خاطرات سال های نبرد شهید صیاد شیرازی
4-پارچه های سفید عملیات ما در منطقۀ مریوان خیلی جالب بود. آن زمان از وانت تویوتا که کارآیی خوبی دارد، خبری نبود. بهترین ماشین ما در عملیات پاکسازی، وانت سیمرغ بود که روی آن اسلحۀ کالیبر پنجاه سوار می کردیم. آن زمان از دوشکا هم که در این طور مواقع کارآیی خوبی دارد، خبری نبود. مجبور بودیم از کالیبر پنجاه استفاده کنیم که معمولاً پس از شلیک چند تیر گیر می کند.

 

برای رفتن به مریوان حدود 130 کیلومتر راه بود؛ با انواع و اقسام گردنه ها و تنگه ها. از نظر عملیات نامنظم و چریکی، بهترین شرایط برای دشمن بود تا به ما کمین بزند و ضربات سنگین وارد کند. در این محور، بعد از سنندج، گردنۀ آریس سر راهمان بود. بعد می رسیدیم به سه راهی تیژتیژ که از گردنۀ آریس تا آن جا کلی پیچ و خم و پرتگاه وجود داشت. بعد از این سه راهی، جاده دو شاخه می شد که یک مسیر از شمال می رفت به طرف جانوره و بعد گردنۀ گاران و سپس می رسید به مریوان. اما مسیر دوم از جنوب می رفت به طرف شویسه، نگل، رزاب، تازه آباد، سروآباد و مریوان.

جادۀ شمالی کوتاه تر از جادۀ جنوبی بود ولی پیچ و خم زیادی داشت و پر بود از گردنه. جادۀ جنوبی، جاده ای بود قدیمی اما صاف. آن هم گردنه و کمینگاه داشت اما نه به اندازۀ جادۀ شمالی. برای این که بتوانیم این میسر را به سلامت و با خطر کمتر طی کنیم، چند تدبیر به کار بردیم. اول این که، همۀ کمپرسی های شهر مخصوصاً کمپرسی های استانداری را جمع کردیم. یا این کار می توانستیم، هم نیروهایمان را منتقل کنیم و هم وجود کامیون های شخصی باعث می شد که ضد انقلاب متوجه کاروان نظامی نشود. حدود صد دستگاه کمپرسی فراهم شد.

ستون کشی و راه انداختن کاروان نظامی در جادۀ ناامن یک هنر است. آن هم با نیروهای مختلطی که داشتیم؛ گروه هایی از ارتش، سپاه، ژاندارمری و پیشمرگان مسلمان کُرد. نظم و نظام دادن به ستونی با این نیروها، کم کاری نبود. کنترل ستون نظامی مشکل بود و با هر اشتباهی ممکن بود از هم بپاشد. برای این که هم نیروها را تمرین داده باشیم و هم توجه دشمن را منحرف کنیم، نیروها را سوار بر کامیون ها کردیم و ستون نظامی را تحت پوشش ماشین های شخصی به شهر دیواندره حرکت دادیم. دشمن فهمیده بود ما عملیات داریم، اما نمی دانست در کدام مکان. به جای پاکسازی جادۀ مریوان، جادۀ سنندج به دیواندره را پاکسازی کردیم. در این عملیات، با چند درگیری کوچک مواجه شدیم و تنها چند نفر مجروح داشتیم. روحیۀ نیروهای رزمنده نیز عالی بود.

تدبیر دیگری که در این عملیات به کار بردیم این بود که نیروها را دو ستونه کردیم. دو ستون، با فرمانده مستقل ولی در ارتباط با هم. یکی در جلو حرکت می کرد و ستون دیگر با فاصلۀ یک کیلومتر، در عقب حرکت می کرد.

تاکتیک دیگری که در این عملیات به کار بردیم، استفاده از توپخانۀ سبک در عملیات چریکی بود. من در مطالبی که دربارۀ جنگ های دنیا خوانده ام، چیزی در این باره ندیده ام. هر ستون دو قبضۀ توپ در اختیار داشت. چون تخصص خودم هم توپخانه بود، از قبل طرح ریزی آتش می کردم. اهدافمان را با کُد مشخص کرده بودیم. مثلاً به جای این که مختصات هدف را بدهیم، می گفتیم: «روی هدف کرمان، شمارۀ یک را بزن .»

اگر برای قبضه های عقب، در تیراندازی به هدف مشکلی پیش می آمد، قبضه های جلو به آن ها کمک می کردند. کار، بسیار عالی پیش می رفت. از صبح که حرکت کردیم، شب به دیواندره رسیدیم و شب را در آن جا خوابیدیم و روز بعد از همان جاده به سنندج برگشتیم. این عملیات در واقع برای ما یک تمرین بود که با موفقیت انجام شد.

پس از بازگشتن به سنندج، وقت را تلف نکردیم، صبح روز بعد کاروان نظامی را با همان کامیون ها به طرف مریوان حرکت دادیم.  پاییز بود و هوا سرد. در گردنۀ آریس یک قبضۀ توپ متوسط به طور ثابت قرار دادیم تا ما را تا فاصلۀ زیادی پشتیبانی کند و دفاعی برای پایگاه ایجاد شده باشد. تا سه راهی تیژتیژ چند درگیری رخ داد که تلفاتی به ضد انقلاب وارد کردیم و خودمان هم چند تا مجروح دادیم. در آن جا بود که راننده های بومی از شدت درگیری ها ترسیدند و از ادامۀ مسیر خودداری کردند. مجبور شدیم هر کس را که رانندگی بلد بود، پشت فرمان کامیون بنشانیم تا کار به انجام برسد.

از سه راه تیژ تیژ، راه سخت و دشوار شمال را پیش گرفتیم. در ادامۀ راه، در روستای شیخان درگیری شدیدی با دشمن پیدا کردیم که دو شهید دادیم ولی خیلی زود توانستیم بر آن جا تسلط پیدا کنیم. دو تن از خلبانان شجاع هوانیروز، شهید شیرودی و شهید کشوری، برای پشتیبانی از ستون نیروها مأمور شده بودند. قصد من این بود که فقط در مواقع ضروری از بالگرد استفاده شود. در قرارگاه سنندج، نظر من این بود؛ در جنگ با دشمنی که چریکی عمل می کند، باید مثل خودش جنگید. نباید امید به پشتیبانی هوایی داشت.

در کوهستان باید به دنبال دشمن دوید و جنگید. باید با تفنگ، خوب کار کرد و از زمین بهترین بهره را برای نبرد گرفت. در حین درگیری در شیخان متوجه شدم سر و کلۀ بالگرد کبری پیدا شد. تعجب کردم. با خلبان آن تماس گرفتم. علی اکبر شیرودی پشت بیسیم گفت: «بابا، حوصله مان سر رفت. هر چه نشستیم، دیدیم خبری به ما ندادید. گفتیم چکار کنیم؟ بلند شدیم و آمدیم!»

او از همان جا وارد عمل شد و خیلی هم شجاعت به خرج داد و به ما کمک خوبی کرد. عملیات همچنان ادامه داشت. هر روز با تاریک شدن هوا عملیات را متوقف می کردیم و گروهی برای تأمین به نگهبانی می پرداختند و نیروها استراحت می کردند. سعی ما بر این بود که فرماندهان ستون به هیچ وجه نخوابند. چون منطقه برایمان ناآشنا بود، سعی می کردیم با سرکشی به نیروها و سنگرها، با اوضاع و احوال بیشتر آشنا شویم. اولین بار بود که قدم به آن جا می گذاشتم و فقط از روی نقشه با وضعیت فیزیکی آشنا بودم. راهنما و بلدچی ستون، پیشمرگان مسلمان کُرد بودند. چهل و هشت ساعت بعد به مریوان رسیدیم. مدتی بود که شهر در تسلط دشمن بود و سوخت و آذوقه به آن جا برده نشده بود. ده کامیون هم سوخت همراه ستون راه انداختیم تا با دست پر وارد شهر شده باشیم. در شرق پادگان مریوان دهلیزی هست که به طرف جاده سقزه می رود. از همان دهلیز به راه افتادیم. تعدادی تانک و نفربر چرخدار نیز همراه خود داشتیم و ستون را از همه نظر تجهیز کرده بودیم. ارتفاعی در کنار شهر قرار دارد که به قلعۀ امام معروف است که از حساسیت برخوردار است. آن را گرفتیم. محل استقرارمان را فرودگاه سابق مریوان قرار دادیم. چون شهر در یک نیم دایره ای از ارتفاعات قرار داد و پادگان هم از بالا بر آن تسلط داشت، توانستیم آن جا را کنترل کنیم.

در آن جا با حاج احمد متوسلیان1 آشنا شدم. او گروهی از بچه های سپاه را همراه خود برد تا شهر را بگیرند که موفق شدند. در پادگان، قرارمان بر این شد تا شهر را کاملاً محاصره کنیم و سپاه وارد شود و پس از پاکسازی مسؤولیت شهر را به عهده بگیرد. روش کارمان این گونه بود که هر جا را که می گرفتیم، سپاه مسؤولیت آن جا را بر عهده می گرفت. شهر پاکسازی شد و فرماندهی آن منطقه به حاج احمد متوسلیان سپرده شد و ما چهل و هشت ساعت در آن جا ماندیم.

خاطرۀ جالبی از مریوان دارم. شب دومی بود که شهر را پاکسازی می کردیم و قرار بود روز بعد به طرف سنندج برگردیم. یک ساعتی از نیمه شب گذشته بود که احساس نگرانی کردم. رفتم تا به نیروها سرکشی کنم. اطرافمان بسیار خطرناک بود. پر بود از شیار و درخت و تپه. راه نفوذی زیادی داشت. با صحنۀ جالبی روبرو شدم. برای اولین بار دیدم عده ای از زرمنده ها، در زیر نور مهتاب، در حال خواندن نماز شب هستند. این تصویر برایم عالی و دوست داشتنی بود. کار آنان من را هم تحریک کرد و آمادۀ نیایش شدم. حال خاصی به من دست داد و رویم تأثیر عمیقی گذاشت. در همان موقع، دشمن با آرپی جی و سلاح های دیگر به اردوگاه ما حمله کرد ولی با مقاومت نیروها نتوانست کاری از پیش ببرد و مجبور به عقب نشینی شد.

دشمن برای برگشت ما به سنندج، تدارک وسیعی دیده بود. او که موقع آمدن، غافلگیر شده بود، حالا می خواست هنگام برگشتن جبران کند اما این بار هم غافلگیر شد! برگشت ما کار خدا بود. همه چیز را برای برگشت از راهی که آمده بودیم، آماده کرده بودیم. یک دفعه به ذهنم خطور کرد که چه دلیلی دارد از آن جا برویم. بهتر است مسیر بازگشتمان از جادۀ دیگر باشد تا هم با منطقه بیشتر آشنا شویم و هم دشمن را غافلگیر کنیم. در میانۀ راه مسیر حرکتمان را عوض کردیم و به طرف جادۀ سروآباد و رزاب رفتیم. ستون از سروآباد گذشت و به رزاب رسید. رزاب در مدخل یک تنگه قرار دارد که به طرف کرآباد و نگل می رود. به تنگه که رسیدیم، ناگهان باران گلوله باریدن گرفت. آتش ضد انقلاب خیلی شدید و سهمگین بود.

امکان هر عکس العملی از ما سلب شده بود. از همه طرف تیر می زدند. قصد داشتم از خودرو خارج شوم اما امکان نداشت. از بیسیم شنیدم یک تانک اسکورپین جلو آمده است. به تانک دستور دادم جلو برود. ناگهان رانندۀ تانک از پشت بیسیم داد زد: «صیاد… صیاد… پشتم لرزید.»

خدایا چه اتفاقی افتاد؟ بعداً فهمیدم سر راهش تلۀ انفجاری کار گذاشته بودند که کلید آن را با چند ثانیه تأخیر می زنند و انفجار در عقب تانک رخ می دهد. چالۀ بزرگی در آن جا ایجاد شده بود ولی به لطف خدا هیچ صدمه ای به تانک و خدمه اش نرسید. نیروها از خودروها پیاده شده بودند و پاسخ دشمن را می دادند. کنترل آنان از دست من خارج بود. نیم ساعت زیر آتش بودیم و جز صبر و تحمل کار دیگری نمی توانستیم بکنیم. تصورم این بود لابد کلی خسارت و تلفات بر ستون وارد شده است. وقتی درگیری تمام شد، با اظطراب و نگرانی پرسیدم: «چند نفر شهید داده ایم؟»

عجیب بود. باورم نمی شد. وقتی آمار دادند، فهمیدم فقط سه، چهار تا مجروح داده ایم و هیچ شهید نداریم. جالب این بود که مجروحان ما همگی جراحتشان سطحی بود. تنها به ریۀ یک پسرک پانزده، شانزده ساله از اهالی آن جا تیر خورده بود و حالش وخیم بود. هلی کوپتر آمد و او را به اورژانس فرستادیم. این کار روی مردم منطقه اثر روانی خوبی گذاشت. مثل این که انتظار نداشتند ما چنین برخورد دوستانه ای با آنان داشته باشیم.

کمی بعد پارچه های سفید در دست مردم تکان می خورد و زن ها و دخترها تسلیم می شدند. در حالی که مردانشان، همان هایی که با ما می جنگیدند، در کوه و کمر ویلان بودند! بقیۀ راه را مشکلی نداشتیم. درگیری های کوچکی در مسیر رخ داد اما تلفاتی در بر نداشت. رسیدیم به سنندج. انعکاس عملیات رفت و برگشت ما به مریوان در منطقۀ کردستان اثر گذاشت. یک ستون قوی نظامی، فاصلۀ 130 کیلومتری سنندج به مریوان را با وجود درگیری های پراکنده طی کرده و مجدداً بازگشته بود. در سنندج، در بعضی از اعلامیه هایی که از گروهگ کومله به دست وردیم نوشته بودند: «یک ستون نظامی به فرماندهی صیاد شیرازی از سنندج رفت به طرف مریوان و در طی مسیر هشتاد کشته دادند…»

آنان مجبور بودند این گونه تبلیغ کند. ما تنها دو شهید و حدود هشت تا ده مجروح داده بودیم! آنان که ضربۀ سختی خورده بودند، تلفات ما را زیاد عنوان می کردند تا از هر چه بهتر نمایان شدن عظمت کار ما و شکست خوردنشان کاسته شود.

پس از چند عملیات در کردستان، من و آقای رحیم صفوی و چهار، پنج نفر از بچه های سپاه و ارتش خدمت حضرت امام خمینی رسیدیم. روحیۀ عجیبی داشتیم. دوست داشتم فرصتی پیش بیاید تا بتوانم بگویم: «امام، نگران نباشید. ما ان شاالله مسألۀ کردستان را فیصله می دهیم و ضد انقلاب را سرکوب می کنیم!»

هنگامی که خدمت ایشان رسیدیم، ایشان چنان صحبت کردند که اصلاً انگار خودشان در تمام صحنه ها هستند و می خواهند به ما امید بدهند. گفتند: «شما محکم باشید و از جنگ با ضد انقلاب هیچ نگرانی نداشته باشید. فقط وحدتتان را حفظ کنید.»

 

پانوشته ها:

1-فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله (ص) که در سال 61 در لبنان به اسارت سربازان اسرائیلی در آمد.

 

منبع: خاطرات سال های نبرد، شهید صیاد شیرازی، علی، 1379، سوره مهر، تهران، چاپ دوم

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده