ناگفته های جنگ؛ خاطرات سپهبد شهید علی صیاد شیرازی
بخش چهاردهم: خونین شهر چه شد؟ فقط مانده بود خونین شهر. از شمال تا منطقۀ طلاییه جلو رفته بودیم و در کوشک به جادۀ زید حسینیه رسیده بودیم و الحاق انجام شده بود.

جادۀ اهواز به خونین شهر هم کاملاً باز شده بود. پادگان حمید هم آزاد شده بود و سه قرارگاه روی یک خط قرار داشتند.

در این جا، نقص ما وضعیت دشمن در خونین شهر بود. بین خونین شهر و شلمچه، دشمن مثل یک غدۀ سرطانی هنوز وجود داشت. یکی از مهم ترین حوادثی که رخ داد و من سعی می کنم این حادثه را خوب تشریح کنم، مرحلۀ آخر عملیات ماست. از عقب جبهه گزارش می شد که مردم با این که می دانند حدود 5000 کیلومتر آزاد شده و حدود 5000 نفر هم اسیر گرفته ایم، و عمدۀ استان خوزستان آزاد شده، ولی مرتب تکرار می شود: خونین شهر چه شد؟ یعنی تمام عملیات یک طرف، آزادی خونین شهر طرف دیگر. برای خودمان هم این مطلب مهم بود که به خونین شهر دست پیدا کنیم. می دانستیم اگر خونین شهر را نگیریم، دشمن همان طور که در شمال شهر اقدام به حفر سنگر کرد، در محور ارتباطی خونین شهر به شلمچه هم اقدام به حفر سنگرهای سخت می کند و ما دیگر نمی توانیم به این سادگی به این هدف برسیم. چندین شور عملیاتی با فرماندهان و اعضای ستادمان انجام دادیم. قرارگاه کربلا اداره کنندۀ منطقه بود. نتیجه که نگرفته بودیم هیچ، مطالبی که فرماندهان از وضع یگان هایشان می گفتند، نمایان می ساخت که باید به سرعت نیروها را بازسازی کنیم. یعنی باید عملیات را متوقف می کردیم و می رفتیم بازسازی کنیم؛ چون توان و رمقی برای واحدها باقی نمانده بود. حتی یکی از فرماندهان ارتش می گفت: ما این قدر وضع مان خراب است- چون با تفنگ ژ-ث کار می کردند و تفنگ ژ-ث نگهداری می خواهد. اگر بعد از تیر اندازی و مقداری کار پاک نشود، گیر می کند- که تفنگ هایمان تیراندازی نمی کند. چون سربازها نرسیده اند تفنگ هایشان را پاک کنند.

رفتیم به اتاق جنگ. اعضای ستادمان رفتند و من و فرماندۀ سپاه تنها شدیم. دوتایی حالت عجیبی پیدا کرده بودیم، از بس فشار روحی و روانی به ما وارد شده بود. لشکرهایی که در اختیار داشتیم، اسم شان لشکر بود ولی از رمق افتاده بودند.

در این جا، خداوند یک امداد عظیم نصیب ما دو نفر کرد. برای من، این امداد از عظیم ترین امدادهایی است که در سراسر مدتی که در جبهه بودم، از آن بالاتر را احساس نکردم. در این امداد، به یک طرح رسیدیم. وقتی که با هم در میان گذاشتیم، بین ما یک ذره بحث در نگرفت که نقطه نظر مختلفی داشته باشیم. اصلاً دو مسئولی بودیم که یک فکر و یک طرح واحد داشتیم. صحبت که می کردیم، نشان می داد این یاری خداوند نصیب مان شده است؛ البته به برکت سعی و اخلاص رزمندگان اسلام. چون ما پشت سر آن ها بودیم و جلویشان نبودیم. چشم هایمان از خوشحالی درخشید. مثل این که کار تمام شده بود. حالت جالبی است که فرماندهی مطمئن باشد طرحی که می خواهد به اجرا در بیاورد، در این طرح اطمینان پیروزی هست. یعنی ما پیروزی را در آن جرقه ذهنی که به وجود آمد، دیدیم.

دوتایی با هم صحبت کردیم. مشکل کار در این بود که این طرح را چطور به فرماندهان ابلاغ کنیم. با آنان بحث های دیگر کرده بودیم و حالا یک دفعه این طرح را مطرح می کردیم. در ذهن مان بود که می گویند مشورت هایمان چطور شد؟ مخصوصاً بچه های سپاه، اهل بحث و مشورت و این چیزها بودند و فکر می کردیم اگر یک موقع چیزی را فی البداهه بگوییم، ممکن است برایشان سنگین باشد. خداوند یاری کرد و گفتم: من این را ابلاغ می کنم. یعنی مسئولیت ابلاغش را به عهده گرفتم. آقای محسن رضایی هم قبول کرد و گفت: اشکالی ندارد. از طرف من هم شما به سپاه و ارتش ابلاغ کنید. از قرارگاه مان که در شرق کارون بود، آمدیم به طرف غرب کارون و خودمان را رساندیم به قرارگاه جلویی که نزدیکی های خرمشهر بود. قرارگاه موقتی بود. به فرماندهان ابلاغ کردیم که سریع بیایند و جمع شوند. آمدند و جمع شدند. این جلسه، از تاریخی ترین جلسات است. از نظر نظامی، چون آشنا بودم، می دانستم که برای ارتشی ها مشکل نیست. منتها بچه های سپاه، چون نظامی های انقلابی جدید بودند، باید ملاحظه می شدند. برای این که آن ها هم کنترل شوند، مقدمه را طوری گفتم که احساس کنند فرصتی برای بحث نیست و به عبارت دیگر، دستور ابلاغ می شود و باید فقط برای اجرا بروند. چون وقت کم بود و اگر می خواست فاصله بین عملیات بیفتد این طرح خراب می شد. گفتم: من مأموریت دارم- این طور گفتم که خودم را هم به عنوان مأمور قلمداد کنم- که تصمیم فرماندهی قرارگاه کربلا را به شما ابلاغ کنم. خواهش می کنم خوب گوش کنید و اگر سؤال داشتید بپرسید تا روشن تر توضیح بدهم، مأموریت را بگیرید و سریع بروید برای اجرا.

مأموریت چه بود؟ آن مسأله فرعی است. حالت جلسه مهم بود. محکم مأموریت را ابلاغ کردم. در یک لحظه، همه به هم نگاه کردند و آن حالتی که فکر می کردیم، پیش آمد. اولین کسی که صحبت کرد، برادر شهیدمان- که ان شاالله جزو ذخیره ها مانده باشد- احمد متوسلیان بود. فرماندۀ تیپ 27 حضرت رسول (ص) بود. ایشان در این چیزها خیلی جسور بوده. گفت: چه جوری شد؟! نفهمیدیم این طرح از کجا آمد؟

منظورش این بود که اصلاً بحثی نشده، یک دفعه شما تصمیم گرفتید و طرح را ابلاغ کردید. من گفتم: همین طور که عرض کردم، این دستور است و جای بحث ندارد. تا آمدیم از ایشان فارغ شویم، شهید خرازی صحبت کرد- احتمالاً احمد کاظمی هم صحبت کرد- من یک خرده تندتر شدم و گفتم: مثل این که متوجه نیستید. ما دستور را ابلاغ کردیم، نه بحث را.

از آن ته دیدم آقای رحیم صفوی با علامت دارد حرف می زند. توصیه به آرامش می کرد. خودش هم لبخندی بر لب داشت و به اصطلاح می گفت مسأله ای نیست. هم متوجه بود که این طور باید گفت و هم متوجه بود که این صحنه طبیعی است، باید تحملش کرد.1 آن چه مرا بیشتر ناراحت کرد، گفته های یک سرهنگ ارتشی بود. از عناصر ستاد خودمان هم بود؛ از استادان دانشکدۀ فرماندهی و ستاد. استاد خوبی هم بود، به نام سرکار سرهنگ محمدزاده. ایشان گفت: ببخشید جناب سرهنگ. ما راهکارهای زیادی برای عملیات دادیم. این جزو هیچ کدام از راهکار ها نبود.

فی البداهه خداوند به زبانم چیزی آورد که به درد این ارتشی بخورد و به زبانی باشد که او بفهمد. گفتم: من از شما تعجب می کنم که استاد دانشکدۀ فرماندهی و ستاد هستید و چنین سؤالی می کنید. مگر نمی دانید تصمیم فرمانده در مقابل راهکارهایی که ستادش به او می دهد، از سه حالت خارج نیست. یا یکی از راهکارها را قبول می کند و دستور صادر می کند. یا تلفیقی از راهکارها را به دست می آورد و آن را ابلاغ می کند. یا هیچ کدام از آن ها را انتخاب نمی کند و خودش تصمیم می گیرد. چون او بایستی به مسئولین بالا و خدا جواب بدهد. فرمانده ملزم به تصمیم گیری و اتحاذ تدبیری است که پیش خدا جوابگو باشد، نه پیش انسان های دیگر. این حالت سوم است. من که غافل شده بودم، در اثر برخورد روانی برادر رحیم صفوی، یک خرده تحمل خودم را بیشتر کردم. داشتم ناامید می شدم و فکر می کردم این جلسه به کجا می انجامد. به خودم گفتم: در نهایت، به تندی دستور را ابلاغ می کنم. بالاخره باید اجرا شود. میدان جنگ است و بایستی یک خرده روح و روان هم آماده باشد. خداوند متعال می فرماید: فان مع العسر یسرا. (سوُره الانشراح- آیۀ 4) او ما را کشاند تا نقطۀ اوج برگشت. برادر احمد متوسلیان گفت: من خیلی عذر می خواهم که این مطلب را بیان کردم. ما تابع دستور هستیم و الان می رویم به دنبال اجرا. هیچ نگران نباشید.

برادر خرازی هم همین طور. همه شان با هم هماهنگ کردند و شروع کردند به تقویت فرماندهی برای اجرای دستور. این طور که شد، گفتم: بسیار خب. این قدر هم وقت دارید. سریع بروید برای عملیات آماده شوید و اعلام آمادگی کنید. این ها که رفتند، یکدفعه غبار غمی دل مرا گرفت. خدایا، با این قاطعیتی که در ابلاغ دستور نشان دادم، با این شرایطی که توی جلسه به وجود آمد و بعد هم خودت حلش کردی، حالا اگر این طرح نگرفت، آن وقت چکار کنیم؟ دفعۀ بعد، توی اتاق های جنگ، نمی شود این طور دستور داد، چون یاد صحنه های قبلی می کنند.

به آخر خاطرات این عملیات که برسیم، می بینید خداوند متعال چطور یاری و نصرتش را بر ما وارد کرد و ما از شکر گزاری به درگاه خدا، برای نعمت هایی که به ما داده، غافلیم.2 طرح چه بود؟

پانوشته ها:

1-مخصوصاً توصیه می کنم بروید از برادر عزیزمان آقای رحیم صفوی بپرسید. چون آقا رحیم آن عقب نشسته بود. وضعیت من را خوب درک می کرد. چون در ردۀ بالای فرماندهی بود و هم این که، مدتی توی جبهه های کردستان با هم بودیم و حالت روحی مرا می شناخت.

2-ان شاالله این گفته ها بتواند عاملی برای یادآوری این صحنه ها باشد و قدر لحظاتی را که خداوند متعال به ما قدرت خودش را نشان داد و این طور نمودار کرد که فقط برای من خالص بجنگید و ما هستیم که لنهدینهم سبلنا، بدانیم.

 

منبع: ناگفته های جنگ، تدوین احمد دهقان، چاپ سوره، 1384

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده