میگ و دیگ (10) و (11)
کاک محمود - سرهنگ سید مرتضی آذر هوشنگ وقتی صدای گلوله ها نزدیک شد، فهمیدم که به اردوگاه و زندان ما حمله شده است. بقیه هم به این فکر بودند. ما 210 نفر بودیم که در اسارت کومله در داخل خاك عراق در شهر قلاویز نزدیکی سد دوکان که حدوداً روبهروی شهر سردشت ایران بود زندانی بودیم. قبلاً زندانهای دولتو، آلواتان و حسین آباد را هم دیده بودیم. حالا صدای گلولهها که هر لحظه نزدیک و نزدیکتر میشد نشان میداد که در منطقه درگیری شدیدی در جریان است.

بهترین کار براي ما كه اختيار هيچ واكنشي را نداشتيم، این بود که در کنار ستون ها پناه بگیریم و منتظر آخر کار باشیم. درگیری ساعت‌ها ادامه داشت. در نهایت درِ زندان شکسته شد و نیروهای ایرانی وارد شدند. معلوم شد که عملیات توسط نیروهای خودی انجام گرفته است.

خیلی زود متوجه شدیم که آزادی ما حاصل عملیات والفجر 4 است. در محوطه چشمم به سرگرد هادی امیری افتاد. خودم را به او رساندم. او با دیدن من هرچند، در لحظه اول به خاطر لاغری و ضعف جسمانی مرا نشناخت، ولی وقتی دقیق شد، با صدای نزدیک به فریاد گفت: سید مرتضی خودتی؟! و به سرعت مرا بغل گرفت.

لحظاتی بعد با بی‌سیم با سرگرد دادبین که فرمانده مستقیم ما بود تماس گرفت و گفت: یکی از کبوترهایت را آزاد کردیم. پس از چند ارتباط بی‌سیمی توسط سرگرد امیری به من اعلام شد که به دستور تیمسار محمدی مرا به پایگاه و به حضور او ببرند. در این حال یک فروند هلی‌کوپتر هوانیروز در محل (هاور1 ) کرد. یک نفر خودش را به پایین انداخت و به سرعت به طرف من دوید. او سرگرد امیری مهر فرمانده گردان عملیات روانی بود که آخرین مأموریت (مأموریت منتهی به اسارت) من به دستور او اجرا شده بود.

ما در حال دید و بازدید و روبوسی با سرگرد امیری مهر بودیم که ضد انقلاب، هلی‌کوپتر حاضر در منطقه را به گلوله بست. خلبان هلی‌کوپتر مجبور شد به سرعت منطقه را ترک کند.

در این حال سرگرد امیری مهر تعداد 14 عدد کمپوت به من داد و بالای سر من ایستاد و گفت: اینها را بخور که خیلی ضعیف شده‌ای. من یکی از کمپوت‌ها را خوردم و بقیه را به دوستان دادم. هر چه سرگرد امیری مهر اصرار کرد که باز هم کمپوت بخورم گفتم: نمی‌توانم و به سختی او را قانع کردم که معده ما توانایی پذیرش این همه غذای مقوی را ندارد.

پس از آن، ما به همراه سرگرد به طرف پادگان سردشت حرکت کردیم. دمِ درِ پادگان مرا از خودرو پیاده کردند. من هنوز لباس اسارت به تن داشتم. وقتی از زنجیر ورودی پادگان وارد شدم، افسر تشریفات پادگان براي من ایست – خبردار داد و گروه مسلح برایم پیش فنگ کردند. بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر شده بود و چیزی نمی‌دیدم. شاید در طول تاریخ ارتش این اولین باری بود که یک مقام مافوق به یک مقام مادون ایست – خبردار می داد و به او احترام نظامی می‌گذاشت. در آن ایام، من یک گروهبان بودم و تمام مسئولان پادگان به استقبال من آمده بودند. پس از آن تیمسار محمدی به استقبال من آمد و مرا در آغوش گرم خود پذیرفت. به همراه ایشان به دفتر فرماندهی رفتیم. در مدت کمتر از چند دقیقه یک دست لباس نظامی با آرم و علایم و درجه خودم تهیه شده و به تن من پوشاندند.

تیمسار از من خواست که به مرخصی بروم. من به ایشان توضیح دادم که در زمان اسارت در محلی در نزدیکی زندان توسط اسرا، انبار مهمات بزرگی ساخته شده است و از ایشان خواستم اجازه بدهند تا کشف آن انبار مهمات در کنارشان باشم. بلافاصله به همراه تیم ویژه به محل رفتیم و انبار مهمات را که هنوز دست نخورده بود به آنها نشان دادیم و برگشتیم و برای مدتی به مرخصی رفتم.

پس از بازگشت از مرخصی، مسئولان مراعات حال مرا کرده و مسئولیت خرید پادگان را به من واگذار کردند. من در پادگان پسوه (شهید شهرام فر فعلی) مستقر شدم و گاهی برای خرید به نقده می رفتم. یک روز در حال عبور از جاده متوجه یکی از ضد انقلابیون شدم. به چهره اش دقیق شدم. او کاک محمود مسئول زندان ما در دولتو و گناو بود. چند بار او را برانداز کردم. یقین کردم خود خودش است. بلافاصله دور زدم و با گارد ویژه به همان روستا برگشتیم. کاک محمود هنوز کنار جاده ایستاده بود. او را به گارد ویژه نشان دادم. گارد به سرعت او را دستگیر و با خود به پادگان پسوه آوردیم. وقتی او را معرفی کردم او همه گفته های مرا تأیید کرد و در آخر کار کاغذی را از جیب خود درآورد و آن را به مسئول اطلاعات داد و گفت: من توبه کرده ام و این هم امان نامه من است.

مسئول اطلاعات لحظه ای در آن خیره شد و صحت آن امان نامه را تأیید کرد. من کمی کفری شدم. ولی از اینکه فردی مثل کاک محمود که مسئولیت مهمی هم در کنار ضد انقلاب داشت جزء توابین شده است خوشحال شدم.

من با او وارد صحبت شدم. او گفت: قصد داشت تا نقده برود. گفتم من هم می خواهم به نقده بروم. دقایقی بعد خودرو حامل ما از کنار روستای وي رد شد و من و کاک محمود لحظه به لحظه به نقده نزدیک و نزدیک تر می‌شديم.

پانوشته ها:

1- هاور يعني بين زمين و آسمان در حالت پرواز ايستادن

تانكر سوخت

سرهنگ علي قمري

مشكل كمبود بنزين از همان روزهاي آغازين دفاع 34 روزه خودش را نشان داد. اين مشكل در روزهاي هفتم و هشتم كه حتي پمپ بنزين‌ها هم چيزي براي ارائه نداشتند به اوج خود رسيد. در همين گير و دار يك دستگاه شورلت بزرگ به مقر ما آمدند. وقتي به داخل شورلت نگاه كردم متوجه يك پيرزن و پيرمرد در صندلي عقب و يك مرد و يك زن ميانسال در جلو شدم.

مرد ميانسال از ماشين پياده شد و اعلام نمود كه روز گذشته هواپيماهاي عراقي منزل آنها را بمباران كرده و پسر جوانشان شهيد شده است. او در ادامه گفت كه قصد خروج از شهر را دارند، ولي بنزين به حد كافي ندارند و با لحني التماس آميز از من مقداري بنزين خواست.

تا چند روز پيش 2 پمپ بنزين خرمشهر به هر خانواده 20 ليتر بنزين مي‌داد، ولي ديگر بنزيني در 2 پمپ خرمشهر وجود نداشت. من به عنوان يك نظامي كه خود را حافظ جان و مال مردم كشورم مي‌دانستم به مسئول تانكر دستور دادم كه از ته مانده بنزين‌هاي ذخيره تانكر مقداري بنزين به آن خانواده بدهد.

در لحظاتي كه شورلت مشغول سوخت‌گيري بود، پيرزني كه در عقب نشسته بود از ماشين پياده شد و يك بسته پول به طرف من دراز كرد.

من از گرفتن پول امتناع كردم و گفتم:

– مادر، وظيفه‌ام حفظ جان شماها است. چه با جنگ و چه با اهداي چند ليتر بنزين ناقابل.

– پيرزن گفت: من چه جوري از شما تشكر كنم پسرم؟

– گفتم: مادر، امام و رزمنده‌ها را دعا كنيد.

پيرزن لحظاتي به فكر فرو رفت. سپس آهي كشيد و گفت:

– پسرم، من سيده هستم و مي‌خواهم حرفي به شما بزنم.

– گفتم: بفرما مادر.

– گفت: اولاً هر وقت به سوي دشمن تيراندازي مي‌كنيد بگوييد يا ابالفضل تا تير شما به هدف بخورد.

– گفتم: چشم مادر.

– گفت: مطلب بعدي كه به شما مي‌گويم اين است كه صدام اعدام خواهد شد.

– گفتم: انشاءالله…

آنها از ما خداحافظي كردند و رفتند.

به دنبال آن مسئول تانكر سوخت به طرف من آمد و اعلام نمود كه بنزين ذخيره در داخل تانكر در حال اتمام است.

گفتم: پناه بر خدا.

هنوز چند دقيقه از رفتن آن خانواده نگذشته بود كه يك دستگاه تانكر عراقي وارد محوطه شد. بلافاصله حالت دفاعي گرفتند، ولي تيراندازي نكردند. لحظاتي بعد 2 نفر از درجه‌داران ما از داخل آن پياده شدند و به دنبال آن 2 عراقي هم از خودرو پايين آمدند.

يكي از درجه‌داران اعلام نمود كه اين تانكر سوخت عراقي به اشتباه وارد اهواز شده و به فلكه 4 شير رفته بود! مردم آنها را گرفته و قصد داشتند كه آن‌را به آتش بكشند كه ما مردم را متقاعد كرديم و راننده و تانكر و آش را با جاش براي شما آورديم!

من از اين درجه‌داران خوش فكر تشكر كردم. بلافاصله عراقي‌ها را تحويل مقامات داديم و تانكر سوخت را در محل امني جاسازي كرديم تا از آن استفاده كنيم.

وقتي مسئول سوخت يگان پس از جاسازي تانكر عراقي به سراغ من آمد گفتم:

– اين استجابت دعاي آن خانم سيده بود كه به جاي 20 ليتري كه به آنها داديم حداقل 2 هزار ليتر بنزين خدا به ما هديه كرد.

درجه‌دار مسئول تانكر كه با به دست آوردن تانكر سوخت قوت قلب گرفته بود گفت:

– جناب سروان، انشاءالله دعاي آن پيرزن در مورد اعدام صدام هم مستجاب بشود.

گفتم: انشاءالله، چنين خواهد شد.

***

سال‌ها بعد وقتي خبر اعدام صدام را شنيدم ياد آن حرف سيده خانم افتادم كه با چه اطميناني آن حرف را زد.

منبع: میگ و دیک2، سرهنگ پور بزرگ وافی، علیرضا، 1392، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده