میگ و دیگ (24) و (25)
نوش جانت - آزاده علیرضا بصیری جزی برای هر آسایشگاه باغچه­ای مشخص كرده و مقداری هم بذر داده بودند که سبزیجات و سیفی­جات بکارند. مسئول باغچه ما، باغچه را با رنگ کردن ریگ­ها خیلی خوش سلیقه و ایرانی شکل داده بود و در داخل آن چند بوته خیار، هندوانه و گوجه به عمل آورده بود.متأسفانه تا میوه­ها می­رسیدند، نگهبانان عراقی خصوصاً مجید يكی از نگهبانان عراقي که از طرف اسرا به مجید باغچه معروف شده بود، به آن هجوم برده و محصول آن را به غارت می­بردند. به همین خاطر از محصول باغچه چیزی به اسرا نمی­رسید. یکی از اسرا وقتی اوضاع را چنین دید، یک روز همه محصول باغچه را رسیده و نا رسیده کند و در بین اسرا خصوصاً پیرمردهای آسایشگاه تقسیم نمود. ساعتی بعد وقتی مجید باغچه به هوای یک هندوانه به طرف باغچه آمد به قول ما ایرانی­ها دید جا تر است و بچه نیست! با عصبانبت و فریاد گفت: کی هندوانه­ها را کند؟

یکی از اسرا یعنی همان کسی که این طرح را اجرا کرده بود سراغ مجید باغچه آمد و گفت: سیدی، من.

مجید، باغچه با عصبانیت گفت: علی بابا (لازم به ذکر است که در عراق به دزد علی بابا می­گویند.)

پس از آن اسیر مذکور را مجبور کرد که به همه سلول­ها برود و به آن­ها بگوید که علی بابا یعنی دزد است.

این اسیر به همراه مجید باغچه سلول به سلول می­رفتند و این اسیر رو به اسرای دیگر به زبان فارسی می­گفت: بچه­ها من علی بابا هستم. هندوانه ها را خودم خوردم و نگذاشتم این شکمو بخورد.

مجید، فارسی بلد نبود و فکر می­کرد که این اسیر از بابت کارش عذرخواهی می­کند و اسرا هم وقتی این جمله را می­شنیدند می­گفتند: نوش جانت.

مجید باغچه هم به خیال آن­که تنبیه بزرگی انجام داده است بعد از هر جمله­ای که این اسیر می­گفت بادی به غبغب می­انداخت!

گربه

 سرهنگ علی قمری

موش یکی از مشکلات همه رزمندگان در همه جبهه­ها بود، ولی موش‌های دب حردان، هم بزرگ­تر بودند و هم گستاخ­تر. آن­ها گاهی انگشتان رزمنده­ها را گاز می‌گرفتند. یکی دیگر از ضررهای بزرگ موش­ها این بود که دیواره سنگرها را می‌خوردند و گاهی سنگر خود به خود فرو می­ریخت. گاهی هم در زمان بارندگی نفوذ آب باران به سوراخ­های حاصله از تلاش موش­ها عامل فرو ریختن سنگرها می­شد.

به پیشنهاد یکی از سربازان به نام نعمتی قرار شد یک گربه به سنگر بیاوریم و چنانچه این گربه توانست حریف موش­های منطقه بشود آن را به صورت پروژه عمومی در تمام سنگرها اجرا کنیم. به همین خاطر در مأموریتی که به اهواز داشتیم از سرباز نعمتی و سرباز همراهش که اهل اهواز بود خواستم بروند یک گربه بزرگ و قوی پیدا کنند تا، با خود به منطقه ببریم.

ساعتی بعد 2 سرباز با یک گربه به ما ملحق شدند. نعمتی گربه را نشان داد و گفت:

– جناب سروان، گربه­ای را که آورده­ام نه تنها موش­ها بلکه سربازان عراقی را هم خواهد بلعید!

نگاهی به داخل کیسه­ای که گربه را در آن جا کرده بودند انداختم. الحق که گربه درشت و رشیدی بود. آن را با خود به منطقه آوردیم. همه بچه­ها مي‌خواستند گربه را به سنگر خود ببرند. من برای آنکه غائله را ختم کنم با لحنی شوخی­آمیز گفتم:

– شما می­دانید که این موش­ها آن­قدر بی ادب و گستاخ هستند که بدون اجازه به سنگر فرماندهی وارد می­شوند و هر وقت فرمانده شما به دیواره سنگر تکیه می­کند آن موش­های بی­ادب و گستاخ او را گاز می­گیرند! پس تقدم استفاده از گربه به سنگر فرماندهی می­رسد.

یکی از درجه­داران گفت: پس اجازه بدهید ما هم به اهواز برویم و برای سنگر خود گربه بیاوریم. گفتم: صبر کنید تا آزمایشات اولیه انجام بشود بعد. اگر این پروژه موفق بود، نه تنها به سنگر شما، بلکه به سنگر سایر رزمندگان هم گربه صادر می­کنیم.

بالاخره بحث گربه به خوبی و خوشی تمام شد و من و گربه به سنگر رفتيم.

وقتی اولین موش در صحنه سنگر ظاهر شد، گربه قهرمان ما به سرعت خودش را بالای سر او رسانید و با یک حالت تهاجمی کنار او قرار گرفت. اندازه موش حاضر کمی کوچک­تر از گربه رشید ما بود! گربه دستی به سر و صورت موش کشید و موش بدون حرکت در مقابل گربه ایستاد. لحظاتی بعد موش به طرف سوراخ رفت و داخل دیواره سنگر شد.

به سرباز نعمتی گفتم: نعمتی اول خودت یک موش بگیر تا این گربه هم یاد بگیرد!

نعمتی گفت: جناب سروان، من که هیچ، حتی صدام هم نمی­تواند این موش‌ها را با دست بگیرد. می­خواهید من بدون انگشت بشوم؟

من دیگر حرفی نزدم و موش دوم و سوم و چهارم به صحنه سنگر وارد شدند و شروع به جولان دادن کردند. گربه لحظاتی به آن موش­ها نگاه کرد و بعد میو میو کنان به آغوش نعمتی پرید. من از میو میوی شبیه به ناله و التماس گربه فهمیدم که حریف موش­ها نخواهد شد و با ناله از نعمتی می‌خواهد در مقابل این موش­ها از جان او دفاع کند.

ما به مدت 4 روز گربه را آموزش دادیم که بتواند با موش­ها نبرد کند. متأسفانه نه تنها گربه حریف موش­ها نشد، بلکه مجبور شدیم یک نفر را برای مراقبت از جان گربه در مقابل موش­ها بگذاریم! البته موش­ها در چند نوبت به گربه حمله کرده و زهر چشمی به گربه ما نشان دادند.

بعد از ظهر روز پنجم در جلو سنگر نشسته و مشغول خوردن چای بودیم و بدبختانه نگهبان ویژه گربه هم از او غافل شده بود که گربه از در سنگر خارج شد و نگاهی به آسمان کرده و با سرعت حداقل 50 کیلومتر در ساعت به سمت اهواز شروع به فرار نمود!

سرباز نعمتی مقداری از مسیر طی شده را دنبال گربه دوید و او را صدا کرد. گربه با صدای نعمتی لحظه­ای متوقف شد و نگاهی به نعمتی انداخت و بار دیگر موتورش را روشن کرد و لحظه به لحظه از چشم نعمتی و ما دور و دورتر شد.

وقتی پروژه گربه ناموفق و غیر عملیاتی شد، تصمیم گرفتیم با وضع موجود، ساخته و با موش­ها، زندگی مسالمت­آمیزی داشته باشیم.

پس از مدتی یک گربه رشید دیگر آوردیم. این گربه موش­ها را می­گرفت و به داخل سنگر می­آورد و در آنجا می­خورد که با این کار سنگر ما را به کثافت می‌کشید. در نهایت مجبور شدیم آن گربه را هم رها کرده و با موش­ها قرارداد صلح امضاء کنیم.

 

منبع: میگ و دیک2، سرهنگ پور بزرگ وافی، علیرضا، 1392، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده