میگ و دیگ (14)
خاکریز ابرویی - سرهنگ علی قمری ما در دب حردان در محلی مستقر شده بودیم که به خاکریز ابرویی معروف بود. در این منطقه فاصله ما با عراق از 50 متر تا 300 متر بود. عراقی­ها در داخل نیزارها سنگری با بتن آرمه درست کرده بودند و از آن نقطه گاهی تک تیراندازهای ماهر و گاهی گلوله­های خمپاره 60 م­م به سنگرهای ما شلیک میکردند و مرتب از ما تلفات می­گرفتند. عراقی­ها در مدت کوتاهی 14 نفر از نیروهای ما را با تک تیراندازی و با گلوله خمپاره 60 م­م به شهادت رسانده بودند. یکی از این شهدا ستوان علیلو بود که فرمانده گروهان بود و تا آن زمان حماسه­های زیادی آفریده بود. ما از پاییز 1360 در آن منطقه مستقر بودیم و باید بگویم که تلفات گردان دژ در آن نقطه حتی بیش از شهدای دفاع از خرمشهر در روزهای آغازین تجاوز دشمن بود.

بعد از شهادت ستوان علیلو، تصمیم گرفتیم که سنگر بتن آرمه عراق را منهدم کنیم. پس از شور و مشورت­های جدی، من و ستوان ایازی به این مأموریت انتخاب شدیم و به قلب دشمن زدیم. پس از ساعت­ها کمین هر دو نفر عراقی را دستگير و با خود آوردیم.

استوار حسینی آن دو نفر را بازجویی کرد. یکی از آن­ها به نام جلیل فارسی و دیگری حبیب خلف بود. آن­ها ابتدا از ما خواستند که آن­ها را اعدام کنیم، ولی ما به گرمی از آن­ها پذیرایی کردیم. به آن­ها صبحانه و چای داغ دادیم. آن­ها با دیدن مهربانی ایرانی­ها لب به سخن گشودند و هر چه بلد بودند گفتند و در نهایت جلیل فارسی گفت:

– مرا بفرستید شب با 4 نفر بیایم.

این حرف عراقی برای ما غیر قابل باور بود، ولی وقتی بی­سیم او به صدا درآمد، او پس از کسب اجازه از ما با آن سوی بی­سیم صحبت کرد و گفت مشغول انجام مأموریت است و حرفی از اسیر شدنشان نزد.

ما پس از مشاوره با سایر دوستان این ریسک را پذیرفتیم که او را رها کنیم که برود و با 4 نفر برگردد. ما حتی بی­سیم او را پس دادیم، ولی فرکانسی به او دادیم که با ما هم بتواند تماس بگیرد.

ساعت 8:30 شب، جلیل فارسی به بی­سیم ما وارد شد و از ما خواست به دیدبان­های خود بگوییم که آن­ها را نزنند و ساعت 10:30 جلیل فارسی با 4 نفر دیگر به جمع ما پیوست.

جلیل فارسی و دوستانش وقتی وارد جمع ما شدند، جلیل با سرگروهبان خود تماس گرفت و گفت:

– ما می­خواهیم خودمان را تسلیم ایرانی­ها بکنیم.

سرگروهبان جلیل فارسی در جواب گفت: اگر قصد چنین کاری داشته باشی، شما را از پشت سر مورد هدف قرار می­دهم.

جلیل فارسی گفت: آقای علی محمد، الان ما 6 نفر هستیم که در مهمانی برادران ایرانی هستیم. تو هم اگر دوست داری حاضریم وساطت بکنیم تا تسلیم بشوی.

پس از آن ارتباط قطع شد. ما جلیل فارسی و دوستانش را به پشت جبهه فرستادیم، ولی بی­سیم را برای خود نگه داشتیم.

*****

سربازی داشتیم به نام نقوی. او تا دیپلم در کربلا درس خوانده بود و زبان عربی عراقی­ها را به راحتی صحبت می­کرد. پدرش هم از روحانیون برجسته بود. این سرباز فردی معتقد و نماز خوان و متدین و در عین حال زرنگ و کیاس بود. او با همان بی­سیم عراقی­ها استراق سمع می­کرد و گاهی با جملاتی آن­ها را گمراه می­کرد. او اسم عراقی­ها را یادداشت کرده بود و اکثر نیروهای عراقی مستقر در آنجا را می­شناخت.

یک بار به بی­سیم عراقی­ها حمله کرد و با بهره­گیری از اطلاعاتی که از بی‌سیم گرفته بود به سرگروهبان آن­ها علی محمد گفت:

– تو دیشب مست بودی و می­خواستی با فلان سرباز کار بدی بکنی که من آن را صورت جلسه کرده­ام و فردا تحویل دادگاه می­دهم.

پس از آن با یک عراقی دیگر صحبت کرد و به او نیز مطالبی گفت و بعد با نفر سوم و ….

او در چند ساعت بی­سیم­های عراقی­ها را به هم ریخت و کاری کرد که در بی­سیم­های عراقی فقط مسائل شخصی و خلاف­های آن­ها گفته می­شد. نقوی حتی اسلحه­ای را که چند روز پیش ستوان ايازي از عراقی‌ها سرقت کرده بود وارد بحث کرد و چند نفر از آن­ها را متهم به دزدیدن اسلحه کرد.

این آشفتگی در بی­سیم­ها، فرصت مناسبی به ما داد که یک شبیخون جانانه‌ای به عراقی­ها بزنیم. در حالی­که آن­ها با هم در بی­سیم دعوا می­کردند، ما هر دو طرف دعوا را مورد هدف قرار دادیم و تلفات سنگینی به آن­ها وارد کردیم.

*****

پس از آرام شدن اوضاع، فرصتی دست داد که چند روز به مرخصی بروم. وقتی از مرخصی به اهواز برگشتم تصمیم گرفتم برای دیدن یکی از سربازان قدیمی خودم که در ایستگاه صلواتی اهواز مشغول بود بروم. در نزدیکی ایستگاه صلواتی ناگهان چشمم به جلیل فارسی افتاد. این همان عراقی بود که ما او را اسیر کرده بودیم و با ما همکاری کرده بود. فکر کردم از اسارت فرار کرده است. در آن لحظه اسلحه نداشتم، در حالی که چشم از جلیل فارسی بر نمی­داشتم، چشمم به 2 نفر از بچه‌های نیروی انتظامی افتاد. در حالی که آن­ها را توجیه می­کردم، 2 نفر از برادران پاسدار هم از مقابل ما رد شدند. آن­ها را هم متوقف کردم و به صورت یک تیم 5 نفره به جلیل فارسی حمله کردیم. وقتی نزدیک جلیل فارسی شدیم، او به آغوش من پرید و مرا غرق در بوسه کرد. آن 4نفر هم که می­خواستند در دستگیری جلیل به من کمک کنند، مثل من گیج شده بودند. ولی لحظه­ای بعد آن برادران پاسدار شروع به خنده کردند. با تعجب و کمی عصبانیت گفتم: چرا می­خندید؟

یکی از برادران پاسدار گفت: ایشان جزء نیروهای آیت الله حکیم هستند. این­ها عاشق امام خمینی هستند و حاضرند به خاطر امام، جان خود را فدا کنند.

پس از آن به زبان عربی حرف­هایی به جلیل فارسی زد. جلیل فارسی دست در جیب کرده و کارت شناسایی خود را به ما نشان داد. حالا نوبت خنده من و 2 نفر نیروی انتظامی بود.

پس از لحظاتی از آن­ها دعوت کردم که با هم به محل مهراب زارع در ایستگاه صلواتی برویم. مهراب زارع با تمام وجود و با همه امکاناتی که داشت از تیم 5 نفره ما پذیرایی کرد.

منبع: میگ و دیک2، سرهنگ پور بزرگ وافی، علیرضا، 1392، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده