ناگفته های جنگ؛ خاطرات سپهبد شهید علی صیاد شیرازی
بخش دهم: فتح المبین؛ بالاترین امتیاز مردم فداکار و متعهد دزفول، با وانت و کمپرسی و هر وسیله ای که داشتند، از جاده علم کوه برای ما وسایل می آوردند و اگر اسیر یا مجروح بود، می بردند. آمده بودند اسیرها را ببرند. خودشان تعریف می کردند هر ماشین که می رفت، فقط یک ایرانی با این ها بود. آن یک نفر هم راننده اش بود؛ این قدر در نیرو صرفه جویی می شد. و خنده دار تر و جالب تر این که، در مسیر چون جاده خسته کننده بود، عراقی ها رحم شان می آمده و به راننده ها می گفتند که ما هم رانندگی بلدیم و جایشان را با هم عوض می کردند!

این جا لازم است تجزیه و تحلیل نظامی و اعتقادی روی این مساًله بکنیم. ما روی بررسی های تخصصی، برآوردهایمان حساب شده بود. یعنی می دانستیم، از نظر نقشه و حرکت نیروها در شب تاریک، همۀ محاسبات می گویند؛ پنج ساعت راهپیمایی است. چون باید فرصت تک هم داشته باشیم، بهتر است زمان تک را دوازده و نیم شب می گرفتیم و پنج ساعت که از آن کم کنیم، می شود هفت و نیم شب. بچه ها باید اول شب حرکت می کردند. این هم انجام شد ولی عملاً دیدیم که این زمان- نفهمیدیم به چه دلیل طولانی شد- از پنج ساعت به هشت و نیم ساعت افزایش یافت.

از طرف دیگر، وقتی فهمیدیم که برآورد غلط درآمد و نقطه نظرها این بود که ممکن است نیروها انحرافی رفته باشند، برای رهایی و از بین نرفتن آنان، ضرورت داشت بگوییم که برگردند. ولی این جا نیز طبق ضرورت نتوانستیم عمل کنیم؛ بر حسب شرایط روحی و روانی که بر ما حاکم شده بود.

از آن طرف هم، دشمن همان برآوردی را که ما برای خودمان داشتیم، انجام داده بود که ما معمولاً نیمه های شب حمله می کنیم تا وقت برای انهدام نیرو باشد. او هم بر مبنای همان برآورد، زمانش را تا سه صبح گذاشته بود و آماده باش بود.

حالا ببینید خدا چه جور دقیق وارد صحنه می شود، برای این که به یاری رزمندگان اسلام بیاید. نه ساعت سه می گذارد و نه ساعت دوازده و نیم. ساعت سه و نیم که آن ها در خوابند و در عین ناباوری غافلگیر می شوند. تا در نا امیدی و همان حالت نگرانی، توسل مان به درگاه خدا قوی شود.

آن موقع ها هنوز تجربه نداشتیم که متوجه این بشویم ولی همین صحنه برای من یک تجربه شد که اگر وضع و حال و اخلاص ما رو به راه باشد و به ائمه اطهار متوسل بشویم و از آن ها کمک و شفاعت بگیریم، جواب داده می شود. منتها شرایطی می خواهد.

ساعت ده صبح ارتفاعات سایت را کاملاً گرفته بودیم ولی هنوز مواضع ما مواضع طبیعی و منطقی نبود. مواضع سایت به طرف رودخانۀ کرخه، شیب ملایم دارد. یعنی جای ایستادن نبود و باید ادامه می دادیم.

وقتی شرایط این طوری شد، کم کم دیگر راه ها هم باز شد. در محور عین خوش نیز حوادثی رخ داد. آن جا هم جور دیگری یاری خدا را دیدیم. نیرو هایی که رفته بودند جلو، مثل تیپ 84 خرم آباد و تیپ امام حسین(ع)، همه لخت بودند و چیزی نداشتند. تیپ ارتش یک گردان تانک ام- 47 داشت که آن هم هنوز جاده اش باز نشده بود که بتواند خودش را به آن جا برساند. تیپ امام حسین(ع) هم یک عده بسیجی و پاسدار بودند که به آر پی جی و تفنگ مجهز بودند. هنوز سلاح سنگین نداشتند. توپخانه هایمان هم محدود بود. در این جا حادثه ای رخ داد.

متوجه شدیم که دشمن از تنگ ابو قریب آمده و یال 251 را دارد می گیرد. بنابراین، سریع تیپ دو زرهی دزفول را که تیپ زرهی متحرک خوبی است و دشمن هم رویش حساب می کرد، از راه سختی در دشت عباس، به طرف تنگه فرستادیم تا نیروهای خودی از جناح چپ تقویت شوند و با تانک جلوی تانک های دشمن را بگیرند. تانک ها با هم برابری نمی کردند. تعداد تانک های این ها محدود بود. آن هم توی تیپ های ما که یک تعداد تانک حاضر به کار نبودند. البته این بهترین تیپ مان هم بود.

این ها حمله کردند و در اولین یورشی که به طرف دشمن بردند، دشمن با تانک پیشرفته تر حمله کرد. با تانک تی- 72 شش یا هشت تانک ما را زد. این اثر بدی روی تیپ می گذارد. یک دفعه تیپ عقب نشینی کرد. عقب نشینی تیپ، یعنی اطمینان دشمن از این که دیگر نمی توانیم کاری بکنیم و می تواند تنگه را دوباره از دست مان در بیاورد.

داد و بیداد همه در آمده بود. با هلیکوپتر خودم را رساندم توی دشت عباس و بین تانک های خودی که در حال عقب نشینی بودند، نشستیم. وضعیت عجیبی بود. بررسی کردم و متوجه شدم فرمانده تیپ ترسیده. درست است که تانک هایش خورده ولی بیشتر، ترس فرمانده تیپ موجب عقب نشینی شده بود. قپه های سرهنگی همراهم داشتم. یک فرمانده گردانی بود که بین آن ها خیلی شجاعت داشت. به نام لهراسبی که لرستانی بود. قبلاً او را می شناختم. در عملیات طریق القدس خیلی فداکاری کرده بود. دیدم روحیه اش عالی است. گفت: می زنیم ما، مسأله ای نیست.

سریع گفتم: تو فرمانده تیپ بشو.

باورش نمی شد. گفت: مگر می شود؟ توی میدان جنگ….

گفتم: این درجه ات، تو بشو فرمانده تیپ.

همان جا سریع  به همه ابلاغ کردم که فلانی به سرهنگی ارتقا درجه پیدا کرد و از این لحظه فرمانده تیپ است. البته شخصیت فرماندۀ قبلی تیپ را هم حفظ کردم؛ مثل حالت هایی که در جنگ رخ می دهد که چرا فلان کردی یا …. با آن سن و سال و با آن شرایط، از او انتظار بیشتری نداشتم. سریع از منطقه خارجش کردم؛ بدون این که بازداشت بشود. فقط گفتم: تو دیگر فرمانده تیپ نیستی.

دیگر هم ندیدمش. از آن موقع تا به حال او را ندیده ام.

تا لهراسبی آمد به صحنه، همان تیپی که تانک هایش را از دست داده بود، دوباره ایستاد و شروع کرد به مقاومت و این مقاومت، به اضافه حمله ای که آن شب شد، کار را سامان داد، و باعث شد که تنگه نگه داشته شود و پیروزی مان دشمن را متزلزل کند.

در جریان نبودیم که دشمن دارد شیپور عقب نشینی می زند و فکر می کردیم هنوز هم توان دارد و می تواند بایستد. در نتیجه، به فکر ادامۀ تک در محورهای مختلف بودیم. اولاً الحاق بین سه راهی دهلران و عین خوش به سرعت انجام شد. ثانیاً از تنگه رقابیه، بچه ها اعلام آمادگی کردند. لشکر 92 زرهی اهواز و تیپ هشت نجف اشرف و تیپ 55 هوابرد که آن جا بودند، گفتند که آماده حمله ایم. گفتند این ها رفته اند عقب. معلوم بود دشمن کمی عقب رفته، نه این که عقب نشینی کامل کرده باشند. دستور حمله دادیم و نیروها حمله شان را شروع کردند. ما دائم اخبار مثبت و موفقیت آمیز می شنیدیم. یعنی در محور رقابیه می گفتند دشمن را منهدم می کنند. دشمن به نظرش رسیده بود که ما از چهار طرف داریم همان کاری که قرار بود، بعداً به سرش بیاوریم، انجام می دهیم.

چهار پنج روز بعد از شروع عملیات، طراحی عملیات مال ما نبود. پیشروی از آن رزمندگان بود و تائیدش با ما. گفتند ما رفتیم جلو، یا می گفتیم بروید چنانه را بگیرید، می گفتند الآن در چنانه هستیم. می گفتیم ارتفاعات فلان را بگیرید، می گفتند ما از آن جا رد شدیم. داریم ارتفاعات برغازه را می گیریم.

در این جا شک کردیم. چون ارتفاعات برغازه آخرین نقطۀ هدف ما بود. گفتند ما رسیده ایم. آن جا دو تا ارتفاع موازی هست. به آقای رضایی گفتم: من باورم نمی شود که این ها رسیده باشند. بین سیبور و برغازه دو سه کیلومتری فاصله است. هر دو هم مثل هم است. فکر می کنند که رسیده اند.

به ایشان گفتم: برویم سری بزنیم.

هنوز به منطقه وارد نشده بودیم که بدانیم بچه ها تا کجا رفته اند و کجا دست ماست و کجا دست عراقی ها. با هلیکوپتر رفتیم. به چنانه که رسیدیم، ترسیدیم که جلوتر برویم. گفتم درگیری است و ممکن است با دشمن قاطی بشویم. کنار یک تپه نشستیم. جلوی یکی از وانت ها را گرفتیم و پشتش سوار شدیم. گفتیم برویم به طرف جلو. راننده وانت هم تعجب کرده بود. نمی دانم از ارتش بود یا سپاه. رفت جلو تا به سیبور رسیدیم. دیدم بچه ها هستند. پرسیدم بچه های دیگر کجا هستند؟ گفتند جلو هستند. به راننده گفتم برو. رفتیم به طرف برغازه. رسیدیم به گردنۀ برغازه که مشرف می شود به دشتی که به فکه می خورد. دیدیم که تانک های دشمن مشخص هستند. تا آمدیم بجنبیم، یک گلولۀ تانک طوری کنار ماشین خورد که شیشه و همه چیز را داغان کرد. هیچ کس زخمی نشد. همه بر اثر انفجار پرت شدند. برای این که مطمئن تر شویم، دیدگاهی آن بالا ساخته بودند، گفتیم برویم از بالا نگاه کنیم.

مثل این که دشمن متوجه بود که ما آن جا هستیم. پنج شش تا گلوله روی همان دیدگاه زد. تا آن جا با ماشین آمده بودیم. پیاده، سرازیر شدیم به طرف سیبور- ارتفاعی است- چاره ای غیر از این نداشتیم. مطمئن شدیم که بچه ها رسیده اند به هدف. هدف مان تنگۀ برغازه و ارتفاعات تینه بود.

خط پیشروی عملیات فتح المبین، از یک طرف محور عین خوش بود که رسیده بود. از یک طرف تنگه برغازه بود که دیدیم رسیده اند. یک قسمت هم رقابیه بود، تا این ها در یک خط قرار بگیرند. البته بچه ها در تحکیم سنگرها و خط هایشان مجبور شدند چند کیلومتر هم از ارتفاع بروند پایین تر و دشمن هم به خاطر اینکه می دید ما مشرف به او هستیم، آنجا نمی ماند. معلوم بود که عقب نشینی می کند و می رود جایی که فاصله بیشتر باشد تا ما دید و تیر رویش نداشته باشیم. همین هم شد.

عملیات، از نظر وسعت، دو هزار کیلومتر مربع آزاد سازی زمین داشت. حدود 16 هزار و 500 نفر اسیر گرفته شد. یک تیپ زرهی دشمن، با تانک های نو، در حال عقب نشینی از مسیر بد رفته بودند و افتادند توی باتلاق های طرف های نی خزر. نفراتش آمده بودند بالای تانک و اسیر شدند. تانک هایشان را نمی شد در بیاوریم. چند ماه صبر کردیم تا زمین خشک شد و بعد این ها را کشیدیم بیرون.

حادثه جالبی هم به خاطرم می آید که در منطقۀ عین خوش بود. زمانی که تیپ امام حسین(ع) و تیپ 84 خرم آباد در آن جا مستقر بودند.

در ارتفاعات، شیار های زیادی وجود دارد. افراد می توانند در آن جا مخفی شوند. یک بسیجی می آید برود عقب و بنه سری بزند. در مقابل یک شیار قرار می گیرد. می بیند بیست نفر در مقابلش دست ها را بالا بردند. همه شان هم اسلحه داشتند. یکه می خورد. یک نفر بسیجی کم تجربه، یک دفعه ببیند بیست نفر در مقابلش هستند!

می ایستد و می گوید این ها بالاخره دست ها را بالا برده اند. یکی شان فارسی بلد بوده. همان که فارسی را هم سخت صحبت می کرده، می گوید: اگر ما را نکشی، هفتصد- هشتصد نفر دیگر هم هستند، ما به شما نشان می دهیم.

این را که می شنود، فکر می کند همین بیست نفر را هم ببریم، بس است. می گوید: نه، حالا شما بیاید برویم. بیست نفر را به خط می کند و می برد به طرف فرمانده اش و می گوید که این ها را گرفته ام و این ها می گویند که هفتصد- هشتصد نفر دیگر هم هستند. این ها کمبود نیرو داشتند. خیلی زحمت می کشیدند، می توانستند سی- چهل نفر جور کنند. به احتساب یک نفر به بیست تا.

اگر سی چهل نفر می شدند، می توانستند هفتصد یا هشتصد نفر را بگیرند. می روند به سراغ آن ها. از این شیار پنجاه تا، از آن شیار صدتا، از آن شیار سی تا. همین طوری به سراغ آن ها می روند و آن ها را جمع می کنند. می بینند همان حدود شد. همه شان هم اسلحه داشتند. بدون هیچ دغدغه ای، همه را اسیر می کنند. حالا این ماجرا موقعی بود که هنوز جاده دهلران باز نشده بود. یعنی الحاق انجام نشده بود.

مردم فداکار و متعهد دزفول، با وانت و کمپرسی و هر وسیله ای که داشتند، از جاده علم کوه برای ما وسایل می آوردند و اگر اسیر یا مجروح بود، می بردند. آمده بودند اسیرها را ببرند. خودشان تعریف می کردند هر ماشین که می رفت، فقط یک ایرانی با این ها بود. آن یک نفر هم راننده اش بود؛ این قدر در نیرو صرفه جویی می شد. و خنده دار تر و جالب تر این که، در مسیر چون جاده خسته کننده بود، عراقی ها رحم شان می آمده و به راننده ها می گفتند که ما هم رانندگی بلدیم و جایشان را با هم عوض می کردند!

در یکی از مقاطع، فشار دشمن روی لشکر 77 خراسان زیاد بود. لشکرِ سپاه هم که برادر بقایی فرمانده اش بود، با لشکر 77 ادغام شده بود. در آن جا، عنصر تدارک مهمات با گردن کج پیش من آمد و گفت: مهمات نداریم.

فشار دشمن بیشتر شده بود. تقاضای مهمات داشت. چند لحظه قبلش، خبر داده بودند که در محور علی گره زد، چند زاغه مهمات از دشمن گیر آورده اند. حتی برآورد کرده بودند که حدود بیست هزار گلولۀ توپ 130 م م و این چیزها هست. من فقط گزارش آن محور را شنیده بودم. زیر تقاضا نوشتم: مراجعه شود به زاغۀ مهمات دشمن، در محور علی گره زد.

آن سرهنگ خنده اش گرفت. فکر کرد مسخره اش می کنم. گفتم: نه عزیزم، برو بگیر. الآن آنجا هست. وقتی خداوند می خواهد که ما در نمانیم- در آنجا کمبود مهمات داشتیم- مهمات دشمن را به دست مان می رساند. او هم رفت و گرفت. با همان یادداشت، مهمات درخواستی اش را گرفت. 1 امکاناتی که باید قبل از عملیات پای کار داشته باشیم، در حین عملیات از دشمن به ما می رسید و ما در نمی ماندیم.

روی هم رفته، در جمع عملیاتی که در جنگ تحمیلی انجام شده، بدون هیچ گونه تردید، باید بالاترین امتیاز را به فتح المبین بدهیم. ما عملیات مختلفی داشتیم و هر کدام شان امتیاز مختلفی داشتند. در یک امتیاز، عملیات فتح المبین بالاترین امتیاز را داشت: امتیاز اخلاص، یک پارچگی، وحدت رزمندگان اسلام و ید واحده بودن به معنای واقعی. بالاترین امتیاز، معنویت و روحانیت حاکم بود. در جمع عملیات هایی که ما داشتیم، از این بالاتر نداشته ایم، که ملاک خوبی است برای این که در آینده، برای بازسازی و تشکل نیروهای مسلح، الگوهای گذشته را ملاک قرار بدهیم.

آن موقع، امکانات محدود بود و شاید همین محدودیت ها باعث شده بود تا بیشتر قدر همدیگر را بدانیم. اگر انسان تقوا و اعتقاد و ایمان را خوب به کار ببرد، با همین امکانات، بهتر از آن زمان می توان به وحدت و یک پارچگی رسید.

پانوشته ها:

1- اگر این یادداشت ها را بشود پیدا کرد، خیلی جالب است.

منبع: ناگفته های جنگ، تدوین احمد دهقان، چاپ سوره، 1384

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده