داستانهای کوتاه
پسرک ده، دوازده ساله پشت ماشین، روی اسباب و اثاثیه خانه نشسته بود و به جاده آسفالت خیره بود که از شهر خارج می شد. روی جاده بیش تر زن، کودک و سالخوردگان خسته و مضطربی دیده می شد که مردها، آن ها را پیاده و سواره به جاده سپرده بودند تا با خیال آسوده تر از باقی مانده شهر دفاع کنند.

صدای گلوله باران شهر از دور به گوش می خورد. آنی نگاه پسرک رفت به زمین فوتبال خاکی که توپ دشمن آن را شخم زده بود. میله های دو دروازه موج خورده بودند، اما هنوز کج و کوله، سرپا بودند.

ماشین هنوز مسافت زیادی از شهر دور نشده بود که ترمز زد! مادر و خواهرش پیاده شدند و آمدند مقابل پسرک ایستادند. مادر گفت:

-سلیم ننه، بابات میگه برو جلو بشین!

پسرک هنوز پاهایش درست به زمین نچسبیده بود که سیاهی دو هواپیمای جنگی از بالای سرش عبور کردند و بعد صدای گوش خراشی به گوشش خورد. هواپیماها روی شهر که رسیدند، صدای چند انفجار مهیب آمد. پدرش صدایش کرد:

-سلیم داری چی رو نیگاه می کنی؟ کمک بنده خدا کن!

جلو رفت، پیرمردی دشداشه پوش کنار ماشین ایستاده بود. کمک کرد تا پیرمرد جلو ماشین بنشیند. پدر ماشین را توی دنده گذاشت. حرکت که کرد، سر حرف را باز کرد:

-کجا می ری عمو؟

پیرمرد فارسی را با لهجه عربی حرف زد:

-کوت عبدالله!

-تنهایی؟

سکوتش را که دید، به صورت نحیف و لاغرش خیره شد، داخل چشم پیرمرد آب جمع شده بود. با تأنی و شمرده پاسخ داد:

-موند همون جا!

-کی؟

-بچه ام، پاسدار خرمشهره!

پیرمرد با انگشت، تری چشمش را گرفت.

راننده گفت:

-بچه منم الان داره تو شهر می جنگه.

پسرک تند گفت:

-بابا چی سرشون می آد؟

راننده به چشمان پسرش زل زد و بعد خیره شد به جاده. پیرمرد جوری که انگار با خودش باشد گفت:

-خمسه خمسه زدن تو خونه ام، زنم مُرد!

راننده پرسید:

-کوت عبدالله می ری برای چی پدر جان؟

-دخترم اون جا شوهر کرده.

پیرمرد برگشت و نگاه کرد به راننده، آه کشید و گفت:

-آخر این جنگ چی می شه؟

-فعلن باید جونمون رو نجات بدیم.

-گاومیشا!

-گاومیشا چی بابا؟

– می میرن؟ کی به اونا آب و علف می ده؟ امان از خمسه خمسه!

خونه، زندگی… .

راننده دنده عوض کرد و گفت:

-پسرت هس. خدا رو شکر کن!

-بچه ام داره می جنگه، یعنی بلایی سرش نمی آد؟

– گفتمت که بچه منم داره می جنگه. دارعلی، شاید بچه ات بشناستش!

پیرمرد دوباره آه کشید.

-آخه یه پیرزن، آزارش به کی می رسید؟ خونه… باغچه… گاومیشا… .

-غصه نخور! همه چی درست می شه!

پیرمرد آرام آرام با خودش حرف زد تا پلکش روی هم جفت شد.

راننده تابلو سبز کوت عبدالله را که دید. ماشین را کنار جاده نگه داشت و گفت:

-اینم کوت عبدالله! سلیم درو باز کن بابا؟

پسرک در را که باز کرد و پیاده شد؛ پیرمرد بی حرکت توی رکاب ماشین افتاد.

 

 

منبع: آنا هنوز هم می خندد، صحرایی، اکبر، 1387، سوره مهر، تهران، چاپ سوم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده