میگ و دیگ (12) و (13)
اسیر در اسیر - سرتیپ منوچهر کهتری عملیات ثامن الائمه (ع) با آنکه با تأخیر انجام شد ولیکن خیلی حساب شده و دقیق بود. طراحان ارتش می دانستند چنانچه این عملیات با شکست مواجه بشود، دیگر انگیزه نیروهای ایرانی برای عمليات بعدی از بین خواهد رفت. به همین خاطر کوچک ترین احتمالات هم پیش بینی شده بود و طرحی که عملیاتی شد، یکی از ظریف ترین و دقیق ترین طرح های عملیاتی ارتش بود.

دشمن هم که نمی توانست آن منطقه (یعنی سمت شرق کارون) را از دست بدهد، حملات ایران را پیش بینی کرده بود و اطمینان داشت که نیروهایش توانایی مقابله حملات ایرانی را دارند. در این عملیات گردان 153 با نيروهاي سازمانی و تانک های مأمور به گردان وارد عمل شدند.

در گرماگرم عملیات یکی از تانک های ما روی مین رفت و شنی آن پاره شد و خدمه آن به اسارت نیروهای عراقی درآمدند. نیروهای ما تصمیم داشتند که نگذارند حتی یک نفر و یک وسیله عراقی از پل مارد گذشته و به طرف عراق یا آن سوی پل بروند. به همین خاطر راه خروج عراقی ها را بسته بودند، ولی عراقی ها هم توانستند با نبرد خونین یکی از پل ها را برای خود نگه داشته و بخشی از نیروهای خود را به آن سمت پل انتقال بدهند.

وقتی اسرای عراقی را تخلیه می کردند با خبر شدم که خدمه تانک ماهم که هنوز به عراق تخلیه نشده بودند، به آغوش نیروهای خودی برگشته اند. از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدم و تصمیم گرفتم در فرصت مناسب، آن ها را ملاقات کنم.

بالاخره پس از تثبیت نیروها، خدمه تانک را ملاقات کردم و بعد از ابراز خوشحالی، ماجرای چگونگی آزادی آن ها را پرسیدم. یکی از اسیر شدگان چنین تعریف کرد:

– ما وقتی به اسارت عراقی ها درآمدیم، ما را به سنگر فرماندهی بردند. افسر فرمانده عراقی بدون مقدمه، اسلحه اش را کشید و می خواست ما را در همان سنگر به قول خودش اعدام کند.

مترجم عراقی فارسی زبان پس از شنیدن همهمه آن افسر و چند سرباز عراقی به ما گفت که این فرمانده می خواست شما را با دست خودش بکشد که سربازان از او خواستند اجازه بدهد آن ها، شما را به دلخواه خودشان بکشند که انتقام نیروهای کشته شده عراقی در اطراف مارد را از ما بگیرند. افسر عراقی که بعثی بود بالاخره با این امر موافقت کرد. سربازان عراقی ما را از سنگر فرمانده خارج کرده و به محلی دورتر از سنگر فرمانده بردند که ناگهان نیروهای ایرانی رسیده و آنها و حتی آن فرمانده بعثی را اسیر کردند و ما آزاد شدیم. وقتی این موضوع را شنیدم واقعاً هیجان زده شدم  از این که خدا در آن لحظات به داد آن ها رسیده پی به عظمت خدا بردم. در این حال از نیروهای خودم پرسیدم:

– حالا که آن افسر بعثی و سربازان که می خواستند شما را مثله و تکه تکه کنند و اینک به اسارت شما درآمده اند، شما نمی خواهید انتقام بگیرید؟

در این حال توپچی تانک جلو آمد و گفت: جناب سرهنگ، ما پیروان حضرت علی (ع) هستیم و طبق قانون علی با اسرا برخورد می کنیم. به قول استاد شهريار:

به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من

                                      چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا

بقیه خدمه تانک هم حرف او را تأیید کردند. یکی دیگر از خدمه تانک گفت:

– جناب سرهنگ این گروهبان که توپچی تانک است در مقابل افسر عراقی هم با سینه فراخ و قامتی راست ایستاد و با آن که می دانست بدترین شکنجه ها در انتظار اوست خودش را توپچی تانک معرفی نمود.

نگاهی به آن ها کردم. همه شان رشید و دلاور بودند. همه شان تا یک قدمی مرگ با شکنجه رفته بودند، ولی خم به ابرو نیاورده بودند. گفتم:

– در مقام یک فرمانده بالاترین تشویقی را که در مقام خود دارم براي شما درخواست خواهم کرد.

 

امر و نهی – ناخدا حسن مسعودیان

عباس کعبی الان جانباز و بازنشسته است. او در جنگ خیلی فعالیت کرد، ولی همیشه در دوران خدمتش به معاونی می رسید. به همین خاطر خیلی دوست داشت فرمانده و نفر اول بشود و معمولاً حرکات خنده آوری انجام می داد. هر کس امر و نهی او را می شنید بی اختیار خنده اش می گرفت.

یک بار عراقی ها آتش شدیدی ریختند و فرمانده گروهان به شدت مجروح شد و عباس کعبی طبق مقررات جای فرمانده را گرفت و شروع به امر و نهی به نیروها نمود. نیروهای عراقی دست بردار نبودند و به شدت آتش می ریختند، به طوری که گروهان از هم پاشید و خود عباس کعبی هم به شدت مجروح شد. او در آن وضعیت خودش را به موتور سیکلت رساند و سوار آن شد. دقایقی بعد از چشم ما پنهان شد. چند ساعت بعد وقتی وضعیت آرام شد، جویای احوال او شدم. گفتند که در بیمارستان صحرایی بستری است. من برای ملاقات او به بیمارستان رفتم و در مورد رسیدن به بیمارستان از او سوال کردم. او گفت:

– من با بدن مجروح سوار موتور شدم. کمی جلوتر به یک عراقی برخوردم. با موتور به طرف او رفتم و به او دستور دادم که سوار موتور بشود. او بدون عکس‌العمل سوار موتور شد. من او را به ترک سوار بستم و با خود تا بیمارستان آوردم. سپس اشاره به عراقی کرد. به طرف عراقی رفتم. او سالم بود و در گوشه ای با دستان بسته نشسته بود. از او پرسیدم:

– تو چطور با بدن سالم تسلیم این فرد مجروح شدی؟

عراقی نگاهی به من کرد و با بی حوصلگی گفت:

– او آن قدر به من امر و نهی کرد که مغزم از کار افتاد و تسلیم اراده او شدم.

 

 

منبع: میگ و دیک2، سرهنگ پور بزرگ وافی، علیرضا، 1392، ایران سبز، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده