میگ و دیگ (19) و (20)
احد سور محمد صالح عبدي در مرحلة پاكسازي عمليات قوچ سلطان وارد روستاي باشماق شديم. ناگهان صداي پايي توجه ما را به خانهاي جلب كرد. ابراهيم مرادي سريعاً خود را به ديوارة آن خانه رساند و اسلحهاش را به سمت صدا نشانه رفت.

لحظاتي بعد با اشاره ابراهيم من هم خود را به ديوار مخالف سمت او رساندم. يك نفر در حياط خانه قدم مي‌زد و مي‌گفت:

– فلان… احد سور. احد سور خدا مرگت بدهد. احد سور…

وقتي دقت كرديم متوجه شديم كه او فقط به احد سور فحش مي‌دهد. از طرز حركتش معلوم بود كه آدم طبيعي نيست. به همين خاطر با لگد در را باز كردم و در حالي كه براي احتياط اسلحه‌ام را به سمت او گرفته بودم گفتم:

– تو كي هستي؟ اينجا چه كار مي‌كني…؟

آن شخص كه اول ترسيده بود، پس از لحظه‌اي كه آرامش نسبي پيدا كرد گفت:

– احد سور مرا در اين خانه زنداني كرده است.

– گفتم: احد سور كيه؟

گفت: مأمور استخبارات عراق… بعد اشاره به اتاقي كرد.

من با آن‌كه حرف او را جدي نگرفته بودم با اشاره به ابراهيم از او خواستم مراقب اين شخص باشد. خودم با احتياط وارد اتاق شدم. ناگهان در مقابل خود يك عراقي تنومند را ديدم كه خوابيده و در كنارش يك قبضه خمپارة 60، يك قبضه كلاش و يك كلت كمري دارد.

بلافاصله او را دستگير و دستانش را بستم. احد سور وقتي خود را در اسارت ما ديد قول همكاري داد و در همان دقايق اوليه هرگونه اطلاعاتي كه در مورد زاغه مهمات و سنگرهاي تصرف نشده داشت، در اختيار ما قرار داد.

ما وقتي به همراه احد سور عراقي از مقابل نفر اولي كه او را در حال فحش دادن ديديم رد مي‌شديم، او بدون توجه به ما فقط به احد سور فحش مي‌داد. از حركات او معلوم بود كه يك ديوانه يا عقب مانده ذهني است و تنها دفاعش در مقابل ديگران فحش دادن است.

اين شخص هر چه بود و هر چقدر هم ديوانه بود، حرف راستي زده بود كه احد سور را داخل خانه به ما معرفي كرده بود. ما از اطلاعات اين اسير عراقي خيلي بهره برديم. اين مرد ديوانه در آخرين لحظه هم كه در مقابل احد سور قرار گرفت بدون آنكه او را مخاطب قرار بدهد باز هم به احد سور فحش مي‌داد.

فلان فلان احد سور ….

 

 

 

 

زنده شدن شهید

سرهنگ علی قمری

 

پس از اشغال بخش غربی خرمشهر توسط عراقی­ها، ما به کوت شیخ آمدیم (گردان 151 دژ). عراق مرتب به سر ما آتش می­ریخت و هر روز بر تعداد شهدا و مجروحین ما اضافه می­شد. در ایستگاه7 هم عراقی­ها یک قبضه تیربار گذاشته بودند و ماشین­هاي در حال تردد را به رگبار می­بستند. چند نفر از نیروهای داوطلب توانستند در یک حرکت خطرناک تیربارچی را کشته و تیربار را خاموش کنند، ولی گلوله­های عراقی هنوز در کوت شیخ به سر ما می­ریخت، وضعیت خطرناکی داشتیم. به همین خاطر به رابط لشکر گفته بودم که دستور جابجایی گردان 151 پیاده خرمشهر را از لشکر بگیرد.

چند روز بعد رابط لشکر اعلام کرد که بنه گردان را به نزدیکی ماهشهر در کنار رودخانه جراحی منتقل کنیم. من به عنوان مسئول یگان وظیفه داشتم قبل از انتقال گردان، سری به آن محل بزنم و نیازمندی­ها را اعلام و کمبودها را برطرف کنم. برای رفتن به ماهشهر، ستوان آزادی داوطلب همراهی با من شد.

با توجه به وضعیت تردد و رفت و آمد پیاده مردم، ما به سختی خود را به محل بنه گردان رسانیدیم. چون وسیله ما وانت بود، مقداری وسایل هم زدیم که به منطقه ببريم. در آخرین لحظه یکی از مسئولان لشکر از ما خواست که پیکر یکی از شهدا را تا ماهشهر ببریم.

ستوان آزادی با شنیدن نام شهید و جنازه شروع به اعتراض کرد و با تندی گفت که حاضر به حمل جنازه مرده و شهید نیست. من قبل از این موضوع می‌دانستم که ستوان آزادی از اسم جنازه و مرده می‌ترسد و تا آن روز حتی یک بار هم پا به قبرستان نگذاشته است. او حتی در مراسم تشییع پدرش هم به داخل قبرستان نرفته بود و نمی‌توانست با وانت حامل ما که اهدایی شرکت نفت بود، این شهید را حمل کند.

مسئول گردان که به خاطر کمبود خودرو نمی‌خواست وانت ما را بدون جنازه بفرستد، آزادی را تهدید کرد. چنانچه او حاضر به حمل شهید نشود، وانت را به راننده دیگر بسپارد. در نهایت ستوان آزادی پذیرفت و ما پیکر شهید را به داخل وانت گذاشتیم.

وقتی به دروازه ماهشهر رسیدیم، با انبوه مردم مواجه شدیم که دنبال وسیله‌ای برای جابجایی می‌گشتند. من برای جلوگیری از سوار شدن مردم به خاطر آن شهید از وانت پیاده شدم و نگذاشتم کسی سوار بشود و به سختی راهی از بین مردم پیدا کردم و از وسط مردم عبور کردیم. من حتی مجبور شدم به قسمت بار وانت خودمان که هنوز در حرکت بود سوار بشوم. در همان لحظه یکی از مسافران که لباس رزمندگان را داشت سوار شد. من او را دیدم، ولی چیزی به آزادی نگفتم.

پس از خروج از منطقه شلوغ دوباره به جلو برگشتم. در طول مسیر گاهی به پشت وانت نگاه می­کردم. آن رزمنده گوشه­ای کز کرده بود و به فکر عمیقی فرو رفته بود. احساس کردم او هم مثل من نگران زن و بچه و خانواده­اش است و در دل خوشحال بودم که او توانسته سوار وانت بشود.

در نزدیکی یکی از روستاها دست محکمی به سقف ماشین خورد که من هم از آن صدا ترسیدم. آزادی در حین رانندگی مشغول خوردن سیب بود، وقتی صدای سقف را شنید نگاهی به عقب انداخت و با دیدن آن رزمنده که بی خبر سوار شده بود، در حالی که محکم پا روی ترمز کوبید گفت:

– یا حسین…. مرده زنده شد….

بلافاصله از ماشین بیرون پرید و به طرف نخلستان کنار جاده رفت. من هم به دنبال او از وانت پیاده شدم و در حالی که اسلحه کمری­ام را درآورده و مسلح کردم، خودم را به آزادی رساندم. آزادی دست به کمرش برد که اسلحه­اش را دربیاورد. اسلحه­اش داخل وانت مانده بود. خودش را به من نزدیک­تر کرد و با التهاب و نگرانی گفت:

– قمری، اسلحه­ات را بده به من تا این مرده را بکشم!

با شنیدن این جمله نگاهی به سمت وانت انداختم. رزمنده پیاده شده بود و با تعجب ما را نگاه می­کرد. آزادی هم با اصرار می­خواست کلت مرا بگیرد.

ناگهان تمرکز خود را بازیافتم و گفتم:

– آقای آزادی، این آقا را من سوار کرده بودم و شهید کس دیگری است و هنوز کف وانت خوابیده است.

آزادی نگاهی به آن رزمنده کرد. رزمنده دستش را بلند کرد و گفت:

– برادران دست شما درد نکنه، روستای ما همین جاست. بفرمایید در خدمت باشیم.

– گفتم ممنون برادر.

آن شخص از وانت دور شد. من دست آزادی را گرفتم و تا کنار وانت آوردم و گفتم:

– ببین آزادی جان، این هم شهید.

آزادی با ترس نگاهی به جنازه انداخت و پشت فرمان نشست. من هم سوار شدم. در راه، آزادی که کمی حال خودش را بازیافته بود، گفت:

– اگر می­دانستی تو کس دیگری را سوار کرده­ای، پس چرا کلتت را کشیدی و دنبال من آمدی؟

در این حال که جوابی برای حرف او نداشتم، نگاهی به آزادی کردم. آزادی هم نگاهی به من کرد و بی اختیار هر دو شروع به خنده کردیم و دقایقی به کار خودمان خندیدیم.

 

منبع: میگ و دیک2، سرهنگ پور بزرگ وافی، علیرضا، 1392، ایران سبز، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده