میگ و دیگ؛ خاطرات 4 و 5
مجوز شرعی - سرتيپ منوچهر كهتري در نبرد کوی ذوالفقاری نیروهای گردان 153 و سایر نیروهای داوطلب و مردمی نیروهای عراقی را به عقب راندند و در روستاهای بهمنشیر مستقر شدند. در لحظه ورود نیروهای خودی که در حال پیشروی بودند و عراقی­ها در حال عقب­نشینی، اوضاع بسیارآشفته بود. اهالی روستاها، خانه و کاشانهشان را رها کرده و رفته بودند. تعداد قابل توجهی گاو و گوسفند هم در منطقه سرگردان بودند و این سو و آن سو می­رفتند.

سرهنگ ارجمندی پیشنهاد کرد در صورت لزوم بخشی از این احشام را به عنوان تأمین مواد غذایی نیروها استفاده کنیم. پیشنهاد او خیلی خوب بود و نیاز به کسب تکلیف از مسئولین امر بود که در جواب ارجمندی گفتم: خوب فکری است، ولی ما نیاز به دریافت مجوز شرعی داریم.

در این حال گلوله­ای در منطقه به زمین خورد و ناگهان گاوهایی که در منطقه ویلان بودند خود را به زمین انداختند. با تعجب به آنها نگاه کردم که سرهنگ ارجمندی گفت:

– جناب کهتری دیدید؟

– گفتم: بله.

– گفت: از دیروز که به این منطقه آمده­ایم هر وقت صدای انفجار با شلیک بلند می­شود، این گاوهای زبان بسته مثل ما، خود را به زمین می­اندازند.

در این حال صدای شلیک رگباری از نزدیک به گوش رسید و همان گاو را که تازه از زمین بلند شده بودند دوباره خود را به زمین انداختند.

سرهنگ ارجمندی که متوجه دقت من بود گفت:

– نمی­دانم گاوها این کار را از ما یاد گرفته­اند یا اینکه به صوررت غریزی انجام می­دهند. در حالی که نگاهی به او می­کردم گفتم:

– دلیلش هرچه باشد، این سود را برای این زبان بسته­ها دارد که خودشان را از شر سلاح­های کور صدامیان در امان نگه می­دارند.

نمره 20

سرتيپ منوچهر كهتري

پیرمرد اصرار داشت که او را به خط مقدم بفرستم. با آنکه احساس می­کردم آدم سرزنده و چالاکی است، ولی چین و چروک صورتش به من نهیب می­زد که او را به خط مقدم نفرستم، وقتی پیرمرد تعلل مرا در اعزام او به خط اول احساس کرد گفت:

– من شکارچی ماهری هستم و خوب تیراندازی می‌کنم.

این صحبت پیرمرد مرا مجاب کرد که در نقطه قابل قبولی که هم برای او ازدیاد خطر نداشته باشد و هم بتوانم از هنر او استفاده کنم، بهره بگيرم. به همین خاطر او را به سنگر مشرف به تپه‌های مَدَن بفرستم. این نقطه هم برای پیرمرد مناسب بود و می‌توانست در مواقع ضروری جلو رفته و دشمن و حتی گشتی‌های دشمن را بگیرد. ما در آن نقطه چند نیروی ورزیده داشتیم و این پیرمرد را برای کمک به تک تیراندازها فرستادیم.

نیروهای ما باید تپه‌های مدن را می‌گرفتند. برای آنکه از وضعیت دشمن اطلاعات جدیدتری داشته باشیم معمولاً در این مواقع احتیاج به اسیر دشمن داشتیم. این بار برای آوردن اسیر 2 نفر از عشایر داوطلب را فرستادم. چند ساعت بعد این عشایر غیور در حالی که یک سرباز عراقی را با سبک و سیاق خودشان طناب پیچ  کرده بودند آورده و جلوی پای من انداختند.

بلافاصله مترجم را آورده و شروع به گرفتن اطلاعات از آن سرباز شدیم. ماحصل بازجویی از سرباز عراقی این بود که تیراندازان ما در اطراف تپه‌های مدن در چند مورد مانع از نفوذ نیروهای انبوه عراقی شده‌اند. با شنیدن این مطلب  به یاد پیرمرد شکارچی افتادم. پس از اتمام بازجویی فرصتی را برای دیدار با این پیرمرد گذاشته و به خدمت او رفتم. همراهان او اعلام کردند که در 3 روز گذشته این پیرمرد در هر نوبت شلیک یک عراقی را به زمین انداخته و تیرهایش اصلاً به خطا نرفته است!

وقتی این تعاریف را از پرسنل خودم شنیدم احساس غرور کردم و آن پیرمرد شکارچی را در آغوش گرفتم و گفتم:

– پدرجان، دستت درد نکنه، گل کاشتی. شنیدم که هیچکدام از شکارهای تو نتوانسته­اند از تیرهای تو خلاصی یابند.

پیرمرد نگاه مهربانانه­ای به من انداخت و با لبخند گفت:

– مگر نشنیده­ای دود از کُنده بلند می­شه!

من هم در جواب گفتم:

– آمده­ام از تو تشکر کنم و بگویم که نه تنها در شکار، بلکه در جنگ با دشمن هم نمره شما 20 است.

منبع: میگ و دیگ2، سرهنگ پوربزرگ وافی، علیرضا، 1392، ایران سبز

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده