ناگفته های جنگ؛ خاطرات سپهبد شهید علی صیاد شیرازی
بخش ششم: اصل رجعت انسان به فطرت همه جا، ارتشی و سپاهی کنار هم بودند. پشت تیر بارها محکم ایستاده بودند. دیدن آن ها لذتی داشت. آنها ایستاده بودند و ما این قدر نگرانی داشتیم و حرف های ناجور به عقب می رسید.این به دل همه چسبید. همه در حال توسل بودند. خودش هم حالت خاصی داشت. خیلی جالب بود. واقعاً اشک ریخته می شد. متوجه شدم که یکی در پشت سر به شدت هق هق می کند. به طوری گریۀ همه را تحت الشعاع قرار داده بود. برگشتم عقب. نگاه کردم و دیدم که سرتیپ شهید نیاکی است که 58 سال داشت. پیر ترین آدمی بود که نه تنها در بین ما بلکه در ارتش بود. ما از او پیر تر نداشتیم. دستمال سفیدی را گرفته بود جلوی صورتش و گریه می کرد. من خودم از گریۀ او احساس حقارت کردم. گفتم: ما می گوییم تعهدمان بیشتر است و انقلابی تر هستیم و مدعی هم هستیم، ولی به این حال نیفتادیم.

در طرح های عملیاتی، این را پانزده دقیقه یا بیست دقیقه الی نیم ساعت و حداکثر یک ساعت معین می کنند. به دلیل این که، در آتش تهیه، تمام سلاح ها به صورت مداوم فعال می شوند. با آتش آنها را مهمات عظیمی به کار می رود و این برای نیروهای نظامی قابل صرفه نیست که این قدر مهمات را شلیک کنند و دوباره بخواهند جایگزین کنند. ولی عراقی ها دست به این کار زدند. آن ها به مدت یک هفته روی ما آتش تهیه ریختند. این آتش کم نمی شد و مثل باران روی سر ما می بارید. در تنگه چزابه، ما در سه رده پدافند کرده بودیم. اولین ردۀ ما 705 متر طول داشت، بعدی بیشتر و آخری باز هم بیشتر می شد. هم نیروی زرهی گذاشته بودیم، هم نیروی پیاده مکانیزه و هم بچه های سپاه و بسیج به همراه این ها بودند، مخصوصاً در خط اول. یگان های ما تلفات دائم می دادند، شهید و مجروح. کل شهدا در این مدت به حدود 1800 نفر رسید. شهدایی که برای نگهداری تنگه چزابه دادیم، از شهدای عملیات بیشتر بود. یگان ها را مرتب عوض می کردیم. البته نه این که یگان تازه نفس و قبراقی در دستمان باشد، از همان جایی که جنگیده بودند و وضع شان بهتر بود، می گفتیم برو پدافند کن.

در همان وقت، مجبور شدم برای یک انتصاب فرماندهی، چند ساعت بروم اصفهان و برگردم. اصفهان مرکز آموزش توپخانه آن جا بودند، گروه44 و گروه 55. در حین این که برای پرسنل در سر صبحگاه سخنرانی می کردم، ذهنم مدام در چزابه بود که الان وضع خیلی خراب است. دیدم نیرو های توپخانۀ آن جا شور و حال عجیبی دارند. البته نیروها همه در جبهه بودند ولی آنها عناصر باقیمانده بودند. یک دفعه به ذهنم آمد که چطور است از اینها داوطلب بگیریم. درست است که داوطلب ها سازمان ندارند، ولی سریع به آنها تفنگ می دهیم و سازمان می دهیم تا مثل بسیجی ها بروند داخل جبهه. با خودم گفتم یک آزمایش می کنم. گفتم: همین الان من از گرما گرم جبهه می آیم. وضع خیلی خوب است و بستان را گرفتیم ولی برای نگهداری یکی از مواضع پدافندی، به شدت نیاز به نیرو داریم. من میتوانم از شما کمک بگیرم و شما خودتان می توانید آزادانه داوطلب شوید. شما توپچی هستید ولی برای پیاده جنگیدن نیاز داریم. می خواهیم گردانی به نام گردان بلال درست کنیم- همان جا اسمش را انتخاب کردم- هر کس حاضر است که در این گردان شرکت کند، تا ظهر ثبت نام کند. تا عصر سازمان می دهیم و اسلحه می گیرند. فردا صبح هواپیما شما را به منطقه می برد.

سیل بچه ها طوری بود که باید از میان آنها دستچین می کردیم. با یک روحیه عجیب، افسر و درجه دار و سرباز، همه قاطی بودند. بیشتر از کادر بودند. سریع، جدول سازمان را به بچه ها دادم و گفتم: سلاح سبک بگیرند که زیاد نیاز به آموزش نباشد، فوقش آرپی جی داشته باشند.

در منطقه بودم که خبر دادند؛ گردان در فرودگاه آماده است، ولی هواپیما هنوز نیامده. اصلاً مثل اینکه خدا به من نعمتی عطا کرده بود. دو تا هواپیمای سی130 فرستادیم و آنها را آوردند. آن قدر نسبت به این مطلب شکر گزار خدا شده بودم که دیدم تنها راه شکر گزاری این است که بروم در همان منطقه ای که اینها را می آورند – نزدیک سوسنگرد- و با آنها نماز جماعت بخوانم.

در همان سنگرها و خانه خرابه ها، یک جای سالم کوچکی بود. همه رفتند وضو گرفتند و نماز جماعت خواندیم. صحبتی کردم و یک تشکر. همه فریاد می کشیدند و تکبیر می گفتند. روحیه بسیجی در وجود آنها رخنه کرده بود.

آنها را به خط مقدم فرستادیم. نشان به آن نشان که گردان بلال بعدها شد بلال یک، بلال دو و بلال سه. گردان تلفات می داد و ما آنها را تقویت می کردیم. طوری شد که در تنگه چزابه به صورت سازمانی مستقر شدند. بعدها هم دیدیم انگیزه ها دارد افت می کند و حالت نوبتی از بین می رود، ضمن اینکه اضطرار هم نداشتیم. گفتم که لازم نیست گردان کارش را ادامه دهد. گردان اول، حدود شصت نفر شهید داد و تعدادی هم مجروح شدند.

برگشتم به قرارگاه. سپاه، قرارگاه جلویشان را برده بودند. در قرارگاه تاکتیکی دشمن که خیلی مجهز بود. البته به قرارگاه های مجهز بعدی ما نمی رسید ولی آن موقع خیلی مجهز محسوب می شد. آمدم دیدم بچه ها عزا گرفته اند و می گویند نیروهایمان دارد ته می کشد، به بچه ها فشار می آید و نمی توانیم آنجا را نگه داریم. متاسفانه بعضی موقع ها زمزمه هایی که تلخ بود، پیش می آمد. می گفتند: ارتشی ها توی خط نمی مانند و می آیند عقب.

من چند بار به فرمانده هانشان تذکر دادم که کنترل کنید، مبادا این حالت باشد که خیلی خطرناک است. آن روز از کوره در رفتم. در آخرین باری که با آقای محسن رضایی خدمت حضرت امام برای خداحافظی رسیدیم، ایشان موقع حرکت فرمودند که شماها آنجاهایی که نباید بروید، نروید. تذکر دادند که مواظب باشیم بی خود از بین نرویم. ولی اینجا احساس کردم که باید بروم. به بچه ها گفتم که خودم این دفعه می روم به بچه ها سر می زنم. سوار جیپ شدم و از همان جاده بستان به طرف جزاپه رفتم. دودل بودم به اینکه خدایا بروم یا نروم، چون احتمال شهادت زیاد بود. باران گلوله می آمد و بالاخره یکی از آنها هم ممکن بود به من بخورد.

رسیدم به خط سوم. شک و تردید مرا نگه داشت. در خط سوم، بچه های ارتش با تانک مستقر بودند. دودل بودم بروم یا نروم. در همان جا برادر شهیدمان مصطفی ردانی پور را دیدم. آن موقع فرمانده محور بود1. طلبه عارف و زنده دل و با نشاطی بود. مرا که دید، خوشحال شد و گفت: کجا می خواهی بروی؟گفتم: آمدم سری بزنم.

گفت: بیا با هم بریم. من خودم راهنما هستم.تا گفت با هم برویم، مثل اینکه به من تکلیف شد باید بروم.

با هم از خط سوم بازدید کردیم. دیدم وضعیت خوب است. به خط دوم رسیدیم. جلوی چشمم یک خمپاره خورد به سر یک بسیجی. چند لحظۀ پیش از او عبور کرده و رد شده بودیم. هفت یا هشت قدم که رفتیم، خمپاره خورد و دیگر او را ندیدم. خیلی کوچک بود: شانزده یا هفده سال داشت. متلاشی و تکه تکه شد. از خط دوم هم گذشتیم. هر لحظه آتش بیشتر می شد. به خط اول که رسیدیم، باران گلوله می بارید. از این سنگر می دویدیم توی آن سنگر.

همه جا، ارتشی و سپاهی کنار هم بودند. پشت تیر بارها محکم ایستاده بودند. دیدن آن ها لذتی داشت. آنها ایستاده بودند و ما این قدر نگرانی داشتیم و حرف های ناجور به عقب می رسید.

به سنگر آخر که رسیدم، یک گلولۀ خمپاره 120 خورد کنار ما. منفجر نشد. رفت توی رمل که نرم بود. در همین حال، من هم پریده بودم توی سنگر. این جا بود که مصطفی ردانی پور گفت: شما سریع برو.

گفتم: قلب من آرامش پیدا کرد.

برگشتم و به بچه ها تذکر دادم: شما باید انصاف داشته باشید و این حرف ها را نزنید. بروید ببینید این طور نیست.

رفتیم به سوسنگرد. با بچه های سپاه نشستیم، ببینیم چکار می توانیم بکنیم. همۀ فرماندهان، در یکی از ساختمان های سوسنگرد نشسته بودیم. دو یا سه ساعت، ارتشی و سپاهی ها حرف زدند، راجع به این که چکار کنیم. ولی هیچ کدام نقطۀ روشنی نشان ندادند که برای نگهداری تنگه چزابه – با دست خالی – چه کنیم. در آخر هم، شهید مصطفی ردانی پور در آمد و گفت: برادر ها، همۀ بحث ها را کردید. اگر موافق باشید، چراغ را خاموش کنیم و دعای توسل بخوانیم.

این به دل همه چسبید. همه در حال توسل بودند. خودش هم حالت خاصی داشت. خیلی جالب بود. واقعاً اشک ریخته می شد. متوجه شدم که یکی در پشت سر به شدت هق هق می کند. به طوری گریۀ همه را تحت الشعاع قرار داده بود. برگشتم عقب. نگاه کردم و دیدم که سرتیپ شهید نیاکی است که 58 سال داشت. پیر ترین آدمی بود که نه تنها در بین ما بلکه در ارتش بود. ما از او پیر تر نداشتیم. دستمال سفیدی را گرفته بود جلوی صورتش و گریه می کرد. من خودم از گریۀ او احساس حقارت کردم. گفتم: ما می گوییم تعهدمان بیشتر است و انقلابی تر هستیم و مدعی هم هستیم، ولی به این حال نیفتادیم.

بگذریم. روز بعد آرامش عجیبی دست داد و آتش دشمن قطع شد و از حمله منصرف شد. چند بار هم آمد نفوذ کند که بچه ها حسابشان را رسیدند. پس از آن، خدمت حضرت امام رسیدیم. گفتم: حضرت امام، معجزه ای می بینم در جبهه. سرهنگ 58 ساله ای که در نظام طاغوت خدمت کرده، در قرارگاه هنگام دعای توسل روی دست همۀ ما زد. امام این جمله تاریخی را فرمود: «این اصل رجعت انسان است به فطرتش.»

این جمله در قلب من نشست و همیشه آن را در صحبت هایم برای مردم یا رزمندگان گفته ام. مطلب مهمی است. حضرت امام – عین جملات و کلمات خودشان بود که در ذهنم ماند- فرمودند: این اصل رجعت انسان است به فطرتش. این ها چون نور دیده اند، قلب شان روشن شده و به حق آمدند.

دیده بودم که ارتشی ها در بعد عقیدتی مستعضف هستند. فرصت پیدا کردم و خواستم از امام کمک بگیرم. روحانی به اندازۀ کافی در جبهه نبود و آن روحانی که ما می خواستیم، مخصوصاً در ارتش، کم بود.

حضرت امام فرمودند: مرا که می بینید، در این اتاق نشسته ام و کاری از دستم بر نمی آید. از قول من سلام به آقای منتظری و مشکینی برسانید و بخواهید که روحانی بیشتری را منظم به جبهه بفرستند.

بلافاصله حرکت کردم به قم و پیام حضرت امام را به هر دو رساندم. عملیات در این جا به پایان رسید و به لطف خدا، به اصل صرفه جویی در قوا رسیدیم و با نیروی کمی توانستیم منطقه را حفظ کنیم. عمدۀ نیرویی را که ضربه خورده و زحمت کشیده بودند، باید بازسازی می کردیم. فرصت زیادی به آن ها ندادیم. دستور حرکت به منطقه عملیاتی کربلای دو یا فتح المبین صادر شد.

پانوشته ها:

1- قبل از اینکه شهید خرازی فرمانده لشکر شود، ایشان فرمانده لشکر 14 امام حسین (ع) بود.

منبع: ناگفته های جنگ، تدوین احمد دهقان، چاپ سوره، 1384

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده