خاطرات سال های نبرد شهید صیاد شیرازی
3-کردستان در آتش به اصفهان برگشتم و برای مدتی نتوانستم به کردستان بروم. متأسفانه سیاست غلط دولت موقت1 باعث شد کردستان به تدریج از دست جمهوری اسلامی خارج شده و در سلطۀ ضد انقلاب قرار بگیرد.هر روز خبرهای ناراحت کننده ای از آن جا می رسید. شهر ها یکی پس از دیگری سقوط کرده بودند و ضد انقلاب پادگان مهاباد را غارت کرده بود. مدتی که در اصفهان بودم، همۀ فکر و ذکرم کردستان بود. طرح جالبی به نظرم رسید که فکر کردم با این طرح می توان کردستان را آرام کرد. آن را با دیگران در میان گذاشتم و به بنی صدر رئیس جمهور وقت معرفی شدم. او هم اسم من را شنیده بود. در آن زمان، من سرگرد شده بودم. پرسید: «شما چه طرحی برای کردستان دارید؟»خلاصه ای از طرح را روی کاغذ کشیدم و توضیحات لازم را دادم. پرسید: «خُب، حالا می خواهید چکار کنید؟»

گفتم: «هیچ، پس شروع کنید و برای قدم اول از سنندج آغاز کنید.»

او فرمانده کل قوا هم بود. همین که تأیید او را گرفتم که باید به کردستان بروم و بجنگم، سریع به اصفهان برگشتم و به اتفاق آقای رحیم صفوی، دویست نفر از بچه های سپاه را سازمان دادیم تا به آن جا اعزام شوند.

نیروها را سوار دو فروند هواپیمای سی-130 کردیم و خودمان هم همراه آنان راهی شدیم. اوضاع سنندج بحرانی بود. از مراکز مهم، فقط فرودگاه در دست نیروهای جمهوری اسلامی بود و تنها راه ارتباطی آن جا با شهرهای دیگر از طریق هوا بود. همۀ جاده های منتهی به سنندج در دست ضد انقلاب بود. پادگان شهر هم در دست نیروهای خودی بود ولی بلافاصله بین پادگان و فرودگاه در دست دشمن بود و امکان تردد وجود نداشت.

بالای شهر که رسیدیم، به علت ابری بودن هوا، هواپیماها نتوانستند باند را پیدا کنند. خلبان ها می خواستند به فرودگاه کرمانشاه بروند. مسیر کرمانشاه به سنندج هم در اشغال ضد انقلاب بود. آنان در مدخل ورودی جاده تیرآهن جوش داه و آن را بسته بودند، این کار، باعث وقت کشی در اجرای کارمان می شد. پس از اصرار زیاد ما و ساعتی چرخیدن در بالای شهر با تلاش فراوان توانستند فرود بیایند. هنوز نیروها کاملاً از هواپیماها خارج نشده بودند که شلیک خمپاره بر روی باند فرودگاه آغاز شد. در همان دم، یکی از بچه های سپاه مجروح شد. هواپیماها هنوز روشن بودند. به خلبان ها که پناه گرفته بودند، گفتم هر طوری که هست، هواپیماها را بلند کنند و ببرند. آنان نیز چنین کردند2.

گلوله های خمپاره همچنان روی فرودگاه می بارید و خط محاصرۀ ضد انقلاب روی نیروهای مدافع خودی، تنگ تر شده بود.

اولین کاری که کردیم، نیروهای موجود را که از بچه های تهران بودند، سازماندهی کردیم و با دیگر نیروهای ارتشی و سپاهی پیوند دادیم. آنان نیروهای کاری و خیلی خوبی بودند؛ نیروهای دلاوری مانند شهید علی موحد دانش3 و محسنی. سپس سنگر دیده بانی زدیم و توانستیم سنگرهای دشمن را شناسایی کنیم. قبلاً اجازه شرعی گرفته بودیم تا هر جا را که سنگری است و به طرفمان شلیک می کند، با خمپاره و توپخانه منهدم کنیم. به توپخانه اطلاع دادم تا آن ها را زیر آتش بگیرند. طرح عملیاتی ما بر این اساس بود که ارتباط ضد انقلاب را از چهار محور با شهر سنندج قطع کنیم تا ارتباط نیروهای خودی در جادۀ کمربندی برقرار شود و پس از این که محاصرۀ شهر کامل شد و توانستیم راه های مواصلاتی دشمن را سد کنیم، شروع کنیم به پاکسازی شهر. محورهای مریوان به سنندج، سقز و دیواندره به سنندج و محور کرمانشاه به سنندج را توانستیم آزاد کنیم. ولی در محور قروه به سنندج یا گردنۀ صلوات آباد که بسیار حساس بود، به مشکل بر خوردیم.

با بالگرد به دهگلان رفته بودم. دیدم که تیپ سه از لشکر 16 زرهی قزوین که متعلق به ارتش بود، در آنجا مستقر است. علت را پرسیدم. گفتند چون واحد زرهی هستیم و آسیب پذیری مان زیاد است، امکان دارد گرفتار کمین شویم و تانک ها و نفربرها از بین برود. پرسیدم: «اگر راه را برایتان باز کنیم جلو می آیید؟»

با شوق فراوان قبول کردند. گفتم: «ده گروه ده تا پانزده نفره تشکیل بدهید. چهار گروه هم من از بچه های سپاه دارم که می شود چهارده گروه. این چهارده گروه را هلی برن می کنم روی ارتفاع صلوات آباد. گردنه را برایتان باز می کنم و شما بیایید و بگذرید.» برای این کار، نیروهای سپاه را هماهنگ کردم و خودم همراه آن چهار گروه سوار اولین هلی کوپتر شدم. ارتفاع صلوات آباد به علت بلندیش جای خوبی برای فرود بالگرد نبود. سرانجام جایی برای پیاده شدن پیدا کردیم. همین که پیاده شدیم، متوجه نیروهای ضد انقلاب در اطرافمان شدم. درگیری شروع شد. آنان نتوانستند مقاومت کنند و فرار کردند.

شروع کردیم به پیشروی به طرف گردنه. در ادامۀ راه، به معبر تنگی رسیدیم که باید تک نفری از آن جا می گذشتیم. نفر اول که خواست رد شود، تیر خورد و شهید شد. معلوم بود که دشمن در مقابل آن معبر تک تیرانداز گذاشته است. نفر دوم هم شهید شد. شش نفر دیگر هم بدون این که بتوانند از آن جا بگذرند، مجروح شدند. دیگر ستون حرکت نکرد. هر چه اصرار کردم، فایده ای نداشت. ناچار شدم خودم جلو بیفتم. خواستم از سمت راست بروم. یک گلوله به بغلم خورد و گرد و خاکش به صورتم پاشید. از سمت چپ هم خواستم بروم، همین وضع پیش آمد. خیلی دقیق می زدند. سربازی فریاد زد: «الله اکبر» و به طرف آن جا دوید. گلوله ای به پایش خورد و افتاد. این کارش باعث شد تا در آن شلوغی یک استوار ارتشی که مسؤولیت یکی از گروه ها را به عهده داشت، گروهش را از آن جا عبور دهد. وقتی دیدم وضع این گونه است، دیده بانی کردم و گرای دقیق منطقه را به توپخانه دادم تا روی مواضع دشمن آتش بریزد. توپخانه شروع کرد به کوبیدن مدخل گردنه. ناگهان داد یکی از بچه ها از بیسیم بلند شد که:

-چرا دارید ما را می زنید؟ ما رسیده ایم به هدف!

خیلی تعجب کردم. نیروهای دشمن هنوز در جلو ما بودند، ولی آنان می گفتند به هدف رسیده اند! تازه فهمیدم یکی از گروه های سپاه را فراموش کرده ام و از دستم در رفته. حتی ضد انقلاب هم متوجۀ آنان نشده بود و توانسته بودند از بغل سنگرهای دشمن رد شوند و از پشت سر آنان بیرون بیاند. خودشان بعد از این که رسیده بودند، فهمیده بودند که چه کار مهمی کرده اند!

ضد انقلاب وقتی فهمید در محاصره است، چاره ای نداشت جز این که فرار کند. در واقع این محاصره، کار خدا بود نه ما.

این گونه مدخل گردنۀ صلوات آباد را گرفتیم و پاکسازی کردیم. شب را هم بالای قله ماندیم. هوا خیلی سرد بود. برف همه جا را گرفته بود. هر نفر فقط یک پتو داشت. هر طوری بود، تا صبح سر کردیم و قله را نگه داشتیم.

صبح با فرماندۀ آن تیپ زرهی تماس گرفتم و گفتم که جاده پاک شده است و شما بروید، نیروهای ما از بالا مواظبتان هستند. برای این که خیالشان راحت باشد و نترسند، خودم رفتم و سوار نفربری شدم که در جلو حرکت می کرد. ورود تانک و نفربر به شهر، آثار روانی خوبی روی مردم منطقه داشت. همۀ نیروهای محاصره کننده به ما ملحق شدند و محاصره کامل شد. به آقای رحیم صفوی گفتم که از قسمت بین پادگان و فرودگاه شروع به پاکسازی کنیم. ساعاتی بعد، صدای تکبیر و دورود بر خمینی در همه جای شهر پیچید. ما توانسته بودیم بعد از بیست و هشت روز جنگ و تلاش سنندج را آزاد کنیم و به کنترل جمهوری اسلامی در آوریم! سنندج، شاهرگ کردستان بود. مرکز و ستاد ضد انقلاب مسلح که در شهرهای مختلف کردستان با جمهوری اسلامی ایران می جنگیدند، در آن جا بود. با سقوط آن، کمر دشمن شکست.

پانوشته ها:

1-اولین دولتی که به ریاست مهندس مهدی بازرگان پس از انقلاب روی کار آمد.

2-این نوع هواپیماها برای پرواز نیاز به باند وسیعی ندارند، بلکه سریع بلند می شوند.

3-فرمانده لشکر 10 سیدالشهدا (ع) که در سال 1362 در مهران به شهادت رسید.

منبع: خاطرات سال های نبرد، شهید صیاد شیرازی، علی، 1379، سوره مهر، تهران، چاپ دوم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده