داستان های کوتاه کوتاه
بچرخ تا بچرخم -هاشم... شما هسی؟ برگشت، گفت: -امریه! نوجوان هول گفت:

-بی… بی سیم چی ام.

هاشم خنده ای زد، گفت:

-خب منم با سیم چی ام.

صورت نوجوان که سرخ شد، ادامه داد:

-شوخی کردم. بی سیم چی کجا بودی؟

-گردان بودم!

-با کی کار کردی؟

بی سیم چی انگشتان دست را یکی یکی تا زد کف دست حنا بسته اش.

-اسلام نسب، اعتمادی، عباسی، زارع، کد خدایی، بگم بازم؟

-خدا بیامرزتشون! یکی رو بگو زنده باشه.

نوجوان دندان روی لب پایین گذاشت، گفت:

-والله حالا که فکرش می کنم، می بینم بی سیم چی هر کی بودم، شهید شده!

-پس سر همه رو خوردی؟ برو خدا روزیت رو جای دیگه ای بده!

-ترسیدی فرمانده؟

-ترس؟ شاید!

-نیگاه به قد ریزم نکن، تجربه دارم.

-با این اسمایی که ردیف کردی معلومه!

-پس قبول کردی؟

-حالا چرا می خوای بی سیم چی من بشی؟

-شنیدم شما خیلی باحالید!

-می خوای سر منو هم بخوری… حرفی نیس! ولی یه چیز رو می دونی؟

-چی رو؟

-بیا جلو تر! می دونی هر کی تا حالا شده بی سیم چی من، شهید شده؟

-بله می دونم!

-می دونی؟!

-بله! شما تا الان، نُه تا بی سیم چی داشتید که همشون شهید شدن.

-نه بابا! خیلی خوبه.

-منم بگم؟

-چی رو؟

-فرمانده فکرش می کنم، می بینم منم نه تا فرمانده داشتم که شهید شدن.

-خوبه! پس می خوای با من بجنگی؟

-جنگ… با شما؟

-اسمت چیه؟

-یدالله!

-پس یدالله، بچرخ تا بچرخم!

منبع: آنا هنوز هم می خندد، صحرایی، اکبر، 1387، سوره مهر، تهران، چاپ سوم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده