خاطرات امیر سرلشکرخلبان شهید و آزاده حسین لشکری ملقب به سیدالاسراء
بخش چهارم: درخواست مصاحبه از داخل ماشین صدایی گفت: لشکری تو هستی؟ از صدایش او را شناختم؛ فرشید اسکندری، هم دورۀ خلبانی ام بود. نگهبان مرتب تذکر می داد حرف نزنیم، ولی این لحظات برای من خیلی مهم و شیرین بود. اولین بار بود پس از 15 روز کلام فارسی می شنیدم.

لشکری خیالت راحت باشد. ایران می داند تو زنده ای.

    این موضوع برایم خیلی مهم و خوشحال کننده بود. بقیه خلبان ها هر کدام خودشان را معرفی کردند. نمی‌دانستیم؛ قصد دارند ما را کجا ببرند. همه ذوق زده شده بودیم و نمی‌توانستیم لحظه ای ساکت بمانیم. با وجود تذکرات مکرر نگهبان همه مشغول صحبت بودیم. پس از یکی دو ساعت چرخش در خیابان ها ماشین ایستاد، از زیر چشم بند دیدم مقابل ساختمانی بلند هستیم که جلو آن با پرچم عراق تزیین شده بود. سربازان در  حال مشق رژه بودند. گروهی با دیدن ما هلهله کنان تیر هوایی شلیک کردند.

     ما را صف کردند و در حالی که هر نفر دست بر شانه نفر جلویی گذاشته بود، به سوی ساختمان هدایت شدیم. در طول مسیر شنیدم؛ یکی از عراقی ها به همکار خودش می گفت: اینها کاروان خمینی هستند. در محلی ما را نگه داشتند و برای هر کدام از اسرا پرونده تشکیل دادند. مدت چند روزی که اسیر عراقی ها بودم، سردرگمی زیادی در کارهایشان دیده می‌شد. پس از کلی چرخاندن ما در محل های مختلف، دوباره با ماشین ما را به محلی دیگر انتقال دادند. همه نگهبان ها تقریبا مرا می‌شناختند و هر کجا می رفتیم، به اسم می گفتند: چطوری حسین! آنها می دانستند؛ من از پایگاه دزفول اسیر شده ام. می گفتند: حسین! دزفول تمام شد، خوزستان رفت. شنیدن این جملات برایم خیلی سخت و تحمل آن سنگین بود. اوایل جنگ، با توجه به پیروزی عراق در مناطق جنوب این شعارها ورد زبانشان شده بود. من در جواب آنها گفتم: خدا بزرگ است. باید منتظر آخر کار باشیم. به سالنی هدایت شدیم که قبلا در آنجا شکنجه شده بودم. همه با چشم و دست بسته دور هم بودیم. به هر نفر یک پتوی کهنه و مُندرس دادند. آن قدر ما را به این طرف و آن طرف برده بودند که از خستگی و گرسنگی جانی برایمان نمانده بود. در حالی که سمت و سوی اتاق را نمی دیدیم، همگی در کنار هم به خواب رفتیم. نمی‌دانم چه مدت در خواب بودیم که بیدارمان کردند. نمی‌دانستیم چه موقع از روز است. تقاضای رفتن به دستشویی و وضو گرفتن کردیم. با چشم بسته هر کس متواضعانه به سمتی نمازش را خواند و عراقی ها حرکت ما را به مسخره گرفته بودند. صبحانه یک پارچ پلاستیکی آش آوردند که به نوبت می بایست سر می کشیدیم. از وضع خودم خسته شده بودم. به نگهبان گفتم: من قبلاً در اینجا بوده ام و در طبقه دوم همین ساختمان سلول شماره 8 مال من است. نگهبان با مسئول خود تماس گرفت و من را به سلول خودم که چند روز پیش از آنجا بیرون آمده بودم، بردند. تقریباً تمام وسایلم سر جایش بود و از این که چشم هایم باز بود و می توانستم کاشی ها را بشمارم خوشحال شدم. همان روز بقیه دوستان خلبان را در سلول های دیگر جا دادند.

     فرشید اسکندری، در کنار سلول من محبوس بود. حالا با حضور دوستانم در کنارم، وضعم از نظر روحی و روانی بهتر شده و تحمل سختی ها برایم راحت تر بود؛ زیرا می‌دانستم آنها هم شرایطی همانند من دارند. شب، صدای نازک زنانه ای نظر من را جلب کرد. بیشتر دقت کردم، متوجه صحبت نگهبان ها با چند زن شدم که به فارسی تکلم می‌کردند. از این که چند زن ایرانی اسیر شده بودند، خیلی ناراحت شدم. بعدها متوجه شدم آنها از پرستاران و معلمان خرمشهر هستند که توسط دشمن غافلگیر و اسیر شده‌اند. فاصله سلول من و دوست هم دوره‌ام، فقط به اندازه یک دیوار بود ولی از این که نمی‌توانستم با او ارتباط برقرار کنم، خیلی عذاب می‌کشیدم. در حین بالا و پایین رفتن درون سلول به یاد فیلم هایی افتادم که زندانی ها با ضربه زدن با هم ارتباط برقرار می کردند، با خود گفتم در دوران دانشکده که مُرس زدن را خوانده‌ای؛ فقط کافی است مقداری به مغزت فشار بیاوری. از این فکر خوشحال شدم و از ذهنم کمک گرفتم. شروع کردم به مشت کوبیدن به دیوار سلول اسکندری. او ابتدا منظور من را درک نمی‌کرد، ولی به مرور زمان گویا او هم به مغزش فشار آورده، درس های دوران دانشجویی را به یاد آورد. من از طریق دیوارهای سلولم از چندین سلول آن طرف تر هم مطلع شدم. نگهبان ها موضوع را فهمیده و از این که ما با هم ارتباط داشتیم، عصبانی بودند و به دنبال بهانه ای بودند تا ما را اذیت کنند.این کار تا مدتی برایمان تازگی داشت؛ ولی به مرور زمان عادی شده و تجربه ها بالا رفت. هر صبح و شب به هم، صبح به خیر و شب به خیر می گفتیم؛ مگر اینکه خبر تازه ای می رسید یا اسیر جدیدی می آوردند در آن صورت خبر کامل را به یکدیگر می گفتیم. هر روز بر تعداد روزها و ماه های اسارت اضافه می شد.

یک روز دریچه باز شد و ستوانیار مسئول آماد و تدارکات ظاهر شد و اسم و مشخصاتم را پرسید و گفت: وسایلت را جمع کن و آماده باش! در حالی که وسایلم را جمع می کردم، در این فکر بودم این بار کجا خواهم رفت. در سلول باز شد و بیرون رفتم. هنوز دو قدم نرفته بودم، گفت: بایست! در سلول شماره 10 که متعلق به فرشید اسکندری بود را گشود و مرا به داخل فرستاد. به دور از انتظارم، خلبانی دیگر به نام احمد سهیلی را که قبل از من به آن سلول آورده بودند، دیدم.

لحظاتی شیرین و به یاد ماندنی برای هر سه نفر ما بود. سه برادر مسلمان ایرانی، سه خلبان اسیر، که دو – سه ماه را، در تنهایی با آن شکنجه ها، سختی ها، دلهره ها و ترس ها گذرانده بودند، حالا در کنار هم بودند. از این که دیگر تنها نخواهیم شد، اشک شوق و امید از چشمانمان جاری بود. نگهبان های عراقی که نظاره گر این صحنه بودند، از حرکت ما گیج شده بودند و به عربی می‌گفتند: خوب است؛ حالا دیگر تنها نیستید. پس از بسته شدن دریچه هر کدام جایمان را در سلول مشخص کردیم. ناگهان متوجه دندان های جلو اسکندری شدم که ریخته بود. موضوع را جویا شدم. گفت هنگام بیرون پریدن از هواپیما این طور شده است. وقت شام فرا رسیده بود سه نفری در کنار هم شامی را که مقداری آب رنگی و چای نیم گرم و شیرین تشکیل شده بود را با لذت خوردیم و فرشید قصه اسارتش را برایمان تعریف کرد.

   سیگار بعد از نهار در آن شرایط برایم دلچسب بود. فرشید اسکندری سیگار نمی‌کشید و سهمیه روزی سه نخ را یکی به من می داد، یکی به سهیلی و نخ سوم را می‌گذاشت داخل پوتین پروازی خودش برای روز مبادا. در حالیکه به سیگار پک می‌زدم، متوجه شدم چیزی سیاه رنگ روی کردن سهیلی حرکت می‌کند. درست حدس زده بودم، شپش چاق و چله ای بود. گرفتم و به احمد نشان دادم. سه نفری افتادیم به جان لباس های زیر و  پیژامه‌های خود. پیشنهاد شد؛ پتوها را با آب بشوییم. گفتم: این کار برای از بین بردن شپش کمکی نمی‌کند. چاره کار فقط پودر لباس شویی است که ما در اختیار نداریم.

  شام را خورده بودیم که نگهبان در را باز کردو سه پارچه سیاه چشم بند داخل سلول انداخت و گفت: لباس بپوشید و مرتب باشید با شما کار داریم. دوستان من لباس پرواز به تن داشتند و فقط من بودم که لباس عربی به تنم کرده بودند. از صدای در سلول ها متوجه شدیم که زندانی ها را تک تک بیرون می‌آورند. چشم هایمان را بستند و هر نفر توسط نگهبانی به طبقه پایین برده شدیم. چشمم را که باز کردند، دیدم همان سالنی است که قبلاً دو بار به آنجا رفته بودم؛ ولی این بار چشم هایم باز بود. تعدادی خلبان ایرانی داخل سالن روی زمین نشسته بودند. هر کسی با دیدن دوست خودش به طرف او می‌دوید و یکدیگر را در آغوش می گرفتند. سوال های زیادی داشتم و می‌خواستم در فرصت کم از دوستانم بپرسم، راجع به جنگ، خانواده‌ام و خیلی چیزهای دیگر. نگهبان از تماس ما با یکدیگر ممانعت می‌کرد، ولی موفق نبود؛ زیرا همه مانند تشنه ای بودند که به آب زلال رسیده باشند. در باز شد و یک عراقی با لباس شخصی وارد شد. پشت سر او چند نگهبان با تلویزیون و ویدئو وارد شدند. مردی با لباس شخصی در میان جمع ایستاد و با یک غرور خاصی به لهجه فارسی گفت: الان فیلم پیروزی سربازان عراقی را خواهید دید. آنها توانستند از کارون بگذرند و محمره ( خرمشهر ) را فتح کنند.

دشمن سعی داشت با نشان دادن این فیلم که جنبه نمایشی آن بیش از جنگ و رزم آن بود، غرور خلبانان ایرانی را جریحه دار نماید. حدود سی نفر از خلبانان نیروی هوایی و هوانیروز در آنجا حضور داشتند. بعضی، تحمل دیدن فیلم را نداشتند و سر را به زیر انداخته بودند. تانک های عراقی با بی رحمی تمام خانه های مسکونی و مغازه های خرمشهر را تخریب می‌کردند و دل هر ایرانی را به درد می آوردند. در آن تاریک و روشنایی اتاق، اگر در چهره تک تک خلبانان سلحشور می‌نگریستی، خشم و نفرت را می‌توانستی به وضوح  ببینی. عمل عراقی ها در وجود ما نتیجه ای عکس گذاشت. همه مصمم گشتند تا هر زمان و با هر زجر و شکنجه ای این دوران را تحمل کنند و پیش دشمن سر فرود نیاورند. مرد لباس شخصی دستور داد پاکت سیگار و کبریت را بین خلبانان بگردانند. تعدادی از بچه ها سیگاری بودند، برای تسکین خود سیگاری را به هوا دود کردند. فیلم ویدئویی یک رقاصه ایرانی را به نمایش گذاشتند و دقیقاً عکس العمل تک تک بچه ها را زیر ذره بین داشتند. در باز شد و مرد سیه چرده  و قوی هیکلی با موهای فرفری در حالی که لباس سبز بعثی ها را به تن داشت، وارد سالن شد. تعدادی سرهنگ این ژنرال را بدرقه می کردند. یکی از سرهنگ ها به اسرا برپا و خبر دار داد. ژنرال، در حالی که دست هایش را به کمر زده بود، با صدای بلند به عربی مطالبی را گفت که مرد لباس شخصی آنها را ترجمه می کرد:(( از شماها می پرسم کارهای این خانم بهتر است یا کارهای خمینی؟ این خانم می‌رقصد و شادی می کند و مردم را شاد و خرم می سازد، ولی خمینی مردم را می کشد، اموال مردم را مصادره می کند، و مردم را آواره می کند.)) اشاره داشت به فیلم فتح خرمشهر و گفت:(( اگر ما آمدیم به خاک شما، هیچ چشم داشتی به شهرهای شما نداریم. ما می خواهیم شما را نجات بدهیم، به شما قول می دهم به زودی تهران را خواهیم گرفت و کاباره ها و مراکز رقص و آواز را برایتان راه خواهیم انداخت، حالا از شما می پرسم: این زنی که شما را شاد می کند بهتر است یا خمینی؟)) سکوت سالن را فرا گرفته بود. ژنرال، سؤالش را مجدداً با صدای بلندتری مطرح کرد. همه در حالی که با خشم و غرور به او می نگریستند، جواب هایشان را در گلو جمع کردند و به درون خود ریختند. ژنرال متوجه شد؛ تعدادی از خلبان ها سر به زیر دارند و رقاصه را نگاه نمی‌کنند. یکی از آنها مرحوم رضا احمدی بود. ژنرال آمد و مستقیماً رو به روی او ایستاد و با صدای بلند سؤالش را تکرار کرد. مرد لباس شخصی سؤال او را ترجمه کرد. احمدی همچنان که سر به زیر داشت، سکوت کرد. ژنرال، از بی احترامی او نسبت به خودش ناراحت شد. در حالی که چانه احمدی را با دست راستش محکم گرفته بود، صورت او را بالا آورد. چشم در چشم او انداخت و با صدای بلند سؤالش را تکرار کرد. همه مردد بودند چه خواهد شد و احمدی در قبال سؤال او چه خواهد گفت. پس از مکثی کوتاه، احمدی با متانت خاصی سر بلند کرد و گفت: هر دو بنده خدا هستند. مترجم ترجمه کرد. ژنرال مجدداً پرسید: گفتم کدام بهترند؟ رضا احمدی خودش را برای پیامد حرفی که می‌خواست بزند، آماده کرده بود، محکم و مصمم در حالی که در چشم ژنرال نگاه می‌کرد، گفت: من خمینی را انتخاب می کنم! ژنرال منتظر ترجمه حرف احمدی نشد ناگهان با مشت چندین بار چانه احمدی را نشانه رفت و او را به زمین انداخت. همه خلبانان از عکس العمل احمدی احساس غرور می‌کردند و هر چه نفرت داشتند در چشمان خود جمع کرده، به سوی ژنرال نشانه رفتند. ژنرال از وضعیت پیش آمده ناراحت و عصبانی شده بود. در حالی که زیر لب به جمع ما فحش و ناسزا می گفت، سالن را ترک کرد.

شام را خورده بودیم و آماده می شدیم برای خوابیدن که نگهبان دریچه را باز کرد و گفت: حسین لشکری و فرشید اسکندری آماده باشید؛ باید جایی برویم. فرشید پرسید: فکر می کنی ما را کجا می‌خواهند ببرند؟ راستی چرا اسم سهیلی را نخواندند. سهیلی گفت: آخه شما زودتر اسیر شده اید؛ می خواهند زودتر آزادتان کنند! با کمک نگهبانان با چشم و دست بسته داخل ماشین نشستیم. پس از لحظه ای انتظار دو نفر دیگر به ما اضافه شدند، ماشین به حرکت  در آمد. در بین راه از صحبت های راننده و نگهبان می شد فهمید قصد دارند ما را به رادیو و تلویزیون ببرند. با توجه به اینکه در بازجویی های گذشته مرتب به من پیشنهاد مصاحبه می کردند، شکم به یقین مبدل شد که برای مصاحبه می رویم. کشان کشان ما را به داخل یک سالن نیمه روشن که یک پنکه سقفی آن با شدت کار می کرد، بردند. دو خلبان دیگر به جمع ما اضافه شدند. هر چهار نفر در کنار هم روی تخت نشستیم. تمام فکر و اندیشه خود را گذاشتم که ببینم در این موقعیت چه باید بکنم. با صدای نگهبان که اکبر صیاد بورانی را صدا زد، به خودم آمدم. او را از ما جدا کردند و با خود بردند. پس از پانزده دقیقه صدایم کردند، چشم انداز را باز کرده و مرا وارد اتاق کردند. اتاق بزرگی بود و حدود 10 نفر با درجات مختلف در دو طرف پشت میز نشسته بودند و در وسط، شخصی چاق با کله تاس پشت میز خودش نشسته بود. او انگلیسی خیلی خوب صحبت می کرد و شخصی صحبت های او را ترجمه می کرد. پس از این که اسم و مشخصاتم را پرسید، گفت: کجا اسیر شدی؟

زرباتیه.

ماموریت تو چه بود؟

نیروهای شما پاسگاه های مرزی ما را هدف قرار می دادند ومن برای مقابله به مثل، ماموریت داشتم نیروهای شما را بزنم.

مگر ما مسلمان نیستیم؛ چرا با ما می جنگی؟

من یک نظامی هستم و دستور را اجرا می کنم.

مرد کله تاس از من خواست نگران نباشم و آنچه در دل دارم و می دانم درست است، همان را بگویم. او پرسید: مردم کشورت را دوست داری؟

بله خیلی دوست دارم!

رژیم خمینی را هم دوست داری؟

بله دوست دارم!

ما خبر داریم شما را به زور به جنگ می فرستند. این طور نیست؟

من برای مقابله به مثل به این ماموریت آمدم.

دوست داری خانواده ات را ببینی؟

در آن شرایط، سؤالش به نظرم مسخره آمد، چون این کار شدنی نبود. مرد کله تاس متوجه حالت من شد. گفت: ما اگر بخواهیم می توانیم این کار را انجام دهیم.

بر فرض هم بتوانید من این تقاضا را از شما نمی کنم.

برای خانواده‌ات نامه نوشتی؟

مرا به صلیب سرخ معرفی نکرده اند تا نامه بنویسم.

می خواهی تو را معرفی کنیم؟

در قبال آن من چه باید بکنم؟

شما در رادیو و تلویزیون صحبت کنید.

من این کار را نمی کنم.

نمی خواهی خانواده‌ات بدانند تو زنده ای؟

آنها می دانند من زنده هستم و نیازی به مصاحبه ندارم.

مرد کله تاس کمی خشن شد و آمرانه گفت: تو باید در رادیو و تلویزیون صحبت کنی!

اگر بخواهید من را به زور ببرید، حالتی نشان خواهم داد که بیننده بفهمد مرا به اجبار آورده‌اید.

ما نمی‌خواهیم به اجبار باشد، بهتر است تو خودت اظهار تمایل کنی.

در صورتی من صحبت می‌کنم که در وسط اخبار و به صورت زنده باشد و جواب سؤالها را هم خودم می دهم.

مرد کله تاس حرفی برای گفتن نداشت و از بقیه خواست؛ اگر سؤالی دارند بپرسند. دو نفر از حاضرین سؤالاتی راجع به کشوری که دوره خلبانی دیده ام و سؤال هایی از این قبیل پرسیدند که جواب دادم. مرد کله تاس خیلی دوست داشت من خواهشی از او بکنم. در پایان گفت: از ما چیزی نمی‌خواهی؟

-نه فقط می خواهم رفتارتان نسبت به اسرا طبق قانون ژنو باشد و ما را به صلیب سرخ معرفی کنید. مرد کله تاس گفت: این درخواست تو از اختیار ما بیرون است. بعد رو به مترجم، چیزی به عربی گفت. مترجم رفت نگهبان را صدا زد و مرا بیرون بردند

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده