خاطرات سر لشکر خلبان آزاده و شهید حسن لشکری
بخش سوم: لحظات پر اضطراب او سعی داشت مرا دلداری دهد و به آرامش دعوتم کند. او گفت: خیلی زود مسائل بین ایران و عراق تمام خواهد شد و شما برمی گردی به ایران. در جواب گفتم: خدا بزرگ است و من راضی به رضای او هستم. -از خلبانان عراقی کسی را می شناسی؟ -نه آنها در پاکستان دوره دیده اند و من در امریکا. در این لحظه سرگرد نقشه را برداشت و آن را وارسی کرد و گفت: هیچ کدام از پایگاه های خودتان را مشخص نکرده ای؟!

 شما می دانید من خلبان ساده ای بیش نیستم و اطلاعاتی ندارم و فقط پایگاه دزفول را در آنجا خدمت کرده ام می دانم. در مقابل سؤالات مکرر آنها تذکر دادم: برابر قرارداد ژنو شما فقط می توانید چهار الی پنج سؤال از من بپرسید؛ اسم، درجه، هواپیما، پایگاه و فرمانده. در این لحظه سرگرد سیگاری برای خود روشن کرد و به من تعارف کرد. سیگار را با کبریتی که روی میز بود، روشن کردم. سرگرد با صحبت های من نقشه را کنار گذاشت و از داخل کشوی میز نقشه ای بیرون آورد و آن را در مقابل من باز کرد. به نقشه نگاه کردم و از اطلاعاتی که در آن ثبت شده بود، مبهوت شدم. تمام پایگاه ها با رنگ های مختلف نشانه گذاری شده بود. ارتفاع و سمتی را که یک خلبان برای رسیدن به پایگاه نیاز داشت، بنزین مصرفی، سمت باد و سرعت مورد نیاز به صورت دقیق و مرتب مشخص شده بود. از نظر پروازی و ناوبری نقشه کاملی بود و این برای خلبانان عراقی یک امتیاز بزرگ به حساب می آمد.

سرگرد  که متوجه تعجب من شده بود با لبخندی حاکی از غرور و تکبر پکی به سیگارش زد و به من نزدیک شد و گفت: ما حتی اطلاعاتی بیشتر از این را در مورد نیروهای مسلح شما داریم و هر وقت بخواهیم از آنها بهره خواهیم برد. همچنان که نقشه را نگاه می کردم در این فکر بودم این اطلاعات چگونه به دست اینها افتاده است. ناگهان به یاد کودتای نافرجام نوژه افتادم و به یاد سروان نعمتی که از ایران گریخت و به عراق پناهنده شد.

با باز شدن دریچه سلول از خواب پریدم. این بار گویا مسئول آمار بود. او مشخصات من را پرسید و در حالی که سرش را جلوتر آورده بود، پرسید: یک نفر هستی؟ بله، یک نفر، زیر لب زمزمه ای کرد و به نگهبان سری تکان داد و او دریچه را بست. به فکر افتادم اینها دیگر چه نقشه ای برایم دارند. فکرم مغشوش شده بود. نمی‌توانستم استراحت کنم. شروع کردم به قدم زدن داخل سلول و شمردن کاشی های آن. ذهنم در حال حدس و گمان بود که دوباره دریچه باز شده و همان مسئول آمار جلوِ دریچه ظاهر شد. با گفتن ((تعال)) فهمیدم باید جلوی دریچه بروم. او یک دست لباس و پیژامه، یک جفت دمپایی، حوله دستی، مسواک و خمیر دندان، یک قالب صابون و یک عدد بالش کوچک به من داد. خوشحال شدم از این که می توانستم سرم را روی بالش بگذارم. مجددا در را باز کرد و یک دست لباس زیر هم به من داد. آن روز برایم خیلی خوشحال کننده بود. می توانستم با صابونی که داده بودند، حمام کنم.

روز پنجم اسارت را می گذراندم و نمی دانستم در ایران جه خبر است. خانواده ام در چه وضعی هستند. دوستان و خانواده را تک تک از مقابل چشمانم گذراندم. با صدای آژیر قرمز ناگهان رشته افکارم گسسته شد، نمی دانستم چه اتفاقی افتاده. لحظه ای بعد صدای عبور هواپیمای (اف- 4 ) را در آسمان پایگاه هوایی الرشید بغداد شنیدم و برایم خیلی عجیب بود؛ زیرا عراق فقط هواپیماهای روسی داشت. چند ثانیه بعد انفجار شدید بمبی تمام حدس های مرا در مورد یک جنگ تمام عیار به یقین تبدیل کرد.

پس از شنیدن صدای انفجار، توپ های ضد هوایی دشمن شروع به کار کردند و این وضع تقریباً 15 دقیقه طول کشید. سپس آژیر سفید کشیده شد و همه چیز به حالت عادی بازگشت. در دلم احساس ناراحتی می کردم؛ هم برای خودم و هم برای کشورم. در این افکار بودم که ناگهان دریچه سلول باز شد و یک نگهبان قد بلند با چهره ای سوخته تقریباً 32 ساله پس از پرسیدن اسم و مشخصاتم گفت، مدیر مسئول زندان می‌خواهد با من صحبت کند. گفتم من حرفی ندارم بزنم. نگهبان از جواب من ناراحت شد و در را بست و رفت. دو دقیقه ای از این موضوع نگذشته بود که مجدداً نگهبانی دیگر آمد و او هم مشخصات مرا سؤال کرد و دریچه را بست و رفت. با خودم گفتم: خدایا این چه کاری است اینها می کنند؟ من که مشخصاتم را گفته ام چرا مرتب مزاحم می شوند؟

عمل آنها باعث شد آن شب تا صبح نخوابیدم. با مقداری روشنایی که از دریچه بالای سلول به داخل افتاده بود، متوجه شدم  وقت سحر شده و نمازم را خواندم و مقداری هم دعا کردم. سپس چند سوره کوچک قرآن را که حفظ بودم خواندم و چند بار آن را تکرار کردم. صبح نگهبان در را باز کرد. سطل آشغال را بیرون دادم و راجع به عمل دیشب نگهبان ها از او توضیح خواستم. نگهبان با تعجب پرسید: مگر مدیر زندان نباید با شما صحبت کند؟ من متاسفم! حتماً فراموش کرده است. شما ناراحت نباشید؛ هر وقت آمدند و گفتند مدیر می‌آید، بگویید مسئله ای نیست و با او حرف می‌زنید. فهمیدم آنها از این که گفته بودم حرفی ندارم بزنم، ناراحت شده اند. نگهبان خنده کنان دریچه را بست و رفت. شب گذشته نتوانسته بودم پلک روی پلک بگذارم؛ لذا با رفتن نگهبان روی پتو نشستم، اشعه آفتاب از دریچه بالای سلول بر روی پتو افتاده بود. ناگهان متوجه شدم چند رشته از تارهای پتو تکان می خورد. وقتی دقیق شدم با کمال تعجب تعدادی شپش را دیدم که در پرتو خورشید گرم شده و به حرکت در آمده بودند. مشکل شپش بر مشکلات دیگر افززوده شد. سعی کردم آنها را بگیرم و بکشم ولی با این کار نمی‌توانستم از شر آنها در امان باشم. نیاز به مقداری پودر لباس شویی داشتم تا پتو و لباس هایم را بشویم. به علت خستگی مفرط و بی خوابی از شپش ها چشم پوشی کردم و روی پتو دراز کشیدم به امید اینکه خوابم ببرد. لحظه ای که چشم هایم داشت گرم می شد، ناگهان صدای آژیر شنیده شد. علامتی بود مبنی بر حضور هواپیماهای ایرانی بر روی آسمان بغداد. پس از مدتی کوتاه صدای هواپیمای ( اف- 4 ) و انفجار بمب های آن به گوش رسید. هدف ها احتمالاً پایگاه هوایی الرشید و یا حوالی بغداد و تاسیسات نظامی بود؛ چون صدا خیلی نزدیک بود.

اجازه بدهید دعا کنم

   شام را، که مقداری آب خورشت و چای بود خوردم و مسواک زدم و خودم را برای خواب آماده کردم. ناگهان در سلول باز شد و نگهبان داخل آمد و گفت: بیا بیرون! مسئول با تو کار دارد. دست و چشم مرا بستند و دو نگهبان در حالی که زیر بازویم را گرفته بودند مرا پایین برده، سوار ماشین کردند. از چند خیابان و چهارراه و چاله ها و دست اندازهایی که در مسیر بود، گذشتیم. خودرو متوقف شد. از سکوتی که بر اطرافم حاکم بود و عدم تردد ماشین ها و تاریکی مطلق می‌شد فهمید در خارج از شهر هستیم. نگهبان ها خواستند مرا از ماشین بیرون بیاورند ولی با صدای بلند شخصی آنها را از این کار باز می‌داشت، نگهبان ها خود از ماشین پیاده شدند و مرا درون خودرو تنها گذاشتند. هرچه به ذهنم فشار آوردم نتوانستم حدس بزنم من را برای چه به بیابان آورده اند. ناگهان در کنار خودم صدای تیراندازی شنیدم. حدوداً ده تیر شلیک شد و پس از آن هم چند تک تیر، تیراندازی کردند. سپس شخصی لباسم را کشید و مرا از ماشین پایین کردند. زمین ناهموار بود و هنگام راه رفتن پایم به سنگلاخ برخورد می‌کرد. به جایی رسیدیم که زمین پوشیده از شن و ماسه بود و صدای خِش خِش آن را زیر پایم می‌شنیدم. حس غریبی داشتم و به نظرم رسید باید این مکان میدان تیر یا میدان اعدام باشد. با توجه به ذهنیتی که داشتم مبنی بر این که دشمن هر کاری با من بکند مرا نخواهد کُشت؛ در آن لحظه برایم مُسجل شده بود آنها می‌خواهند مرا  تیرباران کنند. به یاد صحبت های بازجو افتادم که می‌گفت: ایران گفته است تو کشته شده ای و ما تو را می‌کشیم و آنها هیچ مدرکی برای زنده ماندن تو ندارند.

   در دلم مرتب ذکر خدا را می گفتم و به یاد ملت و مردم خوبم افتادم. همسر، فرزند و پدر و مادرم را به یاد آوردم. آیا می شد یک بار دیگر آنها را ببینم؟ عرق سرد تمام بدنم را فرا گرفته بود و لب هایم خشک شده بود. خدایا زمان چه سخت می گذرد! هر ثانیه حکم یک سال را دارد؛ لحظاتی به همان شکل مرا نگه داشتند. دیگر برایم یقین شده بود حکم اعدام من نوشته شده است و اینها منتظر فرمان آتش و یا رسیدن مامور اجرای حکم هستند. تا کسی پای چوبه دار نرفته باشد نمی‌تواند لحظاتی را که بر من گذشته است درک کند. دیگر از همه جا و همه کس بریده بودم و فقط به خدا فکر می کردم: خدایا حلالم کن! گناهان مرا ببخش و مرا از یاران امام حسین (ع) قرار بده! خدایا من برای اسلام و ملتم و احیای دین تو به این ماموریت آمدم و فقط جویای رضای تو بودم. خدایا مرا پیش ملتم رو سفید گردان! در این افکار بودم که دوباره یک رگبار شدید و طولانی شلیک شد. در دلم از دشمن پیش خداوند شکوه کردم: خدایا مگر اینها مسلمان نیستند و نمی‌دانند من نماز و قرآن می خوانم؛ چرا به من نگفتند می‌خواهند مرا اعدام کنند. حداقل نگذاشتند دعا بخوانم و از خداوند طلب بخشش کنم.

   در این فکر بودم که صدای خش خش پاهای شخصی بر روی شن ها شنیده شد او به طرف من می آمد. پیش خودم گفتم دارد می آید تا مرا به درخت ببندد. ولی او این کار را نکرد و چند دقیقه ای سکوت همه جا را فرا گرفته بود. سرم به شدت درد می کرد. ناگهان سکوت بیابان با یک خنده دسته جمعی نگهبانان شکسته شد. نگهبانان با یکدیگر گفت و گو می کردند که من نفهمیدم چه می‌گویند. یک از آنها به من نزدیک شد و با خنده به زبان انگلیسی شکسته و بسته ای گفت: مستر چطوری؟ نمی دانستم در جواب او چه بگویم، دست مرا گرفت و کشید. گیج مانده بودم که چه بلایی می خواهد سرم بیاید که متوجه شدم نزدیک ماشینم. مرا به  داخل راهنمایی کردند و پس از گذشت تقریباً 50 دقیقه به درون سلول خودم هدایت کردند. وقتی به سلول رسیدم و چشم و دستم را باز کردند احساس شتری را داشتم که از کشتارگاه فرار کرده باشد. خدایا را شکر کردم و فاتحه ای برای اموات و شهدا خواندم، به این امید که دیگر امشب کاری با من ندارند. چشمانم گرم شد و به خواب رفتم. نیم ساعت خوابیده بودم که نگهبان دریچه را گشود و مشخصاتم را پرسید و این عمل را هر نیم ساعت یک بار تا صبح تکرار کردند؛ لذا آن شب را تا صبح نخوابیدم. نزدیک ظهر در سلول باز شد و دو نگهبان جلو در ظاهر شدند و گفتند: بیا بیرون !

وسایلم را با خود بیاورم؟

فقط خودت بیا!

   چشم و دست مرا بستند و به طبقه پایین بردند. وارد اتاقی شدیم و مرا روی صتدلی نشاندند. صدایی به انگلیسی اسم، درجه و حالم را پرسید: گفت مرا می شناسی؟ از لهجه اش او را شناختم. از من خواست تا چشم بندم را باز کنم. او همان سروان بازجو بود که رو به روی من نشسته بود. از او پرسیدم صدای آژیر پدافند برای چیست؟

تو می‌دانی ؟

اینجا داخل سلول از کجا بفهمم.

   او گفت جنگ بین ایران و عراق رسماً آغاز شده و نیروی زمینی، هوایی و دریایی دو کشور پایگاه و تاسیسات حیاتی یکدیگر را هدف قرار داده اند. از گفته های او ناراحت شدم ولی کاری نمی توانستم بکنم جز این که بگویم خدایا بر تو توکل کردم، خودت رزمندگان را پیروز کن! امام را تنها نگذار! آبروی ملت ما را حفظ کن و شکست را در این مبارزه نصیب صدام و دار و دسته اش گردان! از سروان پرسیدم تکلیف من چه می شود؟ او گفت: احتمال دارد بزودی آتش بس برقرار شود. 20 الی 25 روز دیگر هم تو برمی‌گردی به کشورت. جواب خیلی راحت و شیرین بود. آیا می توانست این جواب واقعیت داشته باشد. این همه خرابی، رانده شدگان از عراق، مخالفت های صدام در کردستان و ادعای او نسبت به سه جزیره ایرانی و قبول نداشتن قرارداد الجزایر همه اینها باید به نحوی حل می‌شد.

  من و سروان عراقی بدون اینکه حرفی بزنیم و یا سوالی بکنیم، رو به روی هم نشسته بودیم. هر چه فکر کردم برای چه من را آنجا آورده اند، چیزی به عقلم نرسید. پس از چند دقیقه نگهبان در حالی که ورقه ای به دست داشت وارد اتاق شد، سروان از او خواست که مرا به داخل ماشین هدایت کند. سروان رو به من کرد و گفت: تو را به جایی خواهند برد که ممکن است دوستانت را ببینی. با شنیدن حرف او فهمیدم احتمالا در این چند روز اول جنگ، تعدادی خلبان به اسارت در آمده اند. نگهبان دست و چشم مرا با پارچه ای کهنه و کثیف بست و در حالی که سرم را رو به پایین فشار می داد، وارد اتومبیل کرد.

تعدادی محافظ جلو و عقب ماشین نشستند و حرکت کردیم. پس از پیاده شدن و گذشتن از چند راهرو مرا وارد اتاقی کردند و چشم و دستم را باز کردند. خانه ای بود بسیار بزرگ با چند اتاق خواب که یکی از آنها را در اختیار من بود. پنجره ها با آهن مشبک نرده کشی شده بودند. با شنیدن صدای گریه بچه و خانم های خانه دار که بچه هایشان را صدا می زدند، لحظه ای احساس کردم که آزادم و می توانم دوباره با خانواده ام باشم. اتاق مناسب بود و غذا هم از باشگاه افسران برایمان می آوردند. در اینجا لوازمی را که لازم داشتم از قبیل حوله، صابون، مسواک و خمیر دندان به من دادند. از صحبت ها و باز و بسته شدن درها متوجه شدم در اتاق های دیگر هم اسیر وجود دارد. به یاد حرف سروان افتادم که گفت ممکن است پیش دوستانت بروی. مشکل این خانه، توالت مشترک آن بود که بسیار کثیف و برای استفاده از آن حتما باید لخت می شدیم و روی نجاست ها می نشستیم و سپس به حمام می رفتیم.

چند روز از ورودم به این محل می گذشت که برایم دکتر آوردند. او پس از معاینه مقداری دارو تجویز کرد. در اسارت دارو را به دست اسیر نمی دادند. ساعت خوردن دارو که می رسید نگهبان آن را برایمان می آورد. تنها سرگرمی من در این چند روز ایستادن جلو پنجره ای بود که با میله های آهنی حفاظ شده بود. آنجا می توانستم صدای بازی کردن بچه ها را بشنوم. گریه آنها من را به یاد فرزندم علی اکبر می انداخت. در این فکر بودم چه دنیایی است، یکی در اینجا محبوس و در بند است و دو متر آن طرف تر همه آزاد. راحت به زندگی خود ادامه می دهند.

زمان گذشت. نمی دانم چند روز و چند ساعت، ناگهان در اتاق باز شد و یک ستوانیار میان سال با هیکل درشت وارد اتاق شد. به عربی چیزی گفت که متوجه نشدم. با اشاره دست و چشم، دستم را گرفت و با هم آمدیم پایین. این خانه شش الی هفت اتاق داشت و در هر کدام یک اسیر حضور داشت. مرا وارد اتاقی کرد و به نگهبان دستور داد وسایلم را پایین بیاورد. ستوانیار عکس بزرگ صدام را بر بالای تخت من به دیوار نصب کرد. شاید هدف او ناراحت کردن و دیدن عکس العمل من بود. گرچه از صدام نفرت داشتم، ولی عواقب کار را در نظر گرفتم و با خونسردی تمام این مسئله را پذیرفتم. او با ایما و اشاره سؤال می کرد. خوب است یا نه؟ نیم نگاهی به او انداختم و با لبخند تمسخر آمیز به کار او رضایت دادم. چند دقیقه بعد در حالی که بشقابی میوه در دست داشت، وارد اتاق شد و به عکس صدام اشاره کرد و می خواست بگوید میوه ها ازطرف اوست. نگهبان در حالی که هنوز لبخند به لب داشت اتاق را ترک کرد. با رفتن او به این فکر افتادم که اینها چه نقشه ای دارند. گاهی می زنند و شکنجه می کنند و گاهی این گونه پذیرایی می کنند. خدایا چه قضایایی پشت پرده می گذرد که من از آن بی خبرم، از شر اینها به تو پناه می برم. بلند شدم و در اتاق قدم زدم و دور و بر خودم را برانداز کردم. آژیر قرمز و سفید همراه با تیراندازی پدافند به طور معمول ادامه داشت و این نشان می داد با پایگاه هوایی الرشید فاصله زیادی نداشتیم.

صدای ورود ماشین به حیاط خانه توجه ام را جلب کرد. لحظه ای بعد در اتاق باز شد. سروان عراقی با چهره ای سوخته از آفتاب و چشمانی ریز، وارد اتاق شد و مشخصاتم را پرسید و سؤال هایی جدید کرد: کدام کشورها را دوست داری؟ کدام کشورها بوده ای؟ اعتماد شما و مردم ایران به رادیو (( بی. بی. سی )) چقدر است؟ پدر و مادرت چه کاره هستند؟… سؤالاتی که بیشتر جنبه روانکاوی داشت و به دنبال نقطه منفی می گشت تا بتواند از آن استفاده کند. سؤالاتش که تمام شد به ستوانیار نگهبان اشاره کردو او جلو آمد و با انگلیسی شکسته بسته گفت: آقا حسین، فقط پنج دقیقه با تو کار دارند. با تعجب دیدم دست و چشم های من را بست. گفتم وسایلم چه می شود. درحالی که دست مرا گرفته بود و به طرف بیرون می برد، گفت: نمی‌خواهد، چند دقیقه بیشتر با شما کار ندارند و دوباره بر می گردی. سوار ماشین شدم. متوجه شدم شخص دیگری را آوردند و در کنار من نشاندند. دستم به لباسش خورد. آن را لمس کردم، متوجه شدم پارچه لباس پروازی است. به یاد حرف سروان افتادم که می گفت بعضی از دوستانت را خواهی دید. برایم یقین شد این شخص ایرانی است. در همین زمان چند نفر دیگر هم سوار شدند و ماشین به حرکت در آمد.

آهسته به فارسی به بغل دستیم گفتم:

اسمت چیه؟

سروان رضا احمدی. شما؟

حسین لشکری، خلبان اف5

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده