میگ و دیگ (15) و (16)
شهید اشتباهی - سرهنگ محمد علي پوربزرگ وقتی ماشین غذای گروهان در محوطه متوقف شد، تعدادی از نفرات را که از مرخصی برگشته بودند با خود آورده بود. معمولاً در این مواقع بچه های حاضر در محوطه به استقبال دوستانِ از مرخصی برگشته می روند. من هم به عنوان فرمانده گردان برای خیر مقدم به جمع آن ها رفتم. در کنار من یکی از سربازان به نام حسین کریمی هم ایستاده بود. یکی از سربازان همشهری حسین کریمی به ما نزدیک شد. فکر کردم که می خواهد با من که فرمانده اش هستم سلام و علیکی بکند، ولی احساس کردم حالت عجیبی دارد. او با لهجه مشهدی و در حالی که بغض گلویش را گرفته بود و به سختی صحبت میکرد،

 

 گفت:

– حسین کریمی، مگر تو شهید نشده ای؟

و سپس او را در آغوش کشیده و در حالی که به شدت گریه می کرد، گفت:

– قرار است جنازه ات را پس فردا تشییع کنند!

حسین کریمی با بهت و حیرت به او نگاه کرد و گفت:

– من که در آغوش تو هستم، من که شهید نشده ام. چی شده؟

سپس رو به طرف من کرد و گفت: جناب سروان این چی می گه؟

سرباز تازه برگشته که متوجه حضور من شد، خودش را جمع و جور کرد و به من سلام داد. من فهمیدم که او به خاطر شوکی که بهش وارد شده، اصلاً متوجه حضور من نبود و فهمیدم اشتباهی صورت گرفته است.

با شنیدن این مطلب بلافاصله با گردان تماس گرفتم. دقایقی بعد معلوم شد که سرباز دیگری به همین نام که اهل لرستان بود، شهید شده و منشی گردان بدون کنترل بقیه اسامی اولیه حسین کریمی را که در مقابل چشمانش آمده، شهید محاسبه کرده و جنازه شهید را به آدرس مشهد اعزام کرده است.

بلافاصله به صورت ضرب الاجل یک برگ مرخصی به نام سرباز حسین کریمی صادر و او را با ماشین مخصوص فرماندهی به شهر اعزام کردیم تا هرچه سریع ترخودش را به مشهد برساند.

پس از چند روز وقتی حسین کریمی اهل مشهد از مرخصی برگشت، جویای احوال شدم. او گفت: جناب سروان پوربزرگ، من به سختی خودم را به مشهد رساندم. وقتی به در خانه رسیدم، یکی از همسایه ها با دیدن من زبانش بند آمد. من به او توضیح دادم که اشکالی در اعزام شهید پیش آمده است. او کمی آرام گرفت و گفت:

– خانواده ات برای تحویل جنازه تو به راه آهن رفته اند.

من خودم را به راه آهن رساندم و با کمک همین همسایه که مرا همراهی می کرد، شوهر خواهرم را پیدا کردیم و موضوع را به او گفتیم. او هم با حوصله و یواش یواش به خانواده ام خبر داد که من زنده هستم و الان در راه آهن هستم. بالاخره افراد فامیل یکی یکی به سراغ من که در گوشه ای پنهان شده بودم آمدند و مرا دیدند و در نهایت قبول کردند که من زنده ام!

ما به پیشنهاد شوهر خواهرم تصمیم گرفتیم تا پایان مراسم به کسی چیزی نگوییم. پس از آن دسته موزیک لشکر 77 شروع به نواختن موزیک کرد. ما پیکر شهید حسین کریمی را که هم اسم من بود، به حرم امام رضا (ع) بردیم و طواف دادیم.

پس از پایان مراسم با مسئولان بیناد شهید صحبت کردیم. آن ها هم قبول نمی کردند، تا این که من خودم را به آن ها نشان دادم. آن ها با تماشای عکس های زیادی که چاپ شده بود، باور کردند که من زنده ام و در نهایت پیکر شهید را به خرم‌آباد اعزام کردیم.

در حالی که از شنیدن این مطالب واقعاً نمی دانستم بخندم یا گریه کنم و اختیار کلام را از دست داده بودم، در دل به این مطلب رسیدم که این شهید حتماً آرزوی زیارت امام رضا (ع) را داشت که پس از شهادت نصیبش شده بود و امام رضا (ع) در هر صورت او را طلب کرده بود. از طرفی این هم یک ماجرای استثنایی بود که سرباز من به نام حسین کریمی در تشییع جنازه خود شرکت کرده بود. در هر صورت سعی کردم به خودم مسلط بشوم و در نهایت گفتم: آقای حسین کریمی، ماجرای تو حادثه ای است که در تاریخ کمتر تکرار می شود.

کریمی نگاهی به من کرد و گفت: جناب سروان، ای کاش من جزء حوادث شهدایی باشم که هر روز تعداد زیادی را شامل می شود و به مقام شامخ شهادت نایل می شوند. در حالی که هنوز تمرکز صحبت نداشتم، گفتم: انشاءالله… سرباز حسین کریمی نگاه معني داري به من کرد و از سنگرم خارج شد.

شپش کش

آزاده علیرضا بصیری جزی

حدود 2 ماه از ورود ما به اردوگاه تکریت نگذشته بود که با فاجعه شپش روبه رو شدیم. از آن جا که امکانات بهداشتی نداشتیم، خیلی زود همه را فرا گرفت. ابتدا  اسرا از همدیگر خجالت می کشیدند و حتی در خاراندن بدن خود در حضور جمع، رعایت می کردند.

پس از مدتی بالاخره این مسئله باز شد و کار به جایی رسید که در طول هواخوری ساعتی را برای شپش کشی می گذاشتیم.

اسرا برای آن که عراقی ها نیز از این آفت در امان نباشند، به فکر چاره افتادند. در نهایت به پیشنهاد یکی از اسرا قرار بر این شد که این آفت به آسایشگاه مأموران عراقی هم منتقل شود. این موضوع بین من و چند نفر از اسرای آسایشگاه شماره 1 بررسی و یکی از دوستان حاضر شد که شپش را به عراقی ها منتقل کند.

به دنبال آن یک جعبه در بسته (مخصوص دارو) پیدا کردیم و یک شب تا آنجا که می توانستیم شپش جمع آوری کردیم. روز بعد در موقع هواخوری به طوری که عراقی ها متوجه نشوند، آن ها را به صندلی مخصوص نگهبانان ریختیم.

پس از چند روز خارش در تن عراقی ها هم شروع شد و ما از این حرکت آن ها متوجه شدیم که عملیات ما با موفقیت انجام شده است.

از آن پس تنها راه مقابله به مثل ما در برابر زورگویی ها و شلاق زدن ها، ریختن شپش به صندلی نگهبانان عراقی ها بود. آن ها از این مسئله به ستوه آمده بودند. در نهایت سهم تاید و صابون اسرا را بیشتر کردند تا این آفت از بین برود.

منبع: میگ و دیک2، سرهنگ پور بزرگ وافی، علیرضا، 1392، ایران سبز، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده