹ صبح ارشد نگهبانان آمد و گفت: سروان ثابت مسئول کمیته اسیران، منتظر توست. به اتفاق به سالن پذیرایی رفتیم. سروان ثابت با لباس سبز ارتش عراقی خیلی تمیز و مرتب روی مبل نشسته بود. با ورود من از جا بلند شد و سلام و احوالپرسی کرد. سروان ثابت برایم توضیح داد که مرا مستقیماً به دستور صدام حسین به اینجا آورده اند و اظهار امیدواری کرد در مکان جدید به من خوش بگذرد و گفت: تا زمانی که برگردی به کشورت در اینجا خواهی بود. در این مدت هر نیازی داری به این نگهبان ها بگو مرا خبر می کنند و در ظرف یکی دو ساعت در کنار تو هستم. سروان رو به نگهبانان کرد و گفت: هرچه حسین خواست، برایش تهیه کنید بعد فاکتورش را به من بدهید تا از بودجه کمیته، پول شما را پرداخت کنم. سروان رو به من کرد و پرسید: وضع غذا چطور است؟ صبح همان روز صبحانه گوشت سرخ کرده همانند کتلت داشتیم و من نمی دانستم که عرب ها صبحانه گوشت سرخ کرده به همراه گوجه فرنگی می‌خورند؛ لذا به تصور این که این غذا از شام دیشب زیاد مانده است، به سروان گفتم اینجا غذای شب مانده را می دهند و امکان دارد مسموم شوم. سروان از نگهبانان درباره صبحانه پرسید و نگهبان ها توضیح دادند. سروان به من گفت من هم صبحانه همین غذای تو را خوردم. شامی کباب، مال دیشب نبود، صبح درست کرده اند. این غذا از باشگاه افسران که بهترین و تمیزترین باشگاه در سطح ارتش عراق است، برای تو آورده می شود. از سروان تشکر کردم و پرسیدم: به نظر شما چه موقع به ایران برمی گردم؟ گفت: هیئت های ایرانی و عراقی مذاکراتی در ژنو دارند. هر وقت نوبت به تبادل اسیران رسید، فکر می کنم؛ تو اول از همه برگردی به ایران و این هم بیش از ۱۵ یا ۲۰ روز طول نخواهد کشید. موقع خداحافظی گفت: سعی می‌کنم؛ هفته ای چند بار به تو سر بزنم. با شنیدن خبرهای خوب سروان ثابت، هیجان زده شده بودم و در خود احساسی خوبی داشتم. خدا را شکر می کردم و از این که در اینجا دست کم احترام می گذارند و حرمت نگه می دارند. به یاد زندان افتادم که برای دیدن یک مسئول باید ماهها صبر می‌کردیم و آخر هم یک ستوانیار می‌آمد و می گفت: مرا فلان افسر فرستاده است. حالا، اینجا دیروز یک سرتیپ آمد و امروز این سروان و به قول معروف خیلی هم کلاهشان پشم دارد و می‌گوید هفته ای دو الی سه بار می‌آیم و به تو سر میزنم و یا هرچه خواستی بگو برایت بخرند پولش را می دهم. در این افکار بودم که ناگهان صدای بع بع گوسفندی از حیاط همسایه بغلی مرا به خود آورد. صدای پچ پچ عربی که نمی‌فهمیدم چه می‌گویند. ارشد نگهبان که متوجه من بود گفت: حیاط بغلی گوسفند می‌کُشند. پرسیدم: قربانی است، می‌خواهند تقسیم کنند؟ نگهبان گفت: اینها طبقه بالای حکومتی هستند هر هفته دو تا گوسفند می‌کُشند و می‌خورند. این همسایه، جانشین وزیر حکم المحلی بود و تقریباً هر شب در خانه‌اش میهمانی می داد. اطراف خانه‌ای که من در آن سکونت داشتم، افرادی از طبقات بالای حکومتی و نظامی بودند. خانواده آنان که از جلو حیاط عبور می‌کردند با لباس های شیک و مرتب بودند. برای آنها خانه ما سؤال برانگیز بود که این چند نفر مرد در اینجا درون خانه چه می کنند. دو تا از نگهبانان که در حیاط قدم میزدند، شروع کردند به شوخی کردن با هم و سرانجام، کار به کشتی گرفتن رسید. سعی کردم آن دو را از هم جدا کنم، زیرا اگر آنها با هم دعوا می کردند، در وهله اول دودش به چشم من می‌رفت. چندین بار در زندان بین سربازان دعوا شده بود و سرانجام ما را برای داوری می خواستند. از نظر ما هر دوی آنها دشمن بودند۔ به نفع هر کدام رأی میدادیم دیگری ناراحت می شد و نسبت به ما سختگیری می کرد. شب دو نفر با لباس شخصی به ملاقات من آمدند. یکی از آنها گفت: من از کمیته قربانیان جنگ آمده ام. سروان ثابت سلام رساند و این بسته را داد که به شما بدهم. بسته را گرفتم و از آنها خواستم از سروان تشکر کنند. با رفتن آن دو نفر، ارشد نگهبانان که از استخبارات عراق بود و مسئول حفظ جان من با زیرکی خاضی رو به من کرد و گفت: پاکت را باز کن ببینم سروان ثابت چی برایت فرستاده تا اگر نواقصی باشد، بنویسم برایت بیاورند. متوجه شدم او قصد دارد داخل پاکت را ببیند. من بدون عکس العملی بسته را در اختیار او قرار دادم. بجز چند قوطی تاید، چند قالب صابون و یک لیف حمام که از الیاف برگ خرما بافته شده بود چیز دیگری داخل بسته نبود. نگهبان داخل قوطیها را خالی کرد تا از بابت آن خیالش راحت باشد. از عکس العمل ارشد متوجه شدم آنها نسبت به تأمین جان من بسیار حساس اند. پس از خوردن شام روی تخت دراز کشیدم و در این فکر بودم اگر زندگی من به همین نحو بخواهد ادامه پیدا کند، چه خواهد شد. لذا موقعیت های آینده را در ذهنم تجزیه و تحلیل می کردم. تلویزیون در حالی که صدایش را بسته بودم روشن بود زیرا سرگرمی دیگری نداشتم. یکی از نگهبان های عراقی که روستایی بود به همراه یک دستگاه رادیو ضبط وارد اتاق شد و اجازه خواست کانال تلويزيون را عوض کند. با موافقت من کانالی را زد که سریال خانوادگی داشت. او گفت اگر تلویزیون دوست نداری، بیا رادیو گوش کن. از او پرسیدم: آیا مجاز هستم رادیو گوش کنم و از این بایت مشکلی نخواهم داشت. نگهبان گفت: سرتیپ نزار پیغام فرستاده که به حسین رادیو بدهید، گوش کند. ما دستور او را اجرا می‌کنیم وگر نه رادیو برای اسیران ممنوع است. یک رادیو داشتم که به طور رسمی حق استفاده از آن را به من داده بودند. در حالی که از شور و شوق و شادی در هیجان بودم، بدون این که به روی خودم بیاورم، گفتم: تو تلویزیون را ببر، آنها خودشان تلویزیون داشتند، ولی این نگهبان به سریال های خانوادگی علاقه داشت اماآنها بیشتر دوست داشتند رقص و آواز بینند. نگهبان با خوشحالی تلویزیون را با خودش برد. با رفتن نگهبان رادیو را به برق زدم و به جستوجوی موج رادیو ایران پرداختم. سرانجام پس از ۲۰ دقیقه تلاش توانستم ایستگاه اهواز را، که تقویت کننده رادیوی ایران بود به صورت صاف بگیرم. نمیدانم چگونه احساسم را با شنیدن صدای رادیو ایران برایتان بیان کنم. در واقع با ملت ایران تماسی حاصل کردم. لحظات اول گریه میکردم. کم کم آرام شدم و گوش دادم که چه میگوید. یادم هست اولین چیزی را که شنیدم داستان شب رادیو بود. تا ساعت ۱۲ که اخبار سراسری پخش می شد خیلی مانده بود. روی تخت دراز کشیدم و به حرف گوینده رادیو گوش دادم و خدا را شکر کردم که این چنین نعمتی در دل خاک دشمن توسط خود دشمن در اختیارم گذاشته شده است. نمی‌دانم ارزش داشتن رادیو را در اسارت چگونه توصیف کنم. با اعلان ساعت ۱۲ شب سرود جمهوری اسلامی ایران نواخته شد و سپس گوینده گفت: اخبار ۲۴ ساعت گذشته را به سمع شنوندگان عزیز می رسانم. با شنیدن اخبار روحیه گرفتم و برای مقابله با تبلیغات دشمن و ادامه اسارت مصمم گشتم. برای اولین بار از رادیو شنیدم که مذاکرات صلح بین هیئت های ایرانی و عراقی در ژنو برگزار می گردد. به نظر می رسید پس از پایان مذاکرات، اسیران به میهن خودشان برگردند. این خبر روحیه مرا صد چندان کرد و از این که فکر می کردم تا چند روز آینده به کشورم باز خواهم گشت، خیلی خوشحال بودم. نگهبانی که رادیو را به من داده بود وارد شد. فکر کردم می خواهد رادیو را بگیرد ولی او خواهش دیگری داشت، پیشنهاد کرد با توجه به این که نگهبان ها چند نفرند و من یک نفر، بهتر است اتاق هایمان را با هم عوض کنیم. اتاق من خوب و مرتب بود با تخت خواب بزرگ و کولرگازی ولی اتاق آنها کثیف بود با کولر آبی ولی به هر حال چاره ای نداشتم. آنها فرمانده بودند و هرچه می‌خواستند می‌کردند؛ لذا من با یک پتو و ملحفه کهنه که آنها برایم آوردند به اتاق مجاور نقل مکان کردم. جای خودم را در اتاق جدید مرتب و رادیو را روشن کردم و روی تخت دراز کشیدم. فکر می‌کردم عاقبت کار من چه خواهد شد. اگر زندگی من به این ترتیب ادامه پیدا می کرد، باید روش مخصوصی ایجاد می کردم و برای گذراندن وقتم برنامه ریزی می‌کردم. اشیای مورد نیازم را در ذهنم یادداشت کردم: یک ساعت زنگ دار می خواستم که وقت را داشته باشم و برای نماز سر موقع بلند شوم. قرآن، خمیر دندان و مسواک، نخ و سوزن و ناخن‌گیر از چیزهایی بود که به فکرم می رسید از سروان ثابت بخواهم ناگهان به یاد دوران دبستان و معلم پیرم افتادم. او از یک پا می لنگید، خودش می گفت در جنگ جهانی دوم سرباز بوده و پایش گلوله خورده است. همیشه یک جاسیگاری فلزی در جیب بغلش داشت و گه‌گاهی آن را بیرون میآورد و با تیغ، سیگار را از وسط دو نیم کرده بر سر چوب سیگارش می گذاشت. روزی او مرا کنار کشید و گفت: لشگری با این که بچه زرنگ و درس خوانی هستی، ولی در زندگی برنامه ای برای خودت نداری و گیجی۔ نمی دائی چه کاره ای۔ موقع درس خواندن می‌خوابی و یا بازی می‌کنی و موقع خوابیدن درس می خوانی. من به تو قول می دهم در این مملکت به جایی نمی رسی؛ مگر این که برای خودت برنامه ریزی داشته باشی. برو  برای درس و تفریح و سرگرمی هایت برنامه ریزی بکن و به هر نتیجه که رسیدی همان را انجام بده. آن روز تصمیم گرفتم برای ۲۴ ساعتم برنامه ریزی کنم و به این شکل وقتم را تنظیم کردم ۔ خواب و استراحت ھفت ساعت. خواندن نماز قضا دو ساعت۔ صرف صبحانه، ناهار، شام سه ساعت. تفریح و دیدار با نگهبان ها یک ساعت. ذکر خدا و صلوات یک ساعت. خواندن قرآن با ترجمه و درک معانی دو ساعت. روخوانی قرآن یک ساعت. ورزش و پیاده روی یک ساعت. مطالعه کتاب دو ساعت. نمازهای یومیه و دعاهای آن یک ساعت. مطالعه مفاتیح و نهج البلاغه، شنیدن اخبار ایران و جهان و تفسیر ان از رادیوهای مختلف سه ساعت. با این تقسیم بندی دیگر وقت اضافی نداشتم که به چیزی فکر کنم. با اطلاع یکی از نگهبان ها که گفت میهمان داری به دیدار سروان ثابت رفتم. او پس از سلام و احوالپرسی از رفتار نگهبانان سؤال کرد و من جواب مثبت دادم. از خُنک بودن اتاقم سؤال کرد. گفتم در اتاق بغلی خوابیدم آنجا هم کولر آبی دارد. سروان پرسید چرا در اتاق خودت نخوابیدی؟ گفتم نگهبان ها از من خواستند من هم قبول کردم. سروان با عصبانیت به نگهبان ها گفت چرا جای حسین را عوض کردید. او در اتاق خودش باید بخوابد فوراً جایش را عوض کنید و از این به بعد خودسرانه تصمیم نگیرید. سروان تمام در خواستهای مرا فراهم کرد و هنگام رفتن گفت: میوه و شیرینی یا قهوه و شیر خشک می خواهی برایت بخرم؟ گفتم من امکانات شما را نمی دانم چقدر است. اگر از نظر اقتصادی مانعی ندارد خیلی خوب است، سروان قول داد برایم تهیه کند. یادم افتاد اگر قهوه و شیر خشک بخرد نیاز به یک فلاسک برای آب گرم هم دارم؛ لذا تذکر دادم و سروان گفت مانعی ندارد.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده