میگ و دیگ (21)
هندوانه - سرهنگ سید مرتضی آذرهوشنگ در دوران انقلاب شهر قم پر از مأموران حکومت نظامی بود. من هم نوجوان دانش آموزی بودم که گاهی پیاده و گاهی با دوچرخۀ 26 نوار پیچم به جمع آن ها می رفتم و با دوچرخه ام جولان می دادم و گاهی اول تا آخر صف تظاهرات را در چند نوبت طی می کردم.

یک روز پس از پایان راهپیمایی در حالت بازگشت به منزل در میدان نو (مطهری) قم با نیروهای حکومت نظامی مواجه شدم. ابتدا فکر کردم آن ها مرا شناسایی کرده اند و می خواهند دستگیر کنند. ولی وقتی در دست یکی از نظامیان که احتمالاً رئیس و فرمانده بقیه بود، اسکناس 100 تومانی را دیدم متوجه شدم که موضوع غیر از چیزی است که من فکر می کنم. آن شخص نظامی که به نظرم درجه استواری داشت، اسکناس 100 تومانی را به من داد و گفت:

– آقا پسر، این پول را بگیر و برای ما دو تا هندوانه بخر.

من نگاهی به او کردم و نظری به اسکناسی که حالا در دستانم بود انداختم. لحظه ای به فکر فرو رفتم. استوار گفت:

– پسر جان به چی فکر می کنی؟ ما با مردم کاری نداریم. ما مجبوریم در این مأموریت ها شرکت کنیم.

با شنیدن این حرف، دلم به حال آن ها سوخت و تصمیم گرفتم خواسته آن ها را انجام بدهم. ولی وقتی با دوچرخه ام به سمت میوه فروشی ها که کمی جلوتر بودند حرکت کردم، آن استوار دوچرخه مرا گرفت و گفت:

– دوچرخه ات را گرو بذار.

من ابتدا تصمیم گرفتم که دوچرخه ام را بگذارم و با پای پیاده بروم. ولی آوردن حداقل دو تا هندوانه که با این 100 تومن باید می خریدم، خیلی سخت بود. به همین خاطر 100 تومن را به طرف استوار گرفتم و گفتم:

– من نمی توانم این همه راه را بدون دوچرخه بروم و برگردم.

استوار که چاره ای جز پذیرفتن نداشت، قبول کرد که با دوچرخه بروم و زود برگردم.

وقتی به مرکز میوه فروشی ها رسیدم، به اولین میوه فروش گفتم:

– دو تا هندوانه شیرین بده.

– هندوانه فروش گفت: خودت جدا کن.

– گفتم برای من نیست، واسه حکومت نظامی هاست.

– میوه فروش نگاهی به من کرد و گفت: نمی فروشم.

دومین میوه فروش هم وقتی متوجه شد که هندوانه ها را برای مأموران حکومت نظامی می خواهم، او هم از فروش امتناع کرد و گفت: این جا نایست، برو…

وقتی به سومین میوه فروش گفتم که هندوانه ها را برای مأمورین حکومت نظامی می خواهم جلو آمد و گفت: پولش را کی داده؟

– گفتم: همان مأمور حکومت نظامی.

– گفت: تو را که نمی شناسند؟

– گفتم: نه.

– گفت: احمق جان، پول را بردار و برو.

با شنیدن این حرف بدون معطلی سوار دوچرخه شدم و در حالی که گاهی نگاهی به پشت سرم می انداختم که مأموران حکومت نظامی دنبالم نکنند، خودم را به منزل رساندم.

اولین مسئله ای که فکر مرا به خود مشغول کرد، جاسازی آن اسکناس بود. پس از فکرهای زیاد و طولانی، آخرش آن پول را به پشت بام برده و در لابه لای وسایل اضافی انبار پشت بام پنهان کردم.

تا یک هفته فکر می‌کردم که الان مأموران حکومت نظامی خواهند رسید و مرا دستگیر خواهند کرد، ولی اصلاً چنین اتفاقی نیفتاد و من هم پس از مشورت با یکی از دوستان همکلاسی‌ به سراغ آن پول رفتم.

50 تومن آن پول را دادم به یک مجله فروشی و تعداد زیادی عکس امام خریدم و آن‌ها را به در و دیوار محله و منزل و حتی مدرسه چسباندم و 50 تومن باقیمانده را هم برای انقلابی‌ها گذاشتم.

*****

در سال 1360، من یک تکاور آموزش دیده بودم و در آبادان مستقر بودیم و برای عملیات چریکی به قلب نیروهای عراقی می‌زدیم. روزها پشت سر هم سپری می‌شد. تا ایام دهه فجر سر رسید.

یک شب همه دور هم نشسته بودیم و هرکس خاطره‌ای از دوران انقلاب تعریف می‌کرد. صحبت اکثر دوستان قدیمی این بود که آن‌ها با آن‌که در جمع مردم بودند و حق تیراندازی داشتند، اما هرگز تیری به کسی شلیک نکردند و در دوره سخت حکومت نظامی با مردم مدارا کردند.

وقتی نوبت به من رسید به دوستان گفتم که در دوران انقلاب من نظامی نبودم و خاطره‌های من از جنس خاطرات نظامیان، خصوصاً آن نظامی که با نفربر، زن حامله را به بیمارستان شهر ری آورده بود، نیست. باز هم دوستان اصرار کردند. در نهایت من خاطره 100 تومن میدان نو قم را که از مأموران حکومت نظامی گرفته بودم، تعریف کردم…

ناگهان استوار محمدی از میان جمع بلند شد و یقه مرا گرفت و گفت:

– یالا 100 تومن مرا بده.

در این حال معلوم شد که آن 100 تومن را استوار محمدی به من داده بود و من قبول کردم که به جای آن پول مقداری شیرینی بخرم تا باهم بخوریم.

در حالی که سرباز راننده را برای فرستادن به قنادی صدا کردم، استوار محمدی گفت:

راستش را بگو ببینم بعدش چیکار کردی؟

گفتم که 50 تومن آن را به مجله فروشی دادم و عکس امام را گرفتم و آن‌ها را در مدرسه خانه و کوچه به در و دیوار زدم.

گفت: مطمئنی که جای دیگری آن عکس را نزدی؟

گفتم: چطور مگه؟

گفت: اگر تو راستش را بگویی، من هم بقیه‌اش را می‌گم.

گفتم: راستش با دوستم تصمیم گرفتیم یکی از آن عکس‌ها را به تانک و نفربر شما بزنیم و این کار را کردیم.

وقتی این این را گفتم، استوار محمدی به طرف من حمله کرد و گردن مرا گرفت و گفت:

– لامصب بخاطر همان عکس، چیزی نمانده بود من اعدام بشم. این کار را چه جوری تلافی می‌کنی؟

گفتم: هیچی، دو تا هندوانه را هم به شیرینی‌ها اضافه می‌کنم.

استوار محمدی در حالی که لبخند بر لب داشت، گفت:

– آقای آذرهوشنگ بخاطر همان عکس واقعاً مرا تا پای اعدام بردند. چون قبل از آن متهم به همکاری با انقلابیون بودم، و نتوانستم ثابت کنم که آن عکس را شخص من نزده‌ام.

گفتم: آقای محمدی چریک، حالا دست خوش آن کار من، شما چی می‌دی؟

گفت: چون واقعاً کار تو اِیولّا داشت، من هم خرج میوه را به عهده می‌گیرم.

در این حال ستوانیار کرمی گفت: آقای محمدی واقعاً کار شما هم اِیولّا دارد.

منبع: میگ و دیک2، سرهنگ پور بزرگ وافی، علیرضا، 1392، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده