خاطرات سال های نبرد شهید صیاد شیرازی
1- صبح پیروزی در هنگام پیروزی انقلاب اسلامی، من در بازداشت بودم. درست در آستانۀ پیروزی انقلاب دستگیر شدم. آن روزها در دانشکدۀ توپخانۀ پادگان اصفهان تدریس می کردم. چون مدتی در آمریکا بودم و دوره های مختلفی برای تخصص دیده بودم، در خارج از پادگان هم زبان انگلیسی تدریس می کردم.

در ان اوضاع و احوال ارتشِ طاغوت، کارهایی مثل خواندن نماز یا گرفتن روزه، زود به چشم فرماندهان می آمد و به آن حساسیت نشان می دادند. برای همین، من هم که دارای روحیۀ مذهبی بودم، همیشه در نظر آنان یک نیروی مشکوک محسوب می شدم. البته در آن ایام ارتباط تنگاتنگی با نیروهای انقلابی داشتم ولی چون فرماندهان مدرکی علیه من نداشتند، نمی توانستند کاری بکنند ولی هر لحظه منتظر بهانه ای بودند. من در تهران و اصفهان با نیروهای انقلابی ارتش مانند شهید یوسف کلاهدوز 1 و شهید اقارب پرست2 در ارتباط بودم و آنان نیز با افرادی مانند شهید دکتر حسن آیت3 ارتباط داشتند و از همین طریق با بیت حضرت امام در خارج از کشور در تماس بودیم.

هدف ما این بود که انقلاب را به داخل ارتش بکشانیم و پرسنل ارتش را از ادامۀ مسیر انحرافی شان باز داریم. برای همین، با افرادی که تشخیص می دادیم موٌمن هستند و از جراٌت و جربزۀ کافی برخوردارند و از همه مهمتر دارای روحیۀ انقلابی هستند، جلساتی تشکیل می دادیم و آنان را به تشکیلات خودمان وصل می کردیم. در آن جلسات اعلامیه های حضرت امام و مواضع انقلابی ایشان را شرح می دادیم و سعی می کردیم در آنانی که روحیۀ انقلابی ندارند، زمینۀ این کار را ایجاد کنیم.

با اوج گرفتن انقلاب فعالیت من هم اوج گرفت. حالا دیگر برنامه های بیرونم مانند آموزش زبان تعطیل شده بود و بیشتر وقت و توان خودم را صرف پادگان می کردم. تا این که اتفاقی افتاد و آنان برای دستگیری ام بهانه ای یافتند: نوجوانانی برای آموزش دورۀ گروهبانی آمده بودند. آنان چون از میان مردم به آموزشگاه های نظامی راه یافته بودند، هماهنگ و همگام با ملت هر روز شعارهای جدیدی فرامی گرفتند و معمولاً در آسایشگاه آن را فریاد می زدند. شبکۀ ضد اطلاعات برای پیدا کردن ریشۀ این قضیه تلاش گسترده ای انجام داد و سرانجام یک شب دژبان های آموزشگاه به آسایشگاه آنان ریختند و با باتوم برقی به جان نوجوانان افتادند و آنان را به شدت زدند و ….

وقتی از این اتفاق خبردار شدم و به آسایشگاه آنان رفتم. روحیۀ تندی پیدا کرده بودند و هر آن منتظر جرقه ای بودند تا خشم خود را بیرون بریزند. ملاحظۀ کسی را نمی کردند و به همۀ فرماندهان ارتش و نظام طاغوت بد و بیراه می گفتند. وقتی به آنان گفتم من از شما حمایت می کنم و فردا نسبت به این کار دژبان ها اعتراض خواهم کرد، شور و شوق آنان بیشتر شد.

فردای آن روز افسر نگهبان پادگان بودم. یک سال یا دو سال بیشتر نمانده بود تا سرگرد شوم. آن روز خیلی ناراحت بودم. هر آن منتظر جرقه ای بودم تا منفجر شوم. سرتیپ (ش) معاون پادگان وارد شد. از پنجرۀ اتاق نگهبانی نگاه کردم. دیدم به طرف من می آید. رسم پادگان این بود که با آمدن فرماندهان و رده های بالاتر، افسر نگهبان از اتاق بیرون می رفت و سلام نظامی و گزارش می داد.

سرتیپ که به اتاق من نزدیک تر شد، با بی رغبتی نگاه به او انداختم. حال و حوصلۀ بیرون رفتن و احترام نظامی به جا آوردن نداشتم. او همین طور جلو پنجره قدم می زد و منتظر بود تا بیرون بروم. هر چه منتظر ماند، بیرون نرفتم! با عصبانیت صدایم کرد. رفتم بیرون و بدون این که احترامی بگذارم جلویش ایستادم. در حالی که به شدت سرخ شده بود، گفت: « چرا بیرون نمی آیی؟ یک مراسمی، احترامی.»

گفتم: ((چه مراسمی؟ چه احترامی؟))

با خشونت گفت: (( گزارش نگهبانیت را بده. ))

گفتم: ((هیچ گزارشی ندارم به شما بدهم. ))

خودم را زده بودم به حالی که یعنی نمی خواهم جوابت را بدهم و برو! اصلاً تحملش را نداشتم. گفت: ((این چه طرز صحبت کردن با مافوق است؟ اگر گزارش مثبت نداری، گزارش منفی بده. ))

گفتم: ((وقتی آدم گزارش مثبت ندارد، یعنی منفی است دیگه. ))

لحن پاسخ دادن و حاضر جوابی ام برای او خیلی گران بود و همۀ این ها از تاٌثیر اوضاع و احوال آسایشگاه نوجوانان بود. گفت: ((اگر تو گزارش نداری، حالا نوبت من است که از تو بازخواست کنم. چه خبر است؟ چرا این طور برخورد می کنی؟))

گفتم: ((شما طبق چه قانون و مقرراتی دستور داده اید با باتوم برقی یک مشت نوجوانان پانزده، شانزده ساله را زیر باد کتک بگیرند؟ مگر چکار کرده بودند؟))

با این حرف، برافروخته شد و گفت: ((نفهمیدم، چی شد؟ تو داری من را بازخواست می کنی؟))

گفتم: (( چه اشکالی دارد؟ من و شما چه فرقی داریم؟ بنده از شما جوان ترم و فردا باید جای شما را بگیرم. از حالا باید بدانم شما چه تفکری دارید و روی چه اصولی این کارهای اشتباه را انجام می دهید. ))

طاقتش تمام شد. گفت: ((برو دفتر تا بهت بگویم که باید چکار کنی!))

شب قبل اتفاق دیگری هم افتاده بود و امشب قراری داشتم. ماجرا از این قرار بود:

حدود ساعت 9 در اتاق نگهبانی بودم که سر و صدایی را از بیرون شنیدم. دقت که کردم، متوجه شدم صدا از میدان شامگاه است. رفتم آن جا. دیدم یکی از گروهان ها مشغول تمرین((جاوید شاه)) است. خوب که دقت کردم سروان (خ) فرماندۀ دژبان را شناختم. او همدوره ای من در دانشکدۀ افسری بود. او مسوٌول بود تا نیروهایی را که در تظاهرات شرکت می کردند شناسایی و دستگیر کند.

چند روز قبل از آن پیش من آمده و گفته بود: ((تو که با روحانیون بیرون از پادگان رفت و آمد داری و آشنا هستی، بگو یک خرده ملاحظۀ من را بکنند. در یکی از مساجد اسم من را خوانده اند و گفته اند که باید حسابش را برسیم. ))

گفتم: ((سفارشت را می کنم، اما تو هم باید از این به بعد حواست جمع باشد دیگر از این کارها نکنی. ))

با این که قول داده بود ولی دو، سه روز از آن قول و قرار نگذشته، داشت چنین می کرد. نزدیک شدم. دیدم واحد را دور خودش جمع کرده است. با فریاد گفت: ((یک بار دیگر تمرین را تکرار می کنیم. پنج بار با صدای بلند بگویید: جاوید شاه ! ))

صدای سربازان تمام شد اما یکی از آن ها ول کن نبود و آن قدر عربده کشید و جاوید شاه گفت که از خود بی خود شد و به زمین افتاد! سروان (خ) هم به سر گروهبان دستور داد که به او پنجاه تومان پاداش بدهد.

نیروها را که آزاد گذاشت تا به آسایشگاه بروند، جلوش را گرفتم و گفتم: ((سروان، تو خیلی احمقی. به من می گویی سفارشت را به مردم انقلابی بکنم، آن وقت سربازهایت را برمی داری و می آوری این جا تمرین جاوید شاه می کنید ؟))

مستاٌصل و درمانده گفت: ((چکار کنم؟ صبح ایراد گرفته اند که چرا در صبحگاه فریاد جاوید شاه ضعیف است. گفتم بیاور مشان تمرین کنند تا قویتر شوند. ))

پرسیدم: ((حالا چرا به این یارو پنجاه تومان پاداش دادی؟))

لبخندی زد و گفت: ((او هم مثل من خر شد و دیدم جلو همه بی هوش شد و غش کرد، گفتم یک چیزی بهش داده باشم!))

آدرس خانه اش را گرفتم و قرار گذاشتم شب بعد به خانه اش بروم. قصدم این بود که روی او کار کنم. چون آدم ساده ای بود، فکر کردم فریب خورده است و می توان آگاهش کرد. شب آن روزی که با سرتیپ(ش) بحثمان شده بود، به خانۀ سروان(خ) رفتم. در خانۀ او سعی کردم فضای معنوی ایجاد کنم تا زمینه را برای حرف های اصلی آماده کنم. حرفم را با آیاتی از قرآن شروع کردم و به تفسیر و ترجمل آیات پرداختم. بحث سر این بود که انسان چگونه باید تسلیم خدا شود و بر مبنای این تسلیم عمل صالح انجام بدهد و اجرش را هم از خدا بخواهد.

ساعتی گذشت. متوجه شدم که حالت او جور دیگری است. ظاهراً داشت به حرف هایم گوش می داد، ولی چشمانش را به زمین دوخته بود و سعی می کرد از نگاه من دوری کند. در حال و هوای دیگری بود.

پرسیدم: ((مثل این که تو حال خودت نیستی، چیزی شده؟))

گفت: (( حقیقتش حالم زیاد خوش نیست، یعنی روحیه ام بد است. نمی خواستم بگویم، از صبح حکم بازداشت تو را به من داده اند و من مانده ام چکار کنم. ))

موضوع برایم جالب بود، ولی باعث ترس و هراسم نشد. گفتم: ((این که مساٌله ای نیست، همان اول می گفتی. هیچ عیبی ندارد. هر وظیفه ای که به گردنت گذاشته اند، انجام بده. ))

گفت: ((نه، شما الان به عنوان مهمان خانۀ من آمده اید. من چنین کاری انجام نمی دهم. فقط خواهش می کنم فردا صبح که می آیم سراغت، مقاومت نکن و همراه من بیا برای بازداشت. ))

با لبخند گفتم: ((باشد، مقاومت نمی کنم. اما حالا که تو حرف دلت را زدی، بگذار من هم بقیۀ حرف هایم را بزنم!))

صبح، وقتی در اتاق خودم بودم، دژبانی وارد شد و با نشان دادن حکم بازداشت گفت: ((شما به جرم تحریک دانشجویان بازداشت هستید.))

به ساختمان دژبانی رفتم. سروان در حالی که شرمنده بود، گفت: ((تا روشن شدن تکلیفت، می توانم تو را به بازداشتگاه بفرستم یا در جای دیگری بازداشت کنم، خودت چه نظری داری؟))

گفتم: ((این روزها بازداشتگاه خیلی شلوغ است. اگر ممکن است، در دفتر خودت بازداشت بمانم؟))

به هر دلیلی قبول کرد و در دفتر خودش جایی برایم مشخص کرد و سربازی را هم به عنوان نگهبان جلو در گماشت. برنامۀ خودش را هم طوری تنظیم کرده بود که ظهر ها هنگام اذان پیشم می آمد و با هم نماز می خواندیم. به نظر من، قصدش این بود که کمی من را ملایم تر کند تا سفارش و شفاعتش را پیش مردم بکنم.

در شب 22 بهمن 57، روز سوم بازداشتم، در دفتر دژبانی بودم که از رادیو صدای انقلاب را شنیدم. اصلاً فکرش را نمی کردم که انقلاب این همه سرعت بگیرد و این قدر به پیروزی نزدیک باشد. تصمیم گرفتم بپرم اسلحۀ نگهبان را بگیرم و فرار کنم. وقتی فکر کردم دیدم کارم صحیح نیست. اولاً سروان به من اعتماد کرده بود و اگر این کار را می کردم، در روحیه اش تاٌثیر منفی می گذاشت.

ثانیاً با این اسلحه می افتادم تو شهر، بگویم چه شده؟

در شب 22 بهمن تا صبح در تب و تاب پیروزی انقلاب و در انتظار طلوع آفتاب بیدار نشستم. اشتیاقی آتشین سراپایم را فرا گرفته بود. از پنجرۀ اتاق پادگان را نگاه می کردم. احساس می کردم طلوع آفتاب آن روز با روز های دیگر تفاوت زیادی دارد. همه جا از نور خورشید روشن شده بود.

صبح، تعدادی از افسران و درجه داران به طرف اتاق من آمدند. آن ها با عزت و احترام من را از آن جا بیرون آوردند. اوضاع پادگان کاملاً فرق کرده بود. نظمی که تا دیشب حاکم بود به هم خورده و سربازها بیرون ریخته بودند و تظاهرات می کردند…

اولین چیزی که به ذهن من رسید، این بود که از به هم ریختن و قلع و قمع پادگان جلوگیری کنم. اکنون که انقلاب به پیروزی رسیده بود، باید پادگان را برای خدمت به آن حفظ می کردیم. نباید می گذاشتیم اموال آن چپاول شود. دو گروه بزرگ توپخانه با تمام سلاح و مهمات مربوط در پادگان بود. با این که با مواضع و اهداف گروهک هایی که بعدها علیه مردم اسلحه به دست گرفتند آشنا نبودم ولی همۀ ترسم این بود که حفاظت پادگان به هم بریزد و اسلحه به دست افراد ناشایست بیفتد.

همۀ نظامیان من را به اسم می شناختند و روی آنان نفوذ داشتم. پس با همکاری آنان حفاظت پادگان را تشکیل دادم. سپس با دفتر آیت الله طاهری4 و مرحوم آیت الله خادمی5 ارتباط برقرار کردم تا مسیر تظاهرات مردم را به استادیوم هدایت کنیم و به پادگان آسیبی نرسد.

آیت الله خادمی را آوردیم در میدان فوتبال پادگان و برای مردم و نظامیان سخنرانی کرد. از همان لحظه به عنوان مسوٌول پادگان معرفی شدم. یکی از مشکلات ما این بود که در آشفتگی روزهای اول انقلاب سربازان از پادگان فرار کرده بودند و پادگان خالی شده بود. به طوری که در شب اول نیرویی برای نگهبانی در داخل پادگان وجود نداشت. به پرسنل اعلام کردم هر کس حاضر است برای حفاظت از پادگان نگهبانی بدهد، بیاید خودش را معرفی کند.

برای اولین بار می دیدم که در ارتش درجه اصلاً مطرح نیست. آن شب عده ای برای نگهبانی آمدند که در میانشان سرهنگ بود، سرگرد بود و … که از من ارشدتر بودند. همه آمده بودند زیر فرمان من برای حفاظت از پادگان. در همان روزها با برادر رحیم صفوی6 و شهید خلیفه سلطانی7 آشنا شدم و برای حفاظت از پادگان درخواست نیرو کردم. توسط آنان گروهی از جوانان انقلابی شهر را به خدمت گرفتم.

به لطف خدا در آن اوضاع و احوال نگذاشتیم حتی یک فشنگ هم از پادگان کم شود بلکه تمام سلاح و مهمات دست نخورده ماند تا در خدمت انقلاب اسلامی باشد8 .

پانوشته ها:

1-قائم مقام سپاه پاسداران که در حادثۀ سقوط هواپیما در سال 1360 به شهادت رسید.

2-از فرماندهان دلیر ارتش که سالها در جبهه ها فرمانده لشکر بود.

3-نماینده مجلس شورای اسلامی که در سال 1360 به دست منافقین به شهادت رسید.

4-امام جمعه اصفهان.

5-مسوٌول حوزه علمیه اصفهان.

6-فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.

7-از مهندسان بسیار خوبی که بعد از انقلاب شهید شد.

8-یکی از نظامیانی که بعد از انقلاب توسط مردم دستگیر شد، سرتیپ(ش) بود. او تا پای اعدام هم پیش رفت. من که خانواده اش را می شناختم و مطلع بودم مذهبی هستند، در دادگاه به نفع او شهادت دادم که سبب تخفیف در حکمش شد

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده