ناگفته های جنگ؛ خاطرات سپهبد شهید علی صیاد شیرازی
بخش نهم: اوج بحران در فتح المبین عملیات شروع شد؛ از همان دو محور. محور قدس در عین خوش و محور نصر در منطقۀ پل نادری و ارتفاعات سپتون و تپه بلتا.عملیات را بر خلاف قوانین و مقررات جنگی در طراحی، از دو محور شروع کردیم که قابل درک برای خودمان و برای دشمن نبود! از دو محور، یکی محور سه راهی دهلران بود: پل نادری و دامنۀ ارتفاعات سپتون، تپۀ بلتا و منطقۀ کوت کاپون که در کنار رودخانه کرخه بود. از این جا باید حمله می کردیم.

محور دیگر هم از طرف عین خوش بود که چون مستقیماً جاده نداشتیم، از ارتفاعات سخت علم کوه- به طرف جادۀ بستان- و از گردنه ها نیروها را منتقل کردیم. حدود یک ساعت از روی پل تا عین خوش راه است که جاده اسفالت است. هفت یا هشت ساعت نیز از آن طرف راه بود؛ راه های پر پیچ و خم. بچه ها در پشت شیخ قوم و ارتفاعات ممله مستقر شدند. ارتفاعات شیب ملایمی داشت. یعنی دشمن خیلی راحت می توانست پاتک کند و ما را برگرداند. آن طرف، جاده هایی بود که نمی شد عبور کرد ولی بچه ها از شکاف هایی که پیدا کرده بودند، عبور کردند. حتی خودمان هم چند بار رفته بودیم شناسایی. راه را دیدیم. خوب پیدا کرده بودند.

اگر عملیات فقط در این دو محور انجام می شد، الحاقش مشکل بود. فاصله اش حدود شصت کیلومتر و نگهداری اش هم مشکل بود.

بعد از الحاق، برای دفاع کردن، پشت تمام ارتفاع بود و دامنه اش دشت بود و تانک خور. دشمن هم از تانک های خوبی برخوردار بود. در آن موقع، زرهی مان نمی توانست وارد صحنه شود؛ از ارتفاعات نمی توانست بالا برود. با وجود این، تخصص را پایه قرار ندادیم.

دیدم تنها راه، عملیات است. اگر دیر بجنبیم، نمی شود. در ضمن، قوت قلب ما هم خوب بود.1

حمله انجام شد. در ساعات اول شب، بچه ها به سرعت منطقۀ پل نادری دزفول به طرف سه راهی دهلران و در محور عین خوش پیشروی کردند. خیلی زود خط شکست. رزمندگان، دشمن را منهدم کردند و با انسجام خوب، خود را در مسیر پیش بردند تا به صبح کشیده شد. بچه ها تقریباً تا تنگه عین خوش و – اگر اشتباه نکنم- ارتفاعی به نام یال 251 پیش رفتند.2 این یال کمک می کرد که نیروها پشتش بایستند و به طرف جنوب دفاع کنند.

از آن طرف، یک مرغ داری در عین خوش بود که بچه ها آن را گرفته بودند و رو به شمال دفاع می کردند. همه جا باید با خاک ریز دفاع می کردند و خیلی مشکل بود. دشمن، از طرف عین خوش، از سه محور می توانست حمله کند. یکی از محور موسیان و عین خوش. یکی از محور فکه که طرف های شموکلیب و دامنۀ ارتفاعات تینه است؛ یعنی در ارتفاعات تینه، قسمتی که به طرف فکه می رود، چهار راهی دارد به نام شمو کلیب، جاده ای است که به موازات ارتفاعات تینه، به طرف عین خوش می آید. همین جاده، به موازات تینه، از طرف جنوب به طرف عین خوش می آید که به تنگۀ ابو قریب بر می خورد. از سه راه می توانستند ما را مورد هجوم قرار بدهند. حالا دشمن مسلط هم بود. کار خطرناکی انجام گرفته بود.

باید به تشکلی که بچه ها داشتند، توجه کرد. در محور پل نادری، به طرف خرابه های کوت کاپون و سه راهی و تپه های علی گره زد، لشکر21 حمزه به صورت عمده از ارتش و تیپ7 ولی عصر(عج) از سپاه- برادر کوسه چی فرمانده و برادر رئوفی معاونش بود- با هم ادغام شده بودند و ضربتی آن جا را که از سخت ترین خط ها بود، شکستند. البته بعد ها تیپ 27 حضرت رسول(ص) که برادر احمد متوسلیان فرمانده اش بود و تیپ 58 ذوالفقار که آن هم فرمانده اش تیمسار علی ساری بود، وارد عمل شدند و این محور را تقویت کردند تا بتوانیم گسترش بدهیم.

از طرف عین خوش، تیپ 14 امام حسین(ع) که شهید خرازی فرمانده اش بود (خداوند با بزرگان بهشت محشورش کند) و تیپ 84 خرم آباد به فرماندهی سرکار سرهنگ بیراموند از افسران لر وارد عمل شدند. ترکیب خالص و خوبی بودند. البته بعدها تیپ2 دزفول از لشکر 92 زرهی، از یک محورِ بسیارِ سخت، به کمک آن ها فرستادیم که برای نگهداری تنگه، تانک داشته باشند. این عملیات انجام شد. هدف های مورد نظر را گرفتیم، حالا چکار باید بکنیم؟ مانده بودیم.

اولا،ً الحاق برایمان مطرح بود که به سرعت لشکر حضرت رسول(ص) یا لشکر ذوالفقار را آوردیم تا پیوند بین این دو را برقرار کنیم. آمدند و وارد عمل شدند. ولی کافی نبود. تیپ2 دزفول را هم با تانک های چیفتن به محور عین خوش آوردیم. آن هم به خاطر این بود که الحاق انجام بشود. وقتی گرفتیم، دیدیم که الحاق مشکل است. واقعاً به این نکته رسیدیم که خطر این است که دوباره از دستمان بگیرند. مشخص بود که دشمن هم دارد خودش را آماده می کند تا با یک حرکت یک پارچۀ زرهی، کار را تمام کند. با برادر رضایی به این نتیجه رسیدیم که اگر توقف کنیم و بخواهیم همین جا بمانیم و دفاع کنیم، کارمان ساخته است. دشمن می آید و منطقه را پس می گیرد. باید تک را ادامه داد، ولی چون طرحی برای ادامۀ تک نداشتیم و فقط برای همین دو محور طرح داشتیم؛ باید همان موقع طرح می ریختیم و اجرا می کردیم.

بچه ها را جمع کردیم و مشورت ها را انجام دادیم. دوتایی، با یقین، به یک تصمیم واحد رسیدیم که راهی نیست جز این که تنگۀ عین خوش نگه داشته شود ولی از محور کوت کاپون و سه راهی دهلران و پل نادری، تک را به طرف ارتفاعات رادار ادامه بدهیم. یعنی کاری را که می خواستیم از آن طرف بکنیم، حالا از جناح شمالی و جناح چپ دشمن انجام بدهیم. طرح، هم برای دشمن چیز جدیدی بود و هم این که خود را گیر نمی انداختیم. در ضمن، فاصله اش تا هدف زیاد نبود. از روی نقشه حساب کردیم، پنج ساعت راهپیمایی تا ارتفاعات رادار داشتیم. تصمیم گرفتیم. آقای رضایی، در آن حالت، اضطراب داشت، به طوری که زیر سرُم رفت. منتها در تصمیم گیری هماهنگ بودیم. طوری نبود که نیاز باشد که هر دو باشیم و اگر یکی نباشد، لنگی ایجاد شود.

با توافق یک دیگر گفتیم که من می روم دنبال کار، مسأله ای نیست، شما نگران نباش. بچه ها را هماهنگ کردم. همه اعلام آمادگی کردند. گفتم: دیگر وقت نداریم. سریع باید حرکت کرد.

همه آماده شدند. ساعت هفت و نیم شب، ساعت حرکت بود، ساعت دوازده شب وصول به نزدیکی هدف. بایستی ساعت دوازده و نیم شب، فرمان حمله را با رمز مقدس یا زهرا(س) صادر می کردم.

ساعت هفت و نیم بچه ها حرکت کردند. ساعت هشت و نیم بود که یکی از عناصر اطلاعاتی خبر داد: تعداد 150 تریلی تانک بر از تنگۀ ابوقریب عبور کرد.

دشمن از مسیر فکه یا از طرف های چم سری این ها را عبور داده و از طریق تنگۀ ابوقریب، به طرف تپه های علی گره زد آورده بود؛ همان جایی که ما قبلاً پیش بینی کرده بودیم که می خواهد با تانک حمله کند.

پیش بینی کرده بودیم دشمن می خواهد دست به چنین کاری بزند ولی فکر نمی کردیم با این سرعت وارد عمل شود. معلوم بود که اول صبح کار را شروع می کردند. شب، سازماندهی کرده و آرایش گرفته، صبح حمله می کردند و کارمان ساخته بود.

توی اتاق جنگ وحشت کردیم. (کلمه وحشت به جاست) همه شروع به تجزیه و تحلیل روی نقشه کردند که اگر دشمن این کار را بکند، کارمان ساخته است. آن هم چطور کارمان ساخته است؟ یک عده نیرو را فرستاده ایم جلو، یک عده هم که این جا هستند. دشمن می آید و هر دو را داغان می کند. دیگر برای ما نیرویی نمی ماند.

حدود ده و نیم یا یازده شب بود که دیدم همه نظر می دهند بهتر است بگوییم نیروها برگردند. چون حداقل نیرویی است که در دست داریم و فردا پشتش بریده نمی شود. بعد هم شاید بتوانیم از مواضع فعلی دفاع کنیم.

من با حالتی که پاهایم نمی کشید، برای ابلاغ این دستور به طرف بیسیم رفتم. حالتی هم شده بود که دیگر دستور فرمانده نبود؛ یک شورایی تشخیص داده بود- که البته چیزهای غلطی بود که مثلاً ما توی صحنه داشتیم. یعنی آدمی یک دفعه می دید همه دارند یک چیزی می گویند و او نمی توانست چیز دیگری بگویید، چون خطر عدم اطاعت بود- پاهایم رغبت این را نداشت ولی رفتم به طرف بیسیم که بگویم برگردند. توی ذهنم چیزی آمد. گفتم: با سه چهار تا از بچه هایی که رویشان حساب می کنم، خصوصی مشورت می کنم ببینم چه می گویند و به نتیجه برسم. آن وقت تصمیم گرفتن ساده است.

برادر رشید را خصوصی خواستم. گفتم: وضع این طوری است، ته قلبت چه می بینی؟

گفت: والله اوضاع که خیلی خراب است ولی ته قلبم امیدوارم که امشب بچه ها موفق بشوند.

پرسیدم: پس چرا در جلسه نظریۀ آن طوری دادی؟

گفت: خوب، چه بگویم؟ به چه دلیلی بگویم؟

شهید باقری را خواستم. او هم همین را گفت. تیمسار حسن سعدی را خواستم. او هم افسر بسیار لایقی بود. با این که چهرۀ تحصیل کرده و متخصص- و البته متعهد بود- گفت: اصلاً دلم رغبت نمی کند که این ها برگردند.

دیدم که در نظریۀ فردی، همه با قلب هایشان صحبت می کنند ولی در نظریه جمعی با زبان تخصص حرف می زنند.

تصمیم خودم را گرفتم. گفتم: ابلاغ نمی کنم که برگردند. بگذار باشند.

ساعت دوازده و نیم شب شد؛ زمانی که انتظار داشتم اعلام کنند که رسیده ایم. اما اعلام نکردند که رسیده ایم. سؤال کردیم. با صدای آرام و خونسرد، فرماندهان گفتند که دارند می روند و هنوز نرسیده اند. گفتند: اگر رسیدیم، خبرتان می کنیم.

دوازده و نیم شد یک و نیم. یک و نیم شد دو و نیم. لحظه به لحظه، این وحشت توأم شد با حالتی که آدم از خودش بدش می آید که ای خدا، من چه کار کردم؟ این چه جور برآوردی بود؟ این ها را کجا فرستادم؟ نکند راه را اشتباه می روند؟

واقعاً هم خطر وجود داشت. وضعیت زمین طوری بود که اگر به طرف تپه ها نمی رفتند، به طرف دل دشمن که تا چنانه و تنگه برغازه دشت بود، می رفتند. از این طرف هم می رفت به طرف رودخانه. البته چون رودخانه خط دشمن بود، ممکن بود متوجه شوند که از پشت آمده اند. عجیب چیزهایی توی فکرم می آمد.

ساعت سه شد یا سه و نیم. نزدیک صبح بود و چیزی به روشنی هوا نمانده بود. با صدای خیلی آرام و خونسرد، فرماندهان گفتند: به بیست متری دشمن رسیده ایم.

هوا تاریک بود و این ها خیلی نزدیک شده بودند. توی اتاق جنگ حالتی شد که نمی توانم توضیح بدهم. رغبت فرمان دادن نداشتم. چه بگویم؟ نیم ساعت مانده به صبح و روشنایی، بگویم حمله کنید؟!

خسته، از ساعت هفت و نیم راهپیمایی کرده اند، حالا بگویم حمله کنید؟ بعد هم، دشمن تانک هایش آماده است و می خواهد به ما حمله کند.

چاره ای جز دستور نبود. اصلاً مثل این که یک عده فکر و دست و مغز مرا گرفته بودند و می گفتند این کار را بکن.

به فرماندهان ابلاغ کردم، با همان نام مقدس یا زهرا(س) حمله را شروع کنند. بلافاصله، بعد از اعلام رمز عملیات، با یک زمینۀ بسیار آماده، همه رو به قبله نشستند. دعای توسل را شروع کردیم. این دعای توسل چنان غلظتی داشت که در هیچ نقطه ای در چند سالی که در جبهه بودم، در تمام اتاق جنگ های جاهای دیگر، موردش را ندیدم. هر کس در توسل خودش بود. به معنای واقعی، آن تضرع و نیازی که آدم باید در پیشگاه خداوند داشته باشد تا خداوند به او جواب بدهد و خداوند بندگانی را در پیشگاه خودش ببیند که کاملاً قبول دارند خدایی هست و همۀ کارها به دست اوست و هیچ کاری هم دست این ها نیست، به همه دست داده بود.

کاری به بیسیم ها نداشتیم. بیسیم ها برای خودشان صحبت می کردند و یک نفر مسؤول بود. آن کسی هم که مسؤول بود، در حال دعا بود.

شاید یک ساعتی طول کشید. بعد از یک ساعت سر و صدای بیسیم ها خبر داد که نیروها وارد قرارگاه های فرماندهی دشمن شده اند. چند تیپ روی ارتفاعات ابو صلیبی خات مستقر بودند. نیروهای ما طوری رفته بودند که قرارگاه تیپ های دشمن به اشغال رزمندگان اسلام در آمد. این خیلی معنی داشت. معنی اش این بود که کنترل فرماندهی دشمن در خط به هم خورده است.

در تمام این مدت، ما فقط گیرنده خبر بودیم نه هدایت کنندۀ عملیات. چون همه چیز به خوبی پیش می رفت. هیچ کس هم نبود که به ما جواب بدهد که واقعاً در آن جا چه می گذرد؟ چه کار دارند می کنند؟ چطور پیشروی می کنند؟ بالاخره، به نظرمان رسید؛ حالا که فرمانده تیپ اسیر داریم، یکی از فرمانده تیپ های دشمن را بگوییم بیاید، ببینیم او چه می گوید. یعنی به جای خودی، از دشمن بپرسیم.

یکی از فرماندۀ تیپ های عراقی را که نمی دانم تیپ شمارۀ چند بود، آوردند. او گفت: ما فهمیدیم شما از آن دو محور حمله می کنید و اطمینان هم داشتیم. فکر کرده بودیم که از نظر نظامی، درست این است که تک ادامه پیدا کند. اطمینان هم داشتیم که تک را ادامه می دهید. منتها از کجا؟ نمی دانستیم.

قبلاً می دانستند از محور رقابیه حمله می کنیم ولی الان نمی دانستند که از کجا ادامه می دهیم. این بود که فرماندهی دشمن ابلاغ می کند که تا ساعت سه آماده باشند. یعنی همه پشت سلاح هایشان باشند. ساعت سه می گوید اگر این ها حمله می کردند، تا الان کار را شروع می کردند، دیگر نزدیک صبح است و این ها حمله نخواهند کرد. آن فرمانده تیپ عراقی گفت: آن قدر با خیال راحت رفتیم و خوابیدیم که حتی لباس هایمان را هم در آوردیم. با لباس زیر خوابیدیم تا این که ساعت سه و نیم متوجه شدیم بالای سرمان هستید….

پا نوشته ها:

1- این جا دیگر بحثی بین ارتش و سپاه نبود که چه کسی با چه چیزی موافق است. همه می دانستند که علم و منطق این را نهی می کند ولی وظیفه شناسی و تکلیف این را امر می کرد.

2- چنین چیزی بود. بین پادگان عین خوش و تنگه ابو غریب بود.

منبع: ناگفته های جنگ، تدوین احمد دهقان، چاپ سوره، 1384

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده