داستان های کوتاه کوتاه
پشت گردنش سوخت توی گرمای ظهر، یک طرف صورت هاشم چسبیده بود به خاک داغ! زبانش مثل چوپ خشک شده بود. عطش و زخم شکم داشت از پا در می آوردش! «آب... بابا عمو برات.. فقط یه قطره... کاش بودی کنار پسرت و لبم رو تر می کردی!» صدای وز وز مگس ها مغزش را سوراخ می کرد. دورتر دو، سه زخمی دیگر ناله می کردند. چند بار عبور سربازان عراقی را حس کرد. خاکریز چند مرتبه دست به دست شده بود.

صدای قدم شنید. چشم ریز کرد. سربازی از دشمن نزدیک شد به زخمی اول. سر اسلحه را پایین داد. آتش کرد. زخمی ناله کوتاهی کرد و تنها چند بار، ته پوتینش روی خاک مالیده شد و بعد بی حرکت ماند. هاشم نفسش تند شد و خاک جلو بینی اش رانده شد به جلو. پلک زد.

سرباز دشمن رسید بالای سر زخمی دوم. لوله اسلحه را روی پیشانی زخمی گذاشت. آتش کرد! عرق سردی به تن هاشم نشست. به ذهنش رسید باید کاری کند. صورتش را طرف آسمان گرفت. آفتاب چشمش را زد. چشمانش را بست. دهانش را باز باز کرد. تا حدی که می توانست، سر را بالا داد. حلقومش کش آمد. «خدا کنه تحریک بشه، تیر رو خالی کنه توی دهانم! شاید تیر از پشت گردنم بیرون بزنه. اگه نخاعم قطع شد چی؟»

سایه سرباز دشمن را روی سر حس کرد. بعد صدای هن و هن نفس های دشمن را. داغی لوله اسلحه دهانش را سوزاند. فکرش از کار افتاد. سرباز آتش کرد. پشت گردنش سوخت!

منبع: آنا هنوز هم می خندد، صحرایی، اکبر، 1387، سوره مهر، تهران، چاپ سوم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده