خاطرات امیر سرلشکرخلبان شهید و آزاده حسین لشکری ملقب به سیدالاسراء
بخش هفتم سرگرد محمودی با مشورت بچه ها به این نتیجه رسید که مقدار نیاز واقعی سیمان و ماسه را اگر بگویند، ممکن است عراقی ها زیر بار نروند و کار انجام نشود.بهتر است ابتدا مقدار کم را بگوییم، کار که نیمه کاره ماند، حتما بقیه را هم فراهم خواهند کرد. ابتدا تقاضای ده کیسه سیمان و مقداری ماسه کردیم. مسئول کمی فکر کرد و گفت:( با توجه به نزدیک بودن فرات، از نظر ماسه مشکلی نداریم، ولی برای سیمان باید بررسی کنم ببینم از کجا می توانم تهیه کنم.)) چند روز از پیشنهاد ما گذشته بود که مسئول، جناب محمدی را خواست و گفت: متوجه شدم تعدادی کیسه سیمان را برای کارهای ساختمانی زندان آورده اند، ولی برای برداشتن آنها دلم رضایت نمی دهد. می ترسم حرام باشد. محمودی سریعاً برایش توجیه کرد؛ شما سیمان را برای خودت که نمی خواهی و در ضمن خودت هم می توانی بر نداری.

بگو سربازان و یا ما این کار را می کنیم. در عوض شما به دستور قرآن رفتار کردی که می فرماید به اسیر مدارا کن! با صحبت های محمودی مسئول راضی شد و دستور داد؛ شب که کارگر های ساختمانی خوابیده اند، کیسه سیمان ها را بیاورند. فردای آن روز خلبان بورانی، مهندسی کرد و بقیه خلبان ها کارگری. شور و شوق خاصی در میان بچه ها دیده می شد. هر روز صبح تا شب برای ما حکم هواخوری را داشت.

بچه هایی که قدرت بدنی خوبی داشتند، بیل می زدند و زمین را هموار می کردند. بقیه هم با فرغون از بیرون ماسه می آوردند. اکبر بورانی از ابزار بنایی فقط یک ماله داشت و برای تراز هم از شیشه پنی سیلینی که درونش آب ریخته شده بود استفاده می کرد. شب ها به بهانه آب دادن بر روی سیمان ها بورانی به همراه یکی دو نفر بیرون می رفتند. برای ما که مدت ها بود آسمان پر ستاره را ندیده بودیم، خیلی لذت بخش و روح نواز بود. کار که به نیمه رسید، تعدادی از فرماندهان نیروی هوایی برای بازدید آمدند. آنها باورشان نمی شد که با این امکانات کم کار به این خوبی در آمده باشد. لذا مسئول زندان را تشویق کردند. با ده کیسه سیمان فقط توانستیم مقدار کمی از محوطه را سیمان کاری کنیم. محمودی از مسئول تقاضای سیمان کرد. مسئول که تا حالا فکر می کرد با همین ده کیسه کار تمام خواهد شد، عصبانی شد و گفت: نمی خواهد ادامه بدهید. او به نگهبانان دستور داد همه ما را به داخل آسایشگاه بفرستند. مسئول زندان با توجه به این که برای این کار از طرف فرمانده اش تشویق شده بود، می خواست به هر نحو که شده کار را به اتمام برساند. ساعاتی نگذشته بود که مسئول محمودی را خواست و پرسید: با چند کیسه سیمان کار تمام می شود؟ محودی گفت: چهل کیسه. مسئول زندان که انتظار شنیدن این تعداد را نداشت شروع کرد به غرغر کردن: پس چرا گفتید ده کیسه؟ مگر نمی دانی این سیمان ها را باید بدزدم؟ سرانجام یک روز می فهمند و از من شکایت می کنند. محمودی موضوع بازدید فرمانده را به مسئول یادآوری کرد و گفت، فرمانده از اقدام شما خیلی راضی بود. بهتر است کار را زود تر تمام کنی. مسئول نمی دانست چه بگوید. او هر شب نگهبان ها را با فرغون می فرستاد و آنها ده کیسه را برای ما می دزدیدند. چند روزی به 22 بهمن سال 1361 باقی مانده بود. تصمیم گرفتیم کا را به نحوی تمام کنیم که 22 بهمن بتوانیم در محوطه مسابقه والیبال و فوتبال برگزار کنیم. بچه ها از گونی های پلاستیکی تور درست کردند و از مقوا و کاغذ سلیفون سیگار، چند کاپ قهرمانی ساختند و همه چیز برای مسابقه آماده شده بود، بجز کفش و رنگ برای خط کشی زمین. جناب محمودی از طریق مسئول زندان رنگ را تهیه کرد و اکبر بورانی طبق معمول فکرش را به کار انداخت و از پتوهای کهنه برای بچه ها کفش درست کرد. همه چیز مهیا شده بود. روز 22 بهمن پس از برگزاری جشن و خواندن قرآن و سرود ای ایران، مسابقه را برگزار کردیم و کاپ ها را به برندگان اهدا کردیم.

اسفند سال 1362 نوید بهار دیگری را در غربت به ما ارزانی می داشت. این فصل در سرزمین عراق و در کنار رود خانه فرات بسیار دیدنی است، ولی نصیب ما از بهار فقط لطافت هوای آن، آن هم در ساعات هواخوری بود. هر اسفندی که در اسارت سپری شد، به ما امید می داد، عید سال بعد در کنار خانواده خواهیم بود.

زمزمه ای بین نگهبانان بود که ما را از اینجا خواهند برد. از شنیدن این خبر خوشحال بودیم و خدا را شکر می کردیم. ما برای پنهان کردن اشیایی که با خود داشتیم و باید از چشم عراقی ها دور می ماند، فرصت داشتیم. با مشورت به این نتیجه رسیدیم، چنان چه هنگام بیرون رفتن از زندان وسایلمان را بازدید نکنند، هنگام ورود به محل جدید حتما بازرسی خواهیم شد. باباجانی که مسئول خدابخش (رادیو) بود گفت : تنها راه برای بیرون بردن رادیو چند تکه کردن آن است. هر تکه را یکی می تواند با خود حمل کند. ما قاب رادیو را لازم نداریم و قسمت هایی از آن را که احتیاج به لحیم کاری ندارد، می توانیم از هم جدا کنیم. همه با نظر بابا جانی موافق بودیم، ولی تکه های رادیو را کجا باید جا سازی می کردیم که از دید عراقی ها پنهان بماند. ممکن بود هنگام بازدید حتی لباس هایمان را در بیاورند. بورانی گفت: من می توانم تکه های رادیو را لابه لای پارچه و ابر بدوزم و هر کس یک تکه را مثل بیضه بند زیر شورتش ببندد. طرح بورانی به نظر منطقی می آمد، لذا مورد موافقت قرار گرفت.

بعد از ظهر روز دوم اسفند، تعدادی از افسران دژبان مرکزی عراق به همراه سربازان مسلح وارد زندان شدند و گفتند: وسایل شخصی خودتان را جمع کنید می خواهیم از اینجا برویم. بچه هایی که مامور بردن تکه های رادیو بودند، بلافاصله به دستشویی رفتند و هر کدام تکه ای از رادیو را پنهان کردند. اتوبوس وارد زندان شد و هر بیست و پنج نفر ما را سوار کرد. بر خلاف همیشه این بار چشمان ما را نبستند. بچه ها از این که خیابان های بغداد و مردم کوچه و بازار وخیابان را می دیدند، خوشحال بودند. پس از طی مسافتی به (( زندان دژبان )) در پایگاه هوایی الرشید رسیدیم. در آهنی بزرگی را باز کردند و ما به حیاطی که تقریباً 500 متر مربع مساحت داشت، وارد شدیم.

زندان سه بند داشت. با دیدن لباس شسته شده اسیران که بر روی بند آویزان بود به وجود تعدادی اسیر ایرانی در این زندان پی بردیم. جلوِ بند، چند نفر سرباز دژبان ایستاده بودند تا وسایل ما را تفتیش کنند. ما علاوه بر رادیو وسایل دیگری از قبیل میخ، درفش و تیز بُر همراه داشتیم که برای کارهایمان ضروری بود. ایگونه وسایل در کیسه اکبر بورانی و جناب یزد جاسازی شده بود. مقابل دژبان ها که رسیدیم طبق هماهنگی قبلی اولین نفری که باید عبور می کرد، جناب محمودی ارشد ما بود که داخل ساکش چیز مشکوکی نداشت. قرار گذاشتیم افرادی که از بازرسی عبور می کنند، ساک هایشان را که یک شکل و از کیسه نایلونی برنج درست شده بود با هم عوض کنند. این کار در وضع عادی غیر ممکن بود؛ لذا با صحنه سازی و شلوغ کردن، حواس نگهبان را پرت کردیم. در این موقعیت، جناب محمودی توانست ساکش را با جناب یزدی عوض کند. با همین ترفند توانستیم همه وسایلمان را از بازرسی عبور بدهیم.

ما را وارد بندی کردند که حدود 150 متر مربع وسعت و اطراف آن شش سلول کوچک قرار داشت. پنجره های سلول با سیمان پوشیده شده بود و فقط در انتهای دیوار نزدیک به سقف سوراخ کوچکی بود که آن هم با میله های آهنی مشبک شده بود. با مقایسه کردن وضعیت محل جدید با زندان ابوغریب، وضعیت جدید برایمان خوشایند نبود. زندانی تنگ و تاریک، مرطوب، کثیف و اتاق هایی کوچک که هر چهار نفر مجبور بودیم با هم باشیم و موقع خوابیدن با مشکل مواجه می شدیم. دستشویی و توالت خارج از سلول ها بودو در انتهای توالت ها یک حمام بود که دیوار آن با توالت های بند مجاور یکی بود. کنجکاو شدیم بدانیم در بند  مجاور چه کسانی هستند. قبل از این که ما به دیوار بکوبیم، آنها با مورس اطلاع دادند؛ بچه های نیروی زمینی هستند که عراقی ها یک سال و نیم پیش از ما جدایشان کرده بودند. متعاقباً ما هم خودمان را معرفی کردیم. پس از اینکه مستقر شدیم در باز شد و مقداری غذا برایمان آوردند. جیره غذایی نسبت به ابوغریب بسیار کم بود. ارشد از کمی غذا به مسئول اعتراض کرد. او گفت شما باید ابوغریب را فراموش کنید. در این جا جیره غذایی همین مقدار است. پس از غذا برایمان تشک های پنبه ای کثیف و بودار آوردند. باید خودما را با وضعیت جدید هماهنگ می کردیم.

گروه بندی جدید انجام گرفت و سپس شروع به نظافت اتاق ها کردیم. ساعت 8 شب شام آوردند و ساعت 9 ما را به اتاق هایمان فرستادند و درها راقفل کردند. گفتیم پس دستشویی و توالت چی؟ گقتند: تا 7 صبح درها بسته است. بچه ها اکثرشان ناراحتی معده و کلیه داشتند و نیاز بود از توالت استفاده کنند؛ لذا با شدت به نگهبان ها اعتراض کردیم. آنها گفتند: به شما قوطی می دهیم صبح می توانید آن را تخلیه کنید. این بدترین حرفی بود که در مدت اسارت شنیده بودیم. بچه ها در حالی که فریاد می زدند، گفتند: مگر ما حیوان هستیم که این طور رفتار می کنید؟! درها را که بسته اید، هوا کثیف و متعفن است، پنجره و هواکش هم که ندارد. مگر شما انسان نیستید؟ نگهبان ها بدون اعتنا به اعتراضات ما در را بستند و رفتند. وضع بسیار ناراحت کننده ای بود. بجه ها از فرط خجالت و شرمندگی به خود فشار می آوردند و سعی داشتند تا صبح خود را نگه دارند اما بعضی مشکل ادرار کردن داشتند؛ لذا مجبور بودند از قوطی ها استفاده کنند. صبح نگهبان ها در را باز کردند ولی هیچکس از اتاق ها بیرون نیامد. ارشد گفت تا رئیس زندان نیاید ما وارد محوطه نمی شویم. نگهبان ها رفتند و رئیس را آوردند. او سرگردی حرّاف و زرنگ بود. مشکلات را با او در میان گذاشتیم. او قول  داد به تدریج وضع بهتر خواهد شد.

همان روز نزدیک غروب آفتاب، برای سوراخ کردن پنجره و برای هواکش اقدام کردند. به جای تشک های پنبه ای، تشک ابری دادند. سرگرد موافقت کرد در سلول ها تا ساعت 10شب باز باشد و صبح هم قبل از طلوع آفتاب برای انجام فریضه نماز، درها را باز کنند. از اینکه توانسته بودیم با اعتراض خود به بعضی از خواسته هایمان برسیم، خوشحال بودیم. متوجه شدیم؛ اسیران بند مجاور را برای هواخوری بیرون آورده اند. سعی کردم از سوراخی که برای تهویه ایجاد کرده بودند، محوطه را زیر نظر داشته باشم. دوستان قدیم را دیدم با چهره هایی شکسته و خسته؛ گویا در این مدت یک سال و نیم سختی های زیادی کشیده اند. موضوعی که توجهم را به خود جلب کرد، دور بودن آنها از یکدیگر بود. هر نفر برای خودش قدم می زد؛ گویا سعی داشتند کمتر با هم تماس داشته باشند. یکی از اسیران در حالی که مواظب نگهبان روی پشت بام بود، خودش را به زیر پنجره رساند و گفت: بخشی هستم؛ می‌دانم شما آمده اید. اینجا برای ما اتفاقات زیادی افتاده که بعداً مفصل برایتان می نویسم. او از «عمو» سوال کرد که محمودی با اشاره گفت: چیزی نگو! هواخوری آن ها تمام شد. نگهبان ها با یک دستگاه تهویه وارد سلول شدند و برای نصب آن از ما خواستند به محوطه هواخوری برویم. محوطه خاکی بود و با دیواری به ارتفاع سه متر محصور شده بود. به فاصله چند متر از دیوار محوطه هواخوری، دیوار بلند تری بود که در بالای آن اتاقک های نگهبانی با نور افکن قرار داشت. روی دیوار با سیم خار دار حلقوی و میله های ضربدری حفاظت شده بود و همیشه بالای دیوار دو سرباز با اسلحه نگهبانی می دادند. در محوطه، سیمی برای پهن کردن لباس بسته شده بود و یک بار فیکس برای ورزش هم وجود داشت. بچه ها می توانستند با بالا کشیدن خود از بار فیکس، محوطه جنگلی و خانه های سازمانی بیرون از زندان را ببینند. این عمل در آن شرایط از نظر روحی و روانی برای ما لذت خاصی داشت و کسانی می توانند این حرف را درک کنند که در شرایط ما بوده باشند.

با مشورت به این نتیجه رسیدیم که بهترین وسیله برای ارتباط خودمان و اسیران نیروی زمینی، جاسازی نامه، لابلای لباس های آویزان شده بر روی بند می باشد. هنگام هواخوری جناب محمودی، محل ارتباط را دقیقا برای آن ها مشخص کرد. فردای آن روز که نوبت هواخوری ما بود، نامه ای را جناب محمودی از درز لباس مشخص شده بیرون آورد و پس از رفتن به بند همه به دور او جمع شدیم و ایشان نامه را خواندند:

« سلام و خیر مقدم به همه عزیزان دور از وطن! زندانی که در آن قرار دارید«سعد ابن ابی وقاص» نام دارد و متعلق به پادگان الرشید بغداد است. اگر متوجه شده باشید ما را به دو گروه تقسیم کرده اند. ابتدا همه با هم بودیم و دیواری بین ما نبود. برای خودمان کلاس قرآن داشتیم و برای نماز محلی را اختصاص داده بودیم. از صبح تا ساعت 9 یا 10 شب در سلول ها باز بود و هر موقع اراده می کردیم، می توانستیم برای هواخوری بیرون برویم. شب ها زیر شیروانی محوطه، میز پینگ پنگ داشتیم و بازی می کردیم. چای، سیگار و آب یخ داشتیم. غذا و پوشاک ما نسبتاً خوب بود. گوشی پزشکی و فشار سنج به ما داده بودند و دکتر خودمان برای ما طبابت می کرد. دکتر اگر تشخیص می داد مریضی باید به بیمارستان اعزام شود، به عراقی ها می گفت و آن ها بلا فاصله او را اعزام می کردند و اگر کسی به دارو نیاز پیدا می کرد، در اختیارش قرار می دادند. بچه ها هنوز از این وضع راضی نبودند و بیشتر می خواستند. تعدادی از بچه ها از دکتر می خواستند برای آنها روزی یکی دو شیشه شیر تجویز کند. دکتر نمی توانست خواسته بچه ها را تامین کند؛ آن ها هم به تلافی، خودسرانه به نگهبانان و مسئولان عراقی مراجعه می کردند. تعدادی از بچه ها که عملکرد دوستانشان را نمی پسندیدند، با آن ها اختلاف پیدا کردند. تشتت روز به روز خودش را در بین اسیران بیشتر نشان می داد. عراقی ها به منظور ساکت کردن جو موجود سعی داشتند افراد ناراضی را سرکوب کنند؛ لذا امتیازات را حذف و  محدودیت هایی ایجاد کردند. به طوری که اگر دکتر و دارو برای مریضی می خواستیم، باید چند روز در نوبت می بودیم. یک روز سرهنگ عراقی- مسئول زندان- برای گفتگو و رفع اختلاف آمد. در بین صحبت هایش گفت: صدام حسین ولی امر شماست و شما باید از او اطاعت کنید. من در جوابش گفتم ولی امر ما خمینی است و ما بجز او کسی را به ولی امری قبول نداریم. جرّ و بحث من و سرهنگ به جایی رسید که سیلی محکمی به من زد و من هم متقابلاً با یک سیلی جواب او را دادم. دیگران با دیدن این وضعیت تهییج شدند و با آنچه در اختیار داشتند؛ از قبیل دمپایی، جارو و یا مشت و لگد به نگهبانان حمله کردند. نگهبانان بیشتری از راه رسیدند، لذا ما مجبور به عقب نشینی  شدیم و به داخل آسایشگاه پناه بردیم. لحظه به لحظه وضعیت بدتر می شد. یکی از سربازان عراقی سعی داشت در آسایشگاه را باز کند و داخل بیاید؛ اما بچه ها بلافاصله چند قطعه چوب را شکستند و پشت در اصلی گذاشتند. نگهبانی را که پافشاری می کرد داخل آسایشگاه بیاید به داخل کشیدیم و گروگان گرفتیم. بلافاصله یک سرتیپ از استخبارا ت آمدو تهدید کرد اگر اگر سرباز عراقی را آزاد نکنیم، دستور می دهد کمتر از 5 دقیقه آسایشگاه را با بولدوزر روی سر ما خراب کند. اسیران با کمی دقت و اندیشه به خطای خود پی بردند و سعی در آرام کردن اوضاع داشتند. سرتیپ به ما قول داد چنان چه سرباز عراقی را آزاد کنیم کاری به ما نداشته باشد و ماجرا را در همین جا ختم شده تلقی کند. چاره ای نداشتیم؛ نمی خواستیم وضع از این بدتر شود. به قول او اعتماد کردیم و سرباز را آزاد کردیم. از ما خواستند از آسایشگاه بیرون بیاییم. تمام پنجره ها را با آجر و سیمان پو‌‌شاندند. دو روز بعد چند نفر از ما را برای بازجویی بردند. شش نفر را به انفرادی انداختند و بقیه را به دو دسته تقسیم کردند. وسایل ما را گرفتند. حتی پتو و تشک هم برایمان نگذاشتند. دوستانمان پس از یک ماه از سلول انفرادی آزاد شدند. سر تا پای آن ها کثیف بود و بوی تعفن گرفته بودند. در این یک ماه  با دست و پای بسته روزی سه بار شلاق می خوردند. فقط برای غذا خوردن دست هایشان را باز می کردند. آنچنان ضعیف و لاغر شده بودند که اگر مدتی بیشتر در انفرادی می ماندند، جانشان به خطر می افتاد. پس از این ماجرا ما را به دو گروه تقسیم کردند. سعی داشتند دوست ها را از یکدیگر جدا کنند. پس از این جریان، به ما دیگر لباس ندادند و مواد غذایی بسیار بد، و کم شد. از اینها که بگذریم مدت ها است از وضعیت ایران و جنگ بی خبریم. به ما حتی روزنامه هم نمی دهند. خواهش می کنم ما را بی خبر نگذارید. مخلص شما بخشی!

با خواندن نامه به حال آنان افسوس خوردیم و این موضوع هشداری بود برای ما که چگونه با مسئولان زندان برخورد نماییم تا آنچه را داریم، حفظ کنیم. جناب محمودی پس از مشورت با بچه ها تصمیم گرفت اخبار رادیو را به اطلاع آنها برساند. یادداشتی برایشان نوشتیم و از آنان خواستیم قول بدهند؛ اخبار لو نرود. چنانچه دشمن به وجود رادیو پی ببرد، برای ما مشخص است که از جانب شما بوده و این کار توسط هر کدام از بچه ها صورت گرفته باشد، خائن تلقی شده، پس از برگشت به ایران محاکمه خواهد شد. روز بعد، آنها طی یادداشتی شرط ما را پذیرفتند و ما هر روز اخبار را به صورت خلاصه برایشان می فرستادیم.

   زندانی که در آن قرار داشتیم، بسیار قدیمی بود و قبلاً دولت عراق از آن برای نگهداری زندانی های سیاسی استفاده کرده بود. در یکی از سلول ها، اسامی چند نفر از خانواده آیت الله حکیم، بر روی دیوار کنده شده بود. دیوارهای حمام و دستشویی به علت قدمت زیاد سیمانش ترک خورده بود و در لا به لای آن لجن و کثافت انباشته شده بود. ارشد، در این مورد به مسئولان زندان اعتراض کرد و آنها در جواب گفتند: بنا و کارگر ندارند. با توجه به این که ما به صورت مخفی در زندان نگهداری می شدیم، دولت عراق نمی خواست افراد متفرقه به زندان تردد نمایند و از موقعیت ما آگاه شوند. با مهارتی که در بنایی کردن اکبر صیاد بورانی سراغ داشتیم، به افسر نگهبان زندان پیشنهاد کردیم؛ چنانچه وسیله به ما بدهید ما خودمان این کار را انجام می دهیم. چند روز بعد وسایل بنایی و مصالح ساختمانی در اختیارمان گذاشتند. بلافاصله بچه ها با شور و شوی فراوان با پتک و کانگ به جان دیوارها افتادند و هر چه سیمان بود پایین ریختند. فقط دیوار آجری باقی ماند. اکبر صیاد بورانی در حین کار فکری به ذهنش رسید و آن را با جناب محمودی در میان گذاشت. این حمام یک طاقچه کوچک داشت که پنجره اش به محوطه پشت زندان منتهی می شد و هنگام رفتن به حمام وسایلمان را روی طاقچه می گذاشتیم. اکبر پیشنهاد کرد حالا که وسیله بنایی داریم یکی از موزاییک های طاقچه را بر می داریم و زیرش را به اندازه یک اجر برای جاسازی رادیو خالی می کنیم. او برای این که درز موزاییک غیر طبیعی جلوه نکند، مقداری سیمان را با صابون مخلوط می کرد و لابه لای درز می کشید. همیشه چند چیز از قبیل مسواک و جاصابونی به صورت تزیینی روی موزائیک قرار می دادیم. دست زدن به وسایل روی آن به غیر از اکبر صیاد بورانی برای همه ممنوع بود. چون احتمال این که آب به داخل رادیو برود، زیاد بود. ابراهیم باباجانی، شب ها قبل از بسته شدن درهای سلول، رادیو را از محلش خارج می کرد و به اتاق خودش می برد. صبح روز بعد پس از باز شدن درها، باباجانی اولین نفری بود که به دستشویی می رفت و رادیو را جاسازی می کرد.

هر روز صبح طبق معمول ساعت 7 در سلول ها را باز می کردند. آن روز به خصوص تا ساعت 0830 در باز نشد. هر چه گفتیم (( حرس – حرس )) کسی جواب نداد. مجبور شدیم برای نماز تیمم کنیم. ساعت 9 صبح یکی از نگهبان ها که نامش عباس بود، به تنهایی وارد بند شد. بچه های نیروی زمینی به ما گفته بودند که بیش از حد مواظب عباس باشیم. او خیلی هوشیار بود و به رغم سواد کمی که داشت، توانسته بود از سربازی به درجه استواری برسد. او نسبت به اسیران ظالم بود. مثلاً اگر کسی را برای تنبیه می برد و قرار بود پنج ضربه شلاق بزند، او برای خوش خدمتی بیست ضربه می زد. او گفت: محمود فقط تو بیا بیرون! جناب محمودی گفت :هواخوری؟ گفت: بیا بیرون. جناب محمودی برای ترجمه حرف های عباس، رضا احمدی را با خودش برد. ولی عباس می خواست تنهایی با محمودی صحبت کند. با اصرار محمودی، عباس به حضور احمدی رضایت داد. هر دو به اتفاق عباس از بند بیرون رفتند. پس از نیم ساعت جناب محمودی بازگشت و ماجرا را تعریف کرد.

او گفت: به محض اینکه بیرون رفتیم، عباس بدون مقدمه گفت: محمود آن رادیو را بده به من! من با شنیدن کلمه رادیو ناگهان شوکه شدم و حالم دگرگون شد. برای این که تعادل خودم را به دست بیاورم خودم را به نفهمی زدم و از رضا احمدی خواستم حرف عباس را برایم ترجمه کند. رضا هم از صحبت عباس یکه خورده بود و رنگش پریده بود. با تانی رو به من کرد و گفت: عباس رادیو می خواهد. من می دانستم عباس بلوف نمی زند لذا گفتم : کدام رادیو؟ مگر به ما رادیو داده بودید که حالا می خواهید؟

 همان رادیویی که از ابوغریب آورده اید.

او با دست اندازه و شکلش را نشان می داد.

–   مگر روز اول که وارد شدیم همه ما را نگشتید؟ حتی داخل شلوارهای ما را هم گشتید.

 اگر رادیو را بدهی مسئله را یک جور خودم حل می کنم و گرنه از استخبارات می ریزند و با دستگاه می گردند، بالاخره پیدا می کنند؛ آن وقت تو را می برند انفرادی و بچه ها را تنبیه می کنند.

عباس که نتوانست داشتن رادیو را به ما ثابت کند، از من خواست به جان زن و بچه ام قسم بخورم که رادیو ندارم. من هم خیلی محکم قسم خوردم و به او گفتم اگر قسم من را قبول نداری، همین الان بیا تمام وسایل را تفتیش کن. قسم من عباس را موقتاً قانع کرد که ما رادیو نداریم. وقتی محمودی به بند برگشت، استفاده از رادیو را تا اطلاع ثانوی ممنوع کرد و برای بچه های نیروی زمینی هم نوشتیم به علت اینکه رادیو لو رفته آن را خرد کردیم و در توالت انداختیم. ما از بابت بند خودمان کاملاً مطمئن بودیم ولی چند نفری از بند مجاور را به علت درگیری به انفرادی برده بودند و احتمال دادیم زیر شکنجه موضوع رادیو را گفته باشند. بیست روز بود از رادیو استفاده نمی کردیم. جناب محمودی با مشورت، مجوز استفاده از رادیو را صادر کرد. ما، غیر از باباجانی که مسئولیت راه اندازی رادیو را داشت، یک نفر از بچه های هم سلولی او را به صورت مراقب در تمام مدتی که از رادیو استفاده می شد، گماشته بودیم تا از سوراخ کلید سلول تمام محوطه بند را زیر نظر داشته باشد و به محض آمدن نگهبان، به ما اطلاع دهد. او دیده بود که نگهبان پس ازبیرون رفتن از بند پس از ده دقیقه در حالی که پوتین هایش را در آورده بود، به سینه خیز خودش را به پشت سلول شماره هفت می رساند. در این سلول، من به همراه ارشد و سه نفر دیگر بودیم. نگهبان تصور می کردکه چون ارشد در این سلول است، حتماً تمام امکانات ارتباطی و رادیو در اینجاست. آن شب دو نفر از ما خوابیده بودند و من و دو نفر دیگر از دوستان سرمان پایین بود و روزنامه مطالعه می کردیم. به طوری که نگهبان از سوراخ کلید این گونه برداشت کرده بود که ما روی نقشه و یا رادیو کار می کنیم. فردا صبح طبق معمول هر روزه در سلول ها را باز نکردند. هر چه نگهبان ها را صدا زدیم، بی فایده بود. لحظاتی بعد عباس به همراه چند سرباز داخل بند شدند و مستقیم به طرف اتاق ما آمدند. محمودی با دیدن عباس شروع کرد به سر و صدا و گفت: مگر شما مسلمان نیستید؟ چرا نمی گذارید ما وضو بگیریم؟ عباس در جواب گفت: صحبت نباشد! این دستور مدیر زندان است. امروز همه اتاق ها باید بازدید شود.

رادیو در سلول شماره یک بود. سلولی که هیچ جایی برای پنهان کردن حتی کوچکترین چیزی را نداشت. نمی دانستیم باباجانی با رادیو چه خواهد کرد. حتم داشتیم با این بازرسی رادیو لو خواهد رفت؛ لذا به پیامدهای آن می اندیشیدیم و همه نگران بودیم. جناب محمودی با اجازه عباس موضوع بازرسی را به سلول های دیگر اطلاع داد. عباس افراد سلول ما را دقیقا بازدید و از بند خارج نمود. پس از اینکه بازرسی سلول ما تمام شد ما را به سلول بازگرداندند. با کمال تعجب دیدیم همه چیز را به دقت گشته اند. حتی بالش های ابری را از وسط باز کرده و کیسه های تاید را روی زمین خالی کرده بودند. همه در دل دعا می کردیم و امید این را داشتیم که فقط خداوند می تواند در این موقعیت چشم و گوش دشمن را کور و کر کند و رادیو را برای ما نگاه دارد. فاصله بازرسی سلول ما تا سلول آخر که رادیو در آنجا بود، برایمان حکم یک سال را داشت. همه در دل می گفتند؛ اگر به سلول آخر برسند، چه خواهد شد. بعضی ها که تحمل نداشتند، سعی می کردند خودشان را به کاری مشغول کنند. سلول شماره یک، دقیقاً رو به روی ما بود و من از سوراخ کلید می توانستم تا حدودی موقعیت آنها را زیر نظر داشته باشم. نفس ها در سینه حبس شده بود.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده