خاطرات یک سرباز در مبارزه با گروهک های ضد انقلاب در کردستان (1)
من صحنه هایی که از ورود شهید نصرت زاد به یادم هست این را بازگو می کنم. این ها بیانگر آن است که شهید چه مشخصه های بارزی داشتند. خاطرم است من یک شب گروهبان نگهبان زاغه مهمات بودم، حدود ساعت 9 تا 10 شب بود که به طور غیر مترقبه ایشان با یک جیپ آمدند و سر زده وارد شدند. بچه ها تا آمدند خودشان را جمع و جور کنند، گفتند سرهنگ آمده است. ایشان داخل شد، من خودم را به عنوان گروهبان نگهبان معرفی کردم.

     من خسرو مینویی فرزند محمد علی هستم متولد 21/7/1338. در شهر مذهبی قم در یک خانواده متوسط متولد شدم. سال‌های ابتدایی را در مدارس شهر قم و دوره متوسطه را در دبیرستان حافظ تحصیل کردم.

مدت سه سالی را هم با امیر سرتیپ موسوی(جانشین محترم فعلی ریاست ستاد کل نیروهای مسلح)، در همان دبیرستان هم کلاس بودم. سه سال دوم متوسطه را در دبیرستان حکیم نظامی قم در رشته علوم تجربی دیپلم گرفتم که مصادف با شروع انقلاب اسلامی گردید. با شروع انقلاب و تعطیلی دانشگاه‌ها، با توجه به اوضاعی که در کردستان حاکم بود و همچنین تعطیلی دانشگاه‌ها، تصمیم گرفتم، با توجه به تعهدی که با وضعیت آن روز احساس می کردم، به خدمت مقدس سربازی بروم. در همان سال 1358، جزء اولین دوره سربازان اعزامی بودم و به نوعی به صورت داوطلب وارد خدمت مقدس سربازی شدم و دوره آموزشی را در مرکز آموزشی 01 کادر لشکرک طی نمودم. پس از پایان دوره آموزشی، ما را به پادگان قصر فیروزه بردند. در آن جا، هنگام ارزیابی نیروها، که خیلی هم زیاد بودند، درخواست شد؛ نیروهایی که داوطلب برای اعزام به جبهه هستند، جدا شوند. لذا من به اتفاق تعداد دیگری از بچه‌های قم که با هم دوست بودیم، تصمیم گرفتیم و داوطلبانه وارد خدمت شدیم. وقتی تعداد قابل توجهی و به تعداد مورد نیاز داوطلب شدند، بقیه را معاف کردند و ما را به منطقه عملیاتی کردستان اعزام نمودند. با درجه گروهبان سوم وظیفه به منطقه کردستان اعزام شدیم.

      من، چون پدرم را در سال‌های قبل در سال 1352، از دست داده بودم و لذا به نوعی پدر و سرپرست خانواده بودم، لذا به خاطر این که مادرم متوجه نشود، خیلی برای او توضیح نمی‌دادم، چون در آن برهه زمانی، اخباری که از کردستان می‌رسید، خبرهای خوبی نبود. برای مثال اخباری از درگیری‌ها و سر بریدن و . . . منتشر می‌شد، لذا جزئیات را برای ایشان نمی‌گفتم و فقط اکتفا می‌کردم که من در ارتش و در منطقه کردستان هستم. او هم خیلی از من توضیح نخواست، لذا با توجه به ایده و عقایدی که داشتیم به کردستان اعزام شدیم. می‌توانم ادعا کنم که چون اهل قم بودم و جزء بچه‌های مذهبی به شمار می‌رفتیم و عرق انقلابی داشتیم،  دوست داشتم که برای انقلاب کاری انجام دهم.  برادرم هم عضو سپاه پاسداران بود و در سپاه خدمت می‌کرد ولی من علاقه داشتم که معلم شوم، ولی علاقمند بودم که کمک کنم.  وقتی دیدم در کردستان غائله‌ای در جریان است و احتمال جدا شدن کردستان از ایران می‌رود، تصمیم گرفتم که به نوعی با توجه به این که دانشگاه‌ها هم تعطیل بود، کمکی کرده باشم به کشور و انقلاب، لذا داوطلب اعزام به کردستان شدم .

     ما بچه‌های قم حدود 10 تا 15 نفر بودیم و زمانی که ابلاغ کردند بقیه معاف، تعدادی خوشحال شدند و کنار رفتند، اما تعدادی از جمله من و دوستان، از جمله آقای معین توسلی ، رضا زند وکیلی و . . . که الان در مشاغل مختلف مشغول خدمت هستند، اعزام شدیم به کردستان.

      با توجه به این که صحبت‌ها مربوط به 35 سال پیش است، ممکن است تاریخ‌ها، خاطرات و نکاتی اشتباهی گفته شود و یا تاریخ‌ها پس و پیش شود یا نام‌هایی که من پوزش می‌طلبم. حدود ده تا دوازده دستگاه اتوبوس بودیم که همه دیپلم وظیفه‌هایی بودیم که هنوز سردوشی نگرفته بودیم. گروهبان سوم وظیفه بودیم و درجه‌های ما هنوز روی آستین بود که ما اعزام شدیم و شب را در پادگان کرمانشاه خوابیدیم. اول قرار بود که از جاده کامیاران، اعزام شویم که گفته شد این مسیر در دست یک گروهک ضد انقلاب است لذا، به کامیاران که رسیدیم گفتند جاده بسته است و واحدهای زرهی ارتش در کنار جاده متوقف بودند.

 و لذا، ما را و یک افسر ارتشی که در اتوبوس‌ها بودند، پیش مرگ‌ها ی کرد مسلمان با یک لندرور یکی در جلو و یکی در عقب ستون، که حدود 10 تا و شاید 12 تا دستگاه اتوبوس بود، از کامیاران به سمت سنندج اسکورت نمودند و این زمانی بود که سنندج در حالتی بود که دوره بحران را گذرانده بود. یعنی زمانی که گروهک‌ها آمده بودند داخل شهر و در صدد تصرف پادگان بودند و درگیری‌هایی صورت گرفته بود. و این زمان تقریبا تیر ماه سال 1358 بود. در اصل، ما اعزامی خرداد 1358 بودیم که هوا گرم بود. در پادگان مستقر شدیم و من با درجه گروهبان وظیفه در گروهان ارکان گردان 116 تیپ1 لشکر 28 کردستان، در دسته ادوات، خدمه موشک انداز تاو بودم و دوماهی که گذشت تقریباً شهریور ماه و مهر ماه دیگر درجه‌ را گرفتیم و گروهبان سوم شدم .

     در زمان ورود ما، وضعیت پادگان زیاد غیر عادی نبود. کاملاً عادی بود و پادگان روال عادی خودش را داشت. هنوز آن بحران‌ها و در گیری‌های اواخر سال 1358، آغاز نشده بود. تازه ابتدای بحران‌ها و درگیری‌های گسترده بود که ما را تقسیم کردند. من جمعی گروهان ارکان گردان 116 تیپ1 لشکر شدم. فرمانده گردان جناب سرگرد ایزدی و فرمانده گروهان جناب سروان بخت آرایی بودند. از دیگر افسران گردان که به یاد دارم، جناب ستوانیکم فتح‌الهی بود.  همچنین، سر گروهبان ذوالفقاری بود که دو نفر از فرزندانش را در مهاباد حزب دموکرات اسیر و به شهادت رسانده بودند .

وضعیت انضباطی هم غیر عادی نبود. البته بعد از گذشت چند ماه با ورود سرهنگ نصرت زاد و به دست گرفتن فرماندهی پادگان آن زمان، تفاوت را احساس کردیم. با ورود ایشان، اتفاقاتی که در پادگان رخ داد و نظم و نظامی که بر پادگادن جاری گردید و حرکت‌هایی جدیدی که صورت گرفت، آن زمان احساس کردیم؛ یک اتفاق جدید در حال رخ دادن است. کارها برابر برنامه انجام می‌شد، از جمله مشق صف جمع، آموزش های جنگ افزار. مثلاً آموزش موشک تاو داشتیم و دیگر سلاح‌های سازمانی از جمله تفنگ 106 م‌م.

گروهبان‌های وظیفه خیلی علاقمند و زبر و زرنگ بودند، برای مثال، در بر پا کردن خمپاره انداز تامپلا و خمپاره انداز 120 م م با هم مسابقه می‌دادند. یک گروهبان وظیفه داشتیم از اهالی ورامین که نام او یادم نیست، او مثلاً در عرض چند ثانیه خمپاره انداز 120 م‌م را روانه می‌کرد. آموزش‌های مختلف عملی و تئوری صورت می‌گرفت ضمناً، لشکر دارای زاغه مهمات‌های مناسبی بود که نگهبانی‌ها هم انجام می‌شد، ولی هنوز به دوران بحران‌های تنش‌زا نرسیده بود که یک ماه بعد اتفاق افتاد و تلاش ضد انقلاب علنی و مشهود شد. گروهک‌های چریک فدایی، رزگاری ، کومله و . . . در حال آمادگی و سازماندهی خود بودند و خود را تجهیز می‌نمودند برای انجام حرکت‌های بعدی.

     نکته‌ای که اینجا هست، چنین احساس می‌شد که پرسنل پادگان بیشتر افراد بومی بودند. چون قبل از انقلاب، کمتر از افراد بومی در منطقه خودشان استفاده می‌شد، ولی با توجه به پیروزی انقلاب و سیاست‌هایآن زمان، این احساس می‌شد که افراد در مناطق بومی خودشان بیشتر حضور داشتند، به طور نمونه این گروهبان زارعی که من عکس او را دارم و یا سایر درجه داران که مأمور به زاغه مهمات بودند، یا اسلحه خانه. درجه داران کرد هم مانند سایر پرسنل از یگان های دیگر به موطن خودشان یعنی کردستان منتقل شده بودند.

    ما که گروهبان وظیفه بودیم، به اتفاق چند نفر از وظیفه های درجه دار اهل شمال یک منزلی را در پشت مسجد جامع سنندج اجاره کردیم.روزها، تا ساعت 2 و 3 بعد از ظهر سر خدمت بودیم و با سرویس کارکنان پایور پادگان رفت و آمد می کردیم. به خانه رفته و تعویض لباس می نمودیم. حتی با بچه های عقیدتی سیاسی هم که اهل قم بودند، در ارتباط بودیم و اخبار و مشاهدات داخل شهر را به آن ها منتقل می کردیم و جو خاصی را که رو به پیشرفت بود در شهر می دیدیم. از جمله اعلامیه های منتشره و حرکات گروهی در شهر محسوس بود و ما کاملاً شاهد این بودیم که جو شهر به سمتی می رود که گروهگ ها به دنبال محکم کردن جای پای خودشان در شهر و منطقه بودند و احتمال این که حرکت هایی را انجام بدهند، متصور بود.  ما این ها را به وضوح مشاهده می کردیم. اینوضعیت، مربوط به دی ماه 1358 می شود که آن زمان افراد سپاه پاسداران هم در شهر بودند.

باشگاه افسران که در مرکز شهر قرار داشت، در اختیار عناصر سپاه پاسداران بود. آزادی تردد برای پرسنل ارتشی بیشتر بود، چون ظاهراً هنوز اصطکاکی بین ارتش و گروهک ها واقع نشده بود، لذا با ارتشی ها زیاد کاری نداشتند و این شعار و نغمه را می دادند که ما با ارتش هستیم و با ارتش کاری نداریم. خوب شاید تصورشان بر این مبناء بود که ارتش سازمانی منظم و  استخوان دار و آموزش دیده است، ضمن این که خیلی از پرسنل ارتش در لشکر از بومی های کرد همان جا بودند، لذا تا زمانی که الان من بیان می کنم در پائیز سال 1358، با ارتش خیلی کار نداشتند و در حال استحکام مواضع و سازماندهی و یا درگیری بین خودشان بودند، لذا بیشتر با سپاه و نیروهای جهاد سازندگی درگیر بودند و خبرهایی از جمله منفجر کردن خودرو ها و حمله به آنها به ما می رسید. تا زمانی که روند قدرت گرفتن گروه های مورد بحث ادامه داشت و به سوی درگیری پیش می رفتند به صورتی که وقتی ما به شهر می رفتیم، آنها  با اسلحه آزادانه تردد می کردند و این همزمان شده بود با حمله حزب دمکرات به رهبری قاسم لو به پادگان مهاباد و آن ها را خلع سلاح کرده بود و تسلیحاتی را  به دست آورده بودند و کاملاً مسلح شده بودند. برای مثال وقتی ما به رستوران ها که می رفتیم، می دیدیم تعدادی با سلاح هایی که روی آن ها شماره بود و مشخص بود که از ارتش است یا با کلت به کمر، خیلی آزادانه توی شهر حرکت می کردند. حتی در یک صحنه ای در داخل شهر با پلیس راهنمایی و رانندگی درگیر شدند و خیلی راحت اسلحه به هم  کشیدند. یعنی شهر به تدریج در اوایل پائیز 1358، کاملاً مسلح شده بود و آشکارا نفرات بومی با سلاح در سطح شهر تردد می کردند و شهر  به سوی هرج و مرج اوضاع پیش می رفت. ما هم چون در شهر تردد و ارتباط داشتیم، اطلاعیه هایی را که آنها روی دیوار و درب نصب می کردند، می دیدیم. به مرور، حلقه باشگاه افسران را که سپاه در آن مستقر بود، تنگ تر و تنگ تر کردند. در اواسط پائیز 1358، کار به صورتی پیش رفت که دیگر نیروهای سپاه عملاً قادر به حضور در شهر نبودند و در مواقع ضروری با خودرو مسلح به دوشکا به داخل شهر می آمدند. حتی شنیده شد که در پمپ بنزین نارنجک داخل خودروی آنها انداخته شده است که نارنجک منفجر و بچه های سپاه را شهید کرده اند. روند این اقدامات به سمت درگیری کامل با جمهوری اسلامی پیش می رفت که شهید بهشتی به سنندج آمد و با مسئولین آنها صحبت کردند. در زمان رئیس جمهور بنی صدر، ایشان هم آمدند در استانداری شهر با آن ها صحبت کردند، جلسه ای گذاشتند و گروهی داخل شهر شعار می دادند:« بنی صدر بی زحمت برو گم شو!» چون ایشان آمده بود که به اصطلاح آن ها را خلع سلاح کند و شعار می دادند که ما اسلحه را پس نخواهیم داد و با جمهوری اسلامی خواهیم جنگید. لذا این هواداران و اعضای گروهک ها دست به تحصن در استانداری زده و هفته ها تحصن کردند. این وقایع مربوط به آبان و آذر 1358، است و به طور کلی قصد مصالحه و کنار آمدن با حکومت مرکزی را نداشتند و درگیری را دنبال می کردند. گروه های معاند در حال مجهز شدن بودند و یواش یواش کنترل کامل شهر را داشتند در اختیار می گرفتند. از طرفی، نیروهای نظامی هم می خواستند وارد شهر شوند ولی امنیت لازم را نداشتند. در همین زمان بود که شهید بزرگوار نصرت زاد آمد و پادگان را در دست گرفت.گروهک ها جهت جذب افراد نظامی زیاد موفق نبودند و من تصورم این است به دلیل اینکه سربازانی که این جا بودند، یک ریشه مذهبی داشتند. مثلاً در ماه محرم مراسم سینه زنی داشتند، در حالی که گروهک های چریک فدایی، کومله و رزگاری و ساواک های فراری اکثراً گرایش چپ داشتند و حزب دموکرات که یک موضع معتدلی تر نسبت به بقیه داشت، هم به نوعی چپ محسوب می شد. این ها موضع خودشان را نشان داده بودند، حتی یک بار به قصد تصرف پادگان حرکاتی را انجام داده بودند. سربازان قدیمی نقل می کردند که ما ه ها سربازان  در اطراف سیم خاردار پادگان به سر می برده اندو کسانی بودند که یک هفته شب و روزشان را در پای سیم خاردار گذرانده و موضع گرفته بودند و از پادگان دفاع کرده بودند. به طور کلی به رغم تلاشی که ضد انقلاب برای نفوذ در بین سربازان کرده بود ولی چندان موفقیتی در این کار نداشتند و زمانی که جو در شهرمتشنج شد به طور کلی درب پادگان بسته شد و به نوعی ارتباط تردد پادگان با بیرون از آن قطع شد. مثلاً در دی ماه 1358، گردان 116که من جمعی آن بودم، کل گردان به جاده سقز رفتیم. (همان جایی که بعداً محل شهادت شهید نصرت زاد بود  و ما شاهد شهادت ایشان بودیم)  ما هم که خانه ای در شهر اجاره کرده بودیم، دیگر همان طور خانه افتاده بود، بدون این که ما در آن سکونت داشته باشیم. بعد ها که ترخیص شدیم، آمدیم وسایل مان را ببریم، شنیدیم که این ها قصد داشتند که مثلاً توی خونه ما را سر به نیست کنند، ولی ما داخل پادگان بودیم. آن ها می گفتند که این ها همان جاش های خمینی هستند. به بچه های سپاه آن ها می گفتند جاش های خمینی، مزدور خمینی، خوب ما که دیگر اصلاً به آن خانه نمی رفتیم و یک صد روزی ما در پشت زاغه مهمات و تأمین زاغه مهمات لشکر اردو زده بودیم که بعد از سه ماه که اصلاً ارتباط ما با پادگان و شهر قطع بود، در منطقه بودیم. و زمانی که من ترخیص شدم هنوز گردان ما در تأمین فیض آباد در حومه سنندج بود که من از اردوگاه آمدم و برگ ترخیصی از خدمت را گرفتم.

     من صحنه هایی که از ورود شهید نصرت زاد به یادم هست این را بازگو می کنم. این ها بیانگر آن است که شهید چه مشخصه های بارزی داشتند. خاطرم است من یک شب گروهبان نگهبان زاغه مهمات بودم، حدود ساعت 9 تا 10 شب بود که به طور غیر مترقبه ایشان با یک جیپ آمدند و سر زده وارد شدند. بچه ها تا آمدند خودشان را جمع و جور کنند، گفتند سرهنگ آمده است. ایشان داخل شد، من خودم را به عنوان گروهبان نگهبان معرفی کردم. ابتدا تشک ها را بازدید کرد و گفت این چه وضعی است! افسر نگهبان را احضار کرد و گفت این جا مرتب باشد، این قابل قبول نیست. افسر نگهبان و من که گروهبان نگهبان بودم، با جیپ  همراه شهید نصرت زاد  شدیم. ایشان یک دور کامل زاغه مهمات لشکر را بازدید کردند. دستوراتی در خصوص سیم خاردارها و برجک ها دادند. تمام جزئیات را دستور دادند، و این بیانگر حساسیت آن شهید به اوضاع پادگان بود. پس از حضور ایشان، ما شاهد تغییرات محسوسی در پادگان بودیم. نظم در تمام ابعاد آموزشی و رفتاری و تأسیسات و ملزومات. یعنی آن چه که ما آن را انضباط می گوئیم، آن زمان احساس کردیم. من اول مشخصه های شهید نصرت زاد را از دید خودم تشریح کنم؛ من چند بار در فاصله خیلی کمی با ایشان بودم در کنار من در جیپ و رزم در صحرا رفتیم، لذا من به شدت جذب شخصیت خاص ایشان شده بودم. آن چه که من شنیدم؛ ایشان از افسران رنجر بود، خلبان بود، خیلی از شاخصه های خاص را داشتند. قد و قواره بسیار مناسب و ورزیده ای داشت. کلاهش همیشه در عقب سرش بود و یک سرباز نمونه و واقعی از نظر، طرز راه رفتن، طرز صحبت کردن و آن مشخصه هایی که باید یک افسر ارشد ارتش داشته باشد، را ایشان داشت.  واقعاً آدم جذب ایشان می شد. یک بار در سر صبح گاه حضور داشت، ما تا جایگاه خیلی فاصله داشتیم. کل لشکر 28در یک میدان خاکی بود و ما آن را می دیدیم چون منطقه صبحگاه بزرگ بود، اما با آن صدای پر طنینی که داشت، هنوز من آن تُن صدای مردانه اش در گوشم است. حتی یک مرتبه گفت گردان 116، گروهان ارکان صف دوم سرباز دستت را پائین بیاورید و برای ما پشت بلندگو این گونه کنترل خیلی جالب بود و واقعاً سرباز هم دستش را آورده بود. با یک چنین دید قوی، در میدان کنترل داشتند. از دیگر موارد، اتفاقی بود که در یک روز افتاد. من موضوع را برای یک روحانی  هم تعریف کردم تاریخ دقیق این اتفاق را خاطرم نیست باید بین آبان ماه 58 تا دی ماه58 باشد. زمانی بود که گردان ما هنوز در داخل پادگان بود و به ماموریت جاده سقز اعزام نشده بود. آن زمان، گروه های معاند در داخل شهر ترک تازی می کردند. مثلاً، زمانی که ما به فلکه بازار می رفتیم، شعارهایی می دیدیم که در مرکز شهر نوشته بودند: یک جاش خمینی آمده است به نام نصرت زاد! ایشان گفته که من شیر خمینی هستم، ما جواب تو را خواهیم داد. این گروه های مختلف، اعلامیه هایی می زدند در شهر و زمانی که می رفتیم شهر آن ها مطلع می شدیم. چیز های بد علیه ایشان می گفتند. مانند این که: ما ترا می کشیم! و از این قبیل حرف  ها.

 

منبع: مد تاریخ شفاهی

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده