ناگفته های جنگ؛ خاطرات شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
بخش هفتم: دیدار یک تیپ با امام(ره) دیدیم، با این انگیزۀ ضعیف، نمی شود حتی دستور نظامی به آن ها داد. بنابراین، باید انگیزه در آن ها ایجاد می کردیم و بعد دستور می دادیم. تدبیری که به ذهن ما خطور کرد این بود که گفتیم: شما را می خواهیم ببریم پیش امام. می توانیم شما را با قطار ببریم پیش امام و بعد برگردیم. چون عملیات داریم، باید سریع برگردید.موقعی می توانستیم این قول را بدهیم که زمینه اش را فراهم می کردیم. با حاج احمد آقا تماس گرفتیم و خواهش کردیم که به محضر حضرت امام سلام برسانید و بگویید وضع ما وضع خاصی است و یک تیپ باید خدمت تان برسد و با شما دیدار کند، حتی اگر صحبت هم نفرمودید، مسأله ای نیست. آنان دیدار کنند تا روحیه بگیرند و ما بتوانیم این تیپ را که در فشار صدمات و تلفات رزمی بوده، به کار بگیریم.

آخرین مقدمه برای عملیات فتح المبین، مقدمه جالب و پردرس و الهامی از روش رهبری عده ها و صحنه های سختی است که برای فرمانده و فرماندهی به وجود می آید.

یکی از مشکلاتی که آن موقع داشتیم، کمبود نیرو بود. هر چه نیرو داشتیم، پای کار بودند. سپاه تازه داشت شکل می گرفت و نیروهای سازمان یافته اش قلیل بود. حداکثر در حد تیپ موجودیت داشتند. البته همان تیپ بهترین واحد برای ما بود. بعدها هم که لشکر شدند، بیشتر با چهرۀ تیپ ظاهر می شدند. تیپ، واحد مناسب و متناسبی برای نیروهای متحرک و قوی است. لشکر سنگین است و اگر نیرو بخواهد تن به سنگینی بدهد، تحرک لازم را ندارد و اگر بخواهد تحرک داشته باشد، با آن قوانین و تشکیلات لشگری، نمی تواند کار کند. بنابراین، آن موقع در قلت نیرو بودیم، هم ارتش و هم سپاه. با یک نیرو که تازه جنگیده و می خواست بازسازی کند، دوباره می خواستیم بجنگیم.

از دو یا سه ماه قبل، تیم طراحی و شناسایی را از ارتش و سپاه سازمان داده بودیم که بروند کار کنند. دو چهره ای که یادم هست، یکی بردار مرتضی صفار از سپاه بود که الان احتمالاً در بخش های آموزشی کار می کند، یکی دیگر هم سرتیپ دوم معین وزیری استاد دانشگاه فرماندهی و ستاد است. آن ها را سازمان دادیم که بروند و منطقۀ عملیات را شناسایی و بررسی کنند.

دشمن، منطقۀ عملیات را تحت تصرف خودش داشت. این منطقه از شمال محدود می شد به ارتفاعات سپتون و می کشید به طرف ارتفاعات شمال عین خوش به نام ممله. ممله یکی از ارتفاعات مرتفع آن جاست.

از طرف مشرق و اطراف شوش، پشت رود خانه کرخه بودیم. از طرف جنوب می خورد به صحرا و دشت نی خزر تا تنگ رقابیه و ارتفاعات میشداغ. این حدود منطقه عملیات ما بود. برآورد ما روی 2000 کیلومتر مربع بود. یعنی وسیع ترین منطقۀ عملیات را تا آن موقع پیش بینی کرده بودیم. چاره ای هم نداشتیم. نمی شد کم و زیادش کرد. حداقل لقمه را بر آورد کردیم.

چند صحنۀ جالب، قبل از عملیات، پیش آمد. اولین مطلب این که، بر حسب فشاری که در چزابه به ما وارد شده بود، در نیروی زمینی ارتش، مجبور شدیم یک تیپ از لشکر 77 خراسان در تنگه چزابه به کار بگیریم؛ به خاطر این که نیرو نداشتیم و تنگه داشت سقوط می کرد.

وقتی که خواستیم عملیات فتح المبین را انجام دهیم، پیش بینی کردیم که این تیپ در آن بجنگد. ولی اگر می خواستیم آن ها را جزو عملیات نیاوریم، نیرو کم می آمد و اگر می خواستیم به کار بگیریم، چون جنگیده و تلفات داده بودند، احتمال داشت که ناتوان باشند. از همان اول زمزمه ای شروع شد -در خود تیپ، از فرماندهی گرفته تا پایین- که ما توان جنگیدن نداریم. می گفتند اگر ما را آزاد کنند، برای این است برویم استراحت کنیم، یا خودمان را بازسازی کنیم.

دیدیم، با این انگیزۀ ضعیف، نمی شود حتی دستور نظامی به آن ها داد. بنابراین، باید انگیزه در آن ها ایجاد می کردیم و بعد دستور می دادیم. تدبیری که به ذهن ما خطور کرد این بود که گفتیم: شما را می خواهیم ببریم پیش امام. می توانیم شما را با قطار ببریم پیش امام و بعد برگردیم. چون عملیات داریم، باید سریع برگردید.

موقعی می توانستیم این قول را بدهیم که زمینه اش را فراهم می کردیم. با حاج احمد آقا تماس گرفتیم و خواهش کردیم که به محضر حضرت امام سلام برسانید و بگویید وضع ما وضع خاصی است و یک تیپ باید خدمت تان برسد و با شما دیدار کند، حتی اگر صحبت هم نفرمودید، مسأله ای نیست. آنان دیدار کنند تا روحیه بگیرند و ما بتوانیم این تیپ را که در فشار صدمات و تلفات رزمی بوده، به کار بگیریم.

ایشان قبول کردند. تیپ را به طور کامل در کنار هفت تپه که نزدیک ریل قطار است، مستقر کردیم. اولین نماز جماعت تیپی را برگزار کردیم که نماز ظهر و عصر بود. یکی از آقایان روحانی نماز را برگزار کرد و من هم از فرصت استفاده کردم و بین دو نماز خاطرۀ شهید خلیفه سلطانی و آیۀ و لا تهنوا و لا تحزنوا را خواندم. متذکر شدم که مبادا سست شوند و فکر کنند کار تمام شده. گفت: این طور نیست. اوضاع طوری است که باید بجنگید و الحمدلله فرصت خوبی است تا بروید از محضر امام استفاده کنید. دیداری تازه کنید و بیایید و آماده شوید.

همه خوشحال شدند. چند نفری از سربازها لابه لای نیروها بودند که خواستند زمزمه ای راه بیندازند. متوجه شدیم و یقه شان را گرفتیم. به لطف خدا رفتند، دیدار انجام شد و آمدند رفتند توی خط و آماده شدند.

نکته دیگر، بحث ها، بررسی ها و مباحثی بود که در اتاق جنگ انجام می شد. اتاق جنگ در منطقۀ هفت تپه و در قرارگاه لشکر 77 بود. آن ها اتاق جنگ درست کرده بودند. وعده هایمان را با بچه های ارتش و سپاه در آن جا می گذاشتیم.

در جلسات، به دلیل بعضی موضع گیری فرماندهان ارتش و سپاه، بحث ها طولانی می شد -البته نه موضع گیری خصمانه، موضع گیری تحلیلی، نظریه ها و سلیقه ها– ما هم فرصت می دادیم که بحث را ادامه دهند تا مسأله حلاجی شود و همه متوجه شوند.

یک مقدار که گذشت، مشکلاتی در طرح عملیات پیش آمد.

بچه های سپاه، به شدت معتقد بوند که عملیات را باید از چهار محور: عین خوش، پل نادری، شوش و رقابیه به طور همزمان شروع کنیم. بنابراین، باید چهار تا سازماندهی داشته باشیم و چهار تا قرارگاه تشکیل شود و عملیات هدایت شود. بچه های ارتش می گفتند: اگر از چهار محور عملیات را انجام دهیم، این خطر هست که در بعضی محورهای عملیاتی پیشرفت خوبی داشته باشیم ولی نیرو کم بیاید و نمی توانیم ادامه دهیم، یا در مواقعی که اوضاع خراب می شود و نیرو زیاد داریم، اصلاً نخواهیم جلو برویم که کارمان ناقص می ماند. بنابراین، منطقی است نخواهیم که تمرکز نیرو را از دو محور بدهیم و در دو مرحله برسیم به کل اهداف عملیات.

بحث های زیادی شد. از نظر علمی، بچه های ارتشی درست می گفتند و از نظر تخصصی حرفشان درست بود ولی با روحیه ای که در جلسه بود، می دیدیم، این روحیه مناسب بچه های سپاه نیست. چون آن ها برای نبرد انگیزه داشتند و ما با انگیزۀ آن ها هماهنگ می شدیم. چون از نظر فرماندهی، توافق بین من و فرمانده سپاه شرط بود، گفتم: اشکال ندارد. ما می توانیم از این طریق جلو برویم.

این مسائل حل شد. نکته دیگر در مورد آماده شدن برای عملیات بود.

شناسایی ها داشت انجام می گرفت. شناسایی در محورهای عین خوش و رقابیه روز به روز بیشتر جواب می داد. خیلی جالب بود، پل نادری و ارتفاعات سپتون و بلتا خوب جواب می داد. در محور شوش که آن طرف رودخانه کرخه بود و ما سرپلی در صالح مشطط داشتیم و نیروهای لشکر 77 و لشکر 21 به آن جا رفته و پر شده بودند، شناسایی جواب نمی داد. آن ها به وسیلۀ پل که خیلی هم ناقص بود، ترددشان انجام می شد. خطرش این بود که آن ها را بیندازند توی آب. یک سر پل دیگر هم گرفته بودیم که خیلی وسیع بود، ولی نیرو نداشتیم که در آن جا بگذاریم. طرف های نی خزر بود و تپه های 120. می خواستیم طوری باشد که موقع حمله، عبور از آب نداشته باشیم؛ آن طور که دشمن در آن سو باشد و جا پای ما معلوم شود. این جا شناسایی ها جواب نمی داد. مخصوصاً لشکر 77 خراسان اعلام کرد که ما به شدت مأیوس هستیم.

یأس عجیبی اتاق جنگ را گرفت. نگران بودیم. روی این محور خیلی حساب می کردیم؛ چون به دامنۀ ارتفاعات رادار و تپۀ ابو صلیبی خات ختم می شد. اگر به آن دست پیدا می کردیم، جادۀ اصلی و مرکزی محور را زیر نظر می گرفتیم و پیش روی به طرف چنانه و برغاره امکان پذیر می شد.

دیدم که همه غمگین هستند. من هم تحت تأثیر قرار گرفته بودم. دراین موقع، برادر مرتضی صفار، اجازه خواست. نوبت او بود که برود شناسایی. او مسؤول شناسایی در آن محور بود. مقدمۀ جالب گفت. عین جملات او در خاطرم نیست ولی چکیدۀ صحبت ها یادم هست که اثر روانی و روحی بر جلسه گذاشت. ایشان گفت: متأسفم که این مطلب را می گویم. شما همه چیز را گفتید ولی یاری خدا را حساب نکردید. ما روی این مسأله باید حساب کنیم. ما باید بدانیم که خداوند کمک مان می کند.

بعد،کالک شناسایی اش را باز کرد. شیارها و راهکار ها، همه را دقیق با قدم محاسبه کرده بود. در تمام قسمت ها راه پیدا کرده بود تا برای آن موقع که حمله می شود، بتوانند نفوذ کنند. این را که گفت، همه حال گرفتند؛ با آن تذکر اعتقادی و انگیزۀ ایمانی ایشان که البته از قبلش بر می آمد.

مهم خود تذکر نیست. مهم چیزی است که انسان به آن معتقد است و به آن یقین دارد. چیزی که با آن آمیخته و با آن زندگی کرده، همان را به زبان می آورد؛ نه چیزی کمتر و نه چیزی بیشتر. قلب های زمینه دار و آماده و قلب هایی که اوضاع آن ها خراب است، نیاز به دلجویی و قوت قلب دارند. این چاره ساز است. از طرف دیگر، ما به صورت عملی هم زحمت کشیدیم و زحمت مان هم در راه خدا – والذین جاهدوا….- بود.

نکته ی بعدی، راجع به خود قرارگاه است. مانده بودیم قرار گاه مشترک را کجا بزنیم. یکی از نکات مهم در قرارگاه زدن، مسأله ارتباط است.

قرارگاه باید در جایی باشد که ارتباط با محورهای عملیاتی برقرار باشد. ما آن موقع نسبت به مسأله ارتباط در فواصل دور تجربۀ کمتری داشتیم. امکاناتی که باید به کار گرفته شود، در دسترسمان نبود. دیدیم ساده تر است قرارگاه در دزفول و در پادگان تیپ دو زرهی لشکر 92 باشد. رفتیم شناسایی هم کردیم. حتی در یکی از اتاق ها، از سه ماه قبل، ماکت منطقۀ عملیات را درست کردیم. خیلی زحمت کشیده بودند تا تاکتیک مان را روی ماکت پیاده کنیم که از نظر آموزشی و تجسم عملیات خیلی خوب بود. ولی به شب عملیات که نزدیک شدیم، چند مشکل پیش آمد…

منبع: ناگفته های جنگ، تدوین احمد دهقان، چاپ سوره، 1384

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده