ناگفته های جنگ؛ خاطرات سپهبد شهید علی صیاد شیرازی
بخش پنجم: مهماتی که خدا رساند رسیدم نزدیک پل سابله که آتش شدید بود. بچه ها با پی ام پی آن طرف را می زدند. دشمن آن طرف بود. دشمن فکر می کرد که بچه های ما باز هم ادامه می دهند و می خواهند از پل هم عبور کنند. در صورتی که ما توان نداشتیم، نیرو کم بود و تا آنجا هم بیشتر نمی کشید. آن فرمانده را با بیسیم پیدا کردم. از من توضیح خواست که شما چرا آمدید اینجا؟!گفتم: آمدم از تو تشکر کنم.گفت: تشکر لازم ندارم! من برای خدا کار می کنم، شما زودتر از اینجا خارج شوید تا من بهتر بتوانم فرماندهی را اعمال کنم.

معلوم بود که دارند به هم می گویند. دیدیم مشکلی ندارند. گفت و گو بین فرماندهان دشمن بیشتر وضعیت را به ما نشان می داد. یک دفعه، همان فرماندۀ گردان گفت: من زیر رگبار آر پی جی قرار گرفتم، از همه طرف آر پی جی به طرف من می آید، ولی من می شکافم و می روم جلو!

چند لحظه بعد گفت: نه، نمی شود شکافت. وضع من طوری است که باید سریع به عقب برگردم.

به جایی رسید که صدای فرمانده عراقی قطع شد. نتوانست تماس بگیرد یا به درک واصل شد؛ یادم نیست. فقط روز بعد فهمیدم که چه به سرش آمده، چون تانک هایش را دیدم که در رودخانه افتاده بود و معلق زده بودند. بعضی ها کنار جاده وارونه شده بودند.

نگران واحدهای خودمان بودم که این سه می خواهند به هم برسند، سه فرمانده که قبل از عملیات همدیگر را ندیده بودند تا با هم هماهنگ کنند، چگونه به یک نقطه برسند؟ خطر زدن یکدیگر وجود داشت.

دیدم فرمانده گردان ۱۲۵ پیاده مکانیزه اطلاع می دهد که به طرفش تانک می آید. مردد بودیم بگوییم؛ اینها تانک های خودمان است یا نه. چند لحظه بعد، خودش گفت: صدای تانک، مثل صدای تانک خودمان است. چیفتن است.

خود به خود مسأله حل شد. بعد از این که الحاق انجام شد، صبح شده بود. ساعت شش صبح بود. من آنقدر از نعمتی که خدا نصیب مان کرده بود، شکرگزار بودم که وظیفه خودم می دانستم به سرعت، با یکی از ماشین های میول، از پل سابله بگذرم و بروم سراغ گردان ۱۲۵ که دم دست بود. با خودم درجه هم برده بودم. گفتم: درست است که درجه را باید بالا تصویب کند، ولی من درجه را می دهم، بعد تصویبش را می گیرم.

شرایط طوری بود که باید همان جا تشکر می کردم. آمدم بروم، دیدم آتش مثل جهنم توی محور می ریزد. بچه ها رفتند و کشیدند طرف پل سابله و باز شدند. الحاق شان با بچه های سپاه انجام شد و سد محکمی را ایجاد کردند. زیر آتش بودند. آتش آنقدر سنگین بود که باران خمپاره می آمد. لحظه به لحظه این خطر بود که من و ماشین با هم از بین برویم. هرجا دنبال فرمانده گردان گشتم، او را پیدا نکردم.

رسیدم نزدیک پل سابله که آتش شدید بود. بچه ها با پی ام پی آن طرف را می زدند. دشمن آن طرف بود. دشمن فکر می کرد که بچه های ما باز هم ادامه می دهند و می خواهند از پل هم عبور کنند. در صورتی که ما توان نداشتیم، نیرو کم بود و تا آنجا هم بیشتر نمی کشید. آن فرمانده را با بیسیم پیدا کردم. از من توضیح خواست که شما چرا آمدید اینجا؟!گفتم: آمدم از تو تشکر کنم.گفت: تشکر لازم ندارم! من برای خدا کار می کنم، شما زودتر از اینجا خارج شوید تا من بهتر بتوانم فرماندهی را اعمال کنم.

آمدم بروم که دیدم حملۀ هوایی شروع شد. هواپیماهای دشمن از نزدیک رگبار زدند. خوابیدم. احساس و حالت روحی و روانی من این بود که از لای انگشتانم گلوله رد می شود. انگار نقاشی شده بود. همۀ اطراف ما آتش بود. گلوله همین طور توی خاک فرو می رفت. رگبار تیربار هواپیما بود. برگشتم و این خطر به لطف خدا به خیر گذشت.

دوباره بحث ادامه پیدا کرد. با بچه های سپاه جلسه تشکیل دادیم. البته هنوز عملیات ناقص بود. پایین رودخانه نیسان مانده بود. بحث اینطور شد که منتظر بمانیم تا نیرو آماده شود. ما نظرمان این بود که این کار به شدت غلط است، به دلیل اینکه اگر معطل شویم، دشمن طوری مستحکم می شود که دیگر نمی توان کاری کرد ولی الان دشمن در یک گوشه حبس شده. ما، هم از این طرف راه داریم و هم از شمال و هم از شرق. باید هرچه زودتر تک را شروع کنیم.

 ۲۴ ساعت وقفه ایجاد شد. بچه های سپاه گفتند: بگذارید برویم فکر کنیم و بعد نتیجه را می گوییم. خوشبختانه روز بعد آمدند و گفتند: نظر شما را قبول داریم و همان را انجام می دهیم.گفتم: بسیار خوب.

تا آمدیم نیروها را جمع آوری کنیم، دشمن زرنگ تر بود. در آنجا خودش را شکست و تن به استقامت نداد. در جایی که فکر می کردیم جای خوبی است برای اینکه راه دشمن را ببندیم – این طرف، رودخانه بود و آن طرف هور- و از همه طرف آنها را محاصره کنیم و خوب مشت و مالش بدهیم، دیدیم با سرعت عجیبی، در یک شب، از آنجا کشید عقب. یعنی باقیماندۀ منطقه ای که هدف بود، آن منطقه را تخلیه کرد و به پشت رودخانه نیسان رفت. به نظر من کار آنها منطقی بود. یعنی عقب نشینی شان از نظر نظامی درست بود. اینجا قابل دفاع نبود. پشتیبانی آتش امکان نداشت و پشتیبانی نیرو امکان پذیر نبود. در نتیجه، به سرعت، با همان نیرویی که داشتیم، توانستیم منطقه را بگیریم.

خاطره جالبی که یادم می آید، مسأله کمبود آتش بود. از فرمانده محور جنوبی که فرمانده لشکر ۱۶ بود و فرمانده توپخانه لشکری آن، سرهنگ هوشیار، قبل از عملیات پرسیدم: شما چقدر مهمات دارید؟گفت: خیلی کم.

شاید چهار پنج هزار گلوله آمار داده بود. برای توپخانه خیلی کم بود. روز اول و دوم عملیات دیدم آتش از طرف خودمان به طرف دشمن شدید است. چهار پنج هزار گلوله برای دو یا سه ساعت است، بعد از آن تمام می شود. بعد که پرسیدیم، سرهنگ هوشیار خندید و گفت: حقیقتاً از همان اول که آمدیم جبهه، خارج از برنامه، مهمات ذخیره کردیم و برای روز مبادا نگه داشتیم. چون در این روزها مهمات به ما کم می رسد و اگر می گفتیم اینقدر مهمات داریم، شما آن مهمات را که حق ما بود، نمی دادید. می گفتید چون اینقدر دارید، همان دست تان باشد. من هم سیزده هزار گلوله برای خودم ذخیره کردم.

در صورتی که کل موجودی مخزن ما سیزده هزار گلوله بود که از قبل داشتیم! در شمال منطقه عملیات، کمبود آتش داشتیم ولی نیازی به آتش نبود. بر مبنای این نکته، می خواهم بگویم که خداوند چگونه ما را در صحنه های جنگ یاری کرد.

بیان کردم که عنصر آتش، برآوردش را آورد پیش من. چون خودم تخصص در این زمینه داشتم، دیدم برآوردش از نظر فنی درست است، ولی از نظر عملی با مخزن ما جور در نمی آید. همان جا به او گفته بودم که مهمات توی راه است و می رسد. وقتی رفت، به خودم گفتم خداوندا، از کجا می رسد؟ این موضوع یادم رفت تا شب عملیات. ساعت 5/4 صبح، یکدفعه به وحشت افتادم، چون نقش آتش را مخصوصاً بعد از عملیات می دانستم. با خودم گفتم: خدایا! فردا دشمن پاتک می کند و مهمات مان سیزده هزار گلوله بیشتر نیست، حالا چگونه می شود؟

همان موقع از عنصر آتش پرسیدم: چقدر مهمات تیراندازی شده؟

گفت: از محور شمال گزارش دادند فقط شش گلوله. شش گلوله هم، نه از نوع محترقه شدید بلکه از نوع روشن کننده. چون بچه ها در عقب تک می کردند و روشنایی می خواستند، روشنایی برای آنها تأمین کردیم. مهماتی آتش نشده.

در عوض، دیدم که در همان محور شمال، قبضه های توپ و انبوه مهمات و زاغه های دست نخورده به دست ما افتاد. معنی آن این بود که برای نگهداری هدف، مهمات کافی داریم و برای عملیات آینده هم می توانیم از ذخایر بیشتری استفاده کنیم. این نویدی بود که خداوند داد. این برای من حساس بود که خداوند چگونه به زبانم آورد و به عنصر آتش گفتم که می رسد، در راه است، بعد از خدا خواستم و گفتم: از کجا می رسد؟ بعد خداوند مرا در غفلت و فراموشی گذاشته بود که اصلاً به یاد آتش نباشم تا روحیه ام ضعیف نشود. چون درسی خوانده بودم و آموزش دیده بودم، حتی به دیگران آموزش داده بودم،حالا نمی توانستم بگویم که علم غلط است. ماوراء علم یاری خدا بود.

آنچه دست و بال ما را بست، فشاری بود که دشمن می آورد تا منطقۀ از دست داده را پس بگیرد. چون علاوه بر اینکه در قوا صرفه جویی کرده بودیم، این عملیات ارتباط دشمن را در خاک خودمان قطع کرده بود. دشمن در منطقۀ خرمشهر، شلمچه و ساحل رودخانه کارون حضور داشت و همچنین در هویزه و طرف های دهلاویه و نزدیک سوسنگرد. با گرفتن تنگه چزابه، اولین جایی بود که به نقطه مرزی رسیده بودیم. با این کار، ارتباط دشمن در شمال و جنوب قطع شده بود. دشمن برای عبور نیروهایش از شمال به جنوب، دیگر نمی توانست از این محور عبور کند. باید می رفت به طرف العماره، از العماره به طرف پل بصره و بعد طلاییه و کوشک و یا باید از طریق شلمچه می رفت.

قطع ارتباط شمال و جنوب دشمن، برای ما ارزش داشت؛ به علاوه ارزش های روحی و روانی که در رزمندگان به وجود آمده بود. در عقب جبهه هم وقتی مردم فهمیدند بستان آزاد شده، کاری به مسائل دیگر نداشتند. آزادسازی بستان فقط برایشان معنا داشت. مردم می گفتند: یک شهر آزاد شده، با روستاهای اطراف آن.

دشمن برای اینکه بتواند این امتیاز را دوباره به دست بیاورد – باتوجه به جادۀ خوبی که کشیده بود – هنوز ناامید نشده بود. دشمن تدبیری برگزید که در تاریخ جنگ مانند آن را ندیدیم. طراحان عملیات و نظامی های با تحصیلات بالا، آتش تهیه را در عملیات، در آغاز تک، معمولاً در زمان کمی پیش بینی می کنند.1

 

پا نوشته ها:

1- معنی آتش تهیه این است که آتش انبوهی، از تمام سلاح ها، در یک زمان معین و به مدت معین، روی اولین خط دشمن ریخته شود تا بساط آنان را به هم بزند و تعادلش را از دست بدهد؛ ارتباطش قطع شود و استحکامات خط از بین برود تا وقتی که تک کرد، مقاومت زیادی صورت نگیرد. خط را بشکند و شروع کند به رخنه و توسعه رخنه و عمق دادن به آن.

 

منبع: ناگفته های جنگ، تدوین احمد دهقان، چاپ سوره، 1384

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده