خاطرات امیر سرلشکرخلبان شهید و آزاده حسین لشکری ملقب به سیدالاسراء
بخش ششم: رادیو یا سروش آسمانی؟! روزی که رضا احمدی به همراه یکی از اسیران برای خالی کردن زباله ها و آوردن غذا رفته بودند، موقع رد شدن از وسط اتاق، بدون این که نگهبان متوجه شود دست دراز می کند، رادیو را بر می دارد. احمدی آنچنان سریع این کار را انجام می دهد که نگهبان متوجه ربودن آن نمی شود. او وقتی به آسایشگاه رسید از ترسی رنگ به چهره نداشت، بلافاصله رادیو را به طرف ما انداخت و گفت: مخفی اش کنید. ما در آسایشگاه دو چشمه توالت داشتیم. یکی از آنها شکسته و غیر قابل استفاده بود. شفیعی - از خلبانان هوانیروز - بلافاصله رادیو را داخل پلاستیک پیچید و داخل شکستگی کاسه توالت قرار داد. احتمال این که نگهبانان برای پیدا کردن رادیو به آسایشگاه بیایند زیاد بود، لذا کاسه توالت را پر از آب کردیم. دو سه روز از این ماجرا گذشت. کسی به دنبال رادیو نیامد. سربازی که رادیوش ربوده شده بود

از این که مبادا به خاطر اهمال کاریشی مورد تنبیه قرار گیرد، موضوع را به فرمانده اش اطلاع نداده بود؛ ولی خود آن سرباز بدون هماهنگی با فرمانده اش چند بار به آسایشگاه آمد و وسایل ما را گشت. چند روز پس از نا امید شدن نگهبان از یافتن رادیو با هماهنگی ارشد، قرار شد رادیو را به کار بیندازیم. سروان باباجانی، خلبان هوانیروز و اهل بابل بود. او میگفت پدرش رادیو ساز است و خودش هم تا حدودی در این کار سررشته دارد و میتواند رادیو را به کار بیندازد. بچه ها باباجانی را عمو خطاب می کردند؛ لذا از این پس رادیو (عمو) نامیده میشد. داخل آسایشگاه ستونی بود که نگهبان نسبت به آن دید نداشت، و ما کارهایی که میخواستیم از دید نگهبان مخفی بماند پشت ان انجام میدادیم. این محل را به باباجانی و رادیوش اختصاص دادیم. به علت رفتن آب به داخل آن رادیو، باطری هایش خراب شده بود. رادیو را خشک کردیم و منتظر تهیه باطری بودیم. سربازان عراقی باطریهای کهنه را داخل سطل زباله می انداختند. بدین منظور مرتب ما آشغال مصنوعی ایجاد می کردیم که بهانه ای برای رفتن به سر سطل زباله ها را داشته باشیم. رضا احمدی که برای خالی کردن زباله رفته بود هنگام برگشت با حالتی مضطرب در حالی که دیگ آش را به کمک دیگری حمل میکرد، گفت: آش ! آش! گفتیم: « آش چی؟»، گفت: همان را که می‌خواستید داخلش است. باباجانی باطری ها را از داخل ظرف آش بیرون آورد و تمیز کرد. ساعت ۱۲ شب که اخبار سراسری پخش شد بر روی کاغذ زر ورق، سیگار علامت میزد. اولین شبی که رادیو به کار افتاد خبر خوشحال کننده فتح پل خرمشهر را شنیدیم. بچه ها که از موضوع مطلع شدند بی اختیار بلند صلوات فرستادند که این کار باعث توجه نگهبانان شد که بعد از آن سعی کردیم این موضوع را رعایت کنیم. هر شب یک نفر برای شنیدن صدای رادیو میهمان بود. شنیدن صدای آشنایی رادیو ایران کمی از غربت اسارت بچه ها را کم می کرد. صبح روز سی و یکم تیر ۱۳۶۱ با آژیر قرمز و شلیک توپ های پدافند متوجه حمله هواپیماهای ایران به شهر بغداد شدیم. مدتها بود صدای هواپیماهای خودی را بر فراز بغداد نشنیده بودیم. فردای آن روز که روزنامه بغداد را برایمان اوردند عکس و خبر سقوط یک فروند هواپیمای (اف – ۴) ایران در شهر بغداد به چشم می خورد. تنها یک دست که درون دستکش بود و یک پای درون پوتین از خلبان آن باقی مانده بود و خلبان دیگر به اسارت در آمده بود. با دیدن عکس و خبر روزنامه، حزن و اندوه بچه های خلبان صد چندان شد. همان شب توسط مُرسی مطلع شدیم؛ خلبان شهید شده، سرهنگ عباس دوران، بوده است. زمان زیادی از شهادت او نگذشته بود که با شنیدن خبری مسرت بخش شور و شوقی زایدالوصفی تمام فضای آسایشگاه را فراگرفت. ماجرا از این قرار بود: پس از عملیات بیت المقدس و آزادی خرمشهر، رزمندگان اسلام می رفتند تا بصره را به تصرف خود درآورند. در این هنگام ارتش اسرائیل به جنوب لبنان حمله می کند. رهبران عراق با شکست های پی در پی که متحمل شده بودند با هماهنگی استکبار جهانی حاضر شدند به بهانه رویارویی با ارتش اسرائیلی، از سرزمینهای ایران خارج شوند. از طرفی اجلاس سران کشورهای غیر متعهد قرار بود به صورت ادواری در اوایل شهریور ۱۳۶۱ در بغداد تشکیل شود و صدام حسین به مدت چهار سال رئیس این اجلاس باشد. با توجه به تشکیل اجلاس در بغداد، ایران حاضر نبود در این اجلاس شرکت کند و ریاست صدام حسین را بپذیرد. دولتمردان ایران اعلام کردند، در دو جبهه اسرائیل و عراق خواهند جنگید و بغداد از نظر آنها محل امنی برای برگزاری اجلاس نخواهد بود. ایران به منظور خنثی نمودن ادعای صدام مبنی بر این که دیوار دفاعی بغداد حتی از دیوار پدافندی مسکو قوی تر است، لازم بود یک حمله هوایی ضربتی بر روی تاسیسات نظامی و یا اقتصادی بغداد اجرا کند، تا خلاف گفته رهبران بغداد، به دنیا و سران غیر متعهد ثابت شود بغداد محل امنی برای برگزاری اجلاس نیست. صدام حسین به منظور حفاظت هوایی شهر بغداد از توپ های ضدهوایی، انواع موشکهای سام، موشکهای پیشرفته، غربی از قبیل «کروتال» و «رولند» و هواپیماهای میگ ۲۳ و میگ ۲۵ که به طور شبانه روز اطراف آسمان بغداد در حال گشت زنی بودند، استفاده می کرد. گروه طرح نیروی هوایی ایران با توجه به اهمیت این مأموریت و به رغم پرمخاطره بودن انجام آن را مورد تصویب قرار می دهد. روز سوم تیر ۱۳۶۱ چهار خلبان برگزیده و داوطلب عملیات می شوند: سرهنگ عباس دوران، سرگرد محمود اسکندری، "ستوانیکم باقری و ستوانیکم منصور کاظمی، چهار خلبان مذکور بودند.

گروه طرح نیروی هوایی به دلایل زیر پالایشگاه «الدوره» بغداد را انتخاب می کند: ۱- انهدام آن، دفاع هوایی قدرتمند بغداد را زیر سؤال خواهد برد. ۲- پس از انجام عملیات، تا مدت زیادی آثار حمله هوایی ناشی از سوختن نفت سیاه باقی میماند و خبرنگاران می توانند اخبار آن را به سراسر دنیا مخابره کنند. ۳- پالایشگاه نزدیک پایگاه هوایی «الر شید»، مهم ترین پایگاه هوایی عراق است؛ لذا از حضور فعال دفاع هوایی در آن منطقه هیچ تردیدی برای کسی باقی نمی ماند ۴- دشمن به دفعات پالایشگاههای ما را مورد حملات هوایی قرار داده بود و این عملیات تلافی جویانه تلقی می‌شد. سرهنگ عباس دوران و هم پروازان قهرمانش از خطرات حتمی در طول مسیر و روی هدف کاملاً آگاه بودند و به نیت شهادت قدم در این راه گذاشتند. به محض ورود این دسته پروازی به مرز، با اطلاع دیده بان های عراقی سایت های موشکی فعال می شوند ولی دلاور مردان ما قهرمانانه خود را بر روی هدف می رسانند و پالایشگاه را به تلی از آتش مبدل می کنند. هواپیمای عباس دوران بر روی پالایشگاه، مورد اصابت موشک قرار میگیرد. او با اصرار از کمک خلبانش کاظمیان می خواهد هواپیما را ترک کند و خود هواپیما را به سالن محل کنفرانس می‌زند و به شهادت می‌رسد. عمل شجاعانه عباس دوران و هم پروازانش سبب شد تعدادی از سران غیر متعهد ها از آمدن به اجلاس بغداد سرباز زنند و سران موافقت کردند اجلاس در «دهلی نو» برگزار شود و این خود شکست سیاسی بزرگی برای صدام و پیروزی غرور آفرینی برای جمهوری اسلامی ایران بود.

دومین ماه مبارک رمضان را در اسارت می گذراندیم. مابین شب های قدر در سالن باز شد و برادرانی که طبقه بالا بودند به پایین آورده شدند. هیجده ماه از آنها دور بودیم. هرکس با دیدن دوستش او را سخت در آغوش می گرفت و اشک شوق می ریخت. با آمدن آنها جای ما مقداری تنگ شد ولی ارزش آن را داشت تا ماه ها می توانستیم برای هم خاطره بگوییم و یا اخباری را که آنها از رادیو ایران شنیده بودند و برای ما تازگی داشت، از آنها شنیده، لذت ببریم. همان شب سرگرد محمودی ارشد آسایشگاه همه را جمع کرد و یک یک بچه ها را قسم داد که موضوع داشتن رادیو جایی مطرح نشود. هر شب ساعت ۱۲ اخبار توسط باباجانی گرفته و صبح روز بعد به مسئولان گروه داده می شد و هر مسئول بچه های خود را در جریان می گذاشت. هیچ کس حق نداشت از مسئول رادیو درباره اخبار سؤالی کند. چنانچه خبری خیلی مهم بود و لازم بود هم زمان همه متوجه شوند مسئول رادیو، خبر را در اختیار ارشد می گذاشت و او به اطلاع می رساند. رادیو  وسیله ای برای خنثی نمودن تبلیغات دروغین عراقی ها از جبهه های جنگ بود که توسط روزنامه های خود منعکس می کردند. تعدادمان زیاد شده بود؛ لذا نیاز به یک منبع آب داشتیم. ارشد درخواست کرد و آنها منبع فلزی با دو شیر به ما دادند. با کمک بچه ها دور آن گونی پیچیدیم و آن را در زیر پنکه قرار دادیم تا شود. هر روز یک نفر مسئول خیس نگه داشتن گونی بودو هنگام افطار تقریباً آب خنک داشتیم. با آمدن بچه های طبقه بالا کلاس قرآن، انگلیسی، آلمانی و ترکی و کمک های اولیه پزشکی و رزم انفرادی تشکیل دادیم. یک گروه از بچه ها روی طرح فرار کار می کردند. روزی یکی از بچه ها کلید در خروجی به محوطه هواخوری را، که اشتباها نگهبان بر روی آن جا گذاشته بود، برداشت و سعی کرد از روی کلید با خمیر نان قالب بگیرد. فاصله زمانی قالب گیری حدود 10 دقیقه طول کشید. در این فاصله مسئول زندان متوجه شد ولی نمی دانست چه کسی کلید را برداشته است. او سرباز را مقصر دانست و با شیلنگ و چماق به حسابش رسید. ما در فرصتی مناسب کلید را مجدداً سر جایش قرار دادیم ولی مسئول زندان شبانه جوشکار آورد و به در خروجی چفت دیگری با قفلی جدید زد و کار را مشکل تر کرد.

دو ماه از آمدن اسرای طبقه بالا می گذشت. یک روز در باز شد و نگهبان گفت خلبان ها برای رفتن آماده شوند. بچه ها به تصور این که به اردوگاه برده خواهند شد، خوشحال بودند. اسرای نیروی زمینی و انتظامی هر کدام آدرس خود و اقوامشان را به ما می دادند تا در نامه نگاری بنویسیم آنها زنده و در اسارت اند. با نظر ارشد آسایشگاه هنگام رفتن رادیو را به بچه های نیروی زمینی سپردیم و با همه خداحافظی کردیم و لحظه ای بعد سوار اتوبوس بدون شیشه شدیم. پس از طی مسافتی ماشین متوقف شد. به نظر می رسید ما را می خواهند به جایی تحویل بدهند ولی آنها نمی پذیرفتند. به ناچار با فرا رسیدن غروب آفتاب ما را به زندان استخبارات عراق ( محلی که قبلا در آنجا زندانی بودیم) بردند.

چهره زندان در دو سال گذشته با آمدن اسیران جنگ تحمیلی و مجاهدان عراقی خیلی فرق کرده بود. در سلول های انفرادی تعداد 10 الی 12 نفر زندانی بودند. به طوری که جا برای نشستن نداشتند. تعدادی از اسیران در گوشه های راهرو زندگی می کردند که بیشتر زن و بچه های سربرهنه و نیمه عریان عراقی بودند. هنگام عبور از راهرو پتو روی سر این اسرا می کشیدند تا ما را نبینند. وقتی از کنار آنها عبور می کردیم گوشه پتو را کنار می زدند و با چشمانی اشکبار دو انگشت خود را به علامت پیروزی به ما نشان می دادند. ما همه در یک ردیف به صورتی که هر نفر دست روی شانه نفر جلویی گذاشته بود به دنبال هم از راهروی زندان عبور می کردیم. دو زن زندانی نگاهشان به ما بود. به یکی از آنها فهماندم ما اسیر ایرانی هستیم. او در حالی که با حزن و اندوه تمام ما را می نگریست دستش را مشت کرد و گفت (( الامام الخمینی)). با شنیدن این جمله از دهان یک زن مسلمان عراقی که در بند بود، لرزه بر اندامم افتاد. برای مظلومیت آنان اشکم جاری شد و در دل برای آزادیشان دعا کردم. به علت نبودن جا، ما را در محوطه ای که سقف آن توسط میله های آهنی پوشیده شده بود و محل هواخوری زندانیان بود، اسکان دادند. نگهبان ما را برای وضو گرفتن، به دستشویی برد. در آنجا اوج پستی و بی حیایی دشمن را دریافتیم. دختران و زنان اسیر هنگام رفتن به دسشویی مجبور بودند در مقابل چشمان حیز نگهبانان در توالت بنشینند و نگهبانان با سر دادن قهقهه های شرم آور خود را ارضا می کردند. بیشتر این خانواده ها شیعه های کربلا و نجف بودند. آن شب نماز را به جماعت خواندیم و تا دیر وقت بیدار بودیم. اولین شبی بود که در محوطه باز می خوابیدیم و می توانستیم تا صبح ستاره ها را بشماریم. صبح نگهبان آمد و با لهجه فارسی گفت: وسایلتان را جمع کنید می خواهیم برویم.

–           کجا؟

–           ابوغُریب.

–           قبلاً اونجا بودیم؟

–           چی کار کنیم. اینجا تحویلتان نمی گیرند.

چاره ای نداشتیم. وسایلمان را جمع کردیم و سوار ماشین شدیم. به ابو غُریب که برگشتیم متوجه شدیم بچه ها به علت استفاده ناصحیح از رادیو، آن را خراب کرده اند. جناب باباجانی سعی کرد رادیو را تعمیر کند، ولی به علت نداشتن وسیله و لوازم یدکی این کار غیرممکن بود. دو روز از برگشت ما به ابوغریب می گذشت که مسئول زندان آمد و گفت: کلیه اسیران غیر خلبان وسایل و لوازم شخصی خود را بردارند و آماده رفتن باشند. با جدا شدن آنان، تعدادی نگهبان از نیروی هوایی عراق آمدند و خلبانان را تحویل گرفتند. گفتند هر چه داریم بیرون بریزیم می خواهند به ما وسایل نو بدهند. به هر نفر یک تشک اسفنجی، سه الی چهار تخته پتو، بالش، یک دست لباس، پیراهن، شلوار، قاشق و مسواک دادند. آسایشگاه را با کمک هم شستیم و مرتب کردیم و گروه بندی جدید تشکیل دادیم. وضع غذا نسبت به گذشته بهتر شد، ولی نداشتن رادیو و بی خبر ماندن از اوضاع جنگ و ایران گذراندن اسارت را برایمان سخت و سنگین کرده بود. نگهبانان که از کارکنان نیروی هوایی بودند، با ما خلبان ها احساس هم لباسی می کردند و سعی داشتند با احترام برخورد کنند. حتی بعضی از آنها وقتی به مرخصی می رفتند از باغ و یا نخلستانی که داشتند برای ما خرمای تازه و میوه می آوردند. من سعی کردم با نگهبان های جدید سر صحبت را باز کنم.

سربازی به نام ستار، خیلی علاقمند بود با من صحبت و شوخی کند. سعی کردم به نحوی اعتماد او را به خودم جلب کنم. ستار، تازه ازدواج کرده بود و گاهی به شوخی به من می گفت: اینجا بمان و با مادر من ازدواج کن. اسیران از چوب و تخته، ماکت های زیبایی از هواپیما درست می کردند. ستار با دیدن آنها علاقه عجیبی نشان می داد و از من خواست  یک ماکت هواپیما برایش بسازم. بهترین فرصت بود، چون می توانستم در قبال ساخت ماکت از او چیزی بخواهم. ساخت ماکت هواپیمای بوئینگ 747 را شروع کردیم و از ستار برای ساخت آن چسب، کاغذ و خودکار گرفتیم. او گفت هر چه می خواهی بگو تا برایت بیاورم. من با سکوت فقط تماشایش می کردم.

یکی از روزها ستار در کنارم ایستاده بود و از خانواده اش برایم صحبت می کرد، از او خواستم خبر جدید از جنگ برایم بگوید. نگاهی به چشمان من کرد و گفت: می خواهی رادیو برایت بیاورم. او متوجه من بود که من چه می خواهم. برای این که او را تشویق به این عمل کنم، با لبخندی خفیف رضایت خودم را اعلام کرد. ستار تاکید داشت ماکت هواپیما را زودتر برایش حاضر کنم. روزی در محوطه هواخوری ستار از طبقه بالا صدایم کرد. او تنها بود. پس از اینکه نگاهی نگاهی به اطرافش انداخت، لب پنجره نشست و رادیوی خودش را به انگشتش آویزان کرد و به من گفت: حسین می خواهی؟ نگاهی به اطراف انداختم. کسی متوجه موضوع نبود. لبخندی زدم و چیزی نگفتم. هواپیمای ستار آماده شده بود. وقتی به او دادم خیلی خوشحال شد و گفت: من چند روز دیگر از اینجا خواهم رفت و این هواپیما را از تو به یادگار خواهم داشت. گفتم هواپیما مبارکت باشد ولی من از تو هیچ یادگاری ندارم. او سری تکان داد و گفت: خدا بزرگ است. به نظر می آمد ستار می خواهد یک رادیو بدهد ولی منتظر فرصت است. چنانچه مسئولان عراقی موضوع را می فهمیدند، حتما ستار را به جرم جاسوسی و همکاری با دشمن تیرباران می کردند. او باید دقیقا مواظب جوانب کار می بود. سرانجام روز موعود فرا رسید. آن روز ستار به تنهایی در محوطه هواخوری عهده دار نگهبانی بود. من و چند نفر دیگر در محوطه بودیم و بقیه بچه ها در آسایشگاه. در یک فرصت مناسب ستار خودش را به من نزدیک کرد و با نگاهی فهماند که می خواهد مقصودش را عملی سازد. بلافاصله به اتاق نگهبانی رفت و چند دقیقه بعد بازگشت و به من گفت: حالت چطور است؟ من می روم ان شاالله مبارک شما باشد!

ستار وقتی از من جدا شده بود به اتاق نگهبانی می رود. او رادیویی قدیمی داشت که آن را تعمیر کرده بود. با باتری نو آن را روشن می کند و روی تخت می گذارد آنگاه در سالن را باز می کند و از بچه ها می خواهد گه سطل آشغال را خالی کنند. سروان رضا احمدی که از جریان رادیو اطلاع داشت، برای بردن زباله اقدام می کند. در این هنگام ستار به نحوی خودش را کنار می کشد تا بچه ها بتوانند به راحتی رادیو را بردارند. رضا احمدی در موقع برگشت با یک حرکت سریع رادیو را در جیب می گذارد و داخل سالن می شود. فوراً آن را خاموش کرده و به یکی از برادران می دهد تا مخفی کند. وقتی ستار مطمئن می شود رادیو برداشته شده خیالش راحت می شود، در سالن را می بندد و برمی گردد پیش من.

عصر همان روز ستار برای همیشه از پیش ما را رفت و یک رادیو برایمان به یادگار گذاشت. ما رادیو را زیر منبع بزرگ آب جاسازی کردیم. پس از گذشت دو هفته و اطمینان از این که کسی برای جست و جوی آن نخواهد آمد رادیو را درون بالش جاسازی و نامش را خدابخش گذاشتیم. هر شب راس ساعت 1130 دقیقه رادیو را بیرون می آوردیم و پس از گرفتن اخبار ساعت 1200 دوباره در محل مربوط جاسازی می کردیم. با شنیدن اخبار ایران بارقه امیدی در دل بچه ها پدیدار شد. هر روز صبح به امید شنیدن اخبار جدیدی از میهنمان از خواب بر می خاستیم و این باعث شده بود روزهای اسارت را راحت تر تحمل کنیم.

یک روز متوجه شدیم دو نفر اسیر را با چشم بسته در حالی که دست بر روی شانه نفر جلویی گذاشته بودند از محوطه هواخوری عبور دادند و به طبقه بالا که در اختیار استخبارات عراق بودند، بردند. ابتدا حدس زدیم از بچه های قدیمی باشند، ولی چون مورس نزدند، فهمیدیم جدید هستند. با هماهنگی سرگرد محمودی – ارشد آسایشگاه – توسط (( کانال هوا)) که بین طبقه بالا و ما قرار داشت ارتباط برقرار کردیم. از این کانال می توانستیم با نخ و سنجاق چیز های باریکی را از قبیل کاغذ یاداشت رد و بدل نماییم.

مطلع شدیم اشخاصی که در طبقه بالا هستند (( دکتر پاک نژاد))، (( دکتر خالقی))، ((دکتر عظیمی))، (( دکتر کوهپایه))، چند نفر تکنیسین، یک دانشجوی لبنانی، راننده شهید تندگویان وزیر نفت و یک جوان بسیجی می باشند. آنها در حصر آبادان به اسارت در آمده بودند. ما هم متعاقباً اسامی خودمان را نوشتیم و برای آنها فرستادیم. جناب محمودی نامه ای برای دکتر پاک نژاد فرستاد و از ایشان خواست هنگام هواخوری بیرون نرود و تنها باشد. دکتر این کار را کرد و جناب محمودی به خود مطمئن هستند اخبار را بر ایشان بفرستیم. دکتر که از  جمع خودشان مطمئن بود جواب مثبت داد. جناب محمودی سوگندنامه ای تهیه کرد و به امضای تک تک اسیران طبقه بالا رساند.

خبر ها را به اطلاع طبقه بالا رساندیم. آنها کاغذ یاداشت را پس از دریافت به پایین می فرستادند و ما آن را از بین می بردیم.

در رابطه با رادیو تعداد زیادی فعالیت می کردند. از جمله داود سلمان که در صدد ساخت خود نویسی توسط سرنگ بود. اکبر صیاد بورانی از گوشه های روزنامه و زر ورق سیگار کاغذ تهیه می کرد و شروین اخبار را پاکنویس میکرد. به هر حال هر کس در آسایشگاه وظیفه ای داشت و سعی می کرد آن را به بهترین شکل انجام دهد. دکتر پاک نژاد چند روز بعد برایمان نوشت که آگاهی از اخبار ایران در روحیه بچه ها تاثیر بسیار خوبی گذاشته است. روزی صدایی سوز ناک توجه ما را به خود جلب کرد، شخصی در طبقه بالا دعای کمیل می خواند. کنجکاو شدیم که دعا را از کجا به دست آورده اند. دکتر پاک نژاد دعا را حفظ بودند و برای ما با خط خوب و خوانا نوشتند و به پایین فرستادند. پس از آن مطلع شدیم دکتر پاک نژاد اطلاعات خوبی در تفسیر و ترجمه قرآن دارد. بچه ها آیه های قرآن را برای ایشان می نوشتند و دکتر ترجمه می کرد و برایمان می فرستاد.

محوطه هواخوری زندان ابو غریب حدود دویست متر مساحت داشت و به صورت سنگلاخ و کثیف بود. با بارش باران و جمع شدن آب، محوطه لجن می شد و دیگر قابل استفاده نبود. مسئولان قبلی زندان که از استخبارات بودند هیچ وقت رضایت نمی دادند این محوطه را تمیز و مرتب کنیم. با تحویل گرفتن خلبان ها توسط نیروی هوایی عراق و آزادی های بیشتری که به ما می دادند، تصمیم گرفتیم محوطه را برای انجام ورزش و نرمش سیمان کنیم. اکبر صیاد بورانی که در هر کاری استاد بود از ارشد- جناب سرگرد محمودی به مسئول می گوید که ما خودمان بنا داریم: اگر شما ماسه و سیمان بدهید، محوطه را سیمان می کنیم. مسئول که مردی خوش قلب بود ممانعت نکرد. پرسید: چقدر سیمان می خواهید ؟ اگر مقدور باشد برایتان تهیه می کنم.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده