ناگفته های جنگ؛ خاطرات سپهبد شهید علی صیاد شیرازی
بخش هشتم:آیه فتح برای فتح المبین مشکلی که در بررسی روز عملیات، برخورد کردیم این بود که موعد حمله را نزدیک فروردین 1361، پیش بینی کرده بودیم و ما آن موقع در اسفند ماه بودیم. در آن شب ها، ماه در شرایط کاملاً تاریک و ظلمانی بود. اگر می خواستیم بچه ها را از چهار محور به عملیات بفرستیم، ممکن بود مسیر را گم کنند یا راه را پیدا نکنند و اوضاع به هم خورد.

در جدول روشنایی، چه موقع ماه مناسب برای عملیات بود؟ حساب کردیم، روز هجدهم یا نوزدهم فروردین ماه مناسب بود. یعنی می بایست مدتی صبر می کردیم. این مشکل را از نظر علمی، باید با به تأخیر انداختن زمان عملیات حل می کردیم. مشکل دیگر این که، دشمن بو برده بود که می خواهیم حمله کنیم و چون از استقرار و استحکامات خودش اطمینان داشت، دید تنها جایی که ممکن است اذیت شود و مورد خطر قرار بگیرد، در غرب رودخانه کرخه است که ما در آن جا دو سر پل داشتیم. از آن جا می توانستیم حمله کنیم و ارتفاعات حساس ابو صلیبی خات، ارتفاعات رادار یا سایت های رادار را بگیریم.

مردم منطقه نیز روی ارتفاعات رادار حساسیت داشتند. دشمن این ارتفاعات را کلیدی می دانست. حتی شنیدم که صدام به زبان آورده بود که اگر ایرانی ها توانستند ارتفاعات رادار را بگیرند، کلید بغداد یا بصره را به آن ها می دهم. این قدر مغرور بود به استحکامات آن جا. به جای این که عملیات را شروع کنیم، چند روز قبل از آغاز عملیات، دشمن شروع کرد. فشار عجیبی به نیروهای ما آورد. این فشار برای ما غیر قابل تحمل بود؛ چون پشت نیروهای ما آب بود. تا آمدیم بجنبیم، دشمن از محور دوم عملیات را شروع کرد. 1 در محور رقابیه دو تا چهار کیلومتر پیش روی کرد. پس آن محور هم به هم خورد.

شاید دشمن یکی دو روز بیشتر وقت نمی خواست تا دو محور را به هم وصل کند. معلوم بود که دارد حساب شده کار می کند و می خواهد ما را به موضع انفعالی بکشاند و ابتکار عمل را از ما بگیرد. این جا بیشتر حالمان گرفته شد. بدبختانه، با طرحی که مصوبۀ همۀ ما بود، از چهار محوری که می خواستیم حمله کنیم، فقط دو محور باقی ماند. این دو محور هم به هیچ ترتیب با محاسبات و برآوردهای عملیاتی و معیارهای تخصصی نمی خورد. دو محوری که در طرف شرق بود. دو محور باقیمانده، یکی از طرف عین خوش بود و یکی هم طرفی است که ارتفاعات جلوی آن گرفته و دشمن فکر می کرد همان ارتفاعات برای پدافند کافی است و خودش را محکم می دانست.

ببینید نقش امام چه بود. آن هایی که شعورشان پایین است و موقعیت فرماندهی کل قوا را فقط از نظر حکومت اسلامی می دانند که هیچ سابقۀ نظامی و تخصص آن را ندارد، آن ها می گویند چطور ممکن است چنین کسی بتواند فرمانده باشد و فرماندهی کل قوا یک چیز تشریفاتی است. نقش حضرت امام در صحنه های نبرد و سختی های انقلاب، نقش حیاتی و تعیین کننده بود. منتها درک ما باید عمیق تر و با تحقق توأم باشد.

آخرین بررسی مشترک من و فرمانده سپاه به این نتیجه رسید که باید این مطلب را به حضرت امام منتقل کنیم که وضع ما نگران کننده است. ببینیم نظرشان چیست و در این شرایط چه باید کرد؟ متفق القول شدیم که این کار درست است.

تصمیم گرفتیم که بگوییم. چاره ای نداشتیم و گرفتار شده بودیم. چون هر دو نمی توانستیم برویم، با توافق هم، قرار شد آقای محسن رضایی بروند و برگردند. زمان هم تنگ بود. حتی اگر با هواپیما هم می رفت و برمی گشت، باز هم نمی شد. یک ساعت و نیم برود، یک ساعت ونیم برگردد و در تهران هم ترافیک هست.

این صحنه ها تاریخی است و باید توجه کرد. یک دفعه یکی از خلبان های با روحیه انقلابی ارتش، به نام حق شناس2 گفت: من خلبان اف-پنج هستم. ما مجاز نیستیم در کابین کمک خلبان یک نفر دیگر را سوار کنیم، باید حتماً خلبان باشد. ولی من آمادگی دارم هر کدام از شما که خواستید، سوار شوید. من شما را در مدت بیست دقیقه به تهران برسانم و از آن طرف هم در مدت بیست دقیقه بیاورم. بقیۀ زمان صرف رفت و آمد تا جماران می شود.

این پیشنهاد جالبی بود. هواپیمای اف-پنج آموزشی آماده بود که دو نفر می توانند با آن پرواز کنند. کسی هم که می خواهد برود توی کابین، باید آزمایش بدهد، تست بدهد، چون می خواهد با سرعت صوت پرواز کند و کشش می خواهد. آقای رضایی رفت و وقتی برگشت، گیج بود! چنین حالتی به ایشان دست داده بود. در مدت دو تا سه ساعت کارمان انجام شد. به امام مراجعه شد و نتیجه را هم آورد. جمع شدیم و پرسیدیم: نتیجه چه شد؟ گفت: رفتم خدمت حضرت امام و به ایشان گفتم وضعمان خیلی خراب است و واقعاً مانده ایم که چکار کنیم. مهمات کم داریم، دشمن به ما حمله کرده، نیروهایمان کم است، اصلاً منطقه، یک منطقۀ عجیب و غریبی است. خواهش می کنیم که حداقل استخاره کنید که حمله کنیم یا نه.

حضرت امام فرموده بودند: من استخاره نمی کنم. ولی خودتان بروید یه طلب خیر قرآن را باز کنید و نگران نباشید. مشکلتان حل می شود. بروید اقدام کنید.

فرموده بودند بروید عمل کنید، منتها نه به آن زبانی که ما در واژه های نظامی داریم که دستور یک فرمانده باشد. طبق دستور ایشان، قرآن به طلب خیر باز شد. سورۀ فتح آمد. این را با صداقت عرض کنم، هر چه قدر الآن آیات سوره فتح را بخوانم، به اندازه ای که خداوند آن زمان به من توفیق قوت قلب و ازدیاد ایمان و اعتقاد برای انجام تکلیف داد، نمی توانم آن حالت را داشته باشم.3

وقتی که موقع عملیات شد، همه گوش می کردند که آیات قرآن و دعای توسل خوانده شود. آیات را خواندند و ما قوت قلب گرفتیم. پس اگر می خواستیم به آن اکتفا کنیم، همۀ جواب ها منفی بود. آن هایی که در معیار تخصصی برآورد می کردند، آن ها را هم کنترل کردیم که نباید این طور باشد. به فرماندهان دستور قاطع دادیم که آماده باشید، فقط از آن جا دو محوری هست، تا دیر نشده، حمله کنید. البته نیروها را جابه جا نکردیم. نیروهایی که در محور رقابیه بودند، سرجایشان ماندند.

قرارگاه ها نام گذاری شدند: قرارگاه فتح در کحور رقابیه، قرارگاه فجر در محور شوش، قرارگاه نصر در محور پل نادری و دزفول و ارتفاعات سپتون، قرارگاه قدس در محور عین خوش. چهار فرماندهی تشکیل دادیم. فرماندهی و نیروها متشکل از ارتش و سپاه بودند.

از زیباترین صحنه هایی که یادم هست، وحدت یک پارچگی قبل از عملیات بود. بازدیدی داشتم از محور میشداغ و تنگ زلیجان. بچه ها داشتند تمرکز نیرو می کردند. از بچه هایی که در این صحنه خیلی زحمت کشید- نمونه ارتشی را بگوییم- سرتیپ دوم کریم عبادت بود. از بچه های سپاه هم که اسوه بودند و در صحنه نقش مؤثری برای وحدت داشتند، برادر احمد کاظمی بود؛ فرمانده تیپ نجف اشرف. پانزده روز قبل برای بازدید رفته بودم. ایشان گفت: ما می خواهیم این کوه را بشکافیم و راهی پیدا کنیم. به آن طرف برویم و راه حمله را پیدا کنیم.

حقیقت، در قلبم گفتم که این چه می گوید؟ کوه را بشکافیم یعنی چه؟! این کوه را تا کی می خواهند بشکافند؟ پانزده روز بعد که رفتم، دیدم کوه شکافته شده است. ما را از مسیر همان شکاف برای بررسی اوضاع بردند. وقتی برگشتم، بچه ها داشتند تمرین عملیات و بدنسازی می کردند. دیدم مثل این که همه با هم هستند. هر کار کردم که بتوانم بشناسم کدام ارتشی است و کدام سپاهی، تشخیص مشکل بود. از روی دقت نظامی، متوجه شدم که ارتشی ها کدامند و سپاهی ها کدام. ارتشی ها ژ- ث داشتند و بسیجی ها کلاشینکف. همه با هم توی ستون راهپیمایی می کردند و خیلی جالب بود. اصلاً نشاط و حرکت در صحنه هویدا بود.

رسیدیم به شب عملیات. دیدیم که بچه های سپاه نیستند و به قرارگاه مرکزی نیامدند. خبر دادند نظرشان این است که به قرارگاه جلوتر برویم. در بین جاده شوش به طرف دزفول – نه از مسیر اندیمشک، از آن مسیری که از طریق اهواز می آییم کوتاه تر است – در شمال جاده، فقط یک شیار زده بودند و روی آن را پوشانده بودند. هیچ چیز دیگر نبود. کنارش هم چند تا کانتینر گذاشته بودند که نفرات اضافه بشود. گفتند: این جا، جای برکت داری است!

سریع هماهنگی و همکاری کردیم. امکانات بیسیم و ارتباطی را متمرکز کردیم و قرارگاه مشترک تاکتیکی را تشکیل دادیم. آماده عملیات بودیم…

پانوشته ها:

1- این از نظر نظامی کار جدی و حساس و ظریفی است که دشمن اگر احساس کند احتمال حمله به او هست، اگر حملۀ خودش را خوب برنامه ریزی کند، تمام برنامه های طرف مقابل را به هم می ریزد.

2- البته ایشان شهید شد، در جبهه جنوب. در زمین شهید شد. با سرعت از جایی به جایی می رفت و احتمالاً تصادف کرد و به شهادت رسید.

3- احتمالاً آیات را آقای محمد زاده خواند. البته ایشان به کرات هم در آن چند شب می خواند. چون ما دیگر ولش نمی کردیم.

منبع: ناگفته های جنگ، تدوین احمد دهقان، چاپ سوره، 1384

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده