خاطرات یک سرباز در مبارزه با گروهک های ضد انقلاب در کردستان(بخش دوم و پایانی)
شهید نصرت زاد، چون در صحبت هایش از کیان جمهوری اسلامی و از آب و خاک و میهن دفاع می کرد؛ که ما ماموریت دفاع از خاک میهن را در این جا داریم و آن هایی که مزدور هستند و خائن درصدد جدایی کردستان از خاک میهن هستند، چون صحبت های ایشان در صبحگاه ها و.....توسط عواملی که داشتند به آن ها انتقال می یافت، لذا گروه ها جواب ایشان را با اطلاعیه ها و با بکارگیری الفاظ زشت می دادند.

تیپ ها یکی در مریوان و یکی در بانه بود.یک روز صبح که جناب نصرت زاد آمدند میدان صبحگاه تیپ، ما و تعدادی از عناصر لشگر حضور داشتیم. ایشان فرمان داد: ( لشگر به فرمان من، همه به ستون 9 نفر ضربه چهارم می زنیم و می رویم بازار و بر می گردیم. این درست زمانی بود که تمام گروهک ها در داخل شهر بودند. در مسیر فلکه بازار، باشگاه افسران و یا پادگان، از درب جبهه که آن زمان نرده ای و سیم خاردار بود، این فاصله را که بعد به روی پل کمانگر می رسد، مسجد جامع و باشگاه افسران _ فلکه بازار که آلان شده خیابان امام خمینی (ره) گفت: سربازان اسلام! سربازان ایران! می خواهم بدانم جَنم دارید یا نه! و صحبت های آتشینی بیان کرد و گفت: می خواهم به این گروه های مزدور نشان دهیم که ما مدافع خاکمان هستیم، لذا تا بازار می رویم و بر می گردیم، بدون سلاح. ایشان با زیر پوش سفید و ما با پلیور.

 یادم هست که سردمان بود، یعنی با پوتین و پولیور سبز بودیم. خود شهید، جلو ستون افتاد و بقیه پشت سرش با شمارش های 1 2 3 4، رفتیم تا مرکز شهر. من با خودم گفتم چه خواهد شد. چون که ضد انقلاب در سر راه ما، نزدیک پل کمانگر، که تیر بار کالیبر 50 روی آن بود، رفتند و برزنت روی آن را کنار زدند. خوب چون گروه ها با تحلیل کار می کردند، فلج فکری شدند و نتوانستند تصمیم بگیرند و عکس العملی نشان دهند. تا مرکز شهرکه رفتیم، مردم در کنار خیابان ها ایستاده بودند، نگاه می کردند که لشگر از خودش چه قدرتی نمایش داده. عجیب بود، کل نیروهای موجود در لشگر، از جمله تیپ و سایر یگان های پشتیبانی، یک ستون طولانی با ضربه چهارم پا. سر صف که به فلکه چهارم بازار رسید و دور زدیم، سکوتی حکم فرما شده بود. ما ضربه چهارم می زدیم و خود شهید نصرت زاد هم در جلو حرکت می کرد. آمدیم تا ما رسیدیم به تپه شهدا، که این تپه شهدا مشرف به پادگان است. آنجا یک منبع آب بتنی بود و شهید هم در آن جا زیاد داده شده بود. آنجا که رسیدیم، دیدیم؛ از کوچه های سمت راست که سربالائی هم هست و خانه هایی بود، بچه ها دارند سنگ می زنند. گروهک ها،گفته بودند: حرکت ابراز قدرت آن روز برایشان زشت است و قابل قبول نیست. یک تعدادی از بچه ها را تحریک کرده بودندکه به ما سنگ بزنند. سر یکی دو تا سربازان شکست. خبر به جناب سرهنگ نصرت زاد رسید. شهید فرمان داد: لشگر ایست! فرمان به راست راست داد. دست به سنگ! بزنید مزدوران و…. نیروهای جمهوری اسلامی را سنگ می زنند، ما اینجا حافظ شمائیم.آن ها تا این اوضاع را دیدند، فرار کردند. فرمانِ به چپ، چپ! بدو به سمت پادگان، داده شد. این حرکت صورت گرفت. فردا گرو هک ها اطلاعیه دادند که می کُشیمت. بالاخره، حرکت تیپ برای وجه آن ها خوب نبود. آمدیم پادگان. این حرکت آن شهید یک زهر چشمی بود که ازگروهک های مزدورگرفته شد. قبلاً، گفتم که در داخل شهر خانه اجاره کرده بودیم. یک روز، جناب سرهنگ نصرت زاد را در داخل بازار با یک نفر سرباز و با یک کلت با لباس نظامی و چوب تعلیمی اش، دیدیم. ما خودمان توی بازار می ترسیدیم چون همه آن ها مسلح بودند. شهید بزرگوار با لباس نظامی با یک تعلیمی و یک سرباز همراه که نمیدانم افسر یا گروهبان بود. شهید، با یک ابهتی وسط بازار سنندج راه میرفت. به بچه ها گفتیم: عجب دل شیری دارد این سرهنگ! ما تعجب کردیم. با آن وضعیت و جو جامعه آن روز و جالب این که اعلامیه های خودش را هم می خواند. یعنی ایشان بسیار شجاع و به معنی تمام واقعاً یک سرباز و افسر بود. به یاد دارم، یک بار که رزم در صحرا داشتیم، خودش در جلو لشگر ما را به آبیدر برد. چون ما در سازمان گروهان ارکان و خدمه موشک انداز بودیم، گفت که آنها را هم بیاورید، با دوربین موشک اندازها  کار دارم. سپس، رو به خدمه دسته تاو گفت: می دانید موشک تاو  جمع می شود؟ تا می شود و سبک و راحت یک نفر حمل می شود؟ از آبیدر رفتیم بالا. سرهنگ وسط ستون خودش می آمد. خلاصه رفتیم در دامنه ای که مشرف به شهر سنندج بود، در لبه یک صخره ایستادیم. با جناب سرگرد فرمانده گردان صحبتی داشت که موشک تان را سوار و روانه کنید، خوب من خدمه  موشک تاو بودم. موشک انداز را سریع آوردیم و سوار کردیم. من فرمانده قبضه بودم. شهید نصرت زاد گفت: گروهبان! دوربین را آماده کن، گفتم اطاعت جناب سرهنگ، با دوربین نگاه کرد و به جناب سرگرد دستور داد؛ در آن تپه یک 105 م م مستقر می کنید، آن تپه دیگر نیز یک کالیبر 20 م م مستقر کن دو قبضه تفنگ 106 م م آن جا می گذارید، نقاط سوق الجیشی شهر را شناسایی کرد و مواضع سلاح های جمعی را مشخص کرد که در کدام مواضع مسقر می شوند. ما یک گروهبان3 و سرباز بودیم. در جریان این که روند حاکم به منطقه چگونه پیش می رود نبودیم، خوب ایشان اخباری را داشت. لذا مناطق مختلف شهر را شناسایی می نمود که در صورت بروز درگیری چگونه باید عمل کرد. این هم یک خاطره ای از ایشان بود که من در فاصله خیلی کمی از ایشان ایستاده بودم و او را با این روحیه و توان برای خودم اسطوره شناختم و همیشه من میخواستم که این احساس خودم را به نوعی برای سربازان بیان کنم. خوب ما دیگر می رسیم  به بحث آغاز درگیری ها.

  خاطره ای از شهید چمران دارم. اگر خاطرتان باشد، در قضیه پاوه، این لشکر 28 بود که پشتیبانی های لازم را انجام می داد، مادر داخل پادگان بودیم و خبر نداشتیم که در بیرون چه وقایعی می گذرد. آن زمان، تازه به پادگان سنندج آمده بودیم و در میدان صبحگاه لشگر چند فروند بالگرد کبری، شنوک و شناسایی مرتب در رفت و آمد بودند. معلوم بود که درگیری هایی در منطقه هست. خوب این اخبار به ما نمی رسید. بطور مثال یک روز صبح، یک بالگرد آمد، نشست. آقایی که عینک و محاسن داشت، پیاده شد و یک شلوار هوانیروزی به پا داشت. بعد معلوم شد که شهید چمران است. پرسیدیم: کیست؟ گفتند: وزیر دفاع است. به نوعی می توان گفت که پادگان لشگر 28 محل و مقر تمام نیروها بود. حتی بچه های سپاه که از قم به سمت منطقه کردستان حرکت کرده و آمده بودند، وارد لشگر 28 شدند. چون تنها نقطه امن و اتکاء آن زمان پادگان ارتش در سنندج بود. تمام تردد ها و ترابری ها از آن جا بود، زاغه مهمات بسیار بزرگی داشت و تمام مهمات نیروهای منطقه کردستان از این پادگان تامین می شد.

مطلبی هم در رابطه با باشگاه افسران است، که بیان می کنم. به هنگام درگیری های باشگاه افسران  ما هنوز در پادگان بودیم. تاریخ دقیق آن را یادم نیست، و کلاً، ارتباط پادگان با شهر قطع شده بود. تقریباً در گیری ها شروع شده بود و جناب نصرت زاد، فرمانده تیپ1 لشکرسنندج بودند. ارتباط ما  فقط با بالگرد شنوک بود که پرواز داشتند و می رفتند از کرمانشاه  نیرو می آوردند و تلویزیون شهر سنندج همواره از مردم در خواست می کردکه بیایند به پادگان ملحق شوند که امن است و ما در صورت لزوم شما را به کرمانشاه منتقل می کنیم. گروه های ضد انقلاب، تقریباً کنترل شهر را در دست داشتند. دسته یک گروهان یکم گردان 116 پیاده، که فرمانده اش یک سروانی بود و نامش خاطرم نیست و در جریان شهادت شهید نصرت زاد هم با او شهید شدند. می گفتند این افسر رتبه بالایی داشت و در مسابقات ناتو در تیم تیر اندازی بوده است، فرمانده گروهان بود یک یا دو دسته از پرسنل گروهان یکم گردان 116 در باشگاه افسران سنندج مستقر بود. دو نفر از ستوان ها که اهل کرمانشاه بودند؛ یکی ستوان اسکندری و دیگری که ستوان سوم بود و اسم او را هم خاطرم نیست از پرسنل یگان پیش گفته بودند. برابر اخبار رسیده، ارتباط مخابراتی با باشگاه به طور کل قطع شده بود. یکی از پرسنل عقیدتی سیاسی به نام ستوان توسلی که از بچه های قم بود، در صدد بر آمد که یک تانکر آب را به باشگاه ببرند. تانکر را  به پشت آمبولانس بستند، با یک پرچم سفید که آب به آنها برسانند. اینها تا بخواهند تانکر را به باشگاه افسران برسانند، توسط ضد انقلاب تانکر را با گلوله سوراخ سوراخ کرده بودند و همین حسین توسلی گلوله به مچ پایش اصابت کرده بود و آمبولانس هم سوراخ سوراخ شده بود. برگشتند، آمدند. این یکی از وقایع آن روز ها بود. از دیگر وقایع مشاهده کردیم که یک بالگرد، از سمت شهر دارد می آید، با گلوله به شیشه او زده بودند که یک سرهنگی در داخلش بود. یک گلوله به سینه اش اصابت کرده بود و او را از بالگرد بیرون آوردند و حال خوبی نداشت، و فکر می کنم بعد ها شهیده شده باشد.

دیگر صحنه ای که از باشگاه افسران خبرش به ما رسیده، این بود که این باشگاه یک حوضی داشت که وقتی آب و برق باشگاه از داخل شهر قطع شده بود  و در محاصر بود، تنها آب شیرین پرسنل مستقر در باشگاه از همین آب حوض بود و روزها، پرسنل داخل ساختمان بودند و شب ها بیرون می آمدند. این وقایع، اواخر پاییز و اوایل زمستان 1358، است. شب که می شد خیلی از پنجره های خانه های شهر باز می شد و سر اسلحه ها بیرون می آمد به سمت پادگان و باشگاه افسران و چون این باشگاه درست در مرکز شهر بود، از همه طرف زیر آتش ضد انقلاب بود و خبر می رسید که شب ها بچه ها از ساختمان باشگاه بیرون می آمدند و از آب حوض می نوشیدند و برداشت می کردند. از جمله یک نفر که آمده بود از آب حوض بنوشد، با آر پی جی او را زده بودند و جنازه اش توی حوض افتاده بود، فردا که هوا روشن شده بود، دیده بودند که سرباز فلانی نیست. فکر می کردند که شب از دیوار افتاده پایین، فکر نمیکردند که جسد سرباز داخل حوض باشد و این ها چون نمی دیدند و شب ها آب برداشت می کردند بعد ها که درگیری ها تمام شد، شنیده شد که ستوان اسکندری در بیمارستان بستری و عفونت شدید گرفته است و به این دلیل شهید شده است و از آن جا که آبی که آلوده بوده است، استفاده کرده است. وضعیت بغرنجی بود و سلاح و مهمات و تدارکات به باشگاه نمی رسید. گروه ها کاملا بر شهر مسلط شده بودند. درست در این زمان ستونی از لشکر1 پیاده مرکز که از راه هوا و به وسیله هواپیمای سی 130 ترابری شده بودند، در فرودگاه سنندج مستقر شده بود، تا بتواند خودش را به پادگان برسانند. گروه های مزدور شدیداً تبلیغ می کردند و مردم را تحت تاثیر اخبار غلط قرار می دادند که جاش های خمینی آمده اند شما را قتل عام کنند و کُردکشی راه بیاندازند. فرودگاه، در بیرون شهر و سمت کامیاران است. این ستون چند بار خواسته بود که از فرودگاه به پادگان بیایند، بچه های دبستان و دبیرستانی را در جلو ستون خوابانده بودند که از حرکت آنها جلو گیری کنند و مانع شده بودند. زمانی است که اردوهای آموزشی سربازان هم شروع شده بود. این وقایع اواخر اسفند 1358 است و شهر کاملاً در اختیار ضد انقلاب بود و درب پادگان بسته بود. ستون، از پشت شهر که یک جاده ای است به نام شیخ آباد که می خواستند از آن طرف راهشان را باز کنند و حرکت نمایند، ظاهراً از پشت پل شیخ آباد– فیض آباد و از طرف جاده سقز بیاید داخل پادگان، گروه های مسلح با خبر شده بودند و در مسیر کمین گذاشته بودند و مسیرکاملاً نا امن شده بود، گردان ما در پشت زاغه مهمات حدود 7 تا 8 کیلومتری زاغه مهمات در ماموریت تامین زاغه مهمات بود، در کنار همان جا ده در حاشیه شهر.

 از این لحظه به بعد می خواهم چگونگی شهادت شهید نصرت زاد را بیان کنم. آن روز، من پاس بخش و مستقر در پای قبضه بودم. دیدم که از ته دشت، یک جیپ با گرد و غبار حرکت می کندو دارد می آید. مراتب را به فرمانده گردان گزارش دادم. جناب سرگرد ایزدی آمدند. بی سیم زده شد که فرمانده لشکر دارد می آید. روبروی ما در فاصله حدود 20 کیلومتری یک ارتفاع (کوه) بود این کوه بلند، ارتفاعی نزدیک به 1000تا 1500 متر داشت و مشرف بر جاده کمربندی شهر بود و ستون از پای کوه در حال حرکت بود که از پل شیخ آباد عبور و به محل ما برسد و از پشت بروند به زاغه مهمات، و وارد پادگان شود. ستون که حرکت کرده بود، درگیر شده بودند. زمانی که شهید بزرگوار نصرت زاد آمد، زمانی بود که آفتاب تازه طلوع کرده بود. مشاهده شد که از ته دشت یک جیپ در حال آمدن است. صدای انفجار هم از سمت چپ ما که در محل درگیری بود، به گوش میرسید. فرمانده لشکر به ما رسید و ما احترام کردیم. پیاده شد و با استفاده از دوربین قبضه موشک انداز محیط را مورد بررسی قرار داد. با جناب سرگرد ایزدی فرمانده گردان صحبت هایی نمودند. ظاهراً، به این نتیجه رسیدند که شخص فرمانده لشکر برود در منطقه. یک آمبولانس (اواز) بهداری را برداشتند با چند صندوق فشنگ ژ-3 و کمک تیر بار ژ-3 و همچنین یک گروهبان به نام مالکی از بهداری و با یک جناب سروانی که رسته پیاده داشت و فرمانده یکی از گروهانهای گردان ما بود که تیر انداز ممتاز ناتو بود با یک سربازی که از اهالی تهران بود و راننده آمبولانس و یک جیپ دیگر و مهمات زدند به کوه. جناب نصرت زاد من را خطاب قرداد که؛ شما با دوربین ما را ردیابی و با بیسیم گزارش کنید. جناب سرگرد ایزدی در کنار من بود و من هم در پشت دوربین موشک انداز مستقر بودم. موشک خودش 3000متر برد دارد و دارای دوربین خیلی قوی با برد بیشتر است. من پشت دوربین گزارش می کردم گاهی هم جناب سرگرد ایزدی دوربین را از من می گرفت و منطقه را نگاه می کرد. جیپ جناب نصرت زاد رفت، تا از دید چشمی ما خارج شد چون ارتفاعات صعب العبور بود به احتمال زیاد پیاده شده بودند و به طرف بالا که حرکت کرده بودند، عناصر گروهک ها در بالای آن جا هم کمین کرده بودند و درگیر شده بودند. حدود یک ساعت بعد از حرکت آن ها، من که پشت دوربین بودم، به جناب سرگرد ایزدی گزارش دادم که در آن قسمت بالا تصویر واضح نیست و به نظر می رسد که درگیری شده است. صدای تیراندازی به گوش می رسید. این طور که بعد تعریف نمودند و تعداد این ها هم که خیلی کم بوده؛ جناب سرهنگ نصرت زاد، آن سروان، گروهبان و سرباز، اما، تعداد مهاجمان زیاد بوده و این ها تا آخرین لحظه می جنگند که آن سروان شهید می شود. جناب سرهنگ نصرت زاد این پیام را از بیسیم می فرستد و تفنگ خودش را زمانی که فشنگش تمام می شود با بیسیم از کوه به پایین پرتاپ می کند. البته، این موضوع از شنیده های ما بوده است، و مورد هدف قرار می گیرد و شهید می شود.  با آن خصومتی که با این شهید داشتند، پیراهن ایشان را از تنش در می آورند و ظاهرا جسدش را داخل شهر برده و پیراهنش را بر چوب نموده بودند، که بله، شیر خمینی را کشتیم و توانستیم انتقام خود را بگیریم. البته ما با استفاده از توپ های 105م م که از سایر یگان ها آمده بودند شلیک می کردیم، اما به صورت پراکنده، چون هدف را دیده بانی نشده می زدند. خمپاره انداز ها میزدند، بالگرد های کبری نیز آمدند و از بالا میزدند، ولی چندان موثر نبود و بعد که ستون آمد، تعدادی از بچه ها لت و پار شده بودند. سرِ ستون را روی پل شیخ علی خان زده بودند (شیخ آباد) که ستون متوقف شده بود. صحنه بسیار درد آوری بود. جنگنده های نیروی هوایی هم وارد عمل شدند، عناصر سپاه پاسداران هم از پایین آمدند و شهر را از تصرف گروه ها خارج کردند.

  در خصوص روحیات شهید نصرت زاد بگویم. طبیعی است که فرمانده یک واحدی اگر درخودش به یک ثبات استحکام و خود باوری نرسیده باشد، نمی شود انتظار و توقع داشت که بر سایرین تاثیر مثبت داشته باشد و اول باید خودش به آن خود باوری رسیده باشد تا بتواند انتقال و القاء نماید. وقتی که ایشان به عنوان فرمانده لشکر با یک چوب تعلیمی در بازار شهر حرکت می کرد، پرسنل این شجاعت را می دیدند. خوب همین کافی بود، که بعد از گذشت 35 سال از آن تاریخ، هنوز من تحت تاثیر آن هستم. نوع برخوردش و این که نصف شب در آسایشگاه یگان ها حضور پیدا می کرد به واحد ها و تاسیسات سرکشی می کرد. دنبال این نبود که سربازش صاف بایستد، مهم عمل است لذا این جذبه و برخورد او با سربازان و دیسیپلین و سرکشی وقت و بی وقت در میان عناصر لشکر و مدیریت او اثر بخش بود و کاملا روی افراد یگان تاثیر گذار شده بود. من بعد از پایان خدمت رفتم و شغل معلمی را انتخاب کردم. در طول 30سال معلمی، 30بار غیبت نکردم. باید رفت از مدارسی که من تدریس کرده ام، سوال کرد و آن روحیه ای که در دوران خدمت وظیفه در لشکر 28 سنندج دیدم، با آن زندگی کردم و نفس کشیدم در من اثر گذاشته، تاثیرش در زندگی خودم کاملاً نمود داشته که مرتب باشم، وارفته نباشم به هرحال قطعاً تاثیر داشته در زندگی بعد از خدمت سربازیم، در کارم و حتی در کلاس به بچه ها و دانش آموزان هم می گفتم و خاطرات را بعضاً برای آن ها تعریف می کردم. خیلی برایشان جالب بود و مورد توجه آنها قرار می گرفت.

همین زمستان (سال 1393) که در دبیرستان تدریس می کردم، بازنشسته شدم. دبیر بازنشسته آموزش و پرورش هستم. یک مراسمی دبیرستان امسال گرفته بود به عنوان شب دانش آموز برای بچه ها. چند نفر آمدند و برنامه هایی ازجمله طنز اجرا کردند و من این خاطرات دوران سربازیم را که تعریف می کردم، مات شده بودند و برای آنها چقدر جالب بود. من این موضوع را خدمت امیر موسوی( جانشین ستاد کل نیروهای مسلح ) که  همرزم و هم کلاسی بودیم تعریف کردم. گفتم: که روح این شهید همواره همراه من است و لذا وادار به بیان این خاطرات شدم. امروز من به امیر موسوی هم گفتم: شما هر کجا که صلاح بدانید به خاطر این شهید حضور پیدا کنم و دلاوری های شهید والامقام نصرت زاد را بیان کنم. البته نه تنها ایشان، بلکه برادر خود من هم شهید شده است. این ها در شرایطی کار کردند و از خودشان و جانشان مایه گذاشتند در حالی که می توانستند این خطرات را به نوعی دور کنند و در خانه شان باشند. خوب این ها حتماً اعتقادات و ایمانی داشته اند که این گونه کار کردند و فداکاری نمودند. شهید نصرت زاد زندگی راحتی داشته و می توانسته همان راحتی را داشته باشد. من کتابی را که آقای خلیلی نوشته بود،  بنام ((ترکه های گیلاس)) مطالعه کردم و بیو گرافی شهید نصرت زاد را در آورده است. لزومی نداشته که بیاید در کردستان و آن سختی ها را پذیرا باشد. همانند شهید چمران زندگی و مقام را رها کند و در کنار رزمندگان حضور فعال داشته باشد، من فکر می کنم ماها به اینها بدهکار هستیم و نتوانستیم کاری برای آن ها انجام دهیم به جز این که خدمات و شایستگی های آن ها را بیان کنیم.

 شهرهای کردستان در ابعادی مظلوم واقع شده بودند. من دو سال پیش سفری کردم از سنندج تا پیرانشهر، قسمت های مرزی را با یک اردویی با هلال احمر رفتم. واقعاً، این کردستان با کردستان آن سال هایی که ما خدمت وظیفه را انجام می دادیم، فرق کرده است. مثلاً، باورم نمی شد که این مریوان همان مریوان سال های جنگ است، کاملاً آباد شده اند؛ از لحاظ جاده های ارتباطی و سایر مسایل شهری و…. خدا عذاب گروه هک ها را زیاد کند که به مردم القاء و تبلیغ می کردند؛ این نیرو ها آمده اند، شما را از بین ببرند. به هر حال من فکر می کنم که شهدای کردستان، شهدای مظلومی هستند که باید بیشتر به آن ها توجه و پرداخته شود.

  جا دارد؛ ذکری هم از بچه های جهاد بشود. خیلی مظلوم بودند. جسد ناصر ترکمان را آوردند داخل پادگان ما، جسد این شهید را، گروهک کومله کرده بودند جا سیگاری به خاطر کینه و احساسی که از جمهوری اسلامی داشتند، خوب گناه او چی بود ؟ رفته بود که برای آنها جاده بسازد. جسدش را جاسیگاری کرده بودند. خوب می کشتیدش! چرا این کار را کردید؟ چه زخمی از جمهوری اسلامی دیده بودند که این کینه ها را نسبت به نیروهای جهادی، ارتشی و سپاهی داشتند؟ نیرو های جهاد که اصلاً اسلحه هم نداشتند، مظلومانه شهید می شدند آنها می رفتند توی روستاها جاده، مدرسه و…. بسازند گروه هک های مسلح این ها را دستگیر و شکنجه می کردند. پوست جسد ناصر ترکان را سوزانده و کنده بودند. امیدوارم، بتوانم به نوعی از آن ها یاد و ذکری کرده باشم. والسلام

خسرو مینویی گروهبان 3 وظیفه اعزامی خرداد سال 1358 در وقایع کردستان

منبع: مدیریت تاریخ شفاهی

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده