ناگفته های جنگ؛ خاطرات سپهبد شهید علی صیاد شیرازی
بخش پانزدهم: سید عالیقدردر خواب من! ریسک بزرگی بود. هفتصد نفر چی بود که ما می خواستیم به خونین شهر حمله کنیم؟ بعدش چی؟ حالا خوب هم درآمد ولی... حالت خاصی بر دنیای ما حاکم شده بود. زیاد خودمان را پایبند مقررات و فرمول های جنگ نمی کردیم که این کار بشود یا نشود. گفتم: بزنید. ایشان زد. یک ساعت هم طول نکشید. ساعت هشت صبح بود که داد و بیداد و فریاد آن ها بلند شد. گفتند: ما زدیم، خوب هم گرفته. عراقی ها جلوی ما دست ها را بالا برده اند ولی تعداد آن ها دست ما نیست. باید احتیاط می کردند و به طرف شان می رفتند. یک فروند بالگرد 214 فرستادیم بالا که ببینیم وضعیت چه جور است. خلبان فریاد زد: تا چشمم کار می کند، توی این خیابان ها و کوچه های خرمشهر، عراقی ها صف بسته اند و دست ها را بالا برده اند.

طرح چه بود؟

آن طرحی که به عنوان جرقۀ امید و امداد الهی در ذهن خود احساس کردیم، این بود که گفتیم درست است ما 25 روز است در حال جنگیم و فرماندهان می گویند که بریده ایم و نیروهایمان باید بازسازی شوند، ولی این را نمی توانیم نادیده بگیریم که اگر قرار باشد خونین شهر آزاد شود، الان باید آزاد شود. این را هم می دانیم که نیرویش را نداریم که آزادش کنیم، ولی حداقل می توانیم خونین شهر را محاصره کنیم. یعنی از یک جایی برویم بین خونین شهر و شلمچه. آن دفعه که نتوانستیم از شلمچه برویم، حالا از یک جای دیگر می رویم که آسان تر باشد و اعلام کنیم خونین شهر را محاصره کرده ایم. همین باعث می شود که نیروها بیشتر و زودتر به جبهه بیایند و ما تقویت شویم. این طور توی ذهن ما بود. آن چه به ذهن آمده بود، این بود. تصویری از آزاد سازی نبود. بلکه محاصرۀ خونین شهر بود تا در قدم بعدی شهر آزاد شود. محور را انتخاب کردیم. بهترین و سهل الوصول ترین محور برای چنین حرکتی، جادۀ خرمشهر به اهواز و شرق آن یعنی رودخانۀ عرایض بود. باید از رودخانه هم رد می شدیم. عمق عملیات چهار پنج کیلومتر بیشتر نبود. نیرو ها باید عبور می کردند و خودشان را به اروند می رساندند و ما اعلام می کردیم که خونین شهر را محاصره کرده ایم. در حالی که این محاصره کامل نبود. یک بخش از خونین شهر- جنوب شهر- را اروند رود تشکیل می داد که آن طرفش دشمن بود. دشمن می توانست به راحتی، با توپخانه، از آن طرف بکوبد. همۀ آتش ها هم می رسید؛ از خمپاره گرفته تا توپخانه. یعنی نیازی نداشت توپخانه اش را ببرد آن طرف. با داشتن جزایر ام الرصاص و سهیل، خیلی راحت می توانست پشتیبانی هایش را هم انجام دهد. ولی ما همین را هم پیروزی می دانستیم. باید کدام نیروها را انتخاب می کردیم؟ گفتیم از بین لشکرهای ارتش و سپاه، نیروهایی که توان شان بالاتر است، انتخاب می کنیم. دیگر نمی گوییم قرارگاه فلان بجنگد. ببینیم توی لشکرها، کدام واحدها وضع شان بهتر است، آن را که سالم تر است به کار می گیریم. اگر اشتباه نکرده باشم- چون مسأله خیلی مهم بود، هنوز توی ذهنم مانده- از سپاه؛ تیپ 27 حضرت رسول (ص) بود، تیپ 14 امام   حسین (ع)، تیپ8  نجف و احتمالاً تیپ فجر (احتمالاً، یعنی یک تیپ دیگر هم بود). از ارتش: تیپ1 لشکر 21 حمزه به فرماندهی سرتیپ شاهین راد و تیپ3 از لشکر 77 خراسان.

این ها با هم سه محور را تشکیل دادند. محور غربی، یعنی سمت راست را حضرت رسول (ص) با تیپ1 از لشکر 21، محور وسطی را تیپ3 لشکر 77 و یک تیپ از سپاه (احتمالاً همان فجر است). محور سمت چپ که به خونین شهر وصل می شد، تیپ8 نجف. البته محور سمت راست و چپ اصلی بودند. محور وسط فقط یک مقدار تعرض می کرد. سمت راست و سمت چپ با دشمن تماس داشتند، ولی وسطی فقط از جلو با دشمن تماس داشت و به آب می خورد.

قرار شد با هم تک کنند و این کار را انجام دهند. شب، عملیات شروع شد. از همان اول شب، محور سمت راست به سرعت برید و رفت جلو. شکاف را ایجاد کرد و رفت جلو، ولی آن قدر جلو رفت که دادش در آمد. می گفت: هنوز سمت چپ من آزاد است. من دارم، هم از راست می خورم و هم از سمت چپ.

برادر احمد متوسلیان داد و بیداد می کرد. دو محور دیگر جلو نمی رفتند. ما داشتیم ناامید می شدیم. تا صبح هر چه راهنمایی و هدایت شدند، پیش نرفتند. حدود نماز صبح بود. یادم هست که بچه ها همه از حال رفته بودند و از خستگی افتاده بودند. تعداد قلیلی توی اتاق جنگ بودیم. نماز را خواندم. دیدم حالم گرفته شده. چشم هایم باز نمی شدند. گفتم بخوابم. ولی دلم نمی آمد از کنار بیسیم کنار بروم. در همان اتاق جنگ، زیر نورافکن، ملحفه ای پهن کردم. گفتم دراز بکشم، یک مقدار آرامش پیدا کنم.1 بلافاصله، خواب سید عالیقدری را دیدم که با عمامۀ مشکی آمد داخل قرارگاه ما. صورتش گرفته بود. چهره اش گرفته و غمناک بود. آمد و نگاهی به همه مان کرد. همه به احترام بلند شدیم و یکپارچه احترام مان برانگیخته شد. ایشان، مثل این که کارش را انجام داده باشد و کار دیگری نداشته باشد- برای من هم طبیعی بود- گفت: می خواهم بروم، کسی نیست مرا راهنمایی کند.

بلافاصله دویدم جلو و گفتم: من آمادگی دارم. آمدم ایشان را راهنمایی کردم تا از قرارگاه بیرون بروند. از آن جا هم خارج شدیم. یک دفعه به نظرم این طور آمد که حیف است این سید عالی قدر راه برود، بهتر است که ایشان را بغل کنم و روی دست خودم بگیرم. همان کار را کردم و ایشان را روی دست گرفتم تا راه نرود. همان طوری که روی دست های من بودند، با حالت تبسم، به من نگاه کردند. اظهار محبت کردند. این اظهار محبت، خیلی من را متأثر کرد و به گریه افتادم. گریه ام آن قدر شدت داشت که از خواب پریدم. بیست دقیقه از زمانی که خوابیده بودم، گذشته بود ولی انگار اصلاً خوابم نمی آمد. حالت خاصی را احساس کردم. همان موقع، توی بیسیم داشتند تکبیر می گفتند. تکبیر چه بود؟ دو محور که گیر کرده بود، باز شده و رسیده بودند به اروند. یعنی سه محور با هم رسیده بودند به اروند. تمام مشکلات ما در پیشروی حل شده بود.

خدا ان شاءالله با بزرگان بهشت محشور شان کند، برادر خرازی با کد و رمز اطلاع داد وضعیت ما خوب است و گفت: توانسته ایم حدود هفتصد نفر از نیروها را متمرکز کنیم. اگر اجازه بدهید، از این جایی که دشمن خط محکمی ندارد، بزنم به خط دشمن، توی خونین شهر.

ریسک بزرگی بود. هفتصد نفر چی بود که ما می خواستیم به خونین شهر حمله کنیم؟ بعدش چی؟ حالا خوب هم درآمد ولی… حالت خاصی بر دنیای ما حاکم شده بود. زیاد خودمان را پایبند مقررات و فرمول های جنگ نمی کردیم که این کار بشود یا نشود. گفتم: بزنید. ایشان زد. یک ساعت هم طول نکشید. ساعت هشت صبح بود که داد و بیداد و فریاد آن ها بلند شد. گفتند: ما زدیم، خوب هم گرفته. عراقی ها جلوی ما دست ها را بالا برده اند ولی تعداد آن ها دست ما نیست. باید احتیاط می کردند و به طرف شان می رفتند. یک فروند بالگرد 214 فرستادیم بالا که ببینیم وضعیت چه جور است. خلبان فریاد زد: تا چشمم کار می کند، توی این خیابان ها و کوچه های خرمشهر، عراقی ها صف بسته اند و دست ها را بالا برده اند.

یعنی قابل شمارش نبودند. واقعاً مطلب عجیبی بود. نمی شد به عراقی ها بگوییم شما بروید توی سنگر، ما نیرو نداریم! بالاخره باید کارشان را تمام می کردیم. باز خداوند یاری کرد و تدابیری اتخاذ شد که جالب هم بود. به نیروهایی که در خط داشتیم، گفتیم به صورت دشتبان، به صورت صف، یک طرفشان- یعنی طرف غرب- بایستند. منظورمان این بود که این ها را هدایت کنیم بیایند روی جاده و از طریق جاده بروند به طرف اهواز. گفتم: فعلاً پیاده بروند به طرف اهواز!

تا اهواز 165 کیلومتر راه بود. ماشین هم نداشتیم که آن ها را سوار کنیم. نیرو ها با دست اشاره می کردند که بروید توی جاده. این ها هم پشت سر هم آمدند و رفتند توی جاده. مگر تمام می شدند! آمدن شان تا بعد از ظهر طول کشید. هر چه می رفتند، تمام نمی شدند. عصر بود. پرسیدم: بالاخره این اسرا چه شدند؟ گفتند: دیگر نمی آیند. رفتیم توی خرمشهر و خرمشهر را گرفتیم. آماری به ما دادند. حدود 14 هزار و 500 نفر در شهر اسیر شده بودند. حالا داخل این سنگرها،چقدر امکانات و مهمات و وسایل و تجهیزات و غذا بود، جای خودش. خداوند متعال، در این نمایش قدرت، نشان داد که چه وحشت و رعبی در دل این ها انداخته. آن ها با این که هنوز عقبه شان قطع نشده بود و با این که توی سنگرهای مستحکم بودند و با این که اگر باز هم به آن ها امکانات نمی رسید، اقلاً ده -پانزده روز دیگر می توانستند مقاومت کنند، ولی خداوند رعبی به دل آن ها انداخت که حتی یک ساعت هم مقاومت نکردند. ساعت پنج صبح نیروها به اروند رسیدند و ساعت هفت صبح برادر خرازی پرسید که من بزنم؟ و هشت صبح بود که ما به آن ها گفتیم دست ها بالا. 14 هزار و 500 نفر اسیر این جا داشتیم و حدود پنج هزار نفر هم قبلاً داشتیم. اسرای بیت المقدس 19 هزار و 370 نفر شدند. حدود یک ماه طول کشید تا تک تک سنگرها از فشنگ و مهمات و وسائل و خوار و بار خالی شد.

بگذریم که در همان فاصله ای که ارتباط شلمچه را با خرمشهر قطع کرده بودیم، دشمن مانور های زیادی توی بیسیم می داد. مرتب می گفتند: واحد فلان می آید، مقاومت کنید و هیچ کس حق ندارد عقب بیاید. از طرف دیگر، متوجه شدیم که تعدای از سرباز ها می خواستند از طریق رودخانه فرار کنند. دعوایشان می شود. توی قایق جا نمی شده اند. دستور از بالا می آید هیچ کس حق ندارد عقب بیاید که ارتباط قطع می شود و همه شان اسیر می شوند.

 

پا نوشته ها:

1- جالب است من این را بگویم. حقیقت اصلی را باید گفت. البته این ها ارتباطی به کار من نداشت ولی حالت خودم را در این شرایط می گویم.

منبع: ناگفته های جنگ، تدوین احمد دهقان، چاپ سوره، 1384

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده