داستان های کوتاه کوتاه
پنج سرباز ساعت نُه صبح، پنج سرباز وارد جبهه جنگ شدند و خود را به هاشم معرفی کردند. –زود سنگرتون رو بزنید، دشمن با توپ لیزری خاکریز رو می زنه! هاشم که دور شد، پنج سرباز دست به کار ساختن سنگر شدند...........

ساعت دو بعد از ظهر سنگر کوتاه و جمع و جوری زدند. کش و قوسی به تن دادند. بعد یکی یکی با سرنیزه، خطی عمودی روی الوار سقف سنگر انداختند. سرباز ارشد از کیف چرمی جیبش، عکس سه در چهار دختر بچه کوچکی در آورد و سنجاق کرد به پتوی ورودی سنگر. سربازی که صورت و موهای زال و بور داشت. چشم تنگ کرد. لبخند زد، گفت:

-جانشین گذاشتی برای خودت؟

سرباز ارشد دست روی عکس کشید. برگشت و گفت:

-نبودم، بهش احترام می گذاری!

یه وقت فرمانده گردان نیاد گیر بده!

نه بابا آدم خوبیه!

ظهر نماز خواندند. سفره پهن کردند. ناهار نان کارتونی و کنسرو ماهی بود.

میان لقمه لقمه گرفتن، آتش شدید شد. خمپاره ای زمین خورد. سنگر لرزید. ترکشی داخل سنگر شد و توی پتو نشست. سرباز ارشد گفت:

-خدا رحم دختر خوشگلم کرد.

سرباز سبزه روی با ته لهجه جنوبی، خندید و اشاره کرد به سربازی که هنوز مو توی صورتش تنجه نزده بود.

سهم تو بود!

چرا من؟

-خو ترکش، از کوچک تره!

پنج سرباز خندیدند. خمپاره بعدی که زمین خورد؛ ترکش دوم فِرفِر کرد و داخل شد.

این هم سهم… .

خندیدند و لقمه گرفتند. سرباز ارشد بلند شد. ظرف آب آورد. داخل لیوان پلاستیک قرمز رنگ ریخت. لیوان را دست سربازی داد که عینک به چشم داشت. سقف لرزید. ذرات خاک روی سفره ریخت. ترکش بعدی وینگه داد و توی الوار چوبی سقف نشست. دو، سه نفری هم صدا شدند.

اینم سهم… .

ارشد لیوان آب دوم را سر کشید. کلاه آهنی آویخته به دیوار «تاپ!» صدا کرد و ترکشی به اندازه نخود، داخل سفره سقوط کرد. همه خندیدند.

اینم سهم… .

ارشد لیوان سوم را که پر آب داخل سفره گذاشت، گلوله خمپاره سقف سنگر را درید و داخل شد.

منبع: آنا هنوز هم می خندد، صحرایی، اکبر، 1387، سوره مهر، تهران، چاپ سوم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده