داستان های کوتاه کوتاه
چلو کبابی سه راه خرمشهر گرگ و میش هوا بود که موسی آمد و گفت: -همه سنگرای دشمن پاک سازی شد. فرمانده با شک و تردید گفت: -به این زودی؟؟....................

گرگ و میش هوا بود که موسی آمد و گفت:

 -همه سنگرای دشمن پاک سازی شد.

فرمانده با شک و تردید گفت:

-به این زودی؟؟

-خیالت  راحت!

مدتی بعد زیر آتش شدید دشمن، دارعلی گفت:

-با اجازتون من دیگه تحمل ندارم، میرم جایی خودم رو راحت کنم.

هاشم گفت:

-با این آتیش زیاد!

دارم می ترکم. زودی بر می گردم.

آمد بدون اسلحه برود، هاشم گفت:

-اسلحه ات رو ببر، منطقه کامل از دشمن پاک سازی نشده.

موسی که بدش آمده بود، عکس العمل نشان داد:

-چرا بچه مردم رو می ترسونی فرمانده؟ همه جا امن و امانه.

دارعلی مقداری آب داخل قوطی کنسرو ریخت. اسلحه را برداشت و از سنگر بیرون رفت. چند سنگری را رد کرد تا رسید به سنگر دنجی که به آن سنگر حفره روباهی می گفتند. داخل ورودی سنگر شد. اسلحه را کنارش زمین گذاشت. نشست و با خیال راحت دست زیر چانه زد تا از فشاری که تنش را فلج کرده بود، خلاص شود. چشم مصنوعی اش خارش گرفت. داشت چشمش را می خاراند که چشم سالمش افتاد به دو چشم درشت و سیاهی که از داخل سنگر مثل شبحی به او خیره شده بود! چشمش را مالید. برای چند ثانیه مشاعرش را از دست داد. حرکت توی تنش خشک شد. فرمان داد به دستش. اسلحه را برداشت و کارش را نیمه کاره رها کرد و پا به فرار گذاشت. خودش را رساند به بقیه، هوار کشید:

-موسی! موسی… خدا لعنتت کنه!

چیه؟ چه خبرته؟ چرا رنگت پریده؟

-مگه نـ نـ نگفتی … سـ سـ سنگرا رو پاک سازی کردم؟

-خب چرا!

تـ… تـ… تو اون سنگر یـ… یـ… چیزی بر و بر نیگام کرد.

فیلم در نیار، خودم داخل تک! تک! سنگرا رو نارنجک انداختم. خیالاتی شدی!

اون سنگر حفره روباهی رو می گم، نارنجک داخلش نرفته.

از موسی اصرار که سنگر ها پاک سازی شده و از دارعلی انکار که نشده!

بالاخره شرط بستند.

شرط می بندی؟

-سرچی؟

-هر کی دروغ گفته باشه، باید بقیه رو مهمون کنه چلو کبابی سه راه خرمشهر.
قبول!

کم کم هوا روشن شده بود. چند نفری اسلحه های خود را مسلح کردند و با احتیاط خود را رساندند به دهانه سنگر حفره ای. موسی داد زد:

-اُخرج! اُخرج… .

خبری نشد، تکرار کرد:

-دارعلی شرط رو باختی! کی بریم چلو کبابی؟

دار علی دستی به فرق سر کم مویش کشید. پارچه ای پیدا کرد. آتش زد و انداخت داخل سنگر. طولی نکشید که سیزده سرباز دشمن دست بالا بردند و یکی یکی بیرون آمدند!

بیاید جلو… نه… این طرف!

عجیب بود، هر چه به اسیرها فرمان می دادند، بی توجه بودند! دار علی گفت:

-چرا اینا به حرفای ما توجه نمی کنن. شاید کلکی تو کار باشه!

موسی به اسیرها که نزدیک تر شد، گفت:

-آخ! آخ! بیچاره ها … .

دارعلی گفت:

-چی شده تو هم آخ و اوخت هوا رفته؟

موسی بلند جواب داد:

-موج انفجار نارنجک، پرده گوش همۀ اینارو پاره کرده. از گوش همشون، خون اومده، مگه نمی بینی!؟

منبع: آنا هنوز هم می خندد، صحرایی،اکبر،1387، سوره مهر،تهران، چاپ سوم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده