میگ و دیگ (26) و (27)
دریاقلی - سرهنگ علیرضا پوربزرگ وافی آنچه مسلم است کار دریاقلی در کوی ذوالفقاری به یک حماسه ماندگار تبدیل شد. دریاقلی انجام این کار را در شرایطی که امکان دستگیری (اسارت) و حتی کشته شدن( شهادت) خیلی بیشتر از زنده ماندنش بود، ابتکاری به خرج داد که بعد از گذشت سال ها هنوز جای تجزیه و تحلیل دارد.دریاقلی سورانی، اوراق فروش کوی ذوالفقاری بود. در ایامی که عراق خیزهای آخر را برای اشغال کامل آبادان بر می داشت، هنوز دریاقلی در محله سلویچ یا همان محل اوراق فروشی ها مانده بود و بدون ترس از انبوه گلولههای عراقی ها زندگی می کرد.

یک روز صبح دریاقلی صدای ارّه چوب بری می شنود. وقتی دقیق می‌شود، توجهش را عراقی ها جلب می کنند. عراقی ها در حال بریدن نخل ها و ایجاد جاده برای ورود به آبادان (از کوی ذوالفقاری) بودند. (در صورتی که 100 متر بالاتر یک جاده آسفالته آماده ای از دید عراقی ها دور مانده بود.) دریاقلی با علم به این که اگر عراقی ها او را ببینند حداقل به اسارت خواهند برد. از طرفی امکان گریز از وسط عراقی ها به طوری که آن ها متوجه نشوند، نبود. به همين دليل طرحي ريخت و به طرف عراقي‌ها رفت. عراقي‌ها متوجه نزدیک شدن یک ایرانی به جمع خود شدند. درياقلي در حالی که مرتب فحش می داد و عصبانیت از چهره و کلامش پیدا بود، خود را به اولین عراقی رسانده و با زبان فصیح عربی می گوید:

– شما برای نجات ما عرب ها آمدید. ما باید برای شما گوسفند قربانی می‌کردیم. چرا دیر کردید و تا حالا کجا بودید؟ و با یک حرکت نمایشی حساب شده خودش را به پای عراقی ها می اندازد. عراقی او را نزد فرمانده خود می برد. دریاقلی بلا انقطاع صحبت می کرد و بد و بیراه می گفت. دریاقلی وقتی با فرمانده عراقی ها روبه رو می شود به پای او می افتد و می گوید:

– مرا پیش قاعد اعظم صدام حسین ببرید تا دست او را ببوسم که برای نجات ما آمده است.

فرمانده عراقی با شنیدن صحبت های دریاقلی متقاعد می شود که او فردی ضد ایرانی و ضد انقلاب است و به همین خاطر از او می خواهد که چند نفر از افسران عراقی را تا نزدیکی قرارگاه ارتش (بانک ملی آبادان) ببرد.

دریاقلی که هدف مهم تری را دنبال می کرد، با کمال میل پذیرفت و در نهایت 4 نفر از نظامیان عراقی، او را سوار جیپ کرده و با هم تا نزدیکی نخلستان های بانک ملی رفتند.

در آن جا دریاقلی که نقشه اش به خوبی تا آن لحظه اجرا شده است، از عراقی ها می خواهد که اجازه بدهند تا او داخل بانک ملی رفته و اطلاعات جدیدی برای آن ها بیاورد. عراقی ها که مسحور دریاقلی شده بودند، قبول می‌کنند و دریاقلی در حالی که باز هم فحش می داد از عراقی ها جدا می شود.

دقایقی بعد دریاقلی وارد ستاد عملیاتی اروند می شود. او لباسی روغنی به تن دارد و لباس و ظاهر مرتبی ندارد. به همین خاطر خیلی مورد توجه افراد حاضر در قرارگاه واقع نمی شود.

دریاقلی در این محل هم نمایش جدیدی به اجرا گذاشته و با صدای بلند و با بد بیراه گفتن به اطرافیان توجه سرهنگ حسنی سعدی (سرلشکر) را که تازه فرمانده ستاد عملیاتی اروند شده بود، جلب می کند و در نهایت سرهنگ او را به داخل دفترش می برد.

در آن جا دریاقلی به سرهنگ حسنی سعدی توضیح می دهد که چگونه بریدن نخل ها را دیده و حتی با تعدادی از نظامیان عراقی تا آن نزدیکی آمده است. سرهنگ حسنی سعدی چند نفر از جمله ستوان محمدی را مأمور دستگیری عراقی‌ها می‌کند و دقایقی بعد آن 4 نظامی با جیپ فرماندهی‌شان به اسارت نیروهای ایرانی درمي‌آيند.

دریاقلی که تا دقایقی پیش خود را طرفدار عراقی‌ها معرفی می‌کرد، نگاه معنی داری به عراقی‌ها می‌کند که ضرب‌المثل نگاه عاقل اندر سفیه را تداعی می‌کرد و بدون آن‌که انتظار تشکر یا قدردانی از کسی داشته باشد، از ستاد اروند خارج می‌شود.

این حرکت ماندگار و ارزشمند دریاقلی از نظر خدا دور نمی‌ماند و در نهایت پس از عملیات بیت‌المقدس درحالی که او در ایستگاه 7 آبادان و در صف نانوایی قرار داشت، ترکشی به سرش اصابت و او را به خیل شهدا وصل می‌کند.1

 

 

تسيه – ناخدا حسن مسعودیان

یک بار آقای ولایتی که وزیر امور خارجه بود، برای بازدید به آبادان آمد. یکی از بچه‌ها به نام علی نظری از همراه وزیر پرسید:

– این آقا چه کاره است؟

آن شخص در جواب نظری گفت: مسئول (تسیه)2  شده، آمده خرید بکند.

آقای ولایتی با شنیدن این جمله شروع به خنده کرد.

ما از خنده آقای ولایتی بسیار متعجب شدیم. بالاخره شخص همراه آقای ولایتی در حالی که می‌خندید گفت:

– مثل این که آقای ولایتی وزیر امور خارجه هستند و انگلیسی بلدند.

ما وقتی متوجه خبط دوستان خود شدیم، تازه خندیدن ما شروع شد!

 

پا نوشته ها:

1- مطالب فوق حاصل مصاحبه و تحقیق از بیش از 50 نفر رزمنده می­باشد.

2- تسیه در زبان انگلیسی و زبان رایج آبادانی یعنی اوراق فروش

 

منبع: میگ و دیک2، سرهنگ پور بزرگ وافی، علیرضا، 1392، ایران سبز، تهران

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده